بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

منِ امروز تف می کند به منِ دیروز
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

شهر بزرگ سیه روی را خیابان به خیابان می گذری..

نزدیک می شوی..

کوچه کوچه خاطره..

بوی کوچِ خاطره..

کوچه "کوچِ خاطره" ..

تو می مانی و انتظار...

انتظاری که در انتقام روزهای جوش و خروش دیگر به سر نخواهد آمد..

زمین را هم که به زمان بدوزی همین است که هست..

شبیه تمام دیگر لحظات رنگ وارنگِ خوش تاوان این را هم پسخواهی داد

می گذرد اما..

چه بر من بگذرد،

تا این نیز بگذرد..

 

 


 

 

 


 
مشقِ تنهایی
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 هر شب نفس می کشم

 خاطراتِ تو را . .

 وقتی همچون قاتلی خاموش به سراغم می آیند

 و چه دارم برای دفاع،

 جز خشابِ سیگار . . !

 افسوس . .

 گلوله هایم اندکند و

 شبانه هایم دراز . .

 


 
هر روز ، دیروز
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

هر روز منتظر یه اتفاق جدیدم،اتفاقی که انگار هیچوقت قرار نیست بیفته.هر روز به تلگرام روی سیستمم سر میزنم.عضو گروهی نیستم اما هر روز منتظر یک پیام جدید از کسی که مدتهاست ازش بی خبرم هستم،کسی که روزی می شناختمش و شایدم نه..اما هیچ پیام جدیدی نیست.آخر باید من سازنده ی یه اتفاق بشم اما باور کن نا ندارم.باور کن خسته م بی انگیزه.شبیه اون آبی شدم که روزی جوش بوده و حالا شعله ای در کار نیس تا ازش بشه یه فنجون چایی داغ در اورد..هزاران کار نیمه تمام و هزاران خاطره دو سر طنابی هستند که دور گلوم پیچیده شدن،و من کبود شده در این میون منتظر آخر بازی ام انگار.روزی که سوتو بزنن و درهای رختکن ها رو باز کنن.شاید منتظر دوش آب سرد آخر کارم،منتظر خونه رفتن و شامی که انتظارم رو می کشه شاید..نمی دونم منتظر چی هستم اما می دونم که منتظرم،توی زمونه ای که یک لحظه هم اگه منتظر بمونی کلاهت پس معرکه س منِ بی کلاه سالهاست که منتظرم..منتظر یه روز خوب که خودش قول داده که یه روز می آد..قنطورس که مرد..پس این روز کی قراره بیاد..؟


 
در 16:22 دقیقه
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

کاش می دونست چقدر دوستش دارم . .

کاش می دونستم هنوزم دلتنگشم . .

کاش می دونست هنوز لحظه ها رو می شمارم تا باز دقیقه ای رو باهاش سر کنم . . .

کاش می دونست . .

کاش . .


 
ناگفتگان..
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

(ازش حرف زدن هم سخته،چون باعث میشه سقوط کنم توی دریای خاطراتِ اون روزها و نفسم بگیره از دلتنگی،اما میگم،کمی میگم،در حدِ وسع و توانم..)

بهارِ 93 بود،با انتشار آلبوم "ناگفته" (بُعد یازدهم) از حافظ ناظری فصل جدیدی از خاطرات من و در واقع فصل جدیدی از زندگی آغاز شد..شاد بودم،هوا بهاری بود،یه کار پیدا کرده بودم و در خلال این حال خوب یک دوستِ جدید هم واردِ زندگی من شده بود..خیابون های تهران رو در می نوردیدم و ناگفته گوش می دادم،لذتِ عمیقی بود..اون روزها برای من فراموش نشدنی هستن،به دلایل مختلف و بعضاً واهی..واهی برای شما که اسیر تکنولوژی و قوانین دنیای آدمها شده اید و محکم برای من که کودکِ درونم به بزرگی دنیای شماست.لحظه های شگرفِ بهارِ 93 به پیکره ی زندگی من حک شدند اما دریغ،با ساختنِ هر خاطره ی خوب،روزی حسرت و دلتنگی آن را نیز به دوش خواهیم کشید و یک شروعِ خوب در آخر به دلتنگی منجر خواهد شد..تا مدتِ مدیدی،تا وقتی هوا خوب بود،دست از شنیدنِ ناگفته بر نمی داشتم اما آن هم به مرور فراموش شد،شبیه تمام چیزهای دیگر که فراموش شد،شبیه آفتابی که غروب کرد و شبیه بارانی که بارید و در میانِ طراوت زائد الوصفش خلاء نبودن ها را هم برای من بجا گذاشت..

