بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نقاب
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

روزها شروع می شوند...

روز ها تمام می شوند...

روزها شروع می شوند...

نمی دانم،سر گیجه ام بیشتر از همیشه شده است،نمی دانم چه می شود،نمی دانم چرا این طور می شود...دایره ی چیزهایی که نمی دانم تنها به این ها محدود نمی شود اما چیزهایی که می دانم همه به یک نقطه ختم می شوند:حال و روز خوبی ندارم.

تمام روزها روزی شروع می شوند و روزی به پایان می رسند.همه ی شروع ها زیبا و روحیه بخش و همه ی پایان ها تلخ،گزنده و ویران گرند،حتی اگر موقتی باشند...شاید بهتر باشد به جای چوب خط کشیدن بر دیوار سلول تنهایی خط بطلانی بر روزها بکشم،روز هایی که فنا پذیرند،خوب و بد،بالاخره می گذرند،روزهای چله،دوره ی 100 روزه،...،تمام می شوند...گر چه لطف دلتنگی این روز ها به شدت شامل حالم شده ست و اجازه نمی دهد لحظه یی چشمانم خشک بمانند اما...اما...اما باید ادای زندگی کردن در بیاورم...باید یعی کنم شبیه آدم ها شوم...باید کاری که بلد نیستم را بهتر از همیشه انجام دهم:بازی کنم...تا این بار که با دوستان صمیمی به بازی لحظه کشی مشغول بودیم،مورد سوال "باز چی شده؟" واقع نشوم...شروع می کنم،شاید اولین پلان قرار است در اتاقم پای لپ تاپ ضبط شود...

من خوبم...

من خوشحالم...

دل،تنگ هیچکس نیست...

من همون علی بی غمم...

یادم نیست آخرین بار کی اشک ریخته ام...

عشق هیچ وقت به اعماق قلبم نمی تواند رسوخ کند...

مُردم از خوشی...یکی منو بگیره...

 

چقدر موثر بود این روش...می بینی چقدر خوب شدمـــــــــــــــــــ ... ؟

پ.ن:روزها تمام شدند،روزهای زندگی هنــــوز نه،روزهایی که به عنوان کلمه ی کلیدی چند روزی همراه سیلو بودند...


 
روز چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،روزها

هر بار که میام اینترنت،به خصوص دفعاتی کع با تاخیر چندین ساعته یا یک روزه میام،امیدوارم که ازت آف ببینم تو مسنجرم،یه هو ببینم چراغت روشنه و صحبت کنم و ببینم دلتنگم شدی و اومدی ببینی زنده م یا مرده،یه کامنت ببینم که از طرف تو رها شده،پستی ببینم تو وبلاگت که از طرف تو درج شده،اما نه...انگاری راستی راستی هیچ کودوم اینا تا یک ماه دیگه رنگ واقعیت به خودش نمی گیره...

