جوجه یاکریمِ فقید و فروغ

خدا رو شکر،توی خونواده ی خوبی به دنیا اومدم.گرچه از ملاک های ظاهری هیچ ندارند اما دوست داشتنی بودند و هستند.حال و حوصله ی شرحِ چرایی این داستان رو ندارم،گفتن همین خاطره شاید برای بیان بخشی از این ویژگی خانواده ی من کافی باشه.من از بچگی یاد گرفتم که دو چیز در سطل زباله جایی ندارند،حتی اگه دور ریختنی باشند،یکی برنج و دیگری نون.از همون اولین سالهای زندگی پرنده ها رو می دیدم که پاتوق همیشگیشون باغچه ی خونه ی ما بود،برای خوردن برنج و خورده نون های باقی مونده و شاید پیدا کردن کرمی و چرخیدن لا به لای سبزینه ای.تا اینکه قریب به چند ماه پیش اتفاقی افتاد که اوجِ این همبستگی با پرنده های زیبای خداوند رو به نمایش می گذاشت.مدتی پیش دو تا یاکریمِ لابد عاشق در نزدیک ترین نقطه ی حیاط به اتاقمون(پشتِ شیشه،روی کانالِ کولر)لونه ی عشقشون رو ساختن و پس از مدتی بچه دار شدن،یه جوجه یا کریمِ کوچولو موچولو.گرمای بی سابقه ی تابستون اجازه ی زنده موندن به اون جوجه رو نداد و پس از مدتی عمرش رو به شما داد.خیلی واسش غصه خوردم.چیزی که در این میون توجه همه رو جلب کرده بود این بود که رفت و آمد های ما این یاکریم های نازنین رو نمی ترسوند و خوب و خوش کنار ما زندگی می کردن و این همزیستی مسالمت آمیز خیلی لذت بخش بود..گذشت و یاکریمای خونه ی ما دوباره بچه دار شدن و این بچه به لطفِ خدا زنده موند.بزرگ شدنش رو می دیدم و لذت می بردم.هر بار که نگاش می کردم جیگرم حال میومد،از دیدن چشمای معصومش،بال و پر های خلوتی که آروم آروم در حال رشد و نمو بودن..جوجه کوچولوی ما یواش یواش پرواز رو یاد گرفت..چقدررر قشنگ بود دیدنِ کلاس های پروازش،وقتی آروم آروم مامانش پریدن رو یادش می داد و دیدنِ ترس توی چشمای یاکریم کوچولو..یادمه یه بار جوجه ی کوچولو پرواز کرد و رو یه ساختمون بلند نشست،وقتی خواست برگرده دید دیگه جرئت برگشتن نداره..یه شب تا صبح رو اونجا سر کرد تا مادرش اومد سراغش و کمکش کرد بپره و برگرده توی لونه..اینو یادم رفت بگم،از وقتی که جوجو کوچولو بزرگ شد مادرش رهاش کرد و توی لونه تنهاش گذاشت،تا زندگی کردن رو یاد بگیره.گاهی بهش سر میزد و بهش غذا میداد فقط..

پریروز جوجه ی کوچولوی ما پرواز کرد و رفت و دیگه برنگشت..مامان یاکریم چند باری سر زد و دنبالش گشت و پرواز کرد و رفت..نگرانی رو واقعن میشد توی چشمای معصومِ مادرش دید یا من توهم زده بودم..؟نمی دونم..فقط اینو می دونم که دلم خیلی براش تنگ میشه..برای دیدنِ جوجه ی کوچولوی که هر بار دیدنش باعث آروم شدنم میشد..باعثِ اعتماد کردن دوباره به جریانِ راکدِ زندگی...

گوشیم بعد از چهار ماه و نیم قفلش باز شد،حدود 5500 دقیقه تموم شد تا بتونم دوباره ازش استفاده کنم.بهار بود که گوشیم قاطی کرد و بارها رمز باز شدنِ صفحه رو اشتباه وارد کرد(خودش)و این کار باعث شد مجبور بشم 5500 دقیقه صبر کنم تا بتونم ازش دوباره استفاده کنم.نه دلم میخواست واسه نصبِ رام هزینه کنم،نه حوصله ی یادگرفتن و نصب کردنش رو داشتم و نه اصراری به داشتنِ گوشی هوشمند داشتم.تمومِ این مدت رو با گوشی قدیمیم حال کردم و امروز بالاخره گوشی هوشمندم آزاد شد.فکر می کردم خیلی خوشحالم کنه و خوشحالم هم کرد اما تموم اسناد و مدارک رابطه ی یک ساله م دوباره اومد جلوی چشمم..و باز غصه خوردم و گریه کردم..باز...

/ 0 نظر / 27 بازدید