بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

در لبخند او . . .
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،هوشنگ ابتهاج

 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
  غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
  دوخته برروی من نگاه غم انگیز
 من به خیال گذشته بسته دل و هوش


  ماه درخشنده بود و دریا آرام
  ساحل مرداب در خموشی و ابهام
  شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
 عکس رخ مه در آبگینه دریا
  چون رخ ساقی که واژگون شده در جام


  او به بر من نشسته عابد ومعبود
  دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
 زورق ما می گذشت بر سر مرداب
 چهره او زیر سایه روشن مهتاب
  لذت اندوه بود و مستی غم بود


 سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
 زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
 بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
 چون می شیرین بهبوسه های دل انگیز
 هوش مرا می ربود و سمتی می داد


 مست طرب بود و چون شکوفه سیراب
 بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
 خنده او جلوه امید و صفا بود
 راحت جان بود عشق بود وفا بود
 لذت غم می نشست در دل بی تاب


 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
 آه کز آن خنده آشکار شنفتم
 بنگر رفتم،دگر ز دست تو رفتم
 ناله فرو ماند در پس لب خاموش


 غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
 دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
 دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
 راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
 دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز


 می نگرم در خیال و می شنوم باز
 می رود و می دهد به گوش من آواز
 بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم . . .

 . . .

 هـــ . الفـــ . ســـایـــه

 

تقدیم به تو،که این بار که آمدی قبل از رسیدنت دیوانه شدم،بادی که چادرت را به رقص در آورده بود دل و دینم به باد برد زود تر از آنکه جام چشمانت سیرابم کنند...