لیلی . . .

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که
باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند،
نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا
ابد طول می کشد...

/ 1 نظر / 7 بازدید
لیلی

ســــلام..مرسی ازنظر لطفت و ممنون ازاین که منو با خوندن یه متن قشنگ به دنیایی بردی که ورای همین لیلی و خــداش بود...خیلی حال کردم باهاش ..مرسی..شرمنده که نتونستم این چند روز بهت سر بزنم.. وقت نمیشد.. الان بی صبرانه منتظرم تا بقیه پستاتو مرور کنم و ببینم این چند وقت قصه شما به کجا رسید؟؟منم این روزا به معنای کلمه محتاچ دعا هستم..مطمئن باش از دعاهای خیرم بی نصیب نیستی. منو هم میون دعاهای قشنگت جا کن ...امیدوارم هر مشکلی داری به زودی زود حل شه و غمی نداشته باشی.. یا حق