بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

در خروج از کودوم طرفه؟
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: نمایش ترومن ،دلبرآمدگان

یادمه چند سال پیش،اون موقه ها که هنوز چندان فاز فیلم و فیلم دیدن نداشتم یه فیلمی دیدم به نام نمایش ترومن.نقش ترومن رو جیم کری بازی کرده و بازی فوق العاده ای هم ارائه داده.نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه...این فیلم رو من خیلی وقت پیش دیدم،پیشاپیش اگه جایی رو اشتباه تعریف کردم از صاحب نظران پوزش می طلبم!داستانش رو خلاصه تعریف می کنم:"مردی که ناخواسته سرتاسر عمرش رو داره تو یه نمایش زنده بازی می کنه".چیزی دستگیرتون شد؟:)

کارگردان یه نمایش تلویزیون ترومن رو که یه بچه ی پرورشگاهی بوده(اگه اشتباه نکنم البته...)به یه نحوی خریده و ترومن از بدو تولد شده بازیگر نمایش زنده ی 24 ساعته ی این کارگردان در یک شهر(شهرک)سر پوشیده ی سینمایی فوق العاده بزرگ که در سر تا سر این شهر دوربین های مختلفی وجود داره که از زندگی ترومن فیلمبرداری می کنه و به صورت 24 ساعته برای مخاطب پخش می شه.این شهرک سر پوشیده آسمون نداره،آسمونش یه سقف بلند آبیه و دریای اون یه استخر فوق العاده بزرگ هست که حکم دریا رو داره.ترومن مثل یه برده داره زندگی می کنه در حالی که خبر نداره تمام آدم های دور و برش بازیگرن و زندگیش داره برای کلی آدم روی صفحه ی تلویزیون پخش میشه.ترومن عاشق یه دختر میشه و اون دختره هم به ترومن علاقه پیدا می کنه،اما عوامل سریال اجازه نمی دن این دو نفر به هم برسن،چون رسیدن این دو نفر به هم ادامه ی سریال رو با مخاطره رو به رو می کنه و مسلمن اگه دختره به ترومن برسه تمام داستان لو می ره.ترومن هر جا دختر رو می بینه و می خواد بره سراغش و باهاش چند کلام صحبت کنه یه اتفاق عجیب می افته که باعث نرسیدن ترومن به دختر میشه...اتفاقاتی که عوامل فیلم مرتکب اون می شن تا اجازه ندن ترومن با اون دختر صحبت کنه.این اتفاقات عجیب و یک سری اتفاقات دیگه باعث می شن تا ترومن شک کنه،و بفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.و اون جاست که ترومن تلاش می کنه تا بفهمه قضیه چیه و بالاخره هم متوجه می شه و با یه قایق پارویی می زنه به دریا(استخر)و می ره و می ره و می ره.فک می کنم همین جا هاست که این دیالوگ رویایی رو می گه:"دوست دارم که یه جستجوگر باشم مانند ماژلان کبیر".تلاش عوامل فیلم برای متوقف کردن ترومن بی نتیجه می مونه و طوفان و بارون و تعقیب و گریز نمی تونن اونو متوقف کنن و بالاخره ترومن به انتهای این دریای فرضی می رسه و از این دنیای پوشالی خارج می شه...

 

 

خیلی وقته که از دنیا خسته ام و روز به روز هم خسته تر می شم.با خودم فکر می کنم من این جا چی می خوام؟میون این همه آدم که حس می کنم با بیشترشون غریبه ام؟به کجا قراره برسم؟در ادامه ی مسیر زندگی از چه کوره راه هایی باید عبور کنم؟و تمام این ها رو از سر بگذرونم،آخرش که چی؟چه هدف نا متناهی وجود داره که قراره من رو به ادامه ی این زندگی مسخره دل خوش کنه؟و کوهی از سوال های دیگه که این روز ها توی ذهنم دارن رژه می رن!

من به خدا و عدالتش و به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارم و به جبر هم اصلن معتقد نیستم و به هیچ وجه قصد مقایسه ی خدا با کسی رو ندارم اما نمی دونم چرا همیشه حس "ترومن بودن" با منه،و تصور می کنم من هم همون ترومن هستم با این تفاوت که دنیای بزرگتری دارم و بالطبع انتخاب های بیشتری.من می تونم راهی که انتخاب می کنم رو برم،می تونم برای رسیدن به کسی که دوستش دارم تلاش کنم و می تونم از زندگیم لذت ببرم و خدا مانع هیچ کودوم از این ها نمیشه و بم اجازه می ده هر غلطی دلم می خواد بکنم اما با این وجــــــــــــــــود حس می کنم تو این دنیا زندونی هستم.نمی دونم چرا این حس رو دارم،شاید به خاطر خودمه!به خاطر پا پس کشیدن از مبارزه ی زندگی.

