بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دیگر برو بانوجان
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،یغما گلرویی

 دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
 در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
 مرا خواهی دید
 قول می دهم

 

یغما...


 
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید . . .
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،دلبرآمدگان

 هفت شماره ی ساده

 شکایت نمی کنم، اما

 آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،


 دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟

 نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!

 به اندازه زنگی...

 واقعاً نشد؟

 واقعاً انعکاس ِ سکوت،

 تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

 رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟

 نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!

 نگو که باغچه ی شما،

 از آوار ِ آن همه باران

 قطعه ای هم به نصیب نبرد!

 نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

 من که هنوز همینجا ایستاده ام!

 کنار همین پارک ِ بی پروانه

 کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

 هنوز هم فاصله ی ما

 همان هفت شماره ی پیشین است!

 دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!

 نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

 نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،

 در خاطرت نماند!

 آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

 حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

 در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

 

پ.ن:  .   .   .


 
گفتم بمان،نماند...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: یغما گلرویی

 پیاده آمده ام 
 بی چارپا و چراغ 
 بی آب و آینه 
 بی نان و نوازشی حتی 
 تنها کوله یی کهنه و کتابی کال 
 و دلی که سوختن شمع نمی داند 
 کوله بارم 
 پر از گریه های فروغ است 
 پر از دشتهای بی آهو 
 پر از صدای سرایدار همسایه
 که سرفه های سرخ سل 
 از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند 
 پر از نگاه کودکانی 
 که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم 
 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند 
 می دانم 
 کوله ام سنگین و دلم غمگین است 
 اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو 
 نیامدم که بمانم 
 تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش 
 تمام جاده های جهان را 
 به جستجوی نگاه تو آمده ام 
 پیاده 
 باور نمی کنی ؟
 پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من 
 حالا بگو 
 در این تراکم تنهایی
 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

 یغما گلرویی

 


 
آخرین خـدا نـ ـگهدار . . .
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: متن ادبی ،یغما گلرویی



گریه‌ کردم‌ ، گریه‌ کردم‌ اما دردم‌ُ نگفتم‌ ! 
تکیه‌ دادم‌ به‌ غرورم‌ ، تا دیگه‌ از پا نیفتم‌ ! 
چه‌ ترانه‌ بی‌اثر بود ، مثل‌ِ مُش‌ زدن‌ به‌ دیوار ! 
اولین‌ فصل‌ِ شکستن‌ ، آخرین‌ « خدانگهدار ! » 
دَس‌ تکون‌ دادن‌ِ آخر توی‌ اون‌ کوچه‌ی‌ خلوت‌ ! 
بغض‌ِ بی‌وقفه‌ی‌ آواز ، واژه‌های‌ بی‌ مروّت‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد ! 

من‌ به‌ قلّه‌ می‌رسیدم‌ ، اگه‌ همترانه‌ بودی‌ ! 
صدتا سدُ می‌شکستم‌ ، اگه‌ تو بهانه‌ بودی‌ ! 
با تو پیسوزِ ترانه‌ یه‌ چراغ‌ِ شعله‌ور بود ! 
لحظه‌ها چه‌ عاشقانه‌ ، قاصدک‌ چه‌ خوش‌ خبر بود ! 
کوچه‌ها بدون‌ِ بُن‌بست‌ ، آسمون‌ پُر از ستاره‌ ! 
شبا بی‌ هراس‌ِ خنجر ، واژه‌ها شعرِ دوباره‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد !

 

یغما گلرویی


 
به یغما ببر روانم را...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،جدایی ،خاطرات

دیوونه می شم وقتی ترانه های ناب یغما رو می خونم،ترانه های اجتماعیش یه جور اتصالی می ده سیم هام رو،عاشقونه هاش یه جور...دیوونه ست این بشر،نمی دونم توی مخش چی می گذره،بوی عشق رو از هر حرف شعر هاش حس می کنم...اووممممممممم...چه بوی خوشی...

ترجیح می دم کمتر از همیشه ور بزنم و زودتر از همیشه قلم رو به دست شعر یغما بسپرم،بخونید حتمن،همین الان:

 

ساحل تو!


 

باید ترانه هامو توی بطری بندازم، 
وقتی که موجا مقصدشون ساحلِ توئه!
چشماتو روی بطریای نامه بر نبند! 
این آخرین امیدِ رابینسون کروزوئه!

بی تو اتاق من یه جزیره س میون آب، 
متروک و سوت و کور، پر از گریه های من:
یه تک درخت نخل و یه آلونکِ حقیر، 
با ساحلی که پر شده از ردپای من...

