بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نارنجی پوش
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: متن ادبی ،دلبرآمدگان

صدای در می آید،

یکی دارد می رود باز..

آخر هیچ کس هیچ وقت نمی آید..

همه یا بوده اند یا در حال رفتن بوده اند..

ناله ی در همیشه خبر از رفتن می دهد..

این بار چه کسی دارد از این جمع غم انگیز جدا می شود..؟

پاییز دوست داشتنی من..

دوست زرد و قرمز و نارنجی پوش من..

 هِی رفیق..!

 این بار که آمدی

 اگر بودم،

 اگر خواب بودم،

 بیدارم کن..

 تا مثلِ این بار..

 این طور..

 در یلدای سیاه..

 مرثیه گوی رفتنت نشوم..

چشم باز می کنم..

خودم را می بینم..

در دنیایی هستم که مثل دیروز دیگر نارنجی نیست..

منم و ..

یک برگ نارنجی در دست..

که به یادگار از پاییز امسال باقی مانده ست..

یک هو یخ می زند دلم..

پاییز امسال هم رخت برچید و

طناب زندگی را تنها گذاشت..


 
در لبخند او . . .
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،هوشنگ ابتهاج

 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
  غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
  دوخته برروی من نگاه غم انگیز
 من به خیال گذشته بسته دل و هوش


  ماه درخشنده بود و دریا آرام
  ساحل مرداب در خموشی و ابهام
  شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
 عکس رخ مه در آبگینه دریا
  چون رخ ساقی که واژگون شده در جام


  او به بر من نشسته عابد ومعبود
  دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
 زورق ما می گذشت بر سر مرداب
 چهره او زیر سایه روشن مهتاب
  لذت اندوه بود و مستی غم بود


 سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
 زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
 بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
 چون می شیرین بهبوسه های دل انگیز
 هوش مرا می ربود و سمتی می داد


 مست طرب بود و چون شکوفه سیراب
 بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
 خنده او جلوه امید و صفا بود
 راحت جان بود عشق بود وفا بود
 لذت غم می نشست در دل بی تاب


 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
 آه کز آن خنده آشکار شنفتم
 بنگر رفتم،دگر ز دست تو رفتم
 ناله فرو ماند در پس لب خاموش


 غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
 دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
 دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
 راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
 دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز


 می نگرم در خیال و می شنوم باز
 می رود و می دهد به گوش من آواز
 بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم . . .

 . . .

 هـــ . الفـــ . ســـایـــه

 

تقدیم به تو،که این بار که آمدی قبل از رسیدنت دیوانه شدم،بادی که چادرت را به رقص در آورده بود دل و دینم به باد برد زود تر از آنکه جام چشمانت سیرابم کنند...

 



 
الهی و ربی،الیک اَشکو...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،متن ادبی ،دلبرآمدگان

خدایا،دل شکسته ام را مرهمی،آتشی که بر قلبم نشسته را بارانی و روح خسته ام را توانی دوباره عنایت فرما...نمی خواهم مانند دیگران شوم،می خواهم یکی باشم نه مثل همه،بسوزم اما نسوزانم،برنجم اما نرجانم،فراموش شوم اما فراموش نکنم،طرد شوم اما بی تفاوت نباشم،متروک شوم اما ترک نکنم،بشکنندم اما نشکنم...نیرویی الهی ام ده،که در عین حال دریاوار همه ی آشفتگی هایم را در آن غرق سازم...

خدایا،خسته ام از شکایت به درگاه بندگانت...درمانده ام از به در بسته کوبانده شدن...زبان بریده را به کام می گیرم و به سوی تو شکایت دل می آورم همانا تو برآورده کننده ی شکایت بندگانی...خدایا،سپاس از تو دارم که بر در بسته ی آدمیانم کوباندی تا به تو نزدیک تر شوم،تا امید از خلق بِبُرم و به خالق بندم...تا کوچکان را فراموش کنم و به بزرگی که از رگ گردن به من نزدیک تر است نزدیک تر شوم...


 
قـایــق عــاشـــق
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: جدایی ،متن ادبی

دوباره توی این خلوت،دارم ترانه می سازم
دارم بازم واسه غم ها یه قایق واژه می سازم

یه قایق که پر از حرفه،پر از حرفای نا گفته
که تا نشکونه این بغضو،توی دریا نمی افته

ولی اما اگه روزی بیفته توی این دریا
می تونه که بیاد بازم به سوی خشکی فردا؟

می تونه باز توی ساحل،با پارو همنشین باشه؟
واسه قایق موتوری ها،هنوز یه جانشین باشه؟

چه دریای خطرناکی،یعنی میشه ازش برگشت؟
میشه تا آخرش رفت و رها از دست مردم گشت؟

باید کاری کنه آخر،نمیشه توی ساحل موند
نمیشه که فقط حرف زد،فقط تصمیمو از بر خوند

یه روز این قایق تنها بالاخره به آب افتاد
توی دریای خوشبختی با خوشحالی به راه افتاد

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

عجب دریای آرومی،چه لذت بخشه این رویا
چه آرامش شیرینی،نمی خوام برسه فردا

چه موجای قشنگی،روز زیبایی
صفایی داره این رویا توی دریای بیداری

می خوند و روی دریا راه می رفت
خیالش خوش بود و آگاه می رفت

خیال می کرد همیشه اوضاع بر وفق مراده
نمی دونست مثه برگی اسیر دست باده

نمی دونست همه روزای آفتابی یه روزی ابری میشن
همین موجای رقصون هم یه روزی وحشی میشن

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

گذشت و طعمه ی دریا شد این قایق
اسیر رقص بی رحمانه ی موجا شد این قایق

نمی دونست دل دریا یهو می بلعه اونو
خیال خام خوشبختی جدا از زندگی می کنه اونو

از اون قایق فقط چند تیکه چوب مونده
یه آتیشی همین چوبا رو زیر آب سوزونده

آره،این قایق عاشق هنوزم که هنوزه
داره از عشق دیروزش زیر آبا می سوزه

هنوز زنده س با یاد عشقش این قایق
به امید یه روز خوب هنوز زنده س این عاشق

 

علیرضا


 
این نیز بگذرد(نسخه ی دوم)
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

حرف بسیار است و روزمره گی فراوان،پیشاپیش محترمانه دوستان کم حوصله را به سمت درب خروج راهنمایی می کنم . . .

 

پرده ی اول:

این نیز بگذرد(شمعی در باد)

 

خیلی چیزا هست که نمی نویسم،می دونی؟لزومی نداره همه با خبر باشن از اینکه چه اتفاق هایی داره واسم می افته و چه تجارب ارزشمندی دارم کسب می کنم،همین که خودم به ذهنم،بخش بایگانی خاطرات،اضافه شون کنم کافیه.در جریان هستی که...؟صدایی می پیچد مثل لالایی باد در علفزار:میفهمم.

 

فک کن!اومده بودم پست بزنم و حرفامو بزنم،در انتهاش هم حکایت این نیز بگذرد رو بنویسم،اما سید یه یهو رسید و منم بالکل فراموش کردم که اون دو خط رو در انتها بنویسم تا دوست مخاطب نادیده بفهمد که "چی نیز بگذرد؟"!

آورده اند که روزی از روز ها پادشاهی بر درویشی گذر کرد.درویش را پرسید:پندم ده،پندی که هنگامی که به یادش اُفتم اگر حالم خوش است آن را دیگر گون سازد و اگر ناخوش احوالم نشاط خاطرم بخشد!درویش گفت: این نیز بگذرد . . . با توئه بچه ی کوچولو!تویی که زندگیت رو توی زمان توپ بازیت جا گذاشتی،تویی که فک می کنی هنوز رنگین کمون هفت تا رنگ داره و سیاه سفید نشده،با توئه!این نیز بگذرد...

 

هم الآن می دونی یاد چی افتادم؟به دلایلی چند که هم الآن حاصل شدیاد روزی افتادم که با زهرا قرار داشتم.اگه نمی دونی بدون،من مثه خرس می خوابم نه مثل آدمیزاد،خوابم معمولاً سنگینه مگر در زمانی که با تمام وجود بخوام بیدار شم.چه ربطی داشت؟حالا می گم.آره...قرار داشتم با اون بنده خدا،ساعت 8 صبح.چون به ترافیک شرق به غرب نباید برخورد می کردم باید ساعت 6 می زدم به اتوبان رسالت-حکیم.فک کن روز قبلش آژانش وایساده بودم و شبش تا ساعت 2 نیمه شب با رضا و بهزاد سرزمین عجایب بودم و ساعت 6 هم باید از خواب پا می شدم،فک کن!گوشی روی آلارم بود روی ساعت 6 و من ساعت 4 صبح بعد از دوساعت خواب بعد از یه روز فوق العاده پر کار به صورت خودکار از خواب بیدار شده بودم تا ساعت رو ببینم که 6 نشده باشه!نه،فک کن!یک یا دو هفته بعدش باهاش ساعت 10 11 قرار داشتم چون شبش تازه از مسافرت رسیده بودن و ساعت 12 1 خوابیده بود نتونست بیدار شه و خواب موند!فک کن!خدایا،به که دل بسته بودم...؟!به که دل بستم...؟!به که دل خواهم بست...؟!روزگار غریبیست نازنین.

 

 

پرده ی دوم:

"نه،همین لباس ِ زیباست" یا "نه همین لباس ِ زیباست"؟مساله این است...!

 

روح و روانم محکوم به مرگ شده بود.حال خرابی داشتم...امام رضا نگاه کرد،پناهگاهم رو در مشهد مقدس دیدم.به کیا زنگ زدم و دعوتش کردم به 24 ساعت عشق بازی با امام رئوف و کیا هم نه نیورد و اومد و راهی شدیم.رفتیم مشهد...

رسیدیم.رفتیم راه آهن تا بلیطی تهیه کنیم،به وسیله ی بازار سیاه بلیط گرفتیم برای کرج!تا از اونجا بیایم تهران.رفتیم تا نهار بخوریم...اتفاقی با انسانی آشنا شدم که بوی عطر نمی داد اما بوی آدمیت می داد.لباسش کهنه بود،شغلش پیش پا افتاده بود،چهره ای ژولیده داشت،اما دلی داشت به وسعت دریا.قصدم گرفتن آدرس بود که تا جایی که از دستش بر میومد کمک کرد.وقتی به مقصد رسیدم ناگاه چشمم به گوشی بدون شارژ و کیف بدون شارژرم افتاد و قصد کردم به نیت راه افتادن در مغازه های مردم برای شارژ گوشی،همین شد که دوباره به مغازه ی این انسان رسیدم.خودش گوشی موبایل نداشت حتی اما مغازه ای رو بم معرفی کرد که بتونم گوشی رو شارژ کنم.گوشی رو گذاشتم شارژ و برگشتم پیشش که تشکر کنم که من مسافر بی جا و مکان رو دعوت کرد به چایی.نشستیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم...فهمیدم که در طول عمرش این پیرمرد دوست داشتنی تنها یک بار به تهران سفر کرده.چایی می ریخت برایم و حرف می زدیم...بعد از مدتی چون کیا منتظرم بود برگشتم پیش کیا و کیا رو دیدم که از جایی که بود راه افتاده بود تا منو پیدا کنه.با کیا رفتیم پیش اون پیرمرد مهربان و این بار برای کیا چایی ریخت و مشغول حرف زدن شدند...در همین حال من اجازه گرفتم و از دستشویی مغازه برای وضو استفاده کردم و نمازم رو در مغازه ی همون بنده خدا به جا اوردم و بعد از من هم کیانوش.سید بود،و اسمش که در اینجا ذکر نمی کنم برآمده از ویژگی های خداپسندانه ی رفتاریش بود.بعد از این که کیا نماز رو خوند رفتم و گوشی رو گرفتم و بعد از یه خداحافظی گرم از اون انسان جدا شدیم...بنده ی خدا می خواست بدونه اگه شب تصمیم به موندن داری جایی هم واسه اقامت شبمون تدارک ببینه!

تن آدمی شریف است،به جــــان آدمیت/نه همین لباس زیباست،نشــان آدمیت

صورتش خسته بود،موهایش ژولیده،لباسش مندرس،لهجه اش نامدرنیته!به احتمال قریب به یقین درس هم نخونده بود اما دریایی بود،دریایی.یاد تن آدمی افتادم،که روزی مصداق شرافت بود،که این روزها تنها به این لباس زیبا شریف است،نه به جان آدمیت... خوشحالم که نمردم و دیدم همچین آدم هایی هنوز هم هستند،کسایی که وقتی یه غریب می بینند از ناآگاهیش سودجویی نمی کنن و دستشو می گیرن و در حد خودشون پناهش می دن.کسایی که به چشم روشنفکران بی خاصیت،عوامان بی سواد جامعه اند اما در دانشگاه انسانیت درس محبت و بخشش بی دریغ می دهند...سعدیا،بعید می دانستم روزی جان آدمیت رو به عینه ببینم،تصورم این بود که چشمم به لباس زیبای آدمیت بسته خواهد شد،خوشحالم که شاید بتوانم روزی برای فرزندانم از این داستان "نمردیم و دیدیم" تعریف کنم.غرق در سادگی اون مرد غریبه،اون دوست تازه شدم و پس از مدت ها به یاد آوردم که چقدر متنفرم از تجمل و چقدر عاشقم ساده گی و خلوص را...

 

پرده ی آخر:

کوچه ی خوشبختی(توهم)

 

در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی قدم می زدم و عمر می فرسودم.گاهی اینقدر می دویدم که نفس به شماره می افتاد و گاهی اینقدر می ماندم که عابران مترسک سر جالیزم خطاب می کردند!خسته بودم از این کوچه های بی چراغ و تو در تو...ناگاه نوری تابید و شبم آفتابی شد...زیر نور بود که چشمان خسته ام تابلویی دید به وسعت خورشید...بر آن نوشته بودند:کوچه ی خوشبختی.تمام نیرویم را در پایم گذاشتم و به سویش دویدم،به خیال اینکه پس از طی بسی تاریکی و ظلمات به روشنایی رسیده ام...آه که چه رویاهایی در سرپروراندم و در دنیای خیالاتم به چه افکاری بال و پر بخشیدم...غرق در تحقق فعل رسیدن بودم که ناگاه خون جلوی چشمانم را گرفت و درد دوباره میهمان خانه ام شد...آه که دیوار این بن بست چقدر بلند بود،این قدر بلند که درخت سبز خیالم نیز در برابرش کوتاه آمد و خشک شد...

 

 

 

پ.ن:عکسی که مد نظرم بود رو نتونستم استفاده کنم چون فیلتر بود...


 
زان زنده مانده ام که هنوز از حجاب عشق،
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧   کلمات کلیدی: متن ادبی

رُخسار یار را به تامل ندیده ام . . .


 
من و بارون
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

به بارون گفتم بهت حسودیم می شه!

گفت چرا؟!

گفتم چون همه عاشق تو هستن!

گفت:

این حقه ها دیگه قدیمی شده،توبشنو و باور نکن.همه شون زیر آفتاب این حرف رو می زنن،ولی وقتی می خوام خودمو بشون برسونم با چتر باز ازم استقبال می کنن...

سکوت کردم و به چشمای خیسش خیره شدم.

 


 
آخرین خـدا نـ ـگهدار . . .
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: متن ادبی ،یغما گلرویی



گریه‌ کردم‌ ، گریه‌ کردم‌ اما دردم‌ُ نگفتم‌ ! 
تکیه‌ دادم‌ به‌ غرورم‌ ، تا دیگه‌ از پا نیفتم‌ ! 
چه‌ ترانه‌ بی‌اثر بود ، مثل‌ِ مُش‌ زدن‌ به‌ دیوار ! 
اولین‌ فصل‌ِ شکستن‌ ، آخرین‌ « خدانگهدار ! » 
دَس‌ تکون‌ دادن‌ِ آخر توی‌ اون‌ کوچه‌ی‌ خلوت‌ ! 
بغض‌ِ بی‌وقفه‌ی‌ آواز ، واژه‌های‌ بی‌ مروّت‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد ! 

من‌ به‌ قلّه‌ می‌رسیدم‌ ، اگه‌ همترانه‌ بودی‌ ! 
صدتا سدُ می‌شکستم‌ ، اگه‌ تو بهانه‌ بودی‌ ! 
با تو پیسوزِ ترانه‌ یه‌ چراغ‌ِ شعله‌ور بود ! 
لحظه‌ها چه‌ عاشقانه‌ ، قاصدک‌ چه‌ خوش‌ خبر بود ! 
کوچه‌ها بدون‌ِ بُن‌بست‌ ، آسمون‌ پُر از ستاره‌ ! 
شبا بی‌ هراس‌ِ خنجر ، واژه‌ها شعرِ دوباره‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد !

 

یغما گلرویی


 
دستم به آسمان نمی رسد
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

خیره ام به آسمان پر ستاره ی شب،

به دنبال ستاره ی خوشبختی می گردم،ستاره ی آرامش،ستاره ی بخت،شاید هم ستاره ی اقبال...

عمریست تن را برای یافتنشان در بیابان های زندگی فرسوده ام،هرچه گشتم کمتر یافتم...دیر فهمیدم زاده ی بیابان ریگ و خاک و خل است،زاده ی آسمان ستاره!تنها چیزی که یافتم آهی غبار آلود بود به بلندای زمین تا آسمان...

آآآآهـــ...دستم به آسمان شب نمی رسد...

 

بامداد 24 شهریور،دراز زیر آسمان پر راز شمال


 
روزهای بی حسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،سیگار ،متن ادبی ،شل سیلوراستاین

یه روزهایی داره می گذره که روزهای فوق العاده نا امید کننده ایه.روزهایی پر از بیکاری و وقت پرت.تمام کارم شده فیسبوک،بیرون رفتن با ماشین،موزیک گوش کردن و سیگار کشیدن.در کنار این ها با سرعت یه لاک پشت پیر دنبال جور کردن یه کار جدید هم هستم.نمی دونم چم شده این چن روزه که عین آدم هم نمی تونم بیام اینجا و حرف بزنم،قبلن هر چی که بودم حداقل یه بمب متحرک بودم برای نوشتن،میومدم اینجا و ضامن رو می کشیدم و یا علی!ولی متاسفانه فعلن اون رو هم دیگه نیستم.

دیشب با کیانوش 51 بودم یک ساعتی رو،با یه یارویی آشنا شدیم اتفاقی و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.یه موقه یی طرف گفت:شما ها چقدر سیگار می کشین!تو این نیم ساعت 5 تا سیگار کشیدی تو یکی!رحم کن به خودت!حیف تو نیست؟!پسته بخور!می خواستم بش بگم یه انگیزه بم بده واسه موندن تو این دنیا،اون موقه دلیلی پیدا می کنم تا به خودم رحم کنم.دیدم همچین حرفایی بزنم ممکنه آب روغن قاطی کنه،چون بش نمی خورد ظرفیت این حرفا رو داشته باشه،منم نگفتم،مثل حرف هایی که همیشه هست و نمی زنم.

