بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

این ترم آخره..؟
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: خدا ،دورِ همی ،خاطرات ،قنطورس

چقد حرف دارم برای زدن و چقدر خاطره برای تعریف کردن..راستی چرا نمیام..؟چرا نه اینجا نه رو کاغذ نمی نویسم..؟نمی دونم..می دونم که چقدر حیفه گذر این روزها و عدم ثبت وقایعشون..و چه حیف تر روزهایی که گذشتند و خاطراتشون تنها در ذهنم ثبت شد و بس..این بار هم مثل بارهای دیگه سعی می کنم بیشتر بیام..سعی می کنم..

پریشب واسه بار سوم جلسه ی دورِ همی رو رفتم..خیلی خوب بود..مثل بارهای قبل..خیلی حال داد..راجع به امید و ترس باید حرف می زدیم و من گفتم از اینکه از امتحان ریاضی فردام چقدر می ترسم..گفتم که چقدر ضربه خورد از تمام ترسیدن ها و تمام بی باکی ها..این بار شلوغ تر از همیشه بود و حس می کردم صدام بیشتر از همیشه می لرزید..اعتراف کردم که می ترسم باهاشون حرف بزنم..گفتم که همین الان مدام در حال ترسیدنم و شاید این از صدام مشهود باشه..به امید خدای بزرگم پیش میرم..برای روزهایی که بهتر از همیشه بتونم حرف بزنم..به عنوان نفر اول درخواست حرف زدن بکنم و منتظر شنیدن حرف های دیگران نشم تا خجالتم فروکش کنه و بعد شروع کنم..برای روزهایی که خودم گرداننده بشم و برای بچه ها حرف بزنم..خیلی حرف ها باید می زدم اما اون لحظه تو ذهنم نبودند..کاش بهشون میگفتم..بهشون می گفتم که رفقا..همه مون ترسیدیم که اومدیم..همه مون ترسیدیم..همه مون ترسیدیم و قدم اول رو برداشتیم..دوستتون دارم رفقای گلِ دور همی های من..آغوش گرمتون در آخر جلسه رو دوست دارم..لمس دست های مهربونتون وقت خوندن دعای آرامش رو دوست دارم..نگرانی هاتون وقت اعتراف ها رو دوست دارم..شنیدن دردنامه هاتون رو دوست دارم..وقت گذروندن باهاتون رو دوست دارم..دوستتون دارم،خیلی زیاد..حامد هم این جلسه واسه بار اول حرف زد..حرفش رو با این جمله شروع کرد:به جرات می تونم بگم که تمام مشکلات من ناشی از ترس بوده..لحنش به تحسین واداشتم در اون لحظه..عالی بود حامد،ترکوندی رفیق..و اون سوتی باحالی که دادی،وقتی اون رفیق شروع به خوندن متنی کرد و گفت "خداوندا.." و تو یه لحظه خیال کردی می خواد دعای آرامش رو بخونه و همراه اون گفتی،خداوندا..خداوندا..به من و حامد و تمام رفقای گمناممون کمک کن..به تموم کسانی که به این دورِ همی ها نیاز دارند اما نمی دونند کمک کن..به همه کمک کن خدای خوبم..آغوشت برای همه ی ما جا داره..به همه مون کمک کن خدای عزیزم..به همه مون..

در حال گذروندن ترمی هستم که شاید آخر باشه..و به امید خدا اگر بود،دنبال کار و زندگی برم..آرزوهای بزرگ ندارم تو این مقطع..می خوام از این دوره ی کش داده شده رها بشم . شاغل بشم..و پس از اون به دنبال جفتی برم که در کنارش معنی آرامش رو تجربه کنم..خدایا،خیلی خرابم..برای از عشق کسی مردن..خدایا یارِ من رو برسون بهم..من نمی دونم کیه،تو می دونی..نگذار مامان و بابا و این دلِ تنگ بیش از این چشم به راه بمونند..کمکم کن سر و سامون بگیرم و خودمو پیدا کنم خدای بزرگ و مهربونم..دستهای بزرگ و مهربونت رو به کمکم بفرست عشقِ بی حدِ من..اگه درسم تموم بشه و شاغل بشم میرم خواستگاری نغمه..بهش میگم که چقدر آس و پاسم و اگه دری باز نشه چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی نمی تونم براش مهیا کنم..بهش میگم که چقدر معمولی ام و تو دنیای کوچیکم تنها یک عشق به وسعت دنیا دارم،نه چیز دیگه..خدایا،تو صلاح ما رو بهتر از همه می دونی..اگه خیره،کمکمون کن و اگه نیست،کمک کن به سفر دور و دراز خودمون به سلامتی راهی بشیم..

