بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

آی،پرویز . .
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دل نوشته ،کوه

< داستان از وقتی شروع می شود که نمی توانی باور کنی برای کسی که روزی همه چیزش بودی دیگر هیچ چیز نیستی . . >

نمی دونم خوبه یا بد(چیز جدیدی نیست)،اینکه هر روز بیشتر متقاعد میشم که همون پرویز دورافتاده ی انتقام جو منم.. تنهایی که (چندان) به دنبال پر کردن تنهایی ها نیست،تنهایی که شبیه هیچ کس نیست و چه قشنگ تر : تنهایی که تنهاییش شبیه هیچ تنهایی نیست.. با خودم میگم کاش در دامنه ی دماوند استراحت کوچکی می کردم و به بهونه ی این استراحت به خوابِ ابدی فرو می رفتم و رهایی رو در آغوش می گرفتم (شایدم اون منو) و باز فکر می کنم شاید هنوز کارهای انجام نداده ای داشته باشم و باز فکر می کنم که نه، نه کسی به من نیاز داره و (شاید) نه من به کسی، و شاید هم از لجِ تنهایی دومی رو میگم و تمومِ داستان همون بخشِ اوله: کسی به من نیازی نداره و از نبودم گله مند نمیشه..زندگی نکبت بار بهتر که به پایان برسه و کش پیدا نکنه،اما کو دل و جرئتِ اون آرامش ابدی،و کو اعتقاد به وجودِ اون آرامش..انگار حرف از اینها زدن هم واسم شده یه جور تهدید کردن خدا..خدایی که به حرفِ منِ انگل آب توی دلش تکون نمی خوره..عجب روزهای بی سر و ته عجیبی..روزهای بی سر و ته عجیبی که بی اندازه زود می گذرند..کاش من هم یک روز روی کوه به آسمون پرواز کنم،کاش..

بله،بالاخره به دماوند هم صعود کردم. و هیچی نبود، سوالی که ذهن دوستم رو نابود کرده بود از ابتدا : فرض کن . . . ، آخرش که چی..؟ فرض نه،به حقیقت پیوست،صعود به بلندترین نقطه ی ایران،آخرش که چی..؟هیچی..هیچی نبود..هیچ خبری نبود..هیچ حسی نبود..و همینطور،هیچ هوایی نبود..

آرش و امیر و حامد و رضا و دوستش رو هم به همراه خودم بردم.داستانش درازه،نمی دونم چقدر حوصله کنم تعریفش رو.. 

میگم، 

یه روز،

شاید.

خلاصه اینکه هیچی نبود، لا اقل برای من.اگه اشک ریختم بخاطر غمی بود که حس کردم وسعتش رو اونجا فهمیدم،جایی که انجام دادن یک کارِ بزرگ(صد البته به زعمِ مردم ظاهر بین و نه در واقعیت) باری از دوشم بر نداشت و حسِ خاصی بم نداد. اگه اشک ریختم بخاطر به یادِ فروغ افتادن بود، بخاطر زمینه ی آشناییمون که همین دیوِ سپیدِ پای در بند بود..بخاطر عکسی که اون سالیان پیش در مکانی که من ایستاده بودم گرفته بود..بخاطر غریبگی در میونِ آدمها و اوجِ لمسش در اونجا بود...خلاصه اینکه هیچی نبود..خلاصه اینکه سیلی بزرگی به روحم خورد و خیلی چیزها که از به یادآوردنشون طفره می رفتم به یادم اومد...خلاصه اینکه غمِ بزرگی بود...


 
من و قله ی ناز و اسبی که دوستش داشتم
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،کوه

با یه گروه دختر و پسر رفتم شمال،کوه..!