دیدنِ آگهی برگزاری کنسرتِ ناگفته توسط حافظ و شهرام ناظری به قدرِ کفایت کافی بود تا منِ بهانه جو حالا به یک بهانه ی خوب غرقِ اون روزهای خوب بشم و باز دلتنگی کنم..چقدر دلم می خواست این کنسرت رو برم اما کسی نیست..نه که نباشه..اگه به دوستان بگم به احتمالِ زیاد همراهی پیدا خواهد شد منتها دلم نیست با هر کسی برم،کنسرتی که بودن توش احساسم رو آوار می کنه روی سرم و به فرط جنون دلم رو می لرزونه..برای دوست داشتنش،برای عمیق بودنش و برای همزمانی اتفاقیش با برهه ی خاصِ به اتمام رسیده ای از زندگی م..اگه ازم بپرسی،هیچ پیشنهادی ندارم،حتی هیچ گزینه ای رو نمی تونم معرفی کنم میون کسانی که دیگه نیستن،شاید فقط اونی که بود و رفت،نمی دونم..اما خوب که فکر می کنم شاید یکی که به هر نحوی اندازه ی من بودن توی اونجا رو دوست داشت و دلتنگ بود هم شاید کافی بود برای رفتن به اون کنسرت..گیجم..دلم پر میزنه که برم اما از طرفی می ترسم دلم از فرطِ غصه بترکه و یقین دارم که با چشمهای خیس بیرون خواهم اومد..یه جورایی حسِ غریبه بودن دارم میون آدما..یه جورایی که یه تعارف مسخره س..به وضوح احساسِ غریبگی می کنم..

حرفِ آخر:

الان رفتم تو سایت و دیدم اگه بخوام برم هم با پولی که من دارم نمی تونم یه جای درست درمون بشینم..!و همون بهتر که کلن تو خونه بهش گوش بدم..

باورت می شد آخرش اینطور کمیک تموم بشه..؟


 
من منم،تو تو
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

با خودم تکرار می کنم تا در ذهنم حک شود :

من همینم که هستم،

کسی مجبور به پذیرفتن من نیست؛

همونطور که من مجبور به پذیرفتن کسی نیستم.

من همینم که می بینید،

کج و کوله،سیاه،سفید،کوتاه،بلند،هر چیز..!

من همینم و از قضاوتهای دیگران هراسی ندارم.

 

آزمودم عقلِ دور اندیش را

عاقبت دیوانه سازم خویش را


 
عکس ها..
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

عکس ها گمکردگان راهند..

چراغ هایی در ایام خاموشی..

آدم هایی سالها ثابت در یک قاب!

و عکس ها در این میان،

دشمنانِ فراموشی..

آدمها می روند و می آیند

اما عکس ها می مانند..

ردِ زخمِ های مانده بر دل را از عکس ها می توان فهمید..

شعله های پراکنده ی خاطرات بر این ستارگان خاموش تا ابد باقیست..

آتشِ گذر ها،رفت ها و آمد ها و شد ها..

دیدنِ یک تصویر کافیست تا رها شدن در غوطه ی بود،در ورطه ی نیست..

و در تلخیِ هست..

 

پ.ن:

می دونم نفهمیدی،خودمم نفهمیدم چی نوشتم..تلخم و تنها..گیج و اندوهگین..

دگرگون میشم با دیدنِ عکس ها..بیش از هر وقت به خواب میرم توی خودم..

به جایی رسیدم که دیشب،وقتی روی بوم دراز کشیده بودم با ستاره ها حرف می زدم..دنبال ستاره ای می گشتم که نبود،اما جای خالیش چرا..سالها بود که بود...

غمگینم..هفته ی پیش با گروه نرفتم..درسته از اعتقاداتم مدتهاست فاصله گرفتم اما هنوزم ریشه هایی هست..طاقت نداشتم تو شبای احیا وسط بزن و بکوب باشم..

اما میرم این هفته..

چقدر تنهام...

نمی دونم تو این برزخ..

کی از این درد می میرم..

نمی دونم چرا یک شب..

فراموشی نمی گیرم...

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥   کلمات کلیدی: افسردگی هایم ،دلبرآمدگان

به بن بست تلخ خاطرات من خوش اومدید.

اینجا خبری از شادی و امید نیست،اگر هست مقطعی هست و زودگذر.

