بن بست پیر خاطرات من

پرسه می زنم حوالی بن بست متروکه ی خاطرات...پست هایی را می بینم که خون بذرشان بوده و اشک آبشان...چه زود دارند قدیمی می شوند...عکس هایی را می بینم که به لطف سایت وطن دانلود از بین رفته اند،و باید دوباره به دنبالشان بگردم...روزهایی را می بینم که خاطره می چکد ازشان و جایی نداشتند جز مدفون شدن در بستر بن بست خاطرات...علیرضایی را می بینم که...

قنطورس...نیمه ی دونده ات کو؟گویی سال هاست بریده اندش...یک گوشه افتاده...تنها اشکی دارد برای چکیدن و زبانی برای حرف زدن...اما پایی ندارد برای دویدن...هنوز خودش نمی تواند بدود...فکر کن دنبال کسی هم بگردد که پا به پایش بدود و اشک بریزد...تکانی در کار نیست...نفس می کشد  تا زنده بماند و یاد کند از روزهای دویدن در زمین های آزاد...یکی دو روز نیست عزیز...سال هاست که نصفش کرده اند...سال هایی دور...اینقدر دور که فکر می کند مادرزاد نصفه به دنیا آمده...شاید قسمت این بوده تا مانند همنوعانش بیهوده صحرا ها و جنگل ها را پشت سر نگذارد تا دنبال نیمه ی گمشده بگردد...قنطورس آذری بی ادعای من...آرام بگیر...با خونی که رفته شاید نفس های آخر باشد...شاید اصلن خودش آمد و چشمان بسته ات را به روی خودش روشن کرد...شاید اشک ریخت و در آغوشت کشید و با هم دویدید...شاید برای همین بود که هیچ وقت نتوانستم مثل آدم راه بروم،چون نیمه ی انسان را به زور بخیه ام کردند،به من نمی خورد...

 

پ.ن:روزی به هم می رسیم آخر...این دنیا که چیزی نیست، پُلی ست فقط...هنوز جام های زمان زیادی باقی مانده که باید پرشان کنم از انتظار تو...

/ 2 نظر / 16 بازدید
ساغر

و هنوز جامهاى زهر زيادى مانده است كه در نبودنش درد به جانت بريزد

لیلی

خیلی قشنگ بود..راستی این اسب مال خودته ؟؟؟