گیرِ آمار و احتمالم باز،شبیه آخر شمسی پور،وقتی آمار و احتمال رو افتادم در حالی که کنکور قبول شده بودم و با دلشوره ی فراوون تک درسش کردم..اون چند روزی که شب و روز تو کتابخونه با رضا خوندیم..اون لحظاتی که با رضا از خدا خواستیم یا جفتمون قبول بشیم،یا هر دو بیفتیم..اون لحظاتی که راجع به شایعه ی نمره گرفتن از استاد،در صورت به پاش افتادن صحبت می کردیم و می خواستیم تصمیم بگیریم اگه افتادیم به پاش بیفتیم یا نه..اون یه ربع آخر با قی مونده به ساعت 9:30 ،وقتی تازه رضا فهمید کارت دانشجوییش رو جا گذاشته و رفتیم در خونه شون تا کارتشون برداره..اون لحظاتی که با پالس حامد 120 تا پر کرده بودم تا ظرف ده دقیقه ای که وقت داشتیم به دکه برسیم و امتحان بدیم..هیچ کودوم اون لحظه ها رو فراموش نکردم..کاش بشه آروم آروم بنویسم ازشون اینجا..کاش بشه..

داشت مهمترین چیز از یادم میرفت..بهت گفته بودم خوابم تعبیر شد..؟من همون قنطورس بودم..اتفاقی فهمیدم که می تونم برم یه باشگاه سوارکاری و پیش دوست داشتنی ترین موجودات دنیا وقتم رو بگذرونم..و این تعبیر خواب من بود..پس از چند سال فِراق..داشتم از فرط شادی سکته می کردم وقتی فهمیدم..گذاشتم واسه بعد امتحانا..خدایا..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..

 

 

199 کیلو بایت بودن این عکس هم حتی یک نشونه ست..باور کن،عزیزِ دِل..


 
بر فراز تپه،قنطورس..
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،قنطورس

با بهزاد رفتیم پردیس ملت و "سر به مهر" رو دیدیم.لیلا حاتمی رو خیلی دوس دارم،فیلم هم خیلی خوب بود،خوشم اومد.یاد "چیزهایی هست که نمی دانی" افتادم،نه به خاطر تمِ فیلم،به خاطر اینکه اونو هم با محسن و داود و سید تو ملت دیدیم و اون فیلم رو هم لیلا بازی کرده بود.اونم خیلی خوب بود.سانس 2 3 یعد از ظهر دیدیم فیلم رو،هیچ کس نبود تو سینما،جز ما 4 تا و دو زوج عاشق.خیلی فیلم خوبی بود اونم،تاثیر گذار بود..اگه ندیدی حتمن یه روز ببینش..خیلی خوب بود،چیزهایی هست که نمی دانی..

سرما رو خیلی دوست دارم.تقابلش با آتش درونم لذت بخشه و دوست داشتنی.و منی که از بیرون درگیری این دو رو می بینم لذت می برم.مثل وقتی که گرما امونم رو بریده و می پرم تو حوضچه ی آب یخ..دوست داشتنیه سرما..به شرطی که چند لایه پوشیده باشی..مثه امشبِ من..:)