هر روز دوره می کنم همه ی این جزیره رو، 
با خاطراتِ ناب و قشنگِ تو پا به پا
روز و شبای من خلاصه می شن تو شنیدنه 
موسیقی مداوم موجا و صخره ها

دارم مدام نقشه می کشم اما چه فایده، 
با چن تا تخته پاره نمی شه به تو رسید
صدبار اومدم به جنگِ خدایان موج ها، 
صدبار این جزیره شکستای من رو دید

هر شب میون ماسه ها از هوش می رم و 
به بودنم کنار تو تو خواب دلخوشم
تو زنده می شی تو دل رؤیام شب به شب، 
من تنها با خیال تو روزامو می کشم

تو دوره دوره دور تو ویلای ساحلیت، 
داری به یه ترانه ی من گوش می کنی
کی باورش می شد که با یه چشم به هم زدن، 
من رو تو این جزیره فراموش می کنی؟

بعد از کدوم بهانه اتاقم، جزیره شد؟ 
این دریا کی میون من و عشق تو نشست؟
دستای کی تو رو از لحظه هام گرفت؟ 
کی چشاتو روی این بی ستاره بست؟

دریا هنوز دراز کشیده میونمون، 
ما بین بی خیالی تو و دلتنگیای من
یه قایق از تو خط افق سر نمی رسه، 
تا دست تکون بدی روی عرشه ش برای من

این قصه آخرش به رسیدن نمی رسه، 
تنهایی سرنوشتِ رابینسون کروزوئه!
یه مردِ خسته توی جزیره س که تا ابد
باور نداره رفتی و تو حسرتِ توئه...

 


 
هنوز بارونو دوس داری . . . ؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: سیاوش قمیشی ،خاطرات ،یغما گلرویی ،متن ادبی

دوس داشتم بنویسم،اما حسش نبود،یعنی کلی فکر تو کلم هستش و آماده ی تراوش به کیبورد و نهایتن به صفحه ی مانیتور و پست جدیدم،ولی حس کردم این روز ها به میزان لازم حرف فلسفی و در کل از این حرفا که خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن زده م.خیلی ها دوس دارن توی دنیای کوچیک خودشون باقی بمونن و کسی در اون دنیای کوچیک رو حتی واسه یک لحظه باز نکنه تا نور بیرون چشمشون رو اذیت نکنه،به همینی که هستن قانعن:بودن،گذروندن و ترجیحن "خــوش گذروندن" .

دیروز پس از مدت ها چشمم به جمال امیر روشن شد و با امیر و کیانوش رفتیم پارک ملت.خواستیم بدمینتون بازی کنیم،دیدیم توپ بدمینتون کنار راکت ها نیست!خلاصه کلی گشتیم تا از یه سوپر مارکت یه توپ تخیلی خریدیم و کلی بازی کردیم.بعد از بازی با سه جفت دست شکسته برگشتیم خونه و موقه ی جدا شدن به یاد قدیما(دوران 15 16 سالگی،دوران اوج رفاقتمون)کلی حرف زدیم(از همون حرفایی که گفتم خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن).از اینکه چشم به هم زدیم و 24 سالمون شد،از این که چقدر زود گذشت و چقدر هم زود خواهد گذشت!از اینکه چشم به هم بزنیم می بینیم هفتاد سالمون شده(البته اگه زودتر نمیریم که احتمالش هم کم نیست)و از اینکه هر کس اگه دو روز تعطیلی هم پیش رو داشته باشه واسه ش برنامه ریزی می کنه تا حداقل یه مسافرتی بره اما ما آدم ها (بیشتر ما آدم ها) می دونیم نهایتن 20 هزار روز دیگه از عمرمون باقی مونده و می دونیم وقتی عمرمون تموم شد د یـ گـ ه  نـ یـ سـ ت (دقیقن مثل بنزین)اما کاری نمی کنیم و به همین روزمره گی ها ادامه می دیم تا بــ مــ یـــ ر یـــ م . . . و همین طور درباره ی این حرف زدیم که چرا آدم ها وقتی می دونن حتی یک یک ریالی از ثروتی که بدست می آرن رو نمی تونن با خودشون به دنیای پس از مرگ ببرن اما یک عمر میدون برای رسیدن به همین یک ریال ها...چرا واقعن؟

قصد گفتن همین حرفا رو هم نداشتم،اما یه هو سرازیر شدن،اگه باعث سردردت شد معذرت.یه هو ناغافل یاد سیاوش قمیشی،خاطره ها،شعر های یغما و همه ی دلتنگی هام افتاده بودم و می خواستم تو این پست همه ی این این افکار پیچیده رو به وسیله ی یکی از شعر های یغما به خورد تو بدم،اما همون ظور که گفتم مثل همیشه نوشتنم به صورت پیش بینی نشده ای پیش رفت و پاراگراف قبلی رو هم واسه تو و واسه دل خودم نوشتم.

 

 

هنوز بارونو دوس داری؟

 

 

 

 

 

 

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی
می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

می‌دونم شب‌ها تو تختت کتابِ شعر می‌خونی
کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته
هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای
هنوزم روحِ هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
همون آهنگو گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم
بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن
تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن
یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه
هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری...

 


یغما گلرویی


 
روی پیشخون
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،متن ادبی

 

چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه، نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر، یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ، که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه

توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،
چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون...

یغما گلرویی