بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

شب های رانندگی
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،علیرضا عصار

چه خوبه که اینجا رو دارم،چه خوبه که اینجا دردامو می نویسم،چه خوبه که اینجا هست.مامان بابا رفتن عروسی دختر همسایه و باز هم من و تنهایی و سیگار یه مثلث عشقی تشکیل دادیم و با هم دیگه گل می گیم و گل می شنفیم.خیلی اصرار کردن منم باشون برم ولی اصلن حسش نبود.نمی دونم چرا اصلن از فلسفه ی جشن عروسی خوشم نمیاد،نه از عروسی رفتن لذت می برم و نه علاقه ای دارم خودم روزی چنین مجلسی برپا کنم.به نظرت آدم اگه پول عروسیش رو با زنش یک ماه بره مسافرت بیشتر خوش نمی گذره و خاطره ی بهتری نمیشه؟یعنی یک شب واقعن ارزش 5 میلیون خرج کردن(حداقل!)رو داره؟!

پستی که راجع به اسبا زده بودم دو سه روز پیش بدجوری رفته بود رو مخم دیروز.بعد از ظهر بود که یه هو به سرم زد برم باشگاهی که سابق می رفتم،فرح آباد.به بهزاد زنگ زدم که همراهیم کنه ولی هر کاری کردم نتونستم درونش انگیزه ای ایجاد کنم برای دیدن اسب ها.به رضا زنگ زدم،خوشبختانه رضا راضی شد باهام بیاد.مادرم رفت از میوه فروشی سر کوچه یه کیلو آشغال کاهو گرفت و خودمم یه مشت قند برداشتم ریختم تو یه پلاستیک و راه افتادم،رضا رو سوار کردم و به سمت باشگاه حرکت کردیم.اون طرفا رو خیلی عوض کردن این چند ساله،طوری که مسیر باشگاه رو که مثه کف دستم بلد بودم به سختی پیدا کردم و طی یه اتفاق نه چندان عجیب با در بسته رو به رو شدم.در بسته کلن واسم چیز زیاد عجیبی نیس،خیلی آشنام باهاش،زیاد بهش خوردم تو این 24 سال.نگهبان در ورودی تابلویی رو نشونم داد که از تعطیل بودن باشگاه در روزهای شنبه خبر می داد.خودمو کشتم تا راضیش کنم و بریم تو اما نشد که نشد.اگه یادت باشه گفته بودم که باشگاه هر کس و نا کسی رو راه نمی دن و امثال من حق ندارن اونجا ول بگردن،قصد داشتم به بهونه ی ثبت نام کردن برم تو.گفت یه بار حق داری واسه ثبت نام بری تو و بعد از اون اگه کارت عضویت نداشته باشی دیگه راهت نمی دم که امروز هم باشگاه تعطیله و امکان ثبت نام وجود نداره!دست از پا دراز تر با رضا برگشتیم خونه.رضا حوس کرده بود بریم شیان،بردمش شیان و اونجا یه چرخی زدیم و نماز رو خوندیم و اومدیم خونه.

وقتی داشتم میرفتم دنبال رضا امیر بهم زنگ زده بود،بم گفت برنامه ت چیه واسه امشب؟گفتم مثه همیشه علافم!گفت یکی از فامیلای ما اومده خونه مون و ساعت 1.30 شب می خواد بره فرودگاه امام تا پرواز کنه هلند،می تونی ببریش؟40 تومن هم بت میده.منم که دیدم این روزا بدجوری تو جیبام شپش بالا پایین می پره رو هوا قبول کردم پیشنهادشو.وقتی رضا رو رسوندم خونه تا ساعت 1.30 بشه تونستم حدود یک ساعتی بخوابم.ساعت 12.30 بود که بلند شدم از خواب و یه لیوان کافی میکس زدم که خواب لعنتی دست از سرم برداره و راه افتادم به سمت پمپ بنزین تا باکمو پر کنم.تنبلی کردم و نرفتم خاقانی بنزین بزنم و رفتم پمپ بنزین سر پل،با وجود اینکه می دونستم چه دزدیه و بنزینش تمامن هواست.این بار دزدی طرف رسمن و اسمن دیگه بهم ثابت شد!همیشه وقتی 25 لیتر می زدم عقربه ی بنزینم نزدیک می شد به آخر،اما اینجا 25 لیتر زدم در حالی که عقربه م یه مقدار از وسط جلوتر بود!تابلو بود که همه ی بنزینه هواس،کلن 30 ثانیه طول نکشید که نازل 25 لیتر رو منتقل کرد به باک.در حالی که تو فکر بودم که این پول های حروم چطور از گلوشون پایین میره راهی خونه ی امیر شدم،تو راه یه زنگ به مامان امیر زدم تا وقتی رسیدم حاضر باشن.طفلک مادر امیر صبح رفته بوده این پیرزنی که قرار بود ببرمش رو از فرودگاه مهرآباد اورده بوده و الان هم قرار بود با من بیاد تا این بنده ی خدا رو روونه ی فرودگاه امام کنه.حدود 20 دقیقه ای طول کشید تا خانومه 5 طبقه رو از خونه ی امیر اینا اومد پایین،به سختی با عصا قادر به راه رفتن بود و ظاهرن پا درد شدیدی داشت.با مادر امیر عقب نشستن و راه افتادیم به سمت فرودگاه.حدود 45 دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم و کنار ورودی ترمینال پرواز های خاجی پیاده شون کردم و همون جا در حالی که کنارم صف طویلی از مسافرانی بود که بارهاشون رو روی چرخ گذاشته بودن و قصد ورود به ترمینال رو داشتن پارک کردم.تا حالا این همه خارجی رو یه جا ندیده بودم!ماشین من کجکی رو به پیاده رو بود و این صف طولانی از جلوم رژه می رفت و من سیگار به دست سان می دیدم ازشون.از چهره ی بعضی سیاهپوستا خیلی خوشم میاد،حالا چه دختر چه پسر.یه دختر سیه چرده ی آفریقایی که روسریش رو به طرز زیبایی سرش کرده بود رو دیدم تو صف که چهره ش به دلم نشست.دوس داشتم برم سمتش و بعد از چاق سلامتی و آشنایی(همون طور که خودشون عادت دارن تو هر مکانی به سادگی با هم آشنا بشن)بهش بگم "کن آی هو یور ایمیل آدرس؟؟؟" اما نرفتم،و این کار انجام نشده رو هم به لیست تمام کارهای انجام نشده ای که دوس داشتم روزی انجام بدمشون اضافه کردم.

سان دیدن خیلی طولانی شده بود و منم حوصله م سر رفته بود.توی ماشین نشستم و صندلی رو خوابوندمو دراز کشیدم و چشمامو بستم،اما سربازانم از ترس این که زیرچشمی مواظبشون باشم و آمارشونو بگیرم فروتنانه جلوم به رژه رفتن ادامه میدادن.در همین حال بودم که پلیس فرودگاه از خوابم بیدارم کرد و وادارم کرد به پارکینگ برم،مجبور شدم برم ماشین رو 600 700 متر جلوتر پارک کنم.البته یه حسنی هم داشت این تبعید،حالا می تونستم فارغ از نگاه های کنجکاو سرباز ها در انواع پوزیشن های دلخواه تو ماشین دراز بکشم تا مادر امیر مسافرمون رو راهی کنه و برگرده.بعد از امتحان کردن چند پوزیشن مختلف بالاخره موفق شدم پوزیشن دلخواهم رو پیدا کنم و یه چورتی بزنم،در حالی که در حالت خواب و بیداری صدای احمق هایی رو می شنیدم که گاه و بی گاه از کنارم رد می شدن و من خسته ی خواب آلود رو در حالی که به طرز عجیبی تو ماشین ولو شده بودم مسخره می کردن.

لحظه هایی که در حال رانندگی به سمت فرودگاه بودم بیشتر به سکوت گذشت.مادر امیر و اون بنده خدا گاه و بی گاه حرفی می زدن و من هم در حال رانندگی در اتوبان قم گوش به ترانه های گوش نواز فرامرز اصلانی سپرده بودم.خیلی وقت بود که این وقت شب رانندگی نکرده بودم.آخرین بار روزهای عید بود که شب و روزم یکی شده بود و تمام وقتم رو تو آژانس با ماشین کار می کردم،همین باعث شد یاد اون روز های تلخ بیفتم.روزهایی که بعد از یه جدایی نسبتن کوتاه مدت دوباره با زهرا دوست شده بودم،غافل از اینکه آب ریخته شده رو نمی شه جمع کرد.عید شده بود و بچه ها هم اکثرن مسافرت بودن و من هم خونه.از یه هفته قبلش بود که توی اون آژانس کار می کردم و این راه رو انتخاب کرده بودم برای فرار از افکار سرگردونم،افکاری که من رو یاد روزهای خوبی که با زهرا گذرونده بودم می انداخت و مقایسه ی اون روزها و روزهای فعلی باعث می شد ذهنم از کار بیفته و حس چاقو خوردن توی دلم بهم دست بده...چند روز به عید مونده بود که راننده ی شهرستانی شیفت شب آژانس ازم خواهش کرد اگه می تونم یک هفته ی اول عید رو شب ها به جای اون وایسم تا بتونه چند روزی بره شهرستان و من هم خوشحالانه قبول کردم این پیشنهاد رو.دوس داشتم خودم رو زجر بدم،خوشم می اومد از خود آزاری و از آشنا شدن با آدم های مختلف و حرف زدن باهاشون تو زمان کوتاه با هم بودن.فک می کردم قبول کردن این پیشنهاد راحتم می کنه از این افکار پریشون و روزهای تلخ و قدری فراموشی به خونم تزریق می کنه،اما زهی خیال باطل...

شب که می شد همه می رفتن و رزروشن آژانس هم که یه دانشجوی خونگرم شیرازی بود می خوابید و من می موندم و تلویزیون و شبکه ی آی فیلم و همون افکار سر گردون.فکر به اینکه الان زهرا خوابه،الان چی کار داره می کنه،آیا به یادم هست یا نه...؟با وجود اینکه می دونس آژانسم ولی ازم خبر نمی گرفت مثه قدیما،مثه اون روزهایی که هر لحظه آمار کجا بودنم رو می گرفت(حتی به لیست مکان یابی ایرانسلش اضافه م کرده بود) و از سلامتیم با خبر می شد و همین فکر ها بود که داشت دیوونه م می کرد.روز ها وقتی این افکار می اومدن سراغم خودمو مشغول می کردم،مشغول اینترنت،مشغول مطالعه،مشغول دوستان.اما اینجا هییییییییچ خبری نبود،من بودم و یه رزروشن با چشمای باز خوابیده و شبکه ی آی فیلم،به همراه یه پاساژ خالی و دل سیاهی شب...یه شب از فرط عصبانیت بهش پیام دادم و بعد از کلی کل کل بهش ابراز نفرت کردم و گفتم دیگه نمی خوام تو زندگیم باشه(البته به 24 ساعت نکشید که باز پا پیش گذاشتم...).حدودن ساعت یک شب بود،بعد از یه کانورزیشن فوق العاده ناراحت کننده،بیکار توی آژانس...داشتم می ترکیدم و تنها راه نجاتم این بود که با دوست رزروشنم حرف بزنم.همه حرفامو بهش می زدم در حالی که چشمام مرطوب از اشک بود با لبخندی نگاهم می کرد و سعی می کرد با گفتن از شرایط سخت خودش و رابطه ش هم خودشو خالی کنه هم منو کمی آروم.اون شب وحشتناک رو فراموش نمی کنم،ساعت 2 3 بود که دیدم اگه بیش از این اینجا بمونم رسمن دیوونه میشم،بد جوری سیم هام اتصالی کرده بودن.به دوستم گفتم من میرم خونه اگه تیریپ خورد بم زنگ بزن،زود میام و امیدوار بودم که این اتفاق نیفته و بم زنگ نزنه بلکه خواب بتونه حالم رو کمی تسکین بده.رفتم خونه و مادرم از اومدنم بیدار شد،طاقت نیوردم تنها توی اتاقم بخوابم اون شب...کنار مادرم جا پهن کردم،عین روزای بچه گی.بغلش کردم و از گرمای تنش انتقال مهر و محبت رو حس کردم،فهمیدم همه آدما مثه زهرا نیسن و هنوزم کسایی هستن تو این دنیا که دوسم دارن...مثه یه بچه تا صبح خوابیدم...