فیلم که تموم شد با بهزاد قدم زدیم کمی تو پارک،و از جای همیشگی ثابتی گذر کردیم که خاطرات بسیاری رو در اون ساخته بودم.گذرگاه دو سمت چمنِ کنار نیایش.یاد بهزاد اوردم شبی رو که زورش کرده بودم بریم ملت(دقیقن شبیه همچین شبی بود)،سوار موتور شدیم و اومدیم ملت تو اوج یه شبِ سرد و تاریک زمستونی..نشستم رو چمن ها و بهزاد هم خوابید و سرش رو گذاشت رو پاهام،مثه خیلی وقت های دیگه(شایدم اشتباه می کنم و رو نیمکت نشستیم،چیزی که یادمه اینه که رو چمن بودیم،اما عقل قبول نمی کنه کسی تو یه شب زمستونی همچین کاری بکنه..حواسم نبود،ما که عقل نداریم..اگه دشتیم که وضعمون این نبود..مگه نه..؟!)چند تا از کتاب کوچولو های شل همراهم بود،همون ها که بارها گمشون کردم و چون ارزون بودند باز خریدم و باز هم..سر بهزاد رو پاهام بود و من قنطورس رو خوندم واسش..هر دو متولد آذریم و بهزاد هم حس خوبی برقرار کرد با شعر..برگشتیم از پارک و یه سرمای سخت برای ما یادگار موند..شب خوبی بود..خاطره ی خوبی شد..وارد اون خیابون سبز عریض که شدیم به بهزاد گفتم یادته خاطره ی اون شب سرد رو..؟سکوت کرد چند لحظه و خیال کردم دایورتم کرده.بعد از چند لحظه گفت:علی باورت میشه احساس می کنم همین چند لحظه پیش اون اتفاق افتاده..؟حتی قبل از اینکه سینما بیایم بود انگار..وقتی اومدیم و هیـــچ کــس نبود و واسم کتاب خوندی..انگار همین لحه های قبل بود علی..می دونی چند سال گذشته..؟ده سال گذشته علی،من 19 20 ساله بودم که اومدیم ملت(بهزاد یکی دو سال از من بزرگتره).بهش گفتم که باور نمی کنم،گفتم که دروغ داره میگه و امکان نداره ده سال گذشته باشه..گفت نشون به اون نشون که اون شب یه دوست قدیمی رو دیدم توی پارک که دیگه ندیدمش و یقین دارم آخرین باری که دیدمش 19 20 21 ساله بودم..زبونم بند اومد وقتی فهمیدم اینقدر گذشته..چند شب پیش هم همین حال بهم دست داده بود،وقتی فهمیده بودم از سن کلوبیم قریب به ده سال گذشته..به راستی باور کردنی نیست..سخته باورش..چه خاطراتی که با هم نساختیم من و بهزاد..و بهزاد تنها یکی از حلقه ی دوستانِ خیلی نزدیک منه..و چه کوله بار سنگینی از خاطره دارم من..کوله بار خاطرات..!این عنوان یکی از وبلاگ های قدیمیم بود..خدایا،منو می کشند آخر این خاطرات..

رفتیم و سوار ماشین شدیم و باز از راه همیشگی به سمت خونه راه افتادیم..سربالایی سختی تو راهمون بود و من مثل همیشه دنده کمکی بهزاد شدم..دو دستم رو اهرم کردم پشت کمرش و تو سربالایی هلش دادم تا کم نیاره،مثل همیشه..ماشین هایی که رد میشدن نگاه های احمقانه و متعجبشون رو نثارمون می کردند و چقدر من دوست دارم خود دیوونه مون رو........:)

یه دوست خوب وقتی خوابم رو شنید حرف قشنگی زد بهم،یه نکته ی مهم که به ذهنم نرسیده بود..آیا من همون قنطورسی بودم که بر فراز تپه ایستاده بود؟آیا من همون قنطورس بودم؟وقتی دست گردن اون دو اسب نازنین انداخته بودم..؟وقتی چرخی به دور کوه زدم و بازگشتم؟و جالب اینکه دقیقن رو تپه ایستادیم و چرخی زدیم و بازگشتیم..و دقیقن به همین تو شعر دوست داشتنی که حکایت زندگینامه ی من رو داره اشاره شده بود..عجیب بود..توجه خودمو جلب نکرده بود این..اما وقتی دوستم یادم انداخت..راستی که چقدر شبیه بود..هر دستم گردن یک اسب،و وقتی از بقل نگاه می کردی انگار یکی شده بودیم با هم..