دو روز بود که نبودم؛کرج بودم با خونواده،و به اینترنت هم دسترسی چندانی نداشتم.پسرخاله م لپ تاپش رو دائم می برد سر کار با خودش و وقتی هم که تو خونه بود مگه می شد جلوش نوشت...؟صبح تا شب تو فکر تو بودم،و شاید شب تا صبح هم...دلتنگ می شدم،فکر می کردم،غصه می خوردم و درهمیجاتی تو گوشی می نوشتم...نغمه دوری تو آخر من رو می کشه...کلی حرف آماده کرده بودم بزنم،چه راجع به تو و چه راجع به اتفاقات پیچیده ای که این دو روز افتاد،اما انگاری وقتی میام و شروع می کنم به نوشتن از دلتنگی هام همه حرفایی که قرار بوده باهات بزنم رو یادم می ره...میون کتاب های آرش پَـــر رو دیدم؛کتاب شگفت انگیزی که دو 3 باری خوندمش تا حالا و هر بار دیوونه م کرده،اما شاید هیچ باری به اندازه ی این بار دیوونه نشده بودم.چندین فصلش رو به صورت کلی تند خونی کردم اما انگار بیشتر از همیشه تاثیر پذیرفتم،آرش خواب بود و من اشک می ریختم...حس کردم که چقدررر شبیهه داستان خودمونه این پَر.دو نفر انگاری واقعن بی تقصیرند،دو نفر واقعن عاشق همه ن،اما انگاری نمیشه،هر دو می خوان،از آدم های دنیا کسی سنگ جلوی پاشون نمی گذاره،روزگار هم انگار دیگه به خودشون سپرده که چطور سرنوشت رو چطور پیش ببرن اما انگار نمی شه،انگار دیگه مال هم نمی تونن باشن با وجود اینکه هر دو عاشق هم هستن و حاضرن به خاطر هم از جونشون هم بگذرن...رمان عشقی ندیده بودم که پایانش اینقدررر تلخ یچ کس مقصر تموم بشه،جوری که هیچ کس مقصر نباشه،و شاید به سختی بشه به دست تقدیر نسبتش داد جدایی این لیلی و مجنون رو...تو خلوتم خوندم سطور فصول آخر رو و اشک ریختم...

روزای سختی داره بم می گذره،خیلی سخت،خیلیی سخت،خییلییییییی سخخخختتتت........پس کی تموم می شه این 40 روز نغمه؟؟؟؟؟چرا تصمیم گرفتی این 40 روز نیای آخه؟یعمی تو به یادم هستی؟یعنی از سر دلسوزی و نگرانی به یادم هستی یا ... ؟دارم نـــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــود می شم........ای کاش هر چه زودتر بگذره این روزای سخت.......آخه چرا نگذاشتی این 4 مــــــــاه آب خوش از گلوم پایین بره نغمه جان؟تو که می دونی بعد از این 4 ماه ممکنه اتفاقات مهیب تری در پیش باشه،چراااااااااااااا نذاشتی این 4 مــــــــــاه راحت تر از این پیش بره.....؟؟؟

تو مسجد نشسته بودم،دوس داشتم بعد از نماز قرآن بخونم تا مرهمی به به دل زخمیم،اما گفتم شاید مامان و خاله منتظرم باشن...کسی که کنارم نشسته بود قرآنی برداشت و باز کرد و شروع به خوندن کرد،دلم نیومد نگاه نکنم...آل عمران اومده بود،آیه ی 101،تو همون مرور کوتاه اولین آیه از صفحه ای که اون بنده خدا باز کرده انگاری خدا باز آبی ریخت به آتیش شعله ور شده ی دلم...آیه این بود:

وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

و چگونه شما کفر مى ورزید، در حالى که آیات خدا بر شما تلاوت مى شود و رسول او در میان شماست و هر کس به (دین وکتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.

 


خدایــــــــــا...چقدررر دلم می خواست جمعه برم بهشت زهرا،اما داستان کرج پیش اومد و قسمت نشد...هفته ی دیگه 5شنبه سال مادره،می خوام برم بالای سر آرامگاهش و زارررر بزنم...به خصوص که این هفته یی که تموم شد هم خونه ی عمه بودم و کلی حرف از روزهای با مــادر بودن زدیم...خدایا،یه رحمی کن به دل تنگم و نغمه رو ازم نگیر،رحمی کن و به جاده ی خوشبختیمون بنداز...خدایا،تنهام،تنهای تنها،هیشکی بام نیس...دستمو بگیر...ببین دارم میلرزم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...


 
دلم از ما بُرد و . . .
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها ،حافظ

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد
                  وای خدا را با که این بازی توان کرد

 

امشب با مامان بابا رفتیم بیرون،شام و گردش.جسمم با اونا بود نغمه ولی روحم با تو...همه ش تو فکرت بودم،اینکه کجایی الان،حالت چطوره،چی کار داری می کنی،آینده چه اتفاقایی رو در پیش داره و ... .بابا دوست داشت شام بریم چلوکباب بزنیم،اما چون چربی واسش خوب نیس مامان اجازه نمی ده چلوکبابی بریم.از فست فود هم که متنفرند هر دو شون،یه گزینه باقی می مونه که هر دو تا شون دوسش دارن: فلافل!رفتیم 3 تا فلافل خوشمزه خوردیم و بعد بردمشون شیان.همون جایی که اون عکسه رو از دوستم گرفته بودم و گفته بودی چه جای قشنگیه.معمولن وقتی سوار ماشین می شیم مامان جلو می شینه و بابا عقب،چون پای مامان درد می کنه و جلو خیلی راحت تره تا عقب.موقه ی راه افتادن مامان دید که بابا پشت سرش نشسته،به بابا گفت:

عشق من چرا پشت من نشستی؟بیا اینور بشین می خوام ببینمت...!

با خودم گفتم یعنی میشه یه روز یه نفر منو هم بعد از 30 سال زندگی مشترک اینطور دوس داشته باشه و اینطور بم ابراز علاقه کنه...؟؟؟

رسیدیم شیان...با ماشین تو کل پارک گشتیم و بعد بردمشون پاتوق.کسای کمی هستن که اونجا رو بلدن و واسه همین معمولن کسی اونجا نمیره و بیشتر وقت ها خالیه اونجا...الان هم همین طور بود.ماشین رو پارک کردم و محمد اصفهانی گذاشتم،تهران هم زیر پا و لحاف شب هم روی سرمون،خودت تصور کن که چقد رویایی شده بود.مامان بابا رو تک نیمکتی که اونجا بود نشسته بودن و من پست سرشون در حالی که به آهنگ گوش می کردم در حال نرمش کردن بودم؛شاید هم قصدم نرمش کردن نبود و فقط می خواستم به این بهونه رو نیمکت کنارشون نشینم تا با دیدن چشمای خیسم متوجه نشن که فقط جسممه که همراهیشون می کنه و روحم جای دیگه تشریف داره...دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

چند دقیقه پیش حافظ باز کردم،سه باره  درآ که در دل خسته توان در آید باز  اومد،چه معنی می تونه داشته باشه؟من که کاغذ لای اون صفحه نگذاشتم،چرا دفه ی سومه که این غزل می آد...؟

سیگار رو به لطف خدای بزرگ رسوندم به روزی دو نخ...ای کاش میگذاشتی ترکش کنم و بعد چله می گرفتی،شایدم می خواستی ببینی با سختیا چطور مقابله می کنم،نه؟این روزا واسه ترکش بدجوری به کمکت نیاز داشتم،آخه نبودنت باعث میشه میلم به سیگار به شدت افزایش پیدا کنه...اما اشکالی نداره،خدا هست،خدایی که با کمک خودش با وجود اینکه داشتم از نبودنت دیوونه می شدم اما روزی دو نخم رو روزی سه نخ نکردم.

مواظب خودت باش...کاش راهی وجود داشت که از حالت با خبر می شدم...دلتنگتم نغمه،خیلی زیـــاد...دوستت دارم...


 
روز دوم
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧   کلمات کلیدی: روزها ،خاطرات

تو یه عشقی که بریدی،

         منو از دلبستگی هـــا . . .

 

راست میگه خداییش نغمه،می دونی از چه دلبستگی هایی بریدم...؟خودت می دونی اهل منت گذاشتن نیستم،فقط می خوام بدونی که چقدررر دوستتـــدارمــــ ... هنوز خیلی زوده که بهت بگم از چه چیز هایی بریدم و البته خوشحالم که ازشون بریدم،تو یه فرشته بودی انگار،فرشته ای که دستم رو گرفت و منو برید از دلبستگی ها ...

هر لحظه م به یاد تو داره می گذره،کم پیش میاد ثانیه ای که تو،صدات،چشمات و حرفات توی ذهنم نباشه...حس می کنم رفتی مسافرت،مسافرتی که یه روزی تموم می شه و دوباره بر می گردی به خونه ی خودت...خدا کنه برگردی،گاهی فک می کنم نکنه این مسافرت از همون کلاه هایی باشه که سر بچه هایی که عزیزی رو از دست دادن می گذارن...بهشون میگن مامانت رفته مسافرت،بابات تو آسموناست...بچه ی ساده هم هر لحظه منتظره تا عشقش برگرده اما هر چقدر انتظار بکشه بی فایده ست...تو از این مسافرت ها نرفتی،مگه نه...؟تو بر می گردی،غیر از اینه نغمه ی من ...؟

یکی از بستگان دور اومده بود تهران دیروز،واسه ی یه کار اداری.امروز داشتم می رسوندمش مهرآباد،بین راه از قدس و 16 آذر گذشتم؛دلم رفت نغمه،خودت خوب می دونی چرا.یاد اون روز رویایی افتادم...یاد روز تصفیه حساب...روزی که کنارت نشستم و با هم حرف زدیم و خیلی زود تا چشم به هم زدم ساعتی که پیشت بودم پر زد و به خاطرات پیوست...حس کردم نفسم گرفت وقتی یاد اون روز افتادم...

نغمه،خیلی دوستت دارم،خیلی مواظب خودت باش،خیلی...یه دنیا دلتنگتم،فشاری سنگینی رومه این روزا،امــا همهـ امیدمــ اینه که یه روزی میاد که اگه به لطف خدا نفسی در رفت و آمد باشه برگشتنت رو می بینم،به امید اون روزه که دارم لحظه ها رو سپری می کنم.راستی،اگه یه روزی برسه که از پیشم رفته باشی و از برنگشتنت مطمئن باشم اون روز چی کار کنم نغمه...؟چطوری این جسم و روح زخمی رو وادار کنم به ادامه ی زندگیـــ ... ؟حتی فکرش هم عرق سرد به تنم می نشونه...

منتظرتم،دعا کن واسم راحت تر و زود تر بگذره این 40 روز تنهایی...


 
روز اول
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

هنوز روز اول به ظهر نرسیده و من اینجا دارم از دلتنگی می میرم.بعید می دونم حرف خودشو بشکونه و زود تر از 40 روز باقی مونده ببینمش...یه چله گرفته و یکی از ویژگی های این چله اینه که تا 40 روز از اینترنت خبری نیست.عاشورا روز آخر چله ست و باز شاید ببینمش.یک روز رو هم بدون نغمه نمی تونم سر کنم،چه برسه به 40 روز،چه برسه به ... صبح چیزی نمونده بود در حال رانندگی هم از چشم هام اشک بچکه.وقتی که بلند شدم و دیدم صبح اون شب قشنگ رسیده انگار دنیا ریخت روی سرم...نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا مامان بابا متوجه حالم نشن...

40 روز چطوری می تونم بدون تو سر کنم نغمه...؟این چند روز حداقل دلخوشیم این بود که "هستی" یه جایی از زندگیم،هستی...الان چطوری دل دیوونه م رو گول بزنم تا آروم بگیره...؟چطوری بهش بگم 40 روز رو باید بدون نغمه ش زندگی کنه...؟

یادت نره چی ازت خواستم...یادت نره دعا کنی تا به آرزویی که بهت گفتم برسم...یادت نره...دعا کن آرزوم بر آورده بشه،تا جفتمون راحت بشیم.مرگ فنا نیست،مرگ فقط پروازه،پرنده شاید بره،اما پرواز به خاطرش سپرده شده...مرگ آزادیه از زندان تن،از زندان مادیات و دلبستگی ها...یادت نره واسم دعا کنی...جان علی یادت نره...خیلی دعا کن،خیلی...منتظر آرزویی که کردم می مونم تو 10 روز آخر،لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه...