خوشا فریاد زیر آبــــــــــــ

 چه دریایی میان ماست

 خوشا دیدار ما در خواب

 چه امیدی به این ساحل

 خوشا فریاد زیر آب...

 خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن...

 خوشا مردن...

 خوشا از عاشقی مردن...

نغمه ی عزیزم...نمی دونی چه روزی رو گذروندم،نمی دونی چه حالی داشتم،نمی دونی چه حالی پیدا کردم،نمی دونی چه حالی هستم...عزیزم...چند ثانیه به خواسته یی که واسش دعا کرده بودم رسیدم...روحم پر واز کرد و افتادم به دریای چشمات...تقلا کردم...دست و پا زدم...واسه ی این که نجات پیدا کنم...؟نه!واسه اینکه از ساحل دور بشم...به امید اینکه غرق بشم...به امید اینکه به وسط دریا برسم...تا دیگه هیچ کس،حتی خودت،نتونه برم گردون به ساحل...نغمه ی من...چه دریایی بود...چه آبی بود...سرم رو زیر آب کرده بودم و نفس می کشیدم...آه...زیر آب فریاد ها کشیدم...اشک ها ریختم...خوشا فریاد زیر آب...خوشا عشق...

 

 

 حندیدن چشمای تو یه موج انفجاره...

 می خوام که غرق تو بشم،دوباره باز دوباره...

 آخر اعترافمه،تو قدیس زمینی...

 این نکته یک سواله،چرا تو بهترینی...

بار اول که دیدمت،می دونی چه مرگم بود؟چرا عصبی شدم؟می دونی چرا؟چون زبون نفهم شده بودم،مثل بچه یی که چیزی که دوس داره رو ازش گرفتن...دلم داشت تو حسرت دیدن گلش می سوخت و بش اجازه نمی دادم نگاهش رو بدوزه به کسی که حکم نفس رو واسش داره...نفسی که اگه نباشه،دیگه بش دل نمی گن،می گن دل مرده...از طرفی آماده شد بود برای اینکه بیشتر باهات باشه و زخمی شده بود به خاطر ناکام موندن تو روزی که فکر می کرد بهتر از اینا می تونه باشه...محتاج دیدنت بود،اما علی بیرون رو نگاه می کرد...وای،چی کشید این دل...چند دقیقه بیشتر کنارش نبودی،چند دقیقه ی که حتی نتونست نگاهت کنه...دل آتیش گرفت...چرا نغمه ش رو نگاه نکرده بود...؟چرا از رویای اون روز فقط آتش و خاکستر باقی مونده بود...؟اما بار دوم که دیدمت،مثل آبی ریخته شدی به روی آتش دلم...به دریای چشمات افتادم و آتش دلم خاموش شد...آه که چقدر عمیق بود دریای چشمات...آه که چقدر وسعت داشت...آه که چه آبی و بی کران بود...آروم شدم...تمام ناراحتی های عمرم رو ظرف چند ثانیه از دست دادم و آرامش رو جایگزینشون کردم...اون دو تا مست چشات منو خراب کرد نغمه...عزیزم...نمی دونی چه حسی داشت و چقدر لذت بخش بود...دیدی چقدر دوستت دارم...؟دیدی دیدنت چقدر حالمو خوب کرد...؟دیدی چقدر عاشقتم نفس من...؟

 

 

 منو حالاـ نوارش کنـ . . .

 همین حالا که تب کردمـ . . .

 اگه لمسمـ کنی شاید،

 به دنیای تو بر گردمـ . . .

دستت اینقدررر ناراحتم کرد که اگه بخشی از حرفامو بش اختصاص ندم مسلماً حق مطلب رو ادا نکردم...دستتت...وقتی دیدمش نابود شدم...اون همه باند که روش بسته بودی...می خواستم بگیرمش و نوازشش کنم...عزیز من،مگه نمی دونی جونم به جونت بسته س...؟چرا بیشتر مواظب خودت نیستی...؟دلم خون شد وقتی دستتو دیدم...تو رو خدا بیشتر هوای خودت رو داشته باش نغمه خانم...چقدررر زیبا شده بودی وقتی که لبخند می زدی...مثل یه فرشته ی کوچولوی بی بال...خدایا...بازم دریای چشمات...دارم غرق می شم...چند دقیقه بیشتر نبود،خیلی هم زودتر از چند دقیقه گذشت،به اندازه ی یک ثانیه شاید،اما...اما اندازه ی یک عمر روم تاثیر گذاشت...نغمه جان...خیلی دوستت دارم...خیلی...

 

 دوش   می  آمد   و  رخساره بر افروخته بود

 تا   کجا   باز  دل   غمزده ای  سوخته   بود

 جان عشاق سپند  رخ  خود   می  دانست

 واتش   چهره   بدین   کار   بر  افروخته  بود

 گر چه می گفت که زارت  بکشم می دیدم

 که نهانش نظری با من دل سوخته بود . . .

تو عاشقم نیستی،اما همین که طعم عشق رو با تو تجربه کردم هم از سرم زیاده...همه چیز رو که نمی شه با هم از خدا خواست،مگه نه؟همین که تو رو دیدم و خدا لطف کرد و مهر تو فرشته ی مهربون رو به دلم انداخت،همین نعمت بزرگیه...البته کیه که بتونه تو رو دوست نداشته باشه گل من؟کیه؟واقعاً هست شخصیتی که  دوستت نداشته باشه نغمه خانم؟چقدررر خوشحالم که به خیل عظیم دوستدار هات پیوستم...نغمه...دوستت دارم،عاشقونه...اگر چه می دونم لیاقتت رو ندارم...تمام تلاشم رو به خرج می دم تا اگه خدا خواست بت برسم و کشفت کنم...اگر هم نخواست گردن می گذارم پای خواسته ش و ....

 

دلم نیومد این حرفا رو بزنم و آخر یادی از حافظ نکنم و ورقی بر دیوانش نزنم...بعد از فاتحه نیت کردم و باز کردم...مثل همیشه،چیزی آمد که باید می آمد...

 آنان  که   خاک   را   به   نظر   کیمیا  کنند         آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 دردم   نهفته    به    ز   طبیبان      مدعی         باشد  که  از  خزانه   غیبم دوا کنند

 معشوق   چون  نقاب   ز  رخ در  نمی‌کشد        هر کس  حکایتی  به تصور چرا کنند

 چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست        آن به که کار خود به عنایت رها کنند

 بی معرفت مباش  که  در  من  یزید  عشق        اهل   نظر   معامله   با   آشنا  کنند

 حالی   درون   پرده   بسی   فتنه   می‌رود        تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

 گر  سنگ   از   این  حدیث بنالد عجب مدار        صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

 می  خور  که  صد  گناه  ز  اغیار  در  حجاب       بهتر  ز  طاعتی که به روی و ریا کنند

 پیراهنی    که    آید   از   او   بوی   یوسفم        ترسم   برادران   غیورش   قبا   کنند

 بگذر   به   کوی   میکده   تا    زمره    حضور       اوقات   خود   ز  بهر تو صرف دعا کنند

 پنهان ز حاسدان  به خودم  خوان که منعمان      خیر  نهان  برای    رضای   خدا    کنند

 حافظ   دوام    وصل       میسر       نمی‌شود       شاهان   کم  التفات به حال گدا کنند

 

پ.ن:دوســــتت دارمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  جونـــمـــــــــــــــــــــ

/ 0 نظر / 2 بازدید