عکس ها..

عکس ها گمکردگان راهند..

چراغ هایی در ایام خاموشی..

آدم هایی سالها ثابت در یک قاب!

و عکس ها در این میان،

دشمنانِ فراموشی..

آدمها می روند و می آیند

اما عکس ها می مانند..

ردِ زخمِ های مانده بر دل را از عکس ها می توان فهمید..

شعله های پراکنده ی خاطرات بر این ستارگان خاموش تا ابد باقیست..

آتشِ گذر ها،رفت ها و آمد ها و شد ها..

دیدنِ یک تصویر کافیست تا رها شدن در غوطه ی بود،در ورطه ی نیست..

و در تلخیِ هست..

 

پ.ن:

می دونم نفهمیدی،خودمم نفهمیدم چی نوشتم..تلخم و تنها..گیج و اندوهگین..

دگرگون میشم با دیدنِ عکس ها..بیش از هر وقت به خواب میرم توی خودم..

به جایی رسیدم که دیشب،وقتی روی بوم دراز کشیده بودم با ستاره ها حرف می زدم..دنبال ستاره ای می گشتم که نبود،اما جای خالیش چرا..سالها بود که بود...

غمگینم..هفته ی پیش با گروه نرفتم..درسته از اعتقاداتم مدتهاست فاصله گرفتم اما هنوزم ریشه هایی هست..طاقت نداشتم تو شبای احیا وسط بزن و بکوب باشم..

اما میرم این هفته..

چقدر تنهام...

نمی دونم تو این برزخ..

کی از این درد می میرم..

نمی دونم چرا یک شب..

فراموشی نمی گیرم...

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید