به بازی های احمقانه عادت داشتم

سلام رفیق..

آخ که امروز چقد حرف دارم واست..معلوم نیست کی پیدا شده باشی یا نه،معلوم نیست پیدا خواهی شد یا نه..دلم روشنه..به لطف خدای رحمانو رحیمم..به دعاهای مادر و مامان و بابای مهربانم..دلم روشنه..می دونم یه روز پیدات می کنم و همه حرفهایی که اینجا نوشتم برای تو رو می خونی..یه روز پیدات می کنم..من نه..خدا برای من پیدا می کنه تو رو..تو نه..در اون لحظه منم که هویدا می شم..و اون وقته که با سوزِ دلی گداخته تر از همیشه تصنیف زیباترینِ استاد رو می خونم از هویدای جان..پیدا شدم..پیدا شدم..پیدای نا پیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..به امید اون روز..منتظرت می مونم تموم لحظات رو..رفیقِ یک عمر زندگی من..امیدوارم به اون روز برسم و کلی روز قشنگ رو با هم طی کنیم..کنار سایه های هم..زیر سایه ی بزرگ خدا..آمین..

امتحان آخر رو دادم اون روز..خوب نبود زیاد،اما می تونم امیدوار باشم..فک کن یه سوال که بلد بودم رو به خاطر واضح نبودن عنوان سوال و اینکه اسم عجیب غریب سوال رو به خاطر نسپرده بودم و عنوان سوال هم به نحو احسن پیچونده شده بود ننوشتم..!فک کن..!کامل بلد بودمش و خیلی هم از سوالش خوشم میومد اما ننوشتمش..!چون اسم هچل هفتش رو به خاطر نسپرده بودم چون فکر می کردم کلمه ی مثلث قطعن کنار این عنوان مزخرف میاد و نیاز به به خاطر سپردن اسمش نیست..و کلمه ی مثلث که نیومده بود هیچ،جاش نوشته بود انحنا..!یا یه چیز دیگه..!خیلی ضد حاله..قبول داری..؟امتحان رو دادم و رفتم تو سایت تا تعرفه م رو بگیرم و چاپ کنم(نیاز داشتم واسه تمدید کارت دانشجویی)دیدم غیرفعاله یوزرم..پیگیر شدم و فهمیدم واسه دو ترم مشروط شدنمه..خیلی نگران شدم..چون خوف دارم این ترم رو هم حتی مشروط بشم و سومین ترم مشروطی رو پشت سر بگذارم..پیگیر شدم و یادم افتاد به خاطر اینکه پروژه م رو تمدید کردم(به دلایلی غیر از تموم نشدنش)و نمره ی پروژه م ثبت نشده مشروط شدم ترم قبلو..و اگه نمره ی پروژه م ثبت بشه مشروط نمیشم..اوکی شد قضیه خدا رو شکر..و احتمالن این ترم رو هم مشروط نمیشم به امید خدا..اما خب،باید قبول شم درس های باقیمونده رو..تا بتونم تموم کنم..امیدوارم قبول بشم..آخه دیشب به ماه زل زدم و از تهه دلم از خدا خواستم..وقتی که دلم شکسته ی شکسته بود..می دونم حرکتی نکردم و خدا حق داره کمکم نکنه..اما اینو هم می دونم امید نا امیداست خدای بزرگ من..می دونم تو اوج سختی..تو اوج سیاهی..تو اوج مشکلات..تو اوج درد..بنده ی تنها و دردمندش رو تنها نمی گذاره..اگه هم بگذاره قطعن به نفع خود بنده ش خواهد بود و گر نه تنهاش نمی گذاشت..اینو می دونم..و این دلمو خیلی آروم می کنه..می دونم که تو هم می دونی و درک می کنی..این خیلی خوبه..مگه نه..؟

تو دانشگاه همه گیر داده بودن به سیبیل من..! :دی غریبه ها که همه نگاه می کردن سیبیل خفنم رو،آشنا ها هم تا می رسیدن میگفتن عجب سیبیلی..!رفتم پیش خانوم علیخانی تا بهش بگم التماس دعام رو به استاد برسونه..گفت فیلمی چیزی قراره بازی کنی..؟:دی منو میگی...........:دی:دی:دی گفتم نه خانم علیخانی..زندگی کسالت بار شده بود..گفتم شاید این سیبیل یه تنوعی بده بهش..که شکر خدا همینطور هم شد...مهپویا هم مثه من مشکلات خاص خودش رو داره،با این تفاوت که اون شاغله و من بیکار..با مهپویا پیگیر کارمون شدیم و شکرِ خدا به یه جایی رسوندیم کار رو..و الان اومدم خونه..درسته که نمی دونم چی میشه..نمی دونم یه ترم دیگه هم مهمون دانشگاه خواهم بود یا نه..اما همین که امتحانِ لعنتی آخری تموم شد،خودش کلیه..استقبال می کنم از آینده..تیغ تیز حرف و افکار و قضاوت خیلی آدم ها علیه منه..اما یه خدای بزرگ و مهربون هست که از همه شون با هم خیلی خیلی بزرگتره..و خدای مهربون کمکم می کنه..این دلمو آروم میکنه رفیق..نمی دونی چقد دوسش دارم..اما ناراحتیم اینه که همیشه شبیه مادرم دوسش داشتم..منظورم قد و انازه ی دوس داشتنم نیس..منظورم اینه که مثه مادرم،با وجود اینکه تمام و کمال عاشقش بودم اما هیچ وقت ذره ای از حقش رو نتونستم ادا کنم..و بارها به خودم نهیب زدم:مطمئنی عاشقی..؟یقین داری ادعای عاشقی نداری..؟هنوز هم نمی تونم به این سوال جواب بدم..شایدم می ترسم جواب بدم..نمی دونم..اما..هر چی بود..قصد ریاکاری نداشتم..بهش خیانت کردم..اما به خودمم خیانت کردم..ظلمت نفسی..خیلی زیاد..اگه ادعایی کردم واسه این بود که دوسش داشتمو دارم..از سر علاقه و عشق و محبتم بهش بود..هیچ وقت ثابت نکردم..اما دوسش داشتم..دوسش داشتم..به خدا دوسش داشتم..............

چقدر حرف هست توی دلِ تنگم..دیشب باز جلسه های دورهمی بود و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر که شرکت کردم..و باز هم..باز هم..باز هم..چیزهایی که تو دل داشتم رو از زبون بچه ها شنیدم..و این معجزه داره آروم آروم عادی میشه واسم..حالم خوش نبود،نگرانِ امتحان فردا بودم(مثه هفته ی پیش،شاید بیشتر..)از طرفِ دیگه به دلایلی حالم اصلن میزون نبود و رو فرم نبودم..دوست داشتم مشارکت کنم اما قلبم بدجوری میزد..حرف های بچه ها خیلی مفید و دوست داشتنی بود..میون همه ی حرف ها تو جلسه یی که موضوعش لذت بود حرف های اسکندر رو خیلی پسندیدم..یه مرد میونسال..گفت قدیم از کارهایی لذت می بردم که فکر می کردم ثواب هستند اما الان فهمیدم ریا و تظاهر بودند فقط..الان از نمازم و مراقبه م لذت می برم..و پس از اون از میون شما جوون های بی شیله پیله بودن..لذتی که از میونِ شما بودن حاصلم شد و میون دیندار ها تجربه نکرده بودم..حرفاش خیلی به دلم نشست..چرا آقا اسکندر این حرف رو زد..؟جمع ما پره از جوون های گناهکار،اما چرا این حرف رو زد ایشون..؟شاید واسه اینکه همه اومدن و تو دلشون معترف شدند به گناهشون..فهمیدن راهو اشتباه رفتن..شاید مذهبی نشدن..اما خیلی بن بست های اشتباه رو دور زدن..نمی دونی چه حالی داره دورِ همی ها..کاش میشد دستتو بگیرم و با هم بریم..ولی نمیشه..اگه بودی هم نمی شد..ولی یه روز برات تعریف می کنم معجزه ی دورِ نیروی برتر جمع شدن رو..یه روز تعریف می کنم سیر تا پیازشو..اینجا می نویسم که اگه یادم رفت نشونه هایی باقی بمونه تا یادم بندازه..حالم داشت خوب میشد که آخر جلسه یه خبر ناگوار شنیدم که دگرگونم کرد..از یه عزیز ناشناس..دلم خون شد..ولی کاری جز دعا کردن بر میاد از دستم..؟خدایا..به داد این جوونای مظلوم برسه..خدایا..به فریادشون برس..خدایا..کمکشون کن......خدایا..در آغششون بگیر..دارن یخ میزنن از سرما..

اولش فک می کردم فقط ما دو نفر هستیم،ولی بعد فهمیدم که نه..!15 نفر دیگه هم هستن..!محسنو میگم..باز قراره بریم کنسرت و پول ها رو بریزم تو آب..اما ارزششو داره..می دونم که داره..15 تا دختر و پسر دیگه هم هستن..!تازه دوستش می خواسته نغمه رو هم دعوت کنه بیاد..!واقعن نمی دونم دوس داشتم که بیاد یا نه..شاید دوس داشتم بیاد تا ببینمش..شاید دوس نداشتم بیاد تا استرس نداشته باشم..همون 15نفر به میزانِ لازم استرس زا هستن واسم..خوصله شونو ندارم م م خب..دوس داشتم خودم و محسن باشیم فقط و باقیشون غریبه باشن..و همه وجودم بشه گوش و بشنوم..بدون فکر به اینکه راجع بم دارم چه فکری میکنن..اما یکی از خوبی های جلسه همینه..اینکه یه مشکل مشترک همه مون وقتی ترسیدیم و به خدا پناه اوردیم این بود..این که الان دارن راجع بمون چه فکری میکنن..؟تو اتوبوس..تو مترو..تو دانشگاه..تو جامعه..حالا خیلی از بچه ها اهمیتی نمیدن به افکار مردم..حتی تو اوج شلوغی های جامعه مراقبه می کنن..اشک میریزن..بی توجه به نگاه ها و افکار کنجکاو و قضاوت کننده..این عالیه پسر..من بالقوه این ویژگی رو دارم..اما نتونستم جز اندکی به فعلیت برسونمش..می کنم این کارو با خواست و کمک پروردگارم..حالا من منتظر چهارشنبه شبم..و شاید دومین تجربه از میون یه جمع از اجناس مختلف اعم از مخالف و موافق بودن..

گزارش کارآموزی مونده..داکیومنت پایان نامه هم..و آرش هم می خواد بیاد اینجا و خیلی دلتنگشم..جمعه هم دربیه و شاید با آرش یا با هادی یا با هر دو بریم..با هادی قراره یه کاری رو شروع کنیم تا موقتی یه پولی در بیاریم و از این وضع فلاکت بار در بیایم..بالاخره 80 چوقِ کنسرت از یه جایی باید جور بشه دیگه،مگه نه..؟بعدن به خودت میگم چه کاری..چون بین خودمون باید بمونه..! :)

منتظر روزهای آینده می مونم..خدایا..می خوام لبخند رو به لب مامان بابا بنشونم..من هیچ..هر چی که اونا رو خوشحال می کنه..می دونم "من هیچ" اونا رو خوشحال نمی کنه،و خوشحالیه اونا برابره با "من همه چیز" اما اگه برابر "من هیچ" هم بود حرفی نداشتم و راضی بودم..فقط می خوام بخندن..خوشحال باشن..بهم افتخار کنن..همین برام کافیه..به هیچ کس نمی خوام چیزی رو نشون بودم و سری میون سرا در بیارم..نه،این بی اهمیته..فقط می خوام اونا خوشحال باشن،همین..خدای بزرگ و خوب و مهربونم..کمک کن بتونم این کار رو بکنم..تو از تموم حرف های دلِ من با خبری..تو از چیزهایی که تو دلم می گذره و حتی خودم بی خبرم ازشون با خبری..پس خودت به فریادم برس..یا غیاث المستغیثین..یا ارحم الراحمین..خدای خوب و گلم..همین دو صفت کافیه تا تو غایتِ آمالِ عارفین باشی..اما تو به جز این دو صفت تمام صفات خوبِ دیگه ی دنیا رو هم داری................پس غیر تو به کجا پناه ببرم..؟از کی مدد بگیرم..؟به فریاد برس خدای خوبم..دوستت دارم..خیلی زیاد..

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید