هجومِ خاطره..

وقتی هنوز تو عالم کودکی به سر میبری روزها طولانی تر هستن،و همینطور سال ها.تو دنیای سبز و آبی و سفید کودکی از بی اهمیت ترین جاهایی که میری هم یه خاطره ی رنگی میسازی،نه فقط از خیابون ها،از آب و هوا های مختلف،از رنگ ها،از دید ها،دیدار ها،آدم ها،ماشین ها،فیلم ها،غذا ها و کلی چیز پیش پا افتاده ی دیگه که سال های سال بعد،وقتی بزرگتر شدی تنها برای تو به یک موجودیت معمولی تبدیل میشن که بعضی شون لذت بخش هستن،همین!امروز از خیابون دلاوران که رد میشدم یاد تمام تصاویر ذهنی افتادم که در کودکی از اونجا گرفته بودم.وقتی با مادرم میومدیم میدون تره بار،با اون اتوبوس های قراضه ی دودی که رنگ بنفش داشتند،و لولیدن میون غرفه های شلوغ میوه های تازه ی رنگارنگ..و کشیدنِ بار میوه دنبال خودم در راه برگشت،به سمتِ ایستگاه اتوبوس،و اضطراب برداشتن قدم اول وقتِ از پله بالا رفتن..چه خاطرات رنگارنگ و عمیقی..از اون خیابون زیاد رد شدم اما امروز به دنیای قدیمی رویا سفر کردم،دلیلش رو نمی دونم..شاید به خاط نسیم فرحبخشی بود که می وزید و شاید یه فلش بک ساده بود..کودکی ها رو دوست دارم..به اون روزها فکر می کنم و خاطراتی که ساده ترین بودند اما در عین حال زیباترین..روزهایی که صبح رو تو خونه ی عمه به غروب می رسوندیم،در حاشیه ی دوست داشتنی ترین خیابون های تهران،ولیعصر و عباس آباد..وقتی دقایقی پس از شنیدن قصه ی ظهر جمعه،حوالی خوردن چای عصرگاهی خبر سوختن سینما شهر فرنگ(آزادی فعلی)رو شنیدیم..وقتی حسن آقا توی حیاط با صفای خونه،کنار اون تاب نوستالژیک برای منی که مرغ دوست نداشتم گوشت چرخ کرده ها رو به سیخ می کشید..آه..یادش بخیر..بیشتر فکر می کنم..یاد خونه ی خاله رفتن ها می افتم..جا به جایی هایی(که در اون روزگار راحت میشد لقب مسافرت بهش داد)به کرج..شلوغی خیابون انقلاب وقتی به سمت جمالزاده حرکت می کردیم تا سوار اون اتوبوس های لکنته ی استثنایی بشیم که هیچ وقت نفهمیدم به اتوبوس شبیه تر هستن یا به مینی بوس..سال 78 و شولوغی های دانشگاه تهران..وقتی در حینِ یکی از همین سفرهای دوست داشتنی از کنار دانشگاه رد می شدیم و دیدیم چطور در دانشگاه رو به روی دانشجوها بسته ن و اجازه ی بیرون اومدن بهشون نمیدن..14 سال از اون بعد از ظهر سایه آفتاب گذشته اما هنوز یادمه اون لحظه ای رو که در حین عبور از کنار دانشگاه مادرم به صدای بلند از یکی از لباس شخصی ها پرسید:"جرمشون چیه؟واسه چی باشون اینطور رفتار می کنین..؟" و یا اون بار که در خانواده ای که شنیدن موسیقی تا اون روز رایج نبود(و البته منعی هم نداشت)من عشقِ موسیقی از آب در اومدم و تو اوج کودکی دلشوره ی خریدن نواری که عکسِ یه پسر خوشتیپ جوون روش بود و پشت ویترین کتابفروشی بم چشمک میزد به جونم افتاد..مسافرِ شادمهر..و آخر تو یکی از روزهایی که مسافر کرج بودیم خریدمش و تو خونه ی خاله با ضبط صوت شنیدمش..یاد خاطراتِ کرج می افتم که همیشه بوی شمالو می داد..شب های تابستون و کنار باغچه تو پشه بند خوابیدن ها..بالا رفتن دو پسرخاله از سر و کول هم،کتک کاری هایی که آخرش به لبخند منتهی میشد..نیمه شب هایی که از ترس قصه های ترسناک خاله خدیجه زیر پتو قایم می شدیم و از شدت ترس فاصله ای نداشتیم تا خیس کردنِ خودمون..روزهایی که صبح تا شبش به ورجه وورجه و شیطنت و آتیش سوزوندن می گذشت و خداحافظی ها و اشک ریختن ها و منتظرِ دیدارهای آینده شدن ها..کاش خاطراتم به همین ها ختم میشد..آه که چه دلتنگم..هیچ وقت نتونستم کنار بیام..هیچ وقت نتونستم از اون زمان فاصله بگیرم و روحم رو مثل جسمم منقل کنم به عصر گیجی و مستی..هیچ وقت نمی تونم ازشون دست بکشم..مثل یه کتاب قدیمی غبار گرفته..که سالی یک بار بازش می کنی اما برات ارزش بسیاری داره..میخواستم از چیزهای دیگه ای بنویسم،از حال بد و خراب این روز هایی که به امید رسیدن یکشنبه ها می گذره..از هستگی و هجوم وحشیانه ی تنهایی..اما با یک نگاه لبریز خاطره شدم و نفهمیدم چی شد که جای تموم ناله هایی که قصد انعکاسشون رو داشتم این چند خط رو نوشتم..

دلتنگم این روزها..

سخت دلتنگم..

مثلِ آن پرنده ی مهاجر..

که راه سرزمین های گرم را از خاطر برده..

سخت دلتنگم این روزها..

و تو آن شکوفه ای هستی..

که بوییدنت کافی ست..

برای ترانه شدن..

به صرفِ وعده های خاطره..

خاطره ای از سرزمین های گرم..

برای مهاجری بال و پر شکسته..

که سخت دلتنگ است..

/ 0 نظر / 38 بازدید