ترجیح می دم تو این روز های مسخره یه ترانه واست بنویسم از شل،شلی که باهاش زندگی کردم.راستی تا حالا بهت گفته بودم با یه آدم مرده که به موقه ی زندگیش حتی یه بار هم از نزدیک ندیدیش میشه زندگی کرد؟حالا میگم:میشه.

 

دستم به خورشید نمی رسد

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام

هیچ گاه کاری که تو می خواستی را انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی،کاری از من بر نمی آید

می گویی آغوشت باز است

اما خدا می داند برای چه کسی

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در حال تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

اما من نمی توانم...نمی توانم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

نمی توانم با دیگر درباره ی آن چه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند...

اگر کسی از حال و روز من پرسید،بگو زمانی با من بود،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

 

 

پی نوشت:یادمه اولین روزی که قرار بود ببینمش با حول و اضطراب دنبال یه چیزی بودم که واسش بخرم و روز اولی بهش بدم،حس کردم اگه کسی به من می خواست کادو بده چی منو منفجر می کرد؟فهمیدم!عاشقانه های شل!واسش خریدم و با کلی ذوق مرگی بهش دادم و اونم تشکر کرد و کتاب رو برد و همین کارم باعث شد اولین شوک زودتر از اونی که فکرشو می کردم بهم برسه،وقتی که فهمیدم بعد از یه هفته هنوز کتابو نخونده.

 

 


 
هنوز بارونو دوس داری . . . ؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: سیاوش قمیشی ،خاطرات ،یغما گلرویی ،متن ادبی

دوس داشتم بنویسم،اما حسش نبود،یعنی کلی فکر تو کلم هستش و آماده ی تراوش به کیبورد و نهایتن به صفحه ی مانیتور و پست جدیدم،ولی حس کردم این روز ها به میزان لازم حرف فلسفی و در کل از این حرفا که خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن زده م.خیلی ها دوس دارن توی دنیای کوچیک خودشون باقی بمونن و کسی در اون دنیای کوچیک رو حتی واسه یک لحظه باز نکنه تا نور بیرون چشمشون رو اذیت نکنه،به همینی که هستن قانعن:بودن،گذروندن و ترجیحن "خــوش گذروندن" .

دیروز پس از مدت ها چشمم به جمال امیر روشن شد و با امیر و کیانوش رفتیم پارک ملت.خواستیم بدمینتون بازی کنیم،دیدیم توپ بدمینتون کنار راکت ها نیست!خلاصه کلی گشتیم تا از یه سوپر مارکت یه توپ تخیلی خریدیم و کلی بازی کردیم.بعد از بازی با سه جفت دست شکسته برگشتیم خونه و موقه ی جدا شدن به یاد قدیما(دوران 15 16 سالگی،دوران اوج رفاقتمون)کلی حرف زدیم(از همون حرفایی که گفتم خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن).از اینکه چشم به هم زدیم و 24 سالمون شد،از این که چقدر زود گذشت و چقدر هم زود خواهد گذشت!از اینکه چشم به هم بزنیم می بینیم هفتاد سالمون شده(البته اگه زودتر نمیریم که احتمالش هم کم نیست)و از اینکه هر کس اگه دو روز تعطیلی هم پیش رو داشته باشه واسه ش برنامه ریزی می کنه تا حداقل یه مسافرتی بره اما ما آدم ها (بیشتر ما آدم ها) می دونیم نهایتن 20 هزار روز دیگه از عمرمون باقی مونده و می دونیم وقتی عمرمون تموم شد د یـ گـ ه  نـ یـ سـ ت (دقیقن مثل بنزین)اما کاری نمی کنیم و به همین روزمره گی ها ادامه می دیم تا بــ مــ یـــ ر یـــ م . . . و همین طور درباره ی این حرف زدیم که چرا آدم ها وقتی می دونن حتی یک یک ریالی از ثروتی که بدست می آرن رو نمی تونن با خودشون به دنیای پس از مرگ ببرن اما یک عمر میدون برای رسیدن به همین یک ریال ها...چرا واقعن؟

قصد گفتن همین حرفا رو هم نداشتم،اما یه هو سرازیر شدن،اگه باعث سردردت شد معذرت.یه هو ناغافل یاد سیاوش قمیشی،خاطره ها،شعر های یغما و همه ی دلتنگی هام افتاده بودم و می خواستم تو این پست همه ی این این افکار پیچیده رو به وسیله ی یکی از شعر های یغما به خورد تو بدم،اما همون ظور که گفتم مثل همیشه نوشتنم به صورت پیش بینی نشده ای پیش رفت و پاراگراف قبلی رو هم واسه تو و واسه دل خودم نوشتم.

 

 

هنوز بارونو دوس داری؟

 

 

 

 

 

 

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی
می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

می‌دونم شب‌ها تو تختت کتابِ شعر می‌خونی
کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته
هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای
هنوزم روحِ هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
همون آهنگو گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم
بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن
تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن
یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه
هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری...

 


یغما گلرویی


 
روی پیشخون
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،متن ادبی

 

چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه، نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر، یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ، که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه

توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،
چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون...

یغما گلرویی

 



 
لیلی . . .
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که
باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند،
نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا
ابد طول می کشد...


 
برای چی واقعن؟
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی

 

برای چی گریه کنم؟برای اونی که رفته؟
یه خورده ناراحت میشم،اونم فقط یه هفته!

خیال می کرد اگه بره من خودمو می بازم
بعد دو روز با گل میاد بالا سر جنازه م

خیال می کرد اگه بره من یه شبه پیر می شم
یا اینکه از زندگی بدون اون سیر می شم

برای چی گریه کنم؟دنیا مگه چی داره؟
خیال بکن خدا داره سر به سرت می ذاره!

دنیا همه ش سه چار روزه،تازه اونم می گذره
یه روز اگه شادی باشه یه روز با غم می گذره

رفتی ولی شکر خدا زندگیمون می گذره
با اون گذشته بود ولی بدون اون می گذره

نمی دونست اگه بره هیچی عوض نمی شه
تو این زمونه هر کسی دنبال زندگیشه...

 



 
شاید یه وقت دیگه
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی ،دلبرآمدگان

تقدیم به تمام کسانی که خیلی دیر فهمیدند که او آنی که باید باشد نیست:

 

 

بی خیال بدار تنها باشم

شاید یه وقت دیگه ولی الان نه

تموم شدن روز هایی که فک می کردم من اشتباه می کنم و تو بهترینی

جوری که اگه خودم هم بخوام دیگه نمی تونم بشون برگردم

نذار به تعداد روز های "عزیزم منو ببخش" اضافه بشه

بذار خاطرات بد کمتری از با هم بودن تو ذهنمون بمونه

حداقل می تونیم اینجوری وقتی به یاد هم افتادیم از خوشحالی نپریم هوا

و به جاش یه لبخند تلخ بزنیم

و چند لحظه ای و شاید هم چند ساعتی

تو عشق فنا شده مون غرق بشیم و به یادش سیگاری دود کنیم

شاید یه روزی وقتی خورشید اومد بالای کوه ها

بتونیم دوباره شروع کنیم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست...

بهم اجازه بده باقی عمرم رو با خاطرات روز های خوبمون سر کنم

بذار تنها باشم و در های تنهایی هام رو به روی خیال تو باز کنم

این جوری خیالم راحت تره

چون فک نمی کنم خیال تو روزی بی خیالم بشه

دستم به خیالت نمی رسه تا بغلش کنم

خیالت رو نمی تونم ببوسم

اما این جوری خیالم راحت تره

چون می دونم که دست خیال تو هم به کلید جدایی نمی رسه

بذار تنها باشم

بذار با خیالت تنهایی هامو سر کنم

شاید یه وقت دیگه،تو یه روز قشنگ آفتابی

باز هم با تو شروع کردم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست

شاید یه وقت دیگه