هر روز ، دیروز

هر روز منتظر یه اتفاق جدیدم،اتفاقی که انگار هیچوقت قرار نیست بیفته.هر روز به تلگرام روی سیستمم سر میزنم.عضو گروهی نیستم اما هر روز منتظر یک پیام جدید از کسی که مدتهاست ازش بی خبرم هستم،کسی که روزی می شناختمش و شایدم نه..اما هیچ پیام جدیدی نیست.آخر باید من سازنده ی یه اتفاق بشم اما باور کن نا ندارم.باور کن خسته م بی انگیزه.شبیه اون آبی شدم که روزی جوش بوده و حالا شعله ای در کار نیس تا ازش بشه یه فنجون چایی داغ در اورد..هزاران کار نیمه تمام و هزاران خاطره دو سر طنابی هستند که دور گلوم پیچیده شدن،و من کبود شده در این میون منتظر آخر بازی ام انگار.روزی که سوتو بزنن و درهای رختکن ها رو باز کنن.شاید منتظر دوش آب سرد آخر کارم،منتظر خونه رفتن و شامی که انتظارم رو می کشه شاید..نمی دونم منتظر چی هستم اما می دونم که منتظرم،توی زمونه ای که یک لحظه هم اگه منتظر بمونی کلاهت پس معرکه س منِ بی کلاه سالهاست که منتظرم..منتظر یه روز خوب که خودش قول داده که یه روز می آد..قنطورس که مرد..پس این روز کی قراره بیاد..؟

/ 0 نظر / 23 بازدید