در دریا . . .

پستِ باحالی شد..دوستی در بیشه از بچه ها خواست خاطره تعریف کنن...بعضی ها از جمله خودم خاطره پست کردن و لینکش رو کامنت گذاشتن...خاطره ی دومم رو به وبلاگ هم پست کردم...یاد روزهای قشنگی انداختم،روزهایی که دوس دارم تنها تو بیشه ثبت نشن...

http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=8392&PostID=74175

 

خاطره ی دومِ من!امیدوارم سردرد نداشته باشین،نه الان،نه بعدِ خوندنِ این خاطره و نه هیچ وقته دیگه..آخه شاید یه کم طولانی بشه این خاطره..

یادمه از بچگی بر خلاف ظاهرم دچار یه کله ی خراب و پر شر و شور بودم..دوست داشتم همه چیز رو امتحان کنم و دچار هیجان بشم..دوس نداشتم چیزی باشه که ترس انجام ندادنش مانعم بشه و باعث بشه قید انجام دادنش رو بزنم...شاید خیلی جاها این ویژگی خوب به نظر می اومد و دچار هیجان و تجربه های جدیدم می کرد اما گاهی هم باعث بروز اتفاقات خطرناک میشد..!نمونه ش باری که بچه بودم و هنوز تو 7 سالی که از عمرم می گذشت به تعداد انگشتان یک دست هم استخر نرفته بودم منتها چون در دنیای کودکانه م خیال می کردم شنا کردن چیزی نیست جز دست و پا زدن رفتم  پریدم وسط 1.5 متری و کار دست خودم دادم!خلاصه اینطوری بود که با وجود اینکه هیچ وقت کلاس شنا نرفتم(به جز یکی دو دوره ی نصفه نیمه)تونستم به صورت من در اوردی یه چیزهایی یاد بگیرم طوری که گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون هر وقت تو آب افتاد..!این خاطره ای نیست که می خوام تعریف کنم این فقط جنبه ی مقدمه داشت...

فکر کنم حدود دو سال پیش بود،دوستام حول و حوش عصر یا سرِ شب بود که بهم زنگ زدن و گفتن برنامه ریختیم یه روزه بریم شمال.واسه ساعت 3 شب بلیط میگیریم و ساعت 8 شب هم از اون طرف به خانه بر می گردیم.تو هم باید بیای.منم که کشته مرده ی مسافرت بودم خصوصن از نوع بی مقدمه ش بی مقدمه قبول کردم و نصفه شب به اتفاق دوستان راهی محمود آباد شدیم.خیلی سفر باحالی از آب در اومد...خیلی حال کردیم به اتفاق هم...اگه بخوام شرح سفر یک روزه مون رو بگم خاطره م تبدیل به رمان میشه،بسنده می کنم به همون اتفاقی که داشت باعث میشد جونمو از دست بدم..

تو ساحل می چرخیدیم و دنبال تفریحی بودیم که بتونیم ساعتی رو کنار دریای شمال خوش باشیم،دیدیم گزینه ای بهتر از قایق موتوری وجود نداره.با صاحب قایق کلی چک و چونه زدیم و سوار شدیم تا به اتفاق هم بریم وسط دریا.قول داد کلی ببرتمون وسط،اونجایی که دیگه ساحل به زور معلوم باشه!رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم وسط دریا...عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم...یه هو به ذهنم رسید که بپرم وسط دریا و شنا کنم..!یه خورده ترس تو وجودم بود اما نمی تونستم بهش بها بدم،چون هر چی فکر می کردم میدیدم تا حالا تو استخر با شنا تو قسمت عمیق مشکلی نداشتم پس قاعدتن اینجا هم نباید مشکلی پیش میومد!از طرفی خیال نمی کردم دوستام بهم همچین اجازه یی بدن و اگه من خودمو بکشم هم نمی گذارن بپرم تو دریا و شنا کنم!همین دلایل کافی بود تا بلند شم و بگم من می خوام بپرم تو دریا و کمی شنا کنم.بر خلافِ انتظارم دوستام کاملن موافق بودن و چون دیده بودن تو استخر راحت شنا می کنم خیال کردن که اینجا هم همون استخر هستش با این تفاوت که کمی(!) بزرگتره...بهم گفتن معطل چی هستی،بپر تو آب ما هم ازت فیلم میگیریم...این شد که لباس هام رو در اوردم و با مغز پریدم تو آب دریای محمود آباد...خیلی ترسناک بود...می دونستم زیر پام دریایی وحود داره که معلوم نیست چقدر عمقشه...به اطرافم نگاه می کردم و میدیدم تنها دست آویزی که وجود داره قایقیه که ممکنه هر لحظه روشن کنه و بزنه به چاک و دور تا دورم به جز اون دریاست و دریا...خیلی ترسیده بودم اما خودم رو کنترل کردم و دوستان هم در حال فیلمبردازی از شنای من بودن...همه چی داشت  روال عادی خودش رو طی می کرد که دوستای عزیزی که صاحب قایق موتوری بودن فکر کردن واقعن من شنا بلدم و تصمیم گرفتن باهام شوخی بکنن...دیدم یکی شون بهم گفت تو که شنا بلدی...ما میریم ساحل تو خودت تا ساحل شنا کن...بعد از زدن این حرف قایق رو روشن کرد و ازم حدود 5 6 متر فاصله گرفت و این اتفاق دقیقن زمانی افتاد که خسته شده بودم از دست و پا زدن مذبوحانه لا به لای موج های آرام و تصمیم داشتم هر چه سریع تر بپیچم به بازی..!بعد از این اتفاق بود که دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم،رنگم پرید و داد زدم و گفتم من شنا بلد نیستم م م م م..!وایسااااااااا...!دوستِ عزیزِ صاحب قایق قصد داشت به این شوخیِ مسخره ادامه بده که دوستام که قیافه ی رنگ پریده ی من رو توی آب داشتن میدیدن حالیش کردن که الان وقت شوخی نیست و باید وایسه تا من به قایق برسم...خودِ نفس بریده م رو میدیدم و اطرافم که همه ش دریا بود و قایقی که با من فاصله داشت...خدا میدونه که تو اون لحظه ها چی بهم گذشت...فک کن من این کار رو انجام دادم در حالی که تو کل عمرم از هیچ مرگی به اندازه ی خفه شدن تو آب نترسیده بودم...با یه دنیا ترس و استرس فاصله ی 6 متری مرگ تا زندگی رو طی کردم و دست بچه ها رو گرفتم و اومدم بالا...یه نفس راحت کشیدم و خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و اون موقه بود که بچه ها نشستن کنارم و کلی واسم از چهره ی رنگ پریده م که ترس و وحشت تو اون لحظات توش موج میزده تعریف کردن...وقتی فیلمش رو دیدم عمق فاجعه رو درک کردم...

یادمه که وقتی رسیدم خونه و فیلمو نشون مامان بابام دادم چقدر ترسیدن و کلی دعوام کردن بابتِ کار احمقانه یی که انجام داده بودم...آخرِ این خاطره خیلی غم انگیز میشه...شاید حتی اگه این خاطره به مرگ منتهی میشد هم به این اندازه غم انگیز نمیشد انتهاش!و نقطه ی اوج ناراحت کننده ش هم اینه که هارد اکسترنالی که عکس ها و فیلم های شمالم توی اون بود(از جمله فیلم همین اتفاق)سوخت و همه فایل هام رو از دست دادم..! :دی

امیدوارم هیچ وقت از این خاطره ها پیش نیاد واستون...:)

 

/ 0 نظر / 5 بازدید