هفته ی پیش بود که این حس به شدت بالا زده بود،حتی به فکرم رسید از خیر یه زندگی معمولی بگذرم،بار سفر ببندم و دنبال "در خروج" بگردم!البته از اون فکر هایی بود که بهتره اسمش رو گذاشت رویا(نه فکر)اما خوب ذهن رو هیچ وقت نمی شه از رویا پردازی باز داشت،و ذهن به همین رویا پردازی هاست که زنده ست.اما آیا واقعن در خروجی هست؟که ازش خارج بشیم و آزاد بشیم؟شاید این در خروج بسته ست تا زمان مرگ و فقط کلید مرگه که می تونه این در خروج رو باز کنه!و شاید کلی شاید و اما و اگره دیگه.باید جستجوگر می بود تا راه این در خروج رو همی پیدا توان کرد!و جستجوگر بودن هم که گاو نر می خواهد و ... .

شاید دارم خودم رو گول می زنم،نه؟شاید از تلاش خسته شدم و حوصله ی شنا بر خلاف جهت رودخونه ی دنیا رو ندارم و همینه که باعث شده همه چیز رو گردن خدا بندازم و این خدای بزرگ و مهربان و با عظمت رو متهم کنم به زندانی کردن انسان در دنیا.آره فکر می کنم همین باشه...ولی خوب،واقعن چاره چیه وقتی که حوصله ی شناکردن ندارم و از آب گند آلود این رود خونه بیزارم؟

در خروج زیاد دور نباید باشه...حد اقل نه اون قدری که برای رسیدن بهش نیاز باشه کوله بار سفر ببندیم!فکر می کنم در خروج هر آدمی توی دل خودشه،دور نیست،اما برای باز کردنش به کلی نیرو و انرژی نیازه.نیرو و انرژی که با خوردن 2 تن غذا و 2000 تا ردبول هم قابل تولید نیست!نیرویی که قدرت روح می تونه از پس باز کردن اون بر بیاد و تا وقتی روحت رو بزرگ نکنی به هیچ وجه قادر به باز کردن این در نخواهی بود!اما وقتی که روحت رو بزرگ کردی و از این دنیای فانی بریدی و به هیچ چیز اون دل خوش نکردی(حتی به تعداد کامنت های خواننده های وبلاگت!) و پا در مسیر الهی گذاشتی،اون موقه ست که در خروج جلوت ظاهر می شه و با یه فوت نا قابل این در رو باز می کنی!اون موقه جسمته که توی این دنیای بو گندو وول می خوره و روحت توی عالم بالا غرق لذت می شه و طعم "آزادی" رو می چشه.این طوری می شه طاقت اورد و توی این دنیا زندگی کرد اما باز هم حضور جسم تو این دنیا یه ارتباط هر چند کوچیک بین روح و دنیا باقی می گذاره که اون هم با نابود شدن جسم در زمان مرگ از بین می ره و روح به طور کامل از دنیای خاکی جدا می شه و تا بی نهایت پرواز می کنه...

نوشتن آرومم می کنه،خوشحالم که اگه کسی هم این نوشته ها رو نمی خونه،اما حد اقل باعث آروم شدن خودم می شه و در حالی که ابتدای حرف هنوز نمی دونم قراره مطلب رو کجا تموم کنم و به کجا برسم،به طور نا خود آگاه به یه نتیجه ی مثبت می رسم و همین باعث آروم شدنم می شه.مـــــی دونــم،می دونم که به یه تجدید قوای حسابی نیاز دارم تا امیدی به باز کردن در خروج پیدا کنم،اما حد اقل خیالم تا حدودی راحته که نقشه ی راه رو دارم و دیگه می دونم که در خروج تو خیابون نیست،تو بیابون نیست،تو کوه و تو جنگل نیست،در خروج انتهای "دریا ی فرضی" نیست،در خروج توی همین دل خودمه،امیدوارم سعادت پیدا کنم و به لطف خدا قبل از چشیدن طعم مرگ درش رو باز کنم.

نا خود آگاه یاد این غزل زیبای حافظ افتادم،اینم باشه حسن ختامی واسه این همه حرفی که امروز زدم:

 

 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم   راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب   من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت   رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت   به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت   با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی   تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان   تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست   پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون   همره کوکبه آصف دوران بروم