شب های بعدی رو کامل وایسادم آژانس،از ساعت 12 13 میرفتم تا ساعت 5 6 صبح فردا.یادمه اون روزا تازه آلبوم محتسب علیرضا عصار اومده بود و تو ماشین زیاد گوش می دادمش.به ترانه ی دوم که می رسید(سهم من)چندین و چند بار تکراری گوشش می دادم و به سختی ازش رد می شدم.امکان نداشت به این ترانه برسم و سیگار روشن نکنم...حس می کردم واسه کسی دارم می خونمش که دوسم داره،واسه زهرای خیالی،واسه زهرایی که دوسم داشت.نمی تونم فراموش کنم...خیابون های تاریک و خالی از آدم ها رو با ماشین پشت سر می گذاشتم با خودم می خوندم.تیکه های مختلفی داشت که باعث می شد به شدت همزاد پنداری کنم با این ترانه،ابیاتش وابسته به شرایط مختلف به حال اون روزام خیلی نزدیک بود."بذار روشن کنیم شب رو،ستاره از تو ماه از من" رو از عمق وجودم فریــاد می زدم.....

 

زمین میلرزه و اینجا

یکی بی ترس خوابیده

تو عشق تو یه چیزی هست

که آرامش به من می ده

بذار روشن کنیم شب رو

ستاره از تو ماه از من

ازت یه خواهشی دارم،

تو هم چیزی بخواه از من.......

تموم خوبیا با توست

چقد خالی شده دستم

بذار یک بار قبل از تو

بگم که عاشقت هستم...

چقدر خوبه هوای تو

چه عشقی رو به من دادی

گرفتار تو که هستم

بدم میاد از آزادی...

ببین راه فرارم رو

خودم از هر طرف بستم

از این لحظه به بعد هر جا

که تو هستی،منم هستم

بدون که عمر عشق من

به کوتاهی ساعت نیست...

عزیزم گفتنم تنها

یه حرف از روی عادت نیست...

 

 

دیشب منو یاد حال و هوای اون روزها و شب ها انداخت...چقدر سختی کشیدم تا اون رابطه ی لعنتی رو فراموش کردم...

بازم حرف داشتم از برگشتن از فرودگاه،اما چیز خاصی برای گفتن نیست.مادر امیر ساعت 10 دقیقه به 5 اومد.توی اون فرودگاه بزرگ میون اون همه مسافر اون هواپیما هیچ کس حاضر نشده بود به اون پیرزن تنها کمک کنه و تا وقتی برسن هلند همراهیش کنه،هیچ کس!مادر امیر به کلی آدم رو زده بود تا به یکی بسپارتش اما هیچ کس قبول نکرده بود.چقدر ما آدم ها "بی خیر" هستیم و گاهی این طور از انجام دادن یه کار انسان دوستانه شونه خالی می کنیم...

تو راه برگشت کلی حرف زدیم،از زندگی،روزگار،از آینده ی امیر،اتفاقات روز مره...وقتی رسیدیم مادر امیر دم یه نونوایی پیاده شد و دو تا نون تازه هم خرید که یکیش رو به من دادو بعد از رسوندنش راهی خونه شدم.این بود خلاصه ای از 24 ساعتی که گذروندم...

ترانه ی علیرضا عصار که در موردش صحبت کردم رو گذاشتم رو وبلاگ تا موقه ی خوندن مطالب بتونی بش گوش بدی اگه ترانه ی دیگه یی در حال پخش بود می تونی با استفاده از پلیر عوضش کنی و ترانه ی عصار رو گوش بدی.دو تا ترانه انتخاب کردم که گوش دادن به آهنگ تکراری گوشت رو آزار نده.