کنسرتی که دوستش نداشتم

چهارشنبه کنسرت بود.فکر می کردم کلی خوش بگذره اما به جز عکس ها بقیه ی لحه ها رو زیاد دوست نداشتم و خوش نگذروندم.این بار من و محسن تنها نبودیم و چند تا از همکارهاش هم بودن،خدا رو شکر که خیلی هاشون بالا نشسته بودن و ما ندیدیمشون.جمعن 4 تا پسر بودیم،من و محسن و رضا و رامین و دوستِ رامین(ببخشید،5 نفر!)و 3 تا خانوم که یکیشون همکار سابق رضا و فعلی محسن و 2 نفر دیگه خواهر های ایشون بودن.اون شب واسه اولین بار احساس کردم که دلیل خوش نگذشتن به من در جمع های مختلط چیزی ورای عدم اعتماد به نفس هست.حس می کردم که اگر اعتماد به نفسم هم فول بود اگه جون به جونم هم می کردی نمی تونستم میون دخترهایی که مرز ها رو پشت سر می گذارن خوش باشم و یا خودم رو شبیه اونها کنم.قصد پیش کشیدن مسائل شرعی و عرفی و جانماز آب کشیدن رو ندارم اما انگار تو خونم نیست تو اینجور جمع ها بودن ها.دائمن در حال تجربه ی یه فضای سنگین بودم و شکرِ خدا دوست محسن هم که 3سوته باهام پسرخاله شده بود و جلو دخترها باهام شوخی هایی می کرد که تو جمع های خودمونی رفقای صمیمیم باهام چنین شوخی هایی می کنن و البته محسن و رضا هم کم از رفیقشون نداشتن.از این حرکت اصلن خوشم نیومد چون تو اولین جمع های مختلطی که تجربه کرده بودم(دانشگاه)به جز جو گیر شدن های گاه و بی گاه یکی از رفقا(که اون هم حد داشت)سابقه نداشت جلوی دختر ها با هم شوخی های خاص بکنیم.بدم نمیومد با محسن راجع به این مسئله حرف بزنم اما می دونستم تاثیری نداره و آخر سر من گناهکار شناخته میشم،واسه همین ترجیح دادم تو سکوتم خنده ها شون رو بشنوم و سعی کنم زورکی مثل اونا بخندم.به نظرم این ها نکته های ظریفی هست که گاهی یادمون میره رعایت کنیم،وقتی ما به کل(و یا تو اون جمع) آدم خیلی راحتی هستیم دلیل نمیشه کسی که تازه وارد اون جمع شده رو هم راحت بدونیم(حتی اگه سابقه اون فرد رو آدم راحتی نشون داده باشه)و هر شوخی ای دوست داشتیم باهاش بکنیم.خودم هم از این اشتباه ها زیاد می کنم و حساسیت های دیگران که گاهی به نظر من نابجاست رو زیرپا می گذارم و شاید قرار بود اینبار اونها حساسیتی که خودشون نداشتند و نابجا می دونستند رو زیر پا بگذارند بدون این که متوجه باشن.استاد هم که کم نگذاشت و بیشتر قطعات رو تکراری خوند،بیشترش رو تو کنسرت قبلی شنیده بودم.و اون میون،پشت دختر بچه ای که به علت پول زیادِ مامان باباش و خسته شدنش مشغول نقاشی کشیدن بود،به این فکر بودم که من تو این جمع الان دارم چه غلطی می کنم.نه،این کنسرت رو دوست نداشتم.

دوست رامین یه تعارف ساده زد و با ماشینش رفت و من موندم و 6نفر آدم که اگه خودشون هم می خواستن دلم طاقت نمی اورد بگذارم خودشون برن.دخترها(شاید خانم ها!هو نوز..؟!)رو تا اون کله ی تهران رسوندم و دوست محسن رو هم میونه ی راه پیاده کردم.در طول راه هم مشغول شنیدن متلک های محسن و رضا و دوستشون بودم و تمومِ راه این فکر تو ذهنم بود:آدم ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز در موقعیت هایی دچار جو گرفتگی میشن و امون از این جو گیر شدن ها..و موقه ی رفتن خانم ها هم مصیبت کامل شد،دختره می خواست به عنوان تشکر باهام دست بده که رضا بهش گفت "دست نمیده!"،حس بدی بهم دست داد،احساس تهوع..فارغ از اینکه چرا این روابط اینقدر عادی شده این فکر تو سرم بود که وقتی فازم به این جماعت نمی خوره هیچ جوره،چرا باید میونشون باشم..؟راستی چرا..؟

رضا و محسن شب اومدن پیشم و قصد داشتن رامین رو هم بیارن که خوشبختانه نشد.دور هم بودیم و خوش گذشت.رضا می خواست با خانم ها بریم شام هم بخوریم که خیالش رو راحت کردم و بهش گفتم که مادرم واسمون ماکارونی گذاشته.دور هم بودیم و خوش گذشت.من زودتر از بچه ها خوابیدم و واسه اولین بار بود شاید که جا خوبه(تختِ گرم و نرمم)رو به خودم اختصاص دادم(البته ناخواسته بود تقریبن،دراز کشیدم و فی الفور خوابم برد).دم دمای صبح بود که از خواب بیدار شدم و حس کردم گرمای نفس یه نفر به صورتم می خوره!یاد شب ها بچگی افتادم که دست می انداختم دور گردن مامان تا خوابم ببره!و یا در گذشته ی نزدیک وقتی گاهی(فقط گاهی!)با آرش رو یه تخت می خوابیدیم(خیلی کم می شد،بیشتر وقت ها من رو زمین می خوابیدم و اون رو تخت)،چشمامو باز کردم و دیدم محسن در فاصله ی چند سانتی من خودش رو چپونده رو تخت :دی و رضا رو دیدم که مظلومانه زیر پتو رو مبل ولو شده!هنوز ناراحتم واسه رضا که اون شب رو روی مبل خوابید و من رو تخت.صبح رضا رفت سر کار و من و محسن رفتیم جایی واسه کاری،رامین رو هم تو راه سوار کردیم.صبحونه رو تو ماشین خوردیم با لقمه هایی که محسن واسم گرفت.این بود داستانِ چهارشنبه شب تا پنج شنبه صبحِ من!

از هقته ی بعد احتمالن دسته جمعی(من و محسن و رامین)میریم کوه.اگه رفتیم عکس میگیرم و پست می کنم،البته نه از خودمون،از چیزهای قشنگ تر،مثه آسمون آبی و ارتفاعی که زیر پا می گذاریم به امید خدا.باز هم خوب نیستم و باز هم نشد بنویسم از این خوب نبودن ها.شاید باری دیگر..

/ 0 نظر / 13 بازدید