اینجا چیزهای خوب خوب نخواهید شنید،اینجا خاطراتی از روزمرگی های یک انسان مدفون شده،یک گیج مبهوتِ ندانم کار.کتابی از سیاهی ها و رفتن ها،گذشتن ها و نبخشیدن ها،اشتباه ها و خطا ها.مجازات ها و انتقام ها،یاس ها و نفرت ها،بستن ها و نیامدن ها.اگر به دنبال خاطراتی از آینده ی روشنی که دیگر گذشته ست هستید در اینجا چیزی از آن خواهید یافت.اینجا درد هست و افسوس و موسیقی و سیگار،اینجا پل های خراب شده هست و حالِ ساکن و آینده ی مبهم،اینجا روحی سرگردان هست در گذر از سیاهچاله ی زندگی.

شما اینجا را دوست نخواهید داشت اما من اونو را خونه ی خود می دونم،خونه ای که تموم عمرمو توش زندگی کردم،خونه یی که قبل از در منصه ی ظهور قرار گرفتن در دلم وجود داشت و به من الحاق شده بود،خونه ای که اگر چه در مقابله با منِ خیال انگیزِ دنیا همیشه کم می اورد اما بودن در اون دوست داشتنی بود.پشت پا زدن به هر آنچه هست..!فرو رفتن در باتلاق چرا ها و چگونگی ها..!در حسرتِ رفتن ها و در انتظارِ آمدن ها..!خندیدن ها به ناکجا آباد زندگی!

بگذارید در بن بست خاطراتم تنها باشمو به اعماق فرو برم..خاطراتی که همچون دود سیگارهـــا در سینه ی من جا خوش کردند و ماندنی شدند..خاطراتِ این و آن و من...خاطرات لحظه های بی بازگشت و زخمِ ناهمواری ها...خاطراتِ پرسه ها و مهتاب ها و بی تو از آن کوچه (ها) گذشتن ها....

کاش هیچ کس به این بن بست پا نمی گذاشت...

کاش شبیه گوری دور افتاده تنها غبار و نسیم به این مامن سر می زدند....

شاید باید اسمش قبرستان خاطرات می بود...


 
هجومِ خاطره..
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

وقتی هنوز تو عالم کودکی به سر میبری روزها طولانی تر هستن،و همینطور سال ها.تو دنیای سبز و آبی و سفید کودکی از بی اهمیت ترین جاهایی که میری هم یه خاطره ی رنگی میسازی،نه فقط از خیابون ها،از آب و هوا های مختلف،از رنگ ها،از دید ها،دیدار ها،آدم ها،ماشین ها،فیلم ها،غذا ها و کلی چیز پیش پا افتاده ی دیگه که سال های سال بعد،وقتی بزرگتر شدی تنها برای تو به یک موجودیت معمولی تبدیل میشن که بعضی شون لذت بخش هستن،همین!امروز از خیابون دلاوران که رد میشدم یاد تمام تصاویر ذهنی افتادم که در کودکی از اونجا گرفته بودم.وقتی با مادرم میومدیم میدون تره بار،با اون اتوبوس های قراضه ی دودی که رنگ بنفش داشتند،و لولیدن میون غرفه های شلوغ میوه های تازه ی رنگارنگ..و کشیدنِ بار میوه دنبال خودم در راه برگشت،به سمتِ ایستگاه اتوبوس،و اضطراب برداشتن قدم اول وقتِ از پله بالا رفتن..چه خاطرات رنگارنگ و عمیقی..از اون خیابون زیاد رد شدم اما امروز به دنیای قدیمی رویا سفر کردم،دلیلش رو نمی دونم..شاید به خاط نسیم فرحبخشی بود که می وزید و شاید یه فلش بک ساده بود..کودکی ها رو دوست دارم..به اون روزها فکر می کنم و خاطراتی که ساده ترین بودند اما در عین حال زیباترین..روزهایی که صبح رو تو خونه ی عمه به غروب می رسوندیم،در حاشیه ی دوست داشتنی ترین خیابون های تهران،ولیعصر و عباس آباد..وقتی دقایقی پس از شنیدن قصه ی ظهر جمعه،حوالی خوردن چای عصرگاهی خبر سوختن سینما شهر فرنگ(آزادی فعلی)رو شنیدیم..وقتی حسن آقا توی حیاط با صفای خونه،کنار اون تاب نوستالژیک برای منی که مرغ دوست نداشتم گوشت چرخ کرده ها رو به سیخ می کشید..آه..یادش بخیر..بیشتر فکر می کنم..یاد خونه ی خاله رفتن ها می افتم..جا به جایی هایی(که در اون روزگار راحت میشد لقب مسافرت بهش داد)به کرج..شلوغی خیابون انقلاب وقتی به سمت جمالزاده حرکت می کردیم تا سوار اون اتوبوس های لکنته ی استثنایی بشیم که هیچ وقت نفهمیدم به اتوبوس شبیه تر هستن یا به مینی بوس..سال 78 و شولوغی های دانشگاه تهران..وقتی در حینِ یکی از همین سفرهای دوست داشتنی از کنار دانشگاه رد می شدیم و دیدیم چطور در دانشگاه رو به روی دانشجوها بسته ن و اجازه ی بیرون اومدن بهشون نمیدن..14 سال از اون بعد از ظهر سایه آفتاب گذشته اما هنوز یادمه اون لحظه ای رو که در حین عبور از کنار دانشگاه مادرم به صدای بلند از یکی از لباس شخصی ها پرسید:"جرمشون چیه؟واسه چی باشون اینطور رفتار می کنین..؟" و یا اون بار که در خانواده ای که شنیدن موسیقی تا اون روز رایج نبود(و البته منعی هم نداشت)من عشقِ موسیقی از آب در اومدم و تو اوج کودکی دلشوره ی خریدن نواری که عکسِ یه پسر خوشتیپ جوون روش بود و پشت ویترین کتابفروشی بم چشمک میزد به جونم افتاد..مسافرِ شادمهر..و آخر تو یکی از روزهایی که مسافر کرج بودیم خریدمش و تو خونه ی خاله با ضبط صوت شنیدمش..یاد خاطراتِ کرج می افتم که همیشه بوی شمالو می داد..شب های تابستون و کنار باغچه تو پشه بند خوابیدن ها..بالا رفتن دو پسرخاله از سر و کول هم،کتک کاری هایی که آخرش به لبخند منتهی میشد..نیمه شب هایی که از ترس قصه های ترسناک خاله خدیجه زیر پتو قایم می شدیم و از شدت ترس فاصله ای نداشتیم تا خیس کردنِ خودمون..روزهایی که صبح تا شبش به ورجه وورجه و شیطنت و آتیش سوزوندن می گذشت و خداحافظی ها و اشک ریختن ها و منتظرِ دیدارهای آینده شدن ها..کاش خاطراتم به همین ها ختم میشد..آه که چه دلتنگم..هیچ وقت نتونستم کنار بیام..هیچ وقت نتونستم از اون زمان فاصله بگیرم و روحم رو مثل جسمم منقل کنم به عصر گیجی و مستی..هیچ وقت نمی تونم ازشون دست بکشم..مثل یه کتاب قدیمی غبار گرفته..که سالی یک بار بازش می کنی اما برات ارزش بسیاری داره..میخواستم از چیزهای دیگه ای بنویسم،از حال بد و خراب این روز هایی که به امید رسیدن یکشنبه ها می گذره..از هستگی و هجوم وحشیانه ی تنهایی..اما با یک نگاه لبریز خاطره شدم و نفهمیدم چی شد که جای تموم ناله هایی که قصد انعکاسشون رو داشتم این چند خط رو نوشتم..

دلتنگم این روزها..

سخت دلتنگم..

مثلِ آن پرنده ی مهاجر..

که راه سرزمین های گرم را از خاطر برده..

سخت دلتنگم این روزها..

و تو آن شکوفه ای هستی..

که بوییدنت کافی ست..

برای ترانه شدن..

به صرفِ وعده های خاطره..

خاطره ای از سرزمین های گرم..

برای مهاجری بال و پر شکسته..

که سخت دلتنگ است..


 
با مردمِ بیگــانــه
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

آقای هامون،خیلی دلتنگتم..من هنوز هم دلگیرم از این مردم..و شب ها هنوز سرِ ساعات بالا میارم  تموم رویا ها رو..هیچ دکتری در این شهر به دادم نرسید..و ذهن هیچ فیلسوفی پاسخ گوی سوال های من نشد..

خسته م آقای هامون..

و دلتنگ..


 
نغمه؛جـــان..
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

مجبور شدم اینجا بنویسم،بلاگ بالا نمیاد..عجله داشتم و باید میرفتم،و گرنه خودت می دونی چطور پرپر میزنم واسه یه لحظه حرف زدن باهات..توی اتوبوس بود که فهمیدم چقدر زشت و ناراحت کننده ازت خدافظی کردم..و واسه همینم بود که اونطوری در رو به هم زدی و رفتی..نغمه................می دونم تحملم سخته این روزا..می دونم..خوب نیستم باور کن..مثه تو دارم روز به روز لاغر تر میشم..اشتهام کور شده و نمی تونم درست غذا بخورم..تو که می دونی چقد دوستت دارم..می دونی چه بال بالی میزنم واست..نغمه جان،حالم خوب نیست..باور کن..

باید بودی و می دیدی..رفتم پیگیر کار پسرداییم بشم که اربعین میره کربلا..منِ از قافله جا مونده میون فوجِ زائران..نمی دونی چه خبر بود..نمی دونی..دلم شکست...وای خدا،وای..نمی دونی..

چه بارونی داره می زنه..می دونی چرا روز و شب تولد ها واسم عادیه؟اینقد احساسی ام که وقتی یه نسیم مست نوازشم می کنه..وقتی زیر بارون خیس میشم..وقتی بوی عطری مشامم رو می نوازه..وقتی یه لبخند مهربون می بینم..وقتی رقص برگ های زرد و نارنجی و سبز ها در ارکستر باد رو می بینم..هزار بار متولد میشم..در این حد به وجد میام..در این حد..و واسه همینه که رویداد هایی مثل تولد عادی میشه واسم..البته و صد البته این در مورد خودم صدق می کنه و یک استثناست..برای خودم مرگ رو تولد می دونم و تولد رو رویدادی زیبا مثل خیلی رویداد های دیگه که به من همون حال و چه بسا بیشتر رو تزریق می کنند..ولی برای دیگران..مرگ میشه یه عمر دلتنگی..و تولد میشه یه شب و روز خوش و شاد..فک کن هر چند روز یک بار تولد منه..به خصوص تو پاییز و زمستون زیاد تولد می گیرم..اینقدر با روح و روان من بازی می کنند این پدیده های طبیعی..

می بینی چه پراکنده حرف می زنم..؟می بینی؟می بینی اونطوری باهات خدافظی می کنم و حواسم نیست..؟با نغمه م اون طور حرف می زنم و نمی فهمم..!می بینی..؟خوب نیستم نغمه جان..خوب نیستم..ای جان..چه بارونی..ای جان.....................میرم زیر بارون.................تو رو خدا دلگیر نباش ازم گل خوشگلم......علیرضا مریض شده..خوب میشه...خوب میشه...........خوب میشه............................................


 
باید گذشتن
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

هز چقدر همه که پیکان انتظارات رو به سمت خودت مایل کنی و سعی کنی در طول اتفاقات مهم و غیر مهم روزمره ت تنها و تنها از خودت انتظار داشته باشی و هر اتفاقی افتاد از کسی دلگیر نشی باز پیش میاد وقت هایی که از کسی دلگیر میشی و می رنجی.گاهی حتی به وضوح می دونی که نباید آزرده بشی و مشکل از خودته اما با این وجود تهه دلت دلخور می شوی و گله می کنی..من میگم از این طور وقت ها هم باید استفاده کرد..به این صورت که قبل از هر چیز به خودت بفهمونی که مشکل از تو بوده اگه ناراحتی ای هست.حتی اگه تمام تقصیر رو گردن طرفت می اندازی باید بدونی این تو بودی که اینقدر بهش نزدیک شدی که حالا با اومدن بادی دچار رنجش بشی،پس بدون که نباید گله کنی.پس از اون اگر باز در دلت ناراحتی احساس می کنی باید به خودت این رو حالی کنی که از هر چیزی روی زمینه دل ببر،تا آزرده نشی.به کسی تکیه نکن به جز خدای احد و واحدی که مثل که مثل کوه پشت تو ایستاده و نگهت داشته تا در طوفان ناملایمات زمین نخوری.باید یادبگیری هر چی می خواهی رو باید از خدای خودت بخواهی،باید بفهمی تنها از خودت می تونی انتظار داشته باشی،و این تلاطم های گاه و بیگاه به خاطر اینه که علاقه مندی های تو هنوز در زمین ریشه دارند نه در آسمان.اگر این رو فهمیدی که چه خوب..اما اگه نفهمیدی تا ابد همین آش و همین کاسه ست..گفتم که در جریان باشی..

 

 پ.ن:

 از دنیا به آسانی . .


 
بودن
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هفته ی شلوغی بود و هنوزم ادامه داره.مدت ها بود از یاد برده بودم جلساتِ ملاقات حضوری با خدا رو..اما اتفاقاتی افتاد این مدت که به خاطر اوردم و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر،که یادم انداختم.کاش یادم بمونه..کاش از خاطر نبرم هنوزم خیلی جاها هست که وقتی دