بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

زندگی هم زندگی های قدیم . .
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،شهرستانک

 یه موقه هایی بود که زندگی رنگ و بوی بیشتری داشت،قشنگ تر بود،بیشتر می شد  دوستش داشت..اون زمونا،وقتی کسی رو دوس داشتی،حداقل با خودت نمی دیدیش با  کسه دیگه هم نمی دیدیش!یا اگه با کسی می دیدیش،دست کم با یه نفر می  دیدیش..!توی اون دوره و زمونِ بر باد رفته اگه باهات گرم می گرفت،می فهمیدی دوستت  داره،اما الان نمی تونی بفهمی،چون کسی که دوسش داری با همه گرم می گیره در  حالی که احساس خاصی نسبت به هیچ کودومشون نداره..!شایدم داره،اما تو نمی  فهمی به کودوم!دوره و زمونه ی غریبی شده..هیچی رو نمیشه فهمید،هیچی رو نمیشه  تشخیص داد..شایدم فقط واسه ساده لوحایی مثه من اوضاع از این قراره..همیشه دلم به  این خوش بود..که اگه ساده م اما خدا هوامو بیشتر داره..بیشتر مواظبمه..هنوزم به همین  دلخوشم..می دونم همونی که این دلِ ساده ی بی شیله پیله رو بم داده،خودش بیشتر  از بقیه ی نگام می کنه تا زمین نخورم..تا زخمی نشم..خدایا،یا ارحم الراحمین،خودت به  فریاد برس..خدای همه ی آدما...خدای مهربونِ همه ی آدما....

 

قرار از این قرار بود:بچه های کوهنورد ساعت 19 میدون سربند باشن و بچه های گردشگر ساعت 19 میدون آزادی.اونا از اون طرف میرفتن شهرستونک و ما از این طرف می رفتیم دربند و شب می موندیم و صبح تا قله می رفتیم و بعد از اون سمتِ کوه میومدیم پایین و به بچه هایی گردشگر ملحق می شدیم.دنیایی بود!تمومِ این 24 ساعتی که گذشت رو میگم..رفتیم بالا تا رسیدیم به کافه رجب..رفتیم بالاتر تا رسیدیم به شیرپلا..قرار بود باز هم بریم بالاتر و شب رو توی سیاه سنگ بمونیم اما بچه ها عمو رو راضی کردن تا شب رو توی همون شیرپلا بمونیم.چون در پناهگاه بسته شده بود و ما هم دیر تصمیم گرفته بودیم به موندن مجبور شدیم بیرون بخوابیم.کیسه خواب نداشتم و فقط دو تا پتوی مسافرتی همرام بود!پیچیدم خودمو توی پتوهای مسافرتی اما سوزِ باد اجازه ی خواب به چشمام نمی داد..به بدبختی حدود یکی دو ساعت خوابیدم،با اعمال شاقه.بالاخره تصمیم گرفتم بیدار بشم چون حس کردم بیدار موندن بهتر از اینطور احمقانه استراحت کردنه.بیدار شدم و یه پدر بیامرزی بم دو تا چایی داد و اون طرف کنار آتیشی که روشن شده بود کمی موندم و ساعت 4 در پناهگاه هم باز شد و رفتم تو.حالم بهتر شده بود.رو تختای پناهگاه نیم ساعتی دراز کشیدم و رفتم پایین نماز خوندم و بعد رفتم پایین توی رستوران.بچه ها بیدار شده بودن.رفتیم برای صعود.خدا رو شکر قوی تر شده بودم،از دلایلش هم احتمالن سیگار کمتر کشیدن و باشگاه رفتن و چیزای دیگه بود.پشت پیشاهنگ رفتم بالا و پس از مدتی هم کلن جلوتر رفتم.به پناهگاه امیری رسیدیم و نشستیم و صبحونه خوردیم.اشتباه احمقانه ای کردم،چند مدل صبحونه خوردم و همین باعث دل به هم خوردگیم شد.احتمالن ارتفاع هم بی تاثیر نبود.تنهایی به مسیر ادامه دادم تا به چند تا از بچه ها که جلوتر بودن رسیدم و با هم به قله رسیدیم.اون بالا بچه ها بهم لیمو ترش و نبات دادن و همین حالمو بهتر کرد.بعد از یک ساعت به سمتِ شهرستانک راه افتادیم.راه درازی بود اما بی نهایت زیبا.ساعتها با بچه هایی که عقب تر از گروه افتاده بودیم آواز خوندیم،زیااااد..بسیار گذشت تا رسیدیم به بچه های گردشگر..جوجه خوردم و با سگهایی که اونجا بودن بازی کردم و باشون عکس گرفتم...بارون شدیدی گرفت و زدیم به چاک...دیگ جوجه رو دادن به منِ بدبخت و تموم مسیر باقی مونده تا اتوبوس به همراهم اوردمش..تو اتوبوس هم تا تهران عشق و حال..

چیز بیشتری نبود،بود..؟

...