تجربه ی جالب و عجیبی بود اما در کل دوستش داشتم.یه دوستِ خیلی معمولی رو اتفاقی دیدم و این گروه رو بم معرفی کرد و این هفته باهاش رفتم تاببینم چه خبره.چیزی که دوستش نداشتم این بود که تمومِ مسیر رو زدن و رقصیدن.عقایدِ مذهبیم مدتهاست کمرنگ شده اما فارغ از تموم اعتقاداتم نمی تونم سبک باشم مثل اون دخترا و پسرا.احساس می کنم همیشه یه مرزِ باریک بین شاد بودن و سبک بودن هست که اصلن دوس ندارم ازش بگذرم.توی راه حالم گرفته بود،به این فکر می کردم که آیا از افسردگیمه که این برنامه رو دوس ندارم..؟فکر می کردم که نه،چون وقتی خودم تو خلوتم آهنگ شاد می گذارم مثه الاغ می رقصم تمومِ آهنگو..!فک می کردم که آیا از بلد نبودن رقصه..؟فک می کردم که تا وقتی رقص رو خوب یاد نگیرم نمی فهمم که از بلد نبودن رقص هست یا نه..!آیا اگه بلد بودم برقصم مثه همه ی اونا می رفتم وسط و یه کله می رقصیدم..؟واقعن نمی دونم..واقعن احتمال پنجاه پنجاس..و تا یاد نگیرم نمی تونم بفهمم..اما چیزی که بود همه ش معذب بودم و اذیت می شدم..باعث می شد همه ش فکر کن افسرده م و همه شاد..بالاخره رسیدیم،ساعت 12 شب به یه روستا در حوالی چالوس.شروع کردیم به بالا رفتن و اینجا بود که احساس به شدت خوشایندی بهم دست داد و غرقِ لذت شدم.مسیر رو دوس داشتم،از میون باغها درونِ جنگل رد می شدیم و بالا می رفتیم و این خیلی لذت بخش و شیرین بود.نمی دونم کی بود که حس کردم کوله ی دختری که جلوم می رفت سنگین بود و داشت اذیتش می کرد.بهش پیشنهاد کردم عوض کنیم کوله ها مون رو،اول تعارف می کرد و آخر قبول کرد.جاهایی که کمک می خواست دستم رو می گرفت و این حرفا.حدوداً شش هشت سال بزرگتر بود ازم و من هم زیاد خوشم نمیومد ازش،شایدم اصلن خوشم نمیومد.و صرفاً چون خانم بود کمکش کردم،نمی دونم،شاید تو ضمیر ناخودآگاهم هم چیزهایی گذشته باشه اما واقعن بی خبرم.یه جایی از همه عقب موندیم،چون تو پاش پلاتین بود و آهسته میومد بالا.مجبور شدیم به بیراهه بزنیم اما توی راه موندیم،شب بود و نمی شد مسیر درست رو پیدا کرد و بچه ها هم ما رو جا گذاشته بودن.می تونستم مسیر رو برم اما اون خیلی خسته شده بود و بریده بود،پیشنهاد کرد تا جایی که مسیر هموار بود بریم پایین و تا روشن شدن هوا اونجا بمونیم و استراحت کنیم.واقعن دوست داشتم برم بالا اما قبول کردم.قرار بود بچه ها چند ساعتی رو توی پناهگاه استراحت کنن و بعد کسانی که دوس دارن تا قله برن جدا شن و برن بالا،بقیه هم بمونن منتظر تا اونا برن و برگردن.ما عقبگرد کردیم و رفتیم پایین.یه وانت انتهای جاده پارک بود،اون پشت وانت دراز کشید و من روی زمین.حدود یک ساعت اونجا بودیم.نیم ساعت رو مدیتیشین کردیم با هم..!اون خیلی اهل این مسائل بود،نیم ساعت دیگه رو هم خوابیدیم.من بلند شدم و بهش گفتم دارم میرم بالا،و اینکه یکی رو می فرستم که کمکش کنه.سعی داشت نظرم رو برگردونه اما قبول نکردم،چون عطش قله داشتم که باید با رسیدن فرو می نشست.مثه قاطر مسیر ناهموار رو رفتم بالا و پناهگاه رو پیدا کردم.حس خوب و خوشایندی بود دیدنِ جماعتی که خوابیده بودن،لوله شده توی کیسه های خواب.با رسیدنم و سر و صدایی که رسیدنم داشت یه جورایی بیدارشون کردم که یواش یواش همه بیدار شدن.عمو حسنِ هشتاد ساله بیدار شد اول و توی خواب و بیداری من رو دید که حاضر و آماده،سیخ جلوش وایستادم..!گفت:چی شده..؟حاضر شیم بریم بالا..؟باشه،باشه،الان میریم..خنده م گرفته بود،هیچی نگفتم و نگاش کردم.گفتن ناهار رو بر می گردیم و اینجا می خوریم و به همین خاطر هیچی همراه خودم نیاوردم بالا،جز وسایل ضروری مثه بادگیر و آب.قبلش نشستیم و دور هم مختصر صبحونه ای خوریم و بعد شروع به صعود کردیم.دوستش داشتم،صعود رو میگم.پر از انرژی بودم و میرفتم،همون مسیری که توی برگشت له له رسیدن به آخرش قرار بود دیوونه م کنه..!توی راه اتفاقات خوب و جالبی افتاد.با خیلی ها حرف زدم،استراحت،خوردن از خوراکی بچه ها(!)و هر چیز دیگه که فکرشو بکنی.از راه دور یه اسب دیدم.حس کردم به زمین بستنش اما آزاد بود.بچه ها رو ول کردم و رفتم سمتش.میخواست بره،از روی زمین یه مشت علف کندم و دستم رو گرفتم رو به روش.صبورانه منتظر موندم تو اون حالت،بی حرکت.با نگاهِ معصومِ مبهمش بهم خیره شد و آروم آروم اومد جلو.غرق در لذت شد،در حالی که یکی از دخترا(که ازش بدم هم نمیومد اما می دونستم آخرش تار موش رو هم دستم نمیده)داشت خودش رو می کشت که اومد،اومد سمتش و این اون حس رو لذتبخش تر می کرد.آخر سر اومد پیشم اون اسب و به هر پوزیشنی که وجود داشت نوازشش کردم و بوسیدمش.یکی دیگه از دخترها هم اومد و باهاش عکس گرفت.حس خوبی بم دست داده بود،اینکه بالاخره یه کاری کردم،به یه دردی خوردم!می دونی؟ازش گذشتیم و رفتیم بالا.رفتیم و رفتیم و رفتیم.اتفاقات خیلی خاصی نیفتاد و نمی دونم چی باید بگم که بفهمی چقدررر رفتیم.بالاخره رسیدیم به قله.یک ساعتی موندیم و خوردیم(تموم خوراکی های بچه ها رو خوردم،گور بابای تعارف،گور بابای آبرو ریزی)و راهی راه برگشت شدیم.همه به سرعت میرفتن در حالی که من مسیر برگشت رو آهسته میام.تموم نمی شد لعنتی.یه جاهایی با خودم آواز می خوندم،می دونستم از دور یکی شاید بشنوه اما مهم نبود؛در این حد اعتماد به نفس داشتم!مسیر ادامه داشت و قصد پایان نداشت.یه جایی با بچه ها نزدیک راه می رفتیم و یه دختره پشت سر هم آواز می خوند.چقدر دلم می خواست اونجا بخونم و نخوندم،چون روم نشد.به وضوح حس کردم نخوندن اینجام برای عدم اعتماد به نفسم،نه نرقصیدن و با جمع نبودنِ اونجام..!برام واضح شد که اونجا از اون جلف بازیا بدم میومد،اما اینجا دوست دارم اما اعتماد به نفس ندارم.رسیدیم به پناهگاه و دیدیم که همه رفتن.اینو یادم رفت بگم که وقتی قله بودیم عمو حسن زنگ زد به بچه های توی پناهگاه(آره!زنگ زد!تو یه قله تو چالوس!)و بهشون گفت که وسایل رو بردارن و برن پایین.یه استراحتی کردیم و راه رو ادامه دادیم.قبل رفتن دیدیم یه نفر کوله و وسایلش رو جا گذاشته!ما فکر کردیم این کار منتها درجه ی حماقته اما بعد فهمیدیم اومده بوده بالا و ما رو گم کرده بوده و چند ساعت طول کشیده بوده تا از راه دیگه بیاد پایین.یه پسر،مهدی،که حقیقتن دهقان فداکاری بود واسه خودش،کوله ی اونو برداشت و انداخت جلوی خودش،در حالی که کوله ی سنگین خودش هم عقبش بود!عمو حسن زنگ زد تا از جاده واسمون وانت بفرستن.تو راه با یه دختره بودم که یه جیپ که فک کنم از محیط بانی بود بهمون رسید و ما رو سوار کرد.با دختره به زور چپیدیم عقبِ جیپ.تو راه رسیدیم به پسرِ فداکار،پیاده شدم و به زور کردمش تو ماشین با جفت کوله ها،وقتی کنار دوستِ من که کوه رو بم معرفی کرده بود داشت راه می رفت.بعد توی راه یه دختر دیگه رو می بینن و پسره پیاده میشه تا دختره پیاده نره و باز خودش پیاده میشه،منتها این بار بدون کوله ها.بالاخره یک وانت رسید و سوارمون کرد،مثه گوسفند چپیدیم توش.بعد از کلـــــــی مسیر و بالاپایین شدن وانت ما رو رسوند.مونده بودم اگه این مسیر رو پیاده می رفتیم چه دهنی ازمون سرویس می شد،اما نمی شد اینطور هم فکر کرد!می شد؟!خب کلی راه رو ما رفته بودیم،اینم روش.البته پاهام به شدت درد گرفته بودن و بی طاقت شده بودن..نمی دونم..بالاخره هر چی که بود وانت رسید و سوارمون کرد.به اتوبوس رسیدیم بعد بیست دقیقه توی وانت بالا پایین شدن و دیدیم اون دو تا دختر نرسیدن.نگران شدیم که دخلشونو اورده باشن اما گویا پایین کوه پیاده شون می کنن و بهشون میگن ما از این جلو تر نمیریم.بعد از روشن شدن وضعیتشون با اتوبوس رفتیم اونور روستا و سوارشون کردیم و راهی تهران شدیم.توی راه دوباره بزن و برقص و منِ بی حوصله..برگشتنی به دوستی که ماشینم دستش بود گفتم بیاد دنبالمون و اومد،ماشین هم تو راه خاموش شد اما خدا رو شکر روشن شد بعد از چند دقیقه.هنوز بعد دو بار دوش گرفتن و کلی خوابیدن بدنم کوفته س.این هفته میرن سبلان احتمالن اما چون خیلی خسته م و از طرفِ مهمتر می دونم شهادت و احیاء و ماه رمضون حالیشون نیس(خودمم حالیم نیس البته اما باز از اینا کمتر)احتمالن تو راهِ چند ساعته مراسمِ بزن و برقص در شبِ احیاء دایر هست..!اینم اصلن خوشایند نیس واسم و اون حسِ بد رو بدتر می کنه.

این بود خاطره ی روزی که قله ی ناز رو درنوردیدم..