بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خود درگیری های روزمره
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

مسئله خیلی ساده ست:

نیاز به مهم بودن

و منِ با خودم درگیر،که آیا باید به این نیاز بها داده بشه یا نه؟حدش چقدره؟آیا عاملِ اصلی عدم پیشرفت کمبود و سرکوبِ گاه و بیگاهِ همین نیازه..؟

توی شبکه های اجتماعی می بینم که آدمها عکسهایی از خودشون رو به اشتراک می گذارن،عکسهایی که ثابت می کنه اونا جاهای خاصی بودن،کارهای متفاوتی کردن و یا لحظه ای رو با آدم مشهوری بودن..گزینه ی آخر(ثبتِ لحظه ی بودن با آدمِ مشهور) به نظرم اوجِ بی شعوری فرد رو نشون میده،فازش محترمه اما عقیده ی من اینه که این کار به شدت احمقانه ست.می مونه دو تا گزینه ی متفاوت که بعضن خودم هم ممکنه از این عکسها به اشتراک گذاشته باشم.نمی دونم حدش کجاست و چقدر درسته و چقدر غلط.دیشب که عکسِ یه زوجِ ایرانی توی یه طبیعت خفن در خارج از ایران رو می دیدم با خودم گفتم چرا من توی دماوند از خودم یه عکسِ فوق العاده نگرفتم و چرا یکی از معدود عکسامو توی فیسبوک نگذارم تا همه مطلع بشن که عاره،منم رفتم دماوند رو زدم!منم هستم!ولی خوب که توی بحرش فرو رفتم کارِ مسخره و چرتی به نظرم اومد..گذاشتنِ یه عکس برای جلب توجهِ دیگران،برای داد زدن همین "منم هستم" ها..!مسخره ترینش هم که اینستاگرامه..رسمن برای ارضای نیاز به توجه دیگران ساخته شده و دلیلِ گل کردنش هم قطعن روانشناسانه و حساب شده س..منم بارها شده که از این عکسا تو فیسبوک گذاشتم(کمتر از دیگران البته،خیلی کمتر) و وقتی آپ کردم و نظرات رو دیدم هم شبیه خری شدم که دقیقن اون لحظه تیتاپ لای دندوناش باشه..تعارف که نداریم،ذوق مرگ شدم هر بار وقتی با تعجب ها و سوالات دیگران رو به رو شدم..ولی مسئله ای که الان ذهنمو به شدت مشغول کرده اینه: عایا پا دادن به این حس و ارضاش کردن درسته و یا سرکوبش..؟حقیقتش من زیاد اهل سرکوبگری نیستم،اگه از این کارا می کنم هم دلیلش اینه که زیاد چنین نیازی رو توی خودم نمی بینم،چیزی که تو پستِ قبلی هم راجع بهش نطق کردم.در کل اهمیتی نمیدم از بیرون چطور به نظر میام و چقدر تیپ و قیافه ی من توجه دیگران رو جلب می کنه و گاهی حس می کنم گرچه این حس باعث پیشرفت میشه و انسان رو از حالت سکون در میاره(به دلیل زوری که میزنه تا خودش رو در زمینه ای خاص کنه) و استفاده از این حس و جهت دهی بهش قطعن گام های رو به جلویی رو برای آدم در پی خواهد داشت اما یه جورایی سوراخ های روحی و روانی آدمها هستن که این باعث پررنگ شدن این حس میشن،و همون حسِ رهایی که هرچقدر پای در بند نباشی و محتاج تائید دیگران،در درون تو بیشتر خواهد بود و ارتفاع بیشتری خواهی گرفت..گیج کننده ست..اما به نظرم یه معادله ی ساده هم میشه ازش در اورد..این نیاز(مهم بودن)یه میونبره که اگه عین آدم ازش استفاده بکنی می تونی به خیلی جاهای دنیوی خودت رو برسونی و در کنار این رسیدن های دنیوی برای خودت و هم نوعت هم مفید واقع بشی،و یا به جایی هم نرسی و به هر صورت یه جوری با شبکه های اجتماعی و راه های مشابه فقط ارضاش کنی و پیشرفتت در این حد باشه که چیز جدیدی یاد گرفته باشی یا کار جدیدی کرده باشی برای متفاوت بودن!اما در عین حال می تونی نسبت به دیدِ دیگران بی تفاوت باشی و مهم شدن در چشمِ آدم ها رو فراموش کنی "امـــا" در این صورت باید انگیزه های جدیدی برای خودت بسازی و برای اونها میل به پیشرفت رو در خودت ایجاد کنی و در کل مسیرِ انجام دادنِ کاری که قدمی رو به جلوئه رو برای خودت هموار کنی؛در حالی که نیاز فطری مهم بودن در تو بوده و به هر صورت استفاده نکردی،خاموشش کردی و یا سرکوبش کردی و از بین بردیش.

قشنگ ترین راه شاید متعادل رفتار کردن باشه،مثه تموم چیزهای دیگه،نه این و نه آن.خیلی کلی قضیه رو تفسیر کردم،فک می کنم بیشتر گیجی من به این خاطره که به قولِ معروف گاهی هم خر رو میخوام و هم خرما رو..و دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.

