گفتم بمان،نماند...

 پیاده آمده ام 
 بی چارپا و چراغ 
 بی آب و آینه 
 بی نان و نوازشی حتی 
 تنها کوله یی کهنه و کتابی کال 
 و دلی که سوختن شمع نمی داند 
 کوله بارم 
 پر از گریه های فروغ است 
 پر از دشتهای بی آهو 
 پر از صدای سرایدار همسایه
 که سرفه های سرخ سل 
 از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند 
 پر از نگاه کودکانی 
 که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم 
 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند 
 می دانم 
 کوله ام سنگین و دلم غمگین است 
 اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو 
 نیامدم که بمانم 
 تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش 
 تمام جاده های جهان را 
 به جستجوی نگاه تو آمده ام 
 پیاده 
 باور نمی کنی ؟
 پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من 
 حالا بگو 
 در این تراکم تنهایی
 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

 یغما گلرویی

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
ایلیا

سلام خیلی زیبا بود...از وبلاگ و مطالبتون خیلی خوشم اومد اکه مایلید تبادل لینک کنیم؟[گل]

ابراهیم

آرام بخوان چون آهسته نوشتم، بی پروا بخوان چون از خود نوشتم،نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم و از دل بخوان چون با دل نوشتم. سلام دوست من امیوارم خوب و سر حال باشی خوشحال میشم که به کلبه تنهایی یه سر بزنی و نظرت رو در رابطه با پستهام بهم بگی و اگه با تبادل لینک موافق بودی با هم تبادل لینک هم داشته باشیم. زیاد نوشتم. منتظرم ببینم نظرتون چیه.

نیاز

می آیی؛ مثلِ همیشه... جنگل به نامت سبز می خواند حتّی درختِ کوچکِ خانه ی من! مانده ام دل را چه کنم... نمی دانم سیاهپوشِ چه کسی ست که حتّی به نامِ تو هم سبز نمی شود! [گل]