از اون روزا که دوس دارم

یه روز باحال..از اون روزایی که دوس دارم..

صبح میرم سر کلاس..خیلی خوبه..با خودم میگم چرا این همه جلساتشو از دست دادم درسی رو که با وجود اینکه بار دومه دارمش اما از شنیدنش و بحث کردن راجع بش لذت می برم..استاد چند صفحه ی آخر رو درس میده و کلاس تموم میشه..با دوست جون شمسی پوری می زنیم بیرون..میریم بوفه و عدسی می خوریم و چایی.میون برف ها می لولیم،عکس می گیریم،حرف می زنیم راجع به اتفاقات اخیر دوست جون..با آدم برفی که بچه ها ساختن عکس یادگاری می گیریم..بعد باز حرف می زنیم کمی..به ساعت نگاه می کنم..به دوازده نزدیکه،خدافظی می کنم و راه می افتم به سمت استخر..به کفشام نگاه می کنم و پاهایی که یخ زده..زمستون امسال هم رسید و من بر خلاف اصرار های مامان یه کفش درست درمون نخریدم واسه زمستونم.نمی دونم با کی عهد نانوشته بستم که هر سال با پوشیدن کفش سوراخ آب های یخ برف و بارون رو مهمون کفش و جورابم می کنم..حتی اگه صد تا کفش سالم هم داشته باشم باید اونی رو که دوست دارم بپوشم،مهم نیست که چقدر سوراخ باشه یا چقدر قدیمی..خوب اگه این کارا رو نکنی که بهت نمیگن دیوونه..!هر چیزی بها و ارزشی داره دیگه..!نیست..؟

استخر..یادش بخیر..یادم نیست آخرین بار کی اومدم..یاد پارسال همین موقه می افتم..که چله ی زمستون تربیت بدنی رو شنا برداشته بودم..مربی بازنشسته ی تیم ملی هفت تا شاگرد بیشتر نداشت اون ترم..یادش بخیر..چه حالی می کردیم..راهم نمیدن چون هنوز ساعت دوازده نشده..صب می کنم چند دقیقه ای رو.نزدیک به دوازده که میشه به زور خودمو می چپونم تو..!فکرشم نمی کردم یه روز تنهایی بیام استخر دانشگاه..اما از وقتی باشگاه رفتم روحیه م تغییر کرده.بهتر شده.می زنم به دل آب و تا جون دارم شنا می کنم.بعدش هم مطابق یک عادت قدیمی می چرخم بین آب داغ و آب سرد،گاهی هم بینش به سونا بخار سر می زنم.ولی هیچی مثه آب سرد نمیشه برای منی که درونم انگار چیزی در حال سوختنه..هر چقدر می مونم خسته نمی شم از آب سرد..سرمو می چرخونم تا ببینم دور و برم رو،چشمم به این تابلو می افته و می میرم از خنده:

 

 

استخر یه سانس هایی دست بچه کوچولوهاست،بچه هایی که واسشون استخر دانشگاه رو اجاره می کنن تا بیارنشون آب تنی.هی به این فک می کنم که این جمله چه معنی می تونه داشته باشه و همینطور انگیزه ی صاحب اثر و فازش رو.یعنی بچه های بد می تونن برن سونا..؟خدایا........:)

می زنم بیرون..با یه تن خسته اما پر انرژی واسه یه روز پر کار و پر حال..!نهار چلوکباب بدون گوجه ست!می زنم تو رگ و می رم خونه.مامان می خواد بره میدون واسه خرید.بابا هم حال تنها موندن تو خونه رو نداره و می خواد بیاد.دست جمعی حاضر می شیم و راه می افتیم سمت میدون.ساعت نزدیک پنج هستش که می بینم داره دیرم می شه،به مامان بابا میگم و راه می افتیم سمت خونه..

می رسم خونه..با نون بربری تازه ای که تو راه خریدیم مامان واسم دو تا لقمه ی پر چرب کره ای درست می کنه و راهی میشم.مدتیه جایی می رم واسه تدریس.تابستون تو یه موسسه فرم پر کرده بودم که الان که نزدیک امتحان های پایان ترم همه محصل هاست بهم زنگ زدن.مامان شاگردم ازم خواسته که جلسه های بعدی که می خواد بگیره رو به موسسه چیزی نگم تا نخواد پول بیشتری به موسسه پرداخت کنه.اولش تایید می کنم اما بعد پشیمون می شم.آخه من تعهد دادم به موسسه که بدون اطلاعش کاری نکنم.اگه بدون اطلاع موسسه کلاس بگیرم یعنی رسمن زدم زیر حرف خودم و مسلمن این دو زار پول هم به مشکل شرعی برخورد خواهد کرد.از طرفی می بینم که خانواده ی پسره خوب شاید سختشون باشه که بخوان این همه پول رو برای چند جلسه برخورد کنن..(منظورم همون پرداخت کنن بود!حیف سوتی به این زیبایی دیدم که ویرایشش کنم..خوب بذار خلق خدا بخونن روحشون شاد بشه..اشکالی داره مگه..:) )مسئله اینجاست که موسسه می خواد تقریبن اندازه ی من از هر شاگرد پول بگیره..یعنی یه چیزی بیشتر از پورسانتی که حق داره واسه بازاریابی به خودش اختصاص بده..امروز جلسه ی پنجمه و باید زل بزنم تو چشم های مادره و بش بگم نمی تونم..شرمنده..(منظورم از امروز وقتی هست که دارم می نویسم،نه اون لحظه ای که داشتم می رفتم سر کلاس!)می دونم باید چه کاری رو انجام بدم اما خوب دوس داشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم.بگذریم بهتره..مگه نه..؟

کلاس تموم میشه و میرم باشگاه.خیلی لاغرم اما واسه گرم و سرد کردنم اول و آخر برنامه تردمیل نوشته.اهمیتی نمی دم که لاغر تر بشم.هر بار روبروی آینه روی تردمیل وایمیسم،به خودم نگاه می کنم،به آهنگ گوش میدم و پاهام رو محکم و با صلابت می کوبم و مثل خر می دوم.شُر شُر دارم عرق میریزم اما عین خیالم هم نیست..می دوم و می دوم و می دوم..یک و دو دهم کیلومتر می دوم.به یاد ندارم آخرین بار کی یک و دو دهم کیلومتر دویده ام..شاید هیچ وقت..!خیس عرق شده ام،طوری که کسی ببینتم بلا شک یقین می کنه الان ازز زیر دوش عرق اومدم بیرون..دوش عرق..فک کن..!:دی

به آب تنی امروز اکتفا نمی کنم و آخر سر ده دقیقه می رم سونا و بعد هم نوبت کاری می شه که عاشقونه دوسش دارم:دوش آب یخ..انگار بدن تب دارم آروم می گیره..خیلی دیر شده اما تقصیر علیرضاست،یار هم باشگاهی ام.دوس نداشتم بریم سونا اما همیشه گیر میده که بریم.میریم بیرون،هیچ کسی باقی نمونده جز کارگر باشگاه و مسئول بوفه.کامپیوتر خاموش شده و کارت های عضویتمون نمی تونن قفل های الکترونیکی کمد ها رو باز کنن.لخت و عور منتظر موندم که ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم..کارگر باشگاه زنگ می زنه و از مدیر می پرسه و به هر بدبختی هست کمد هامون رو باز می کنه..

سر کلاس بودم..داشتم درس می دادم..یه جا تو کتاب مثالی زده بود..واسه مثال باید چیزی تایپ می کرد،چیزی که تایپ شده بود شعری بود از سعدی و شعری از حافظ.کامل نه..یه دو بیتی فقط..چند لحظه ای خیره خیره به شعر حافظ نگاه می کنم..مثل باری که فهمیدم اسم پسره محمد جواد هستش..اما این بار انگار طولانی تر میشه،بار چشم های منتظرش رو حس می کنم و سکوت رو می شکنم و ادامه میدم..خدای من..چه غزلی بود..

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم 

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت 

 

حتی حوصله ی هم طراز کردن متنش رو هم ندارم..اشکای دونه دونه بهم امون نمیدن..

/ 1 نظر / 13 بازدید