خودم هم درست حسابی نفهمیدم چی گفتم،مشکل من از جایی شروع شد که توی دماوند نفهمیدم چرا همه انقدر دنبال عکس گرفتن و ثبتِ لحظات هستن،درک نکردم خوشحالی رسیدن به یه قله ی هر چند بلندترین که آدم رو به یادِ تمومِ پوچی های عالم میندازه برای چیه..نفهمیدم این همه زحمت و تلاش برای بودن در جامعه و نشون دادن تابلوی "منم هستم" و "منم بازی" ها برای چیه.شاید برای پیشرفت بود و من نفهمیدم و ارضای یه حسِ طبیعی انسانی.شاید برای همرنگ جامعه شدن بود و شاید برای هزار چیز دیگه.به یاد روزی افتادم که فروغ گفت میخوام دماغم رو عمل کنم(برای تنوع!) و من چقدر دلم گرفت.نمی دونم من از شعور و درک پایینی برخوردارم یا آدما همیشه وقتِ فهمیدن تفاوت های اساسی با کسی که دوستش دارن دلگیر میشن.اون لحظه دوباره یادِ یه شکاف عمیق افتادم که بین من و کسی که دوستش داشتم و بهم نزدیک بود افتادم،توجه به نگاه آدمها،توجه به آدم تر بودن در نگاه آدمها،توجه به مهم بودن..

 پ.ن:چقدر دلم می گیره اینا رو که می نویسم،از یه لحاظی هم خالی میشم اما  همونقدر و شاید بیشتر دلگیر.به تفاوت های احمقانه ی خودم پی می برم و به  سوالاتی که توانایی پیدا کردن جواب براشون رو ندارم.


 
عن در احوالاتِ من
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

چیزی که تا الان فهمیدم این بود که همه مثل هم هستن.نه که مثلِ هم باشن،نه..فقط مثلِ هم هستن..بعضی هاشون تو چشمِ ما خاص میشن،فک می کنیم تحفه ای بودن،چیز خاصی بودن،با بقیه فرق داشتن؛در حالی که اینطور نیست..همه مثل هم هستن..منتها از این همه بعضی ها واردِ زندگی ما میشن و چند روزی هستن و یه تاثیرات می گذارن و میرن و دوباره به همه می پیوندن(گرچه قبلشم از همه بودن)و به همین خاطر ما فکر می کنیم که اینها تفاوت خاصی داشتن،در حالی که اینطور نیست،همه مثلِ هم هستن.

باز برای مصاحبه رفتم و فکر کنم باز رد شدم،و البته جایی بود که اگه رد نمی شدم هم شاید چندان توفیری نداشت،چون دنبال کارآموزی میگشتن که خرکاری هاشون رو انجام بده بیشتر از اونکه دنبالِ یادگیری باشه.جماعت کثیری رو دیدم که اونجا نشسته بودن و مشغول به کار بودن،توی سالن یه تیکه ی بزرگ.فکر می کردم فرقِ اینا با من چی بود که من اینجام و اونا اونجا،گرچه می دونم اینام واقعن عنی نیستن و یه کارمندِ ساده ن بعضن،اما خب،چیزی هستن که در حالِ حاضر من دوس دارم باشم،یه شاغل.

امروز تو این فکر بودم که مشکل شاید از جایی شروع شد که نیازی به مهم بودن و دیده شدن در من وجود نداشت.نیازی که به قولِ دیل کارنگی اگه نبود بشر پیشرفتی نمی کرد و الان شاید از حیوان نمی شد تمایزش داد.و من دقیقن به مهم بودن نیاز نداشتم،به قضاوت دیگران اهمیتی نمی دادم و دنبال خاص بودن،چهره شدن و توی دید قرار گرفتن نبودم.و در کنارِ این خانواده ای بود که همیشه حمایتم می کرد،چون تک پسری بودم که بعد چهارده سال خدا بهشون داده بودش.و این حمایتِ بی دریغِ بیش از اندازه همون اندک نیاز رو هم در من کشت و من شدم اینی که الان در سنِ 27 سالگی با مدرک لیسانس در ساعت پنج بعد از ظهر وقتش رو صرفِ چریدن در اینترنت،باشگاه رفتن،فیلم دیدن و بعضن کتاب خوندن و وبلاگ نوشتن می کنه.البته گاهی هم کوه میره و با آدما معاشرتی می کنه اما به واقع تنهاست،خیلی تنها.به این فکر می کردم که شرایط مهیا نبود و در این میون منی وجود داشت که به کمکِ شرایط محتاج بود تا راه بیفته و در اون صورت بود که می تونست رشد کنه.همه ش گذشته،نمیشه زیاد بهش فکر کرد؛همینه که هست.باید بود و موند و زندگی کرد.

 

 پ.ن:

حس کردم واقعن نیازه که این کلمه ی کلیدی اضافه شه،چون بیشتر از هر چیز دیگه ای اینه که زمینه ی مهملاتی که می نویسم رو در بر می گیره،و این بیش از هر چیز دیگه ای به شرحِ چرندیاتم نزدیکه.