نغمه؛جـــان..

مجبور شدم اینجا بنویسم،بلاگ بالا نمیاد..عجله داشتم و باید میرفتم،و گرنه خودت می دونی چطور پرپر میزنم واسه یه لحظه حرف زدن باهات..توی اتوبوس بود که فهمیدم چقدر زشت و ناراحت کننده ازت خدافظی کردم..و واسه همینم بود که اونطوری در رو به هم زدی و رفتی..نغمه................می دونم تحملم سخته این روزا..می دونم..خوب نیستم باور کن..مثه تو دارم روز به روز لاغر تر میشم..اشتهام کور شده و نمی تونم درست غذا بخورم..تو که می دونی چقد دوستت دارم..می دونی چه بال بالی میزنم واست..نغمه جان،حالم خوب نیست..باور کن..

باید بودی و می دیدی..رفتم پیگیر کار پسرداییم بشم که اربعین میره کربلا..منِ از قافله جا مونده میون فوجِ زائران..نمی دونی چه خبر بود..نمی دونی..دلم شکست...وای خدا،وای..نمی دونی..

چه بارونی داره می زنه..می دونی چرا روز و شب تولد ها واسم عادیه؟اینقد احساسی ام که وقتی یه نسیم مست نوازشم می کنه..وقتی زیر بارون خیس میشم..وقتی بوی عطری مشامم رو می نوازه..وقتی یه لبخند مهربون می بینم..وقتی رقص برگ های زرد و نارنجی و سبز ها در ارکستر باد رو می بینم..هزار بار متولد میشم..در این حد به وجد میام..در این حد..و واسه همینه که رویداد هایی مثل تولد عادی میشه واسم..البته و صد البته این در مورد خودم صدق می کنه و یک استثناست..برای خودم مرگ رو تولد می دونم و تولد رو رویدادی زیبا مثل خیلی رویداد های دیگه که به من همون حال و چه بسا بیشتر رو تزریق می کنند..ولی برای دیگران..مرگ میشه یه عمر دلتنگی..و تولد میشه یه شب و روز خوش و شاد..فک کن هر چند روز یک بار تولد منه..به خصوص تو پاییز و زمستون زیاد تولد می گیرم..اینقدر با روح و روان من بازی می کنند این پدیده های طبیعی..

می بینی چه پراکنده حرف می زنم..؟می بینی؟می بینی اونطوری باهات خدافظی می کنم و حواسم نیست..؟با نغمه م اون طور حرف می زنم و نمی فهمم..!می بینی..؟خوب نیستم نغمه جان..خوب نیستم..ای جان..چه بارونی..ای جان.....................میرم زیر بارون.................تو رو خدا دلگیر نباش ازم گل خوشگلم......علیرضا مریض شده..خوب میشه...خوب میشه...........خوب میشه............................................

/ 0 نظر / 10 بازدید