بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

هنوز بارونو دوس داری . . . ؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: سیاوش قمیشی ،خاطرات ،یغما گلرویی ،متن ادبی

دوس داشتم بنویسم،اما حسش نبود،یعنی کلی فکر تو کلم هستش و آماده ی تراوش به کیبورد و نهایتن به صفحه ی مانیتور و پست جدیدم،ولی حس کردم این روز ها به میزان لازم حرف فلسفی و در کل از این حرفا که خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن زده م.خیلی ها دوس دارن توی دنیای کوچیک خودشون باقی بمونن و کسی در اون دنیای کوچیک رو حتی واسه یک لحظه باز نکنه تا نور بیرون چشمشون رو اذیت نکنه،به همینی که هستن قانعن:بودن،گذروندن و ترجیحن "خــوش گذروندن" .

دیروز پس از مدت ها چشمم به جمال امیر روشن شد و با امیر و کیانوش رفتیم پارک ملت.خواستیم بدمینتون بازی کنیم،دیدیم توپ بدمینتون کنار راکت ها نیست!خلاصه کلی گشتیم تا از یه سوپر مارکت یه توپ تخیلی خریدیم و کلی بازی کردیم.بعد از بازی با سه جفت دست شکسته برگشتیم خونه و موقه ی جدا شدن به یاد قدیما(دوران 15 16 سالگی،دوران اوج رفاقتمون)کلی حرف زدیم(از همون حرفایی که گفتم خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن).از اینکه چشم به هم زدیم و 24 سالمون شد،از این که چقدر زود گذشت و چقدر هم زود خواهد گذشت!از اینکه چشم به هم بزنیم می بینیم هفتاد سالمون شده(البته اگه زودتر نمیریم که احتمالش هم کم نیست)و از اینکه هر کس اگه دو روز تعطیلی هم پیش رو داشته باشه واسه ش برنامه ریزی می کنه تا حداقل یه مسافرتی بره اما ما آدم ها (بیشتر ما آدم ها) می دونیم نهایتن 20 هزار روز دیگه از عمرمون باقی مونده و می دونیم وقتی عمرمون تموم شد د یـ گـ ه  نـ یـ سـ ت (دقیقن مثل بنزین)اما کاری نمی کنیم و به همین روزمره گی ها ادامه می دیم تا بــ مــ یـــ ر یـــ م . . . و همین طور درباره ی این حرف زدیم که چرا آدم ها وقتی می دونن حتی یک یک ریالی از ثروتی که بدست می آرن رو نمی تونن با خودشون به دنیای پس از مرگ ببرن اما یک عمر میدون برای رسیدن به همین یک ریال ها...چرا واقعن؟

قصد گفتن همین حرفا رو هم نداشتم،اما یه هو سرازیر شدن،اگه باعث سردردت شد معذرت.یه هو ناغافل یاد سیاوش قمیشی،خاطره ها،شعر های یغما و همه ی دلتنگی هام افتاده بودم و می خواستم تو این پست همه ی این این افکار پیچیده رو به وسیله ی یکی از شعر های یغما به خورد تو بدم،اما همون ظور که گفتم مثل همیشه نوشتنم به صورت پیش بینی نشده ای پیش رفت و پاراگراف قبلی رو هم واسه تو و واسه دل خودم نوشتم.

 

 

هنوز بارونو دوس داری؟

 

 

 

 

 

 

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی
می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

می‌دونم شب‌ها تو تختت کتابِ شعر می‌خونی
کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته
هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای
هنوزم روحِ هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
همون آهنگو گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم
بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن
تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن
یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه
هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری...

 


یغما گلرویی