این ترم آخره..؟

چقد حرف دارم برای زدن و چقدر خاطره برای تعریف کردن..راستی چرا نمیام..؟چرا نه اینجا نه رو کاغذ نمی نویسم..؟نمی دونم..می دونم که چقدر حیفه گذر این روزها و عدم ثبت وقایعشون..و چه حیف تر روزهایی که گذشتند و خاطراتشون تنها در ذهنم ثبت شد و بس..این بار هم مثل بارهای دیگه سعی می کنم بیشتر بیام..سعی می کنم..

پریشب واسه بار سوم جلسه ی دورِ همی رو رفتم..خیلی خوب بود..مثل بارهای قبل..خیلی حال داد..راجع به امید و ترس باید حرف می زدیم و من گفتم از اینکه از امتحان ریاضی فردام چقدر می ترسم..گفتم که چقدر ضربه خورد از تمام ترسیدن ها و تمام بی باکی ها..این بار شلوغ تر از همیشه بود و حس می کردم صدام بیشتر از همیشه می لرزید..اعتراف کردم که می ترسم باهاشون حرف بزنم..گفتم که همین الان مدام در حال ترسیدنم و شاید این از صدام مشهود باشه..به امید خدای بزرگم پیش میرم..برای روزهایی که بهتر از همیشه بتونم حرف بزنم..به عنوان نفر اول درخواست حرف زدن بکنم و منتظر شنیدن حرف های دیگران نشم تا خجالتم فروکش کنه و بعد شروع کنم..برای روزهایی که خودم گرداننده بشم و برای بچه ها حرف بزنم..خیلی حرف ها باید می زدم اما اون لحظه تو ذهنم نبودند..کاش بهشون میگفتم..بهشون می گفتم که رفقا..همه مون ترسیدیم که اومدیم..همه مون ترسیدیم..همه مون ترسیدیم و قدم اول رو برداشتیم..دوستتون دارم رفقای گلِ دور همی های من..آغوش گرمتون در آخر جلسه رو دوست دارم..لمس دست های مهربونتون وقت خوندن دعای آرامش رو دوست دارم..نگرانی هاتون وقت اعتراف ها رو دوست دارم..شنیدن دردنامه هاتون رو دوست دارم..وقت گذروندن باهاتون رو دوست دارم..دوستتون دارم،خیلی زیاد..حامد هم این جلسه واسه بار اول حرف زد..حرفش رو با این جمله شروع کرد:به جرات می تونم بگم که تمام مشکلات من ناشی از ترس بوده..لحنش به تحسین واداشتم در اون لحظه..عالی بود حامد،ترکوندی رفیق..و اون سوتی باحالی که دادی،وقتی اون رفیق شروع به خوندن متنی کرد و گفت "خداوندا.." و تو یه لحظه خیال کردی می خواد دعای آرامش رو بخونه و همراه اون گفتی،خداوندا..خداوندا..به من و حامد و تمام رفقای گمناممون کمک کن..به تموم کسانی که به این دورِ همی ها نیاز دارند اما نمی دونند کمک کن..به همه کمک کن خدای خوبم..آغوشت برای همه ی ما جا داره..به همه مون کمک کن خدای عزیزم..به همه مون..

در حال گذروندن ترمی هستم که شاید آخر باشه..و به امید خدا اگر بود،دنبال کار و زندگی برم..آرزوهای بزرگ ندارم تو این مقطع..می خوام از این دوره ی کش داده شده رها بشم . شاغل بشم..و پس از اون به دنبال جفتی برم که در کنارش معنی آرامش رو تجربه کنم..خدایا،خیلی خرابم..برای از عشق کسی مردن..خدایا یارِ من رو برسون بهم..من نمی دونم کیه،تو می دونی..نگذار مامان و بابا و این دلِ تنگ بیش از این چشم به راه بمونند..کمکم کن سر و سامون بگیرم و خودمو پیدا کنم خدای بزرگ و مهربونم..دستهای بزرگ و مهربونت رو به کمکم بفرست عشقِ بی حدِ من..اگه درسم تموم بشه و شاغل بشم میرم خواستگاری نغمه..بهش میگم که چقدر آس و پاسم و اگه دری باز نشه چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی نمی تونم براش مهیا کنم..بهش میگم که چقدر معمولی ام و تو دنیای کوچیکم تنها یک عشق به وسعت دنیا دارم،نه چیز دیگه..خدایا،تو صلاح ما رو بهتر از همه می دونی..اگه خیره،کمکمون کن و اگه نیست،کمک کن به سفر دور و دراز خودمون به سلامتی راهی بشیم..

گیرِ آمار و احتمالم باز،شبیه آخر شمسی پور،وقتی آمار و احتمال رو افتادم در حالی که کنکور قبول شده بودم و با دلشوره ی فراوون تک درسش کردم..اون چند روزی که شب و روز تو کتابخونه با رضا خوندیم..اون لحظاتی که با رضا از خدا خواستیم یا جفتمون قبول بشیم،یا هر دو بیفتیم..اون لحظاتی که راجع به شایعه ی نمره گرفتن از استاد،در صورت به پاش افتادن صحبت می کردیم و می خواستیم تصمیم بگیریم اگه افتادیم به پاش بیفتیم یا نه..اون یه ربع آخر با قی مونده به ساعت 9:30 ،وقتی تازه رضا فهمید کارت دانشجوییش رو جا گذاشته و رفتیم در خونه شون تا کارتشون برداره..اون لحظاتی که با پالس حامد 120 تا پر کرده بودم تا ظرف ده دقیقه ای که وقت داشتیم به دکه برسیم و امتحان بدیم..هیچ کودوم اون لحظه ها رو فراموش نکردم..کاش بشه آروم آروم بنویسم ازشون اینجا..کاش بشه..

داشت مهمترین چیز از یادم میرفت..بهت گفته بودم خوابم تعبیر شد..؟من همون قنطورس بودم..اتفاقی فهمیدم که می تونم برم یه باشگاه سوارکاری و پیش دوست داشتنی ترین موجودات دنیا وقتم رو بگذرونم..و این تعبیر خواب من بود..پس از چند سال فِراق..داشتم از فرط شادی سکته می کردم وقتی فهمیدم..گذاشتم واسه بعد امتحانا..خدایا..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..

 

 

199 کیلو بایت بودن این عکس هم حتی یک نشونه ست..باور کن،عزیزِ دِل..

/ 0 نظر / 20 بازدید