خاطراتِ مرده

دستم به خورشید نمی رسد

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام..

هیچگاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام..

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم..

انگار من آن نیستم که تو می خواهی..

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم..

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم..

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم...

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی کاری از من بر نمی آید..

می گویی آغوشت باز است،

اما خدا می داند برای چه کسی..

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم..

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم...

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند..

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد...

کاش کسی را بیابی،

کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند..

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند...

و روحِ تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد..

اما من نمی توانم...

نمی توانم..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری..

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم..

نمی توانم بار دیگر درباره ی آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگارِ جوانیت..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم..

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن،

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم..

افسوس..!

من آن نیستم که بتواند با تو سر کند..

اگر کسی از حال و روزِ من پرسید،

بگو زمانی با من بود

اها هیچگاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید..

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

 

پ.ن:

حسرت می خورم و شِل که می خونم،چون عمقِ غم اشعارش رو با وجودم حس می کنم..

دوستِ جدیدِ من،

چرا وبلاگت یه هو ناپدید شد..؟

/ 0 نظر / 16 بازدید