منِ تن ها

جمعه دارآباد بودم و مثلِ همیشه کلی اتفاق غیرقابل پیشبینی..

میخواستم با مریم هماهنگ کنم و تو راه برم دنبالش و با هم بریم تجریش،اما حس کردم واقعن احمقانه س برای کسی که نه علاقه ای به تو داره و نه حتی در حدِ یه دوستِ معمولیه به آب و آتیش زدن.وقتی رسیدم تجریش دیدم که نیومده.به عمو گفتم بهش زنگ بزنه و بگه میرم دنبالش.خیلی اتفاقا افتاد،حوصله ی جزء به جزء گفتن ندارم.رفتم در خونه ش و سوارش کردم و اوردمش.از گروه عقب افتاده بودیم،راه رو هم گم کردیم.از یه راه خیلی سخت تر رفتیم تا قله ی دارآباد.بودن باهاش،توی این تنهایی چند ساعته کاملن کافی بود تا بفهمم علاقه ای به من نداره و اونی که من میخوام هم اون نیست.توی قله به بچه ها خوردیم و برگشتنی هم که به کل با بچه های دیگه بر خورد.

حرف زیاده،حس گفتن نیس،حس جنگیدن هم.

همینقدر بگم که،توی دوره ای زندگی می کنم که قدرِ علیرضا ها دونسته نمیشه،و علیرضا ها هم معیارهای این روزگار رو ندارن.

روزهای سختیه.

/ 0 نظر / 11 بازدید