بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

از من تــا پنجره راهی نیست
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دورِ همی

چند روز گذشته کلی اتفاق افتاد...کلی..که همه ش رو هم شاید نشه گفت..آرش اومد و چند روز پیشم موند و در طول موندنش فضای اتاقم رو به کلی عوض کردیم.کولر رو کندیم و از اتاق بردیم بیرون و محفظه ی خالی دیوار رو گچ گرفتیم و دکوراسیون اتاق رو هم به کل تغییر دادیم.اتاقم شبیه سالن شد،کلی بزرگ..!به این فکر می کردم که چه جای مناسبیه برای گذروندن شب های تابستون با تو..!عالی میشه،نه..؟بهزاد و امیر و حامد و آرش رو تا به حال یک جا ندیده بودم،این بار دیدم..!خیلی خوب بود..!اینقدر حرف میزدن که سردرد گرفتم و در عین این که بودنشون کلی خوشحال کننده بود این به فکرم رسید که تنهایی هام هم چقدر خوشحال کننده ست..!و این اتفاقات دقیقن تو یکشنبه شبی اتفاق افتاد که می خواستم به دورِ همی برم.حامد نمی خواست بیاد این جلسه رو و این بار امیر بود که کنجکاو شده بود بیاد و ببینه چه خبره.آرش و حامد موندن خونه،بهزاد رفت و منو امیر رفتیم جلسه.مثل همیشه خوب بود.موضوع انتخاب هایی بود که باعث رشد میشن.مثلِ هر بار(و شاید هم بیشتر از هر بار)بدونِ اینکه حرفِ خاصی برای گفتن آماده کرده باشم دستم رو بردم بالا و خواستم مشارکت کنم.شروع کردم به فی البداهه حرف زدن،از این گفتم که تا الان نمی گذاشتم کسی برام انتخاب کنه برای اینکه مستقل باشم و این باعث بدترین ضربه ها به پیکره ی زندگی من شد.از این گفتم که تعادل رو نتونستم رعایت کنم و فکر می کردم خودم برای خودم دارم انتخاب می کنم و حالا می بینم که انتخاب های من هیچ کودوم انتخابِ من نبودند و تمامشون ناشی از جو،احساسات و شرایط بودند نه چیز دیگه ای..حالا می بینم من اصلن انتخاب نکردم چیزی رو..فقط سرم رو پایین انداختم و دویدم..حالا که بهش فکر می کنم می بینم من با همچین پدیده ای هم مواجهم تو زندگیم،پدیده ای که توجهی بهش نمی کردم،انتخاب..و راستی که چه عجیبه..پدیده هایی تاثیر گذار که جلوی چشمت هستن اما نمی بینیشون..و نیاز داری به یادآوری..

با یه کیبورد خراب مواجهم و کلی حرف

حیف..


 
به بازی های احمقانه عادت داشتم
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دورِ همی

سلام رفیق..

آخ که امروز چقد حرف دارم واست..معلوم نیست کی پیدا شده باشی یا نه،معلوم نیست پیدا خواهی شد یا نه..دلم روشنه..به لطف خدای رحمانو رحیمم..به دعاهای مادر و مامان و بابای مهربانم..دلم روشنه..می دونم یه روز پیدات می کنم و همه حرفهایی که اینجا نوشتم برای تو رو می خونی..یه روز پیدات می کنم..من نه..خدا برای من پیدا می کنه تو رو..تو نه..در اون لحظه منم که هویدا می شم..و اون وقته که با سوزِ دلی گداخته تر از همیشه تصنیف زیباترینِ استاد رو می خونم از هویدای جان..پیدا شدم..پیدا شدم..پیدای نا پیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..به امید اون روز..منتظرت می مونم تموم لحظات رو..رفیقِ یک عمر زندگی من..امیدوارم به اون روز برسم و کلی روز قشنگ رو با هم طی کنیم..کنار سایه های هم..زیر سایه ی بزرگ خدا..آمین..

امتحان آخر رو دادم اون روز..خوب نبود زیاد،اما می تونم امیدوار باشم..فک کن یه سوال که بلد بودم رو به خاطر واضح نبودن عنوان سوال و اینکه اسم عجیب غریب سوال رو به خاطر نسپرده بودم و عنوان سوال هم به نحو احسن پیچونده شده بود ننوشتم..!فک کن..!کامل بلد بودمش و خیلی هم از سوالش خوشم میومد اما ننوشتمش..!چون اسم هچل هفتش رو به خاطر نسپرده بودم چون فکر می کردم کلمه ی مثلث قطعن کنار این عنوان مزخرف میاد و نیاز به به خاطر سپردن اسمش نیست..و کلمه ی مثلث که نیومده بود هیچ،جاش نوشته بود انحنا..!یا یه چیز دیگه..!خیلی ضد حاله..قبول داری..؟امتحان رو دادم و رفتم تو سایت تا تعرفه م رو بگیرم و چاپ کنم(نیاز داشتم واسه تمدید کارت دانشجویی)دیدم غیرفعاله یوزرم..پیگیر شدم و فهمیدم واسه دو ترم مشروط شدنمه..خیلی نگران شدم..چون خوف دارم این ترم رو هم حتی مشروط بشم و سومین ترم مشروطی رو پشت سر بگذارم..پیگیر شدم و یادم افتاد به خاطر اینکه پروژه م رو تمدید کردم(به دلایلی غیر از تموم نشدنش)و نمره ی پروژه م ثبت نشده مشروط شدم ترم قبلو..و اگه نمره ی پروژه م ثبت بشه مشروط نمیشم..اوکی شد قضیه خدا رو شکر..و احتمالن این ترم رو هم مشروط نمیشم به امید خدا..اما خب،باید قبول شم درس های باقیمونده رو..تا بتونم تموم کنم..امیدوارم قبول بشم..آخه دیشب به ماه زل زدم و از تهه دلم از خدا خواستم..وقتی که دلم شکسته ی شکسته بود..می دونم حرکتی نکردم و خدا حق داره کمکم نکنه..اما اینو هم می دونم امید نا امیداست خدای بزرگ من..می دونم تو اوج سختی..تو اوج سیاهی..تو اوج مشکلات..تو اوج درد..بنده ی تنها و دردمندش رو تنها نمی گذاره..اگه هم بگذاره قطعن به نفع خود بنده ش خواهد بود و گر نه تنهاش نمی گذاشت..اینو می دونم..و این دلمو خیلی آروم می کنه..می دونم که تو هم می دونی و درک می کنی..این خیلی خوبه..مگه نه..؟

تو دانشگاه همه گیر داده بودن به سیبیل من..! :دی غریبه ها که همه نگاه می کردن سیبیل خفنم رو،آشنا ها هم تا می رسیدن میگفتن عجب سیبیلی..!رفتم پیش خانوم علیخانی تا بهش بگم التماس دعام رو به استاد برسونه..گفت فیلمی چیزی قراره بازی کنی..؟:دی منو میگی...........:دی:دی:دی گفتم نه خانم علیخانی..زندگی کسالت بار شده بود..گفتم شاید این سیبیل یه تنوعی بده بهش..که شکر خدا همینطور هم شد...مهپویا هم مثه من مشکلات خاص خودش رو داره،با این تفاوت که اون شاغله و من بیکار..با مهپویا پیگیر کارمون شدیم و شکرِ خدا به یه جایی رسوندیم کار رو..و الان اومدم خونه..درسته که نمی دونم چی میشه..نمی دونم یه ترم دیگه هم مهمون دانشگاه خواهم بود یا نه..اما همین که امتحانِ لعنتی آخری تموم شد،خودش کلیه..استقبال می کنم از آینده..تیغ تیز حرف و افکار و قضاوت خیلی آدم ها علیه منه..اما یه خدای بزرگ و مهربون هست که از همه شون با هم خیلی خیلی بزرگتره..و خدای مهربون کمکم می کنه..این دلمو آروم میکنه رفیق..نمی دونی چقد دوسش دارم..اما ناراحتیم اینه که همیشه شبیه مادرم دوسش داشتم..منظورم قد و انازه ی دوس داشتنم نیس..منظورم اینه که مثه مادرم،با وجود اینکه تمام و کمال عاشقش بودم اما هیچ وقت ذره ای از حقش رو نتونستم ادا کنم..و بارها به خودم نهیب زدم:مطمئنی عاشقی..؟یقین داری ادعای عاشقی نداری..؟هنوز هم نمی تونم به این سوال جواب بدم..شایدم می ترسم جواب بدم..نمی دونم..اما..هر چی بود..قصد ریاکاری نداشتم..بهش خیانت کردم..اما به خودمم خیانت کردم..ظلمت نفسی..خیلی زیاد..اگه ادعایی کردم واسه این بود که دوسش داشتمو دارم..از سر علاقه و عشق و محبتم بهش بود..هیچ وقت ثابت نکردم..اما دوسش داشتم..دوسش داشتم..به خدا دوسش داشتم..............

چقدر حرف هست توی دلِ تنگم..دیشب باز جلسه های دورهمی بود و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر که شرکت کردم..و باز هم..باز هم..باز هم..چیزهایی که تو دل داشتم رو از زبون بچه ها شنیدم..و این معجزه داره آروم آروم عادی میشه واسم..حالم خوش نبود،نگرانِ امتحان فردا بودم(مثه هفته ی پیش،شاید بیشتر..)از طرفِ دیگه به دلایلی حالم اصلن میزون نبود و رو فرم نبودم..دوست داشتم مشارکت کنم اما قلبم بدجوری میزد..حرف های بچه ها خیلی مفید و دوست داشتنی بود..میون همه ی حرف ها تو جلسه یی که موضوعش لذت بود حرف های اسکندر رو خیلی پسندیدم..یه مرد میونسال..گفت قدیم از کارهایی لذت می بردم که فکر می کردم ثواب هستند اما الان فهمیدم ریا و تظاهر بودند فقط..الان از نمازم و مراقبه م لذت می برم..و پس از اون از میون شما جوون های بی شیله پیله بودن..لذتی که از میونِ شما بودن حاصلم شد و میون دیندار ها تجربه نکرده بودم..حرفاش خیلی به دلم نشست..چرا آقا اسکندر این حرف رو زد..؟جمع ما پره از جوون های گناهکار،اما چرا این حرف رو زد ایشون..؟شاید واسه اینکه همه اومدن و تو دلشون معترف شدند به گناهشون..فهمیدن راهو اشتباه رفتن..شاید مذهبی نشدن..اما خیلی بن بست های اشتباه رو دور زدن..نمی دونی چه حالی داره دورِ همی ها..کاش میشد دستتو بگیرم و با هم بریم..ولی نمیشه..اگه بودی هم نمی شد..ولی یه روز برات تعریف می کنم معجزه ی دورِ نیروی برتر جمع شدن رو..یه روز تعریف می کنم سیر تا پیازشو..اینجا می نویسم که اگه یادم رفت نشونه هایی باقی بمونه تا یادم بندازه..حالم داشت خوب میشد که آخر جلسه یه خبر ناگوار شنیدم که دگرگونم کرد..از یه عزیز ناشناس..دلم خون شد..ولی کاری جز دعا کردن بر میاد از دستم..؟خدایا..به داد این جوونای مظلوم برسه..خدایا..به فریادشون برس..خدایا..کمکشون کن......خدایا..در آغششون بگیر..دارن یخ میزنن از سرما..

اولش فک می کردم فقط ما دو نفر هستیم،ولی بعد فهمیدم که نه..!15 نفر دیگه هم هستن..!محسنو میگم..باز قراره بریم کنسرت و پول ها رو بریزم تو آب..اما ارزششو داره..می دونم که داره..15 تا دختر و پسر دیگه هم هستن..!تازه دوستش می خواسته نغمه رو هم دعوت کنه بیاد..!واقعن نمی دونم دوس داشتم که بیاد یا نه..شاید دوس داشتم بیاد تا ببینمش..شاید دوس نداشتم بیاد تا استرس نداشته باشم..همون 15نفر به میزانِ لازم استرس زا هستن واسم..خوصله شونو ندارم م م خب..دوس داشتم خودم و محسن باشیم فقط و باقیشون غریبه باشن..و همه وجودم بشه گوش و بشنوم..بدون فکر به اینکه راجع بم دارم چه فکری میکنن..اما یکی از خوبی های جلسه همینه..اینکه یه مشکل مشترک همه مون وقتی ترسیدیم و به خدا پناه اوردیم این بود..این که الان دارن راجع بمون چه فکری میکنن..؟تو اتوبوس..تو مترو..تو دانشگاه..تو جامعه..حالا خیلی از بچه ها اهمیتی نمیدن به افکار مردم..حتی تو اوج شلوغی های جامعه مراقبه می کنن..اشک میریزن..بی توجه به نگاه ها و افکار کنجکاو و قضاوت کننده..این عالیه پسر..من بالقوه این ویژگی رو دارم..اما نتونستم جز اندکی به فعلیت برسونمش..می کنم این کارو با خواست و کمک پروردگارم..حالا من منتظر چهارشنبه شبم..و شاید دومین تجربه از میون یه جمع از اجناس مختلف اعم از مخالف و موافق بودن..

گزارش کارآموزی مونده..داکیومنت پایان نامه هم..و آرش هم می خواد بیاد اینجا و خیلی دلتنگشم..جمعه هم دربیه و شاید با آرش یا با هادی یا با هر دو بریم..با هادی قراره یه کاری رو شروع کنیم تا موقتی یه پولی در بیاریم و از این وضع فلاکت بار در بیایم..بالاخره 80 چوقِ کنسرت از یه جایی باید جور بشه دیگه،مگه نه..؟بعدن به خودت میگم چه کاری..چون بین خودمون باید بمونه..! :)

منتظر روزهای آینده می مونم..خدایا..می خوام لبخند رو به لب مامان بابا بنشونم..من هیچ..هر چی که اونا رو خوشحال می کنه..می دونم "من هیچ" اونا رو خوشحال نمی کنه،و خوشحالیه اونا برابره با "من همه چیز" اما اگه برابر "من هیچ" هم بود حرفی نداشتم و راضی بودم..فقط می خوام بخندن..خوشحال باشن..بهم افتخار کنن..همین برام کافیه..به هیچ کس نمی خوام چیزی رو نشون بودم و سری میون سرا در بیارم..نه،این بی اهمیته..فقط می خوام اونا خوشحال باشن،همین..خدای بزرگ و خوب و مهربونم..کمک کن بتونم این کار رو بکنم..تو از تموم حرف های دلِ من با خبری..تو از چیزهایی که تو دلم می گذره و حتی خودم بی خبرم ازشون با خبری..پس خودت به فریادم برس..یا غیاث المستغیثین..یا ارحم الراحمین..خدای خوب و گلم..همین دو صفت کافیه تا تو غایتِ آمالِ عارفین باشی..اما تو به جز این دو صفت تمام صفات خوبِ دیگه ی دنیا رو هم داری................پس غیر تو به کجا پناه ببرم..؟از کی مدد بگیرم..؟به فریاد برس خدای خوبم..دوستت دارم..خیلی زیاد..

 

 


 
این ترم آخره..؟
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: خدا ،دورِ همی ،خاطرات ،قنطورس

چقد حرف دارم برای زدن و چقدر خاطره برای تعریف کردن..راستی چرا نمیام..؟چرا نه اینجا نه رو کاغذ نمی نویسم..؟نمی دونم..می دونم که چقدر حیفه گذر این روزها و عدم ثبت وقایعشون..و چه حیف تر روزهایی که گذشتند و خاطراتشون تنها در ذهنم ثبت شد و بس..این بار هم مثل بارهای دیگه سعی می کنم بیشتر بیام..سعی می کنم..

پریشب واسه بار سوم جلسه ی دورِ همی رو رفتم..خیلی خوب بود..مثل بارهای قبل..خیلی حال داد..راجع به امید و ترس باید حرف می زدیم و من گفتم از اینکه از امتحان ریاضی فردام چقدر می ترسم..گفتم که چقدر ضربه خورد از تمام ترسیدن ها و تمام بی باکی ها..این بار شلوغ تر از همیشه بود و حس می کردم صدام بیشتر از همیشه می لرزید..اعتراف کردم که می ترسم باهاشون حرف بزنم..گفتم که همین الان مدام در حال ترسیدنم و شاید این از صدام مشهود باشه..به امید خدای بزرگم پیش میرم..برای روزهایی که بهتر از همیشه بتونم حرف بزنم..به عنوان نفر اول درخواست حرف زدن بکنم و منتظر شنیدن حرف های دیگران نشم تا خجالتم فروکش کنه و بعد شروع کنم..برای روزهایی که خودم گرداننده بشم و برای بچه ها حرف بزنم..خیلی حرف ها باید می زدم اما اون لحظه تو ذهنم نبودند..کاش بهشون میگفتم..بهشون می گفتم که رفقا..همه مون ترسیدیم که اومدیم..همه مون ترسیدیم..همه مون ترسیدیم و قدم اول رو برداشتیم..دوستتون دارم رفقای گلِ دور همی های من..آغوش گرمتون در آخر جلسه رو دوست دارم..لمس دست های مهربونتون وقت خوندن دعای آرامش رو دوست دارم..نگرانی هاتون وقت اعتراف ها رو دوست دارم..شنیدن دردنامه هاتون رو دوست دارم..وقت گذروندن باهاتون رو دوست دارم..دوستتون دارم،خیلی زیاد..حامد هم این جلسه واسه بار اول حرف زد..حرفش رو با این جمله شروع کرد:به جرات می تونم بگم که تمام مشکلات من ناشی از ترس بوده..لحنش به تحسین واداشتم در اون لحظه..عالی بود حامد،ترکوندی رفیق..و اون سوتی باحالی که دادی،وقتی اون رفیق شروع به خوندن متنی کرد و گفت "خداوندا.." و تو یه لحظه خیال کردی می خواد دعای آرامش رو بخونه و همراه اون گفتی،خداوندا..خداوندا..به من و حامد و تمام رفقای گمناممون کمک کن..به تموم کسانی که به این دورِ همی ها نیاز دارند اما نمی دونند کمک کن..به همه کمک کن خدای خوبم..آغوشت برای همه ی ما جا داره..به همه مون کمک کن خدای عزیزم..به همه مون..

در حال گذروندن ترمی هستم که شاید آخر باشه..و به امید خدا اگر بود،دنبال کار و زندگی برم..آرزوهای بزرگ ندارم تو این مقطع..می خوام از این دوره ی کش داده شده رها بشم . شاغل بشم..و پس از اون به دنبال جفتی برم که در کنارش معنی آرامش رو تجربه کنم..خدایا،خیلی خرابم..برای از عشق کسی مردن..خدایا یارِ من رو برسون بهم..من نمی دونم کیه،تو می دونی..نگذار مامان و بابا و این دلِ تنگ بیش از این چشم به راه بمونند..کمکم کن سر و سامون بگیرم و خودمو پیدا کنم خدای بزرگ و مهربونم..دستهای بزرگ و مهربونت رو به کمکم بفرست عشقِ بی حدِ من..اگه درسم تموم بشه و شاغل بشم میرم خواستگاری نغمه..بهش میگم که چقدر آس و پاسم و اگه دری باز نشه چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی نمی تونم براش مهیا کنم..بهش میگم که چقدر معمولی ام و تو دنیای کوچیکم تنها یک عشق به وسعت دنیا دارم،نه چیز دیگه..خدایا،تو صلاح ما رو بهتر از همه می دونی..اگه خیره،کمکمون کن و اگه نیست،کمک کن به سفر دور و دراز خودمون به سلامتی راهی بشیم..

گیرِ آمار و احتمالم باز،شبیه آخر شمسی پور،وقتی آمار و احتمال رو افتادم در حالی که کنکور قبول شده بودم و با دلشوره ی فراوون تک درسش کردم..اون چند روزی که شب و روز تو کتابخونه با رضا خوندیم..اون لحظاتی که با رضا از خدا خواستیم یا جفتمون قبول بشیم،یا هر دو بیفتیم..اون لحظاتی که راجع به شایعه ی نمره گرفتن از استاد،در صورت به پاش افتادن صحبت می کردیم و می خواستیم تصمیم بگیریم اگه افتادیم به پاش بیفتیم یا نه..اون یه ربع آخر با قی مونده به ساعت 9:30 ،وقتی تازه رضا فهمید کارت دانشجوییش رو جا گذاشته و رفتیم در خونه شون تا کارتشون برداره..اون لحظاتی که با پالس حامد 120 تا پر کرده بودم تا ظرف ده دقیقه ای که وقت داشتیم به دکه برسیم و امتحان بدیم..هیچ کودوم اون لحظه ها رو فراموش نکردم..کاش بشه آروم آروم بنویسم ازشون اینجا..کاش بشه..

داشت مهمترین چیز از یادم میرفت..بهت گفته بودم خوابم تعبیر شد..؟من همون قنطورس بودم..اتفاقی فهمیدم که می تونم برم یه باشگاه سوارکاری و پیش دوست داشتنی ترین موجودات دنیا وقتم رو بگذرونم..و این تعبیر خواب من بود..پس از چند سال فِراق..داشتم از فرط شادی سکته می کردم وقتی فهمیدم..گذاشتم واسه بعد امتحانا..خدایا..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..

 

 

199 کیلو بایت بودن این عکس هم حتی یک نشونه ست..باور کن،عزیزِ دِل..