بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

قطعه ای از بهشت(تکیه بر باد)
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،شهدا

بهشت زهرا بودم،الان رسیدم خونه.هر چی غم و غصه بود اونجا گذاشتم زمین و اومدم،حالم خیلی بهتره،خیلی...

اول رفتیم پیش مادر،چون به جز مامانم دو تا از دوستان هم بودن نشد به اندازه ای که دوس داشتم پیش مادر بمونم و باهاش حرف بزنم...بعد از حدود نیم ساعت رفتیم پیش محمد و شهدای ارگ،اونجا هم چند دقیقه ای موندیم و بعد رسوندمشون به آرامگاه پدر آقای دوست و خودم به سرعت شتافتم پیش مادر خوبم...حالا دیگه هیچ کس نبود و تنها بودم و با خیال آسوده تا تونستم با مادر حرف زدم...از مادر خدافظی کردم و چند دقیقه ای که باقی مونده بود رو رفتم پیش شهدا.تو هوای قطعه ی شهدا به سادگی میشه فعل آرامش رو صرف کرد،وقتی میری بینشون و به چهره شون زل می زنی لشکر غم ناگهان آتش بس می ده و مرزهای دلت رو خالی می کنه...چقدر بوی بهشت میومد اونجا...کلی باهاشون حرف زدم،موقه ی برگشتن حس کردم یه سنگ بزرگ از روی دوشم برداشته شده...حس عشق داشتم...حس پرواز...یه جس وصف نا شدنی...حس اینکه می تونم یه عمر حتی به باد تکیه بدم،اگه مست نشئه ی دنیا نشم...اگه خدای این شهدا با من باشه...

شهدا را یاد کنیم،با ذکر یک صلوات...

 

خدایا،روز های عجیبیه.تا تو باهام باشی از هیچ رویدادی واهمه ندارم،به بنده ی کوچیکتَ لطف کن و دستشو توی این آشفته بازار رها نکن!حاضرم کل دنیا و متعلقاتش رو رها کنم اما تو رهام نکنی...همیشه با من بودی،هیچ وقت ترکم نکردی اما من تنها از تو فرار کردم...می خوام خط بطلان بکشم بر روز های گریز و پا بگذارم به دنیای بوسیدن روی ماه خداوند...خدایا،دوستت دارم،خیلی خیلی خیلی زیاد.