روز مرگی،و باز هم . .

گاهی وقت ها دوست دارم بهونه بگیرم(همون بونه ی خودمون..)،به هیشکی هیچی نگم،فرو برم تو خودم،هر لحظه بیشتر و بیشتر و میون زانو های بغل کرده م اشک بریزم..هیچ آغوشی رو فرا نخونم و خط به خط تنهایی و درد رو تنها دوره کنم..دلم گرفت امروز..خیلی..دلیلِ خاصی هم واقعاً وجود نداشت..فقط خستگی و نا امیدی به وجودم رخنه کرده بود و دوس داشتم یه گوشه زار بزنم..تو راه خودمو نگه داشته بودم جلوی دوستم و مردمی که هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی برای دیدن و سرگرم شدن هستند..اما وقتی رسیدم خونه دیگه طاقت نیوردم و بی صدا تر از همیشه اشک هام رو رها کردم..خیلی سعی کردم که مامان نبینه و انگار موفق بودم..اما از حالم فهمید یه مرگیم هست و اصرار..که چی شده..و سکوتِ ممتدِ من..چون هیچ چیزی نشده بود..

انتظار داشتم وقتی اومدم بالا و پا به خلوت گذاشتم بتونم با صدای بلند گریه کنم اما این هم از عجایبِ آدمی ست و شاید از غرایبِ من..که وقتی تنها شدم هیچ اشکی نریختم..انگار خشک شدم..میونی بغضی که محکم تر از اونیه که فرو بریزه..تو راه برگشت بهزاد گفت شامِ امشب مهمونِ من و پس از اون در کمال تعجب سعی کردم جمله ی "میل ندارم" من رو هضم کنه..برای بارِ هزارم بهم گفت دیگه اون علی انرژیکِ سابق نیستی..این بار بهش نگفتم تو هم اون بهزادِ سابق نیستی..فقط گوش کردم هر چی گفت..تو یه سکوت تلخ..و فکر کردم به اینکه چرا مثل سابق نیستم..؟شاید به اقتضای سن..نه..؟معتقدم تنها جسمِ آدمی نیست که پیر میشه بلکه روحِ انسان هم کهنسالی رو تجربه می کنه با این تفاوت که واحدِ زمانِ روحی انسان با نوعِ جسمی اون هیچ تطابقی نداره..ممکنه روحِ تو تا لحظه ی رفتن جوون باقی بمونه و همینطور ممکنه در اوج جوونی دارای یک روحِ مرده ی کهنسال بشی،چیزی که به وفور در خودم می بینم این روزها..

خیلی دوست دارم بدونم چرا اون لحظات اشک هام مسابقه ی سقوطِ آزاد گذاشته بودند و حالا در اوج خلوت هیچ خبری نیست از این قطره های خیس کننده ی وامونده..باید کنار اومد..می دونی..؟باید کنار اومد..

و این منم..یه قنطورسِ مرده که در جسم خاکی انسانی زنده هبوط کرد..این رو به وضوح درک می کنم..و این به معنای تکامل نیافتن تا ابد هست..بین زمین و هوا روز مرگی ها رو بالا آوردن و معلق موندن تا زمانِ مرگ..و این خاص بودن ابدن دوست داشتنی نیست..ابدن..همیشه در این لحظات ننگینِ پر از درد و آه به این فکر می کنم که تنها کسی که می تونه آرومم کنه تویی دوستِ من..تویی که اینقدر به تو نزدیکم که همیشه بوی عطر بدنت رو در کنارم حس می کنم وقتی بدن عریانت رو در آغوش گرفته ام و اینقدر از تو دورم که تنها و تنها در رویا می تونم با تو بودن رو تصویر کنم..دلتنگ در آغوش گرفتنِ دوباره ی تو ام و کاش باز لحظه ای روزی چنین در تاریخِ بیهوده ی ملال آورِ من فرا برسه..دلتنگتم دوستِ من..دلتنگتم..

/ 0 نظر / 13 بازدید