کامنتِ دردناک

http://www.dalvandi.ir/blog/?p=816

از یه جای پرتی به وبلاگت منتهی شدم،اتفاق دوس داشتنی ای بود چون لذت بردم از چیزی که نوشتی.
حرف زیاده..ذهنم هزار جا هست و قلمم همین یک جا،تا جایی که "بکشه" می نویسم.
اول می خوام بگذرم از داستان تو و داستان خودم رو بگم،چون حرفهات من رو یاد تموم چیزهایی که گذروندم تو یک سال گذشته انداخت.به طورِ اتفاقی یه رابطه ای شکل گرفت که منِ آس و پاس یک سرش بودم و دختری که صمیمانه دوستش داشتم(عشق نبود) و فی نفسه ماریو بود یا پرنسس یا کسی که همه چیز داره و هر چی بخوای می تونی اسمش رو بگذاری در سرِ دیگه ش.بر خلافِ نصیحتِ دوستان که ذکر "بگیرش،بگیرش" ورد زبونشون بود من علاقه ی چندانی به گرفتنش نداشتم چون حس می کردم از دو جبهه ی ناسازگاریم و عاقبت متلاشی خواهیم شد.نکته ی بسیار بسیار جالبی که وجود داشت و حرفهای تو من رو با مغز انداخت در اون میون بعضی حرفهای اون دختر بود.دختری که حقیقتن مادی گرا نبود(بم اعتماد کن) واقعن خانواده دار بود و از بسیار جهات با دخترهای این دوره و زمونه فرق داشت(و در اثبات این مدعا همین بس که صادقانه و خالصانه با منی که نه قیافه داشتم و نه چیزِ مادی دیگه و ویژگی هام به یک سری ارزش های درونی منتهی می شد که توی این دوره و زمونه خریداری نداره  یک سال رفاقت کرد).ویژگی هاش رو گفتم تا بدونی این حرفها رو دختری مثل بقیه ی دخترها نمیزد،بلکه کسی این حرفها رو می زد که به زعمِ ما بچه معمولی ها یه دخترِ خوب بود.اما اون حرفها چی بود..؟گاه و بی گاه از خواستگاراش برام می گفت،از این می گفت که چقدر بیزاره از کسانی که با جیب خالی به خواستگاری میرن به بهونه ی اینکه بالاخره اول زندگی هست و با هم خواهیم ساخت و خواهیم داشت و در نهایت به اتفاق خواهیم برداشت.بر اساسِ این حرفها این دختر که خیلی ویژگی های خوبی هم داشت همون پرنسسی بود که معلوم نبود توی کودوم قلعه منتظر شاهزاده ش بود(و چقدر این دردناکه..).در کنار این حرفها گاهی از خواستگاراش می گفت و کسانی رو "همه چی اوکی" می دونست که شغل خوب داشتند و درآمد خوب و نیز پسران خوبی بودند.من همیشه به این فکر می کردم که خدای من،این دختر که اینقدر انسانه وقتی اینطور فکر می کنه،بقیه شون چطور فکر می کنن..؟اون مادی گرا ها..!من همیشه به این فکر می کردم که اگر منی که دوستم داشت پا پیش می گذاشتم با جیب های خالیم و نهایتن با وعده های رنگارنگ چه جوابی می شنیدم..!من همیشه به این فکر می کردم که منِ جلبک در چه شرایطی هستم در منظرِ چنین دختر خانم هایی..!و ذهنم به این سمت میرفت که در آخر زندگی همینه و آدمها با هم نه،که با شرایطِ هم ازدواج می کنند.قیافه و ثروت و وجهه ی اجتماعی بخش اعظم این شرایط رو تشکیل میدن و در تهه لیوان هم جرعه ای انسانیت.و من همیشه به این فکر می کردم که چقدر دلم می گیره از این دنیای شرایط..!خوب که فکر می کنم می بینم نداشتن های من یک حسن داشت،و اون اینکه از بودن با کسی که به نداشته های من بی اهمیت بود بسیار لذت می بردم..و این لذت رو فقط کسی که نداره می تونه تجربه کنه.
بیشتر از اونکه نظر بدم شرح حال گفتم،دلم خیلی گرفت با خوندن مطلبت.حقیقتش من احساس می کنم راه رو اشتباه اومدی.و خودت دنیات رو بر اساس الگویی که ماریو در ذهن تو ساخته بود ساختی،در حالی که خیلی ها خلافِ این الگو رفتار می کنن و نتیجه هم میگیرن.بهتر بود در زمانِ نداری کسی رو انتخاب می کردی،چون اون موقه می تونستی مطمئن باشی کسی که هست بخاطر خودت هست که هست نه بخاطر شرایط.و الان دیگه دیر شده و تنها دو راه داری.ماریو باشی و هر چی بدست اوردی رو به اشتراک بگذاری،یا بگردی دنبال کسی که مثل تو به موفقیت هایی رسیده و حالا موفقیت هاتون رو با هم تقسیم کنین،که یه جورایی هر دوش حال به هم زنه.اولی رو که خودت شرح دادی،دومی هم یه جورایی مثلِ معامله ی پایاپای می مونه.
بدرود دوستِ من.

 

/ 0 نظر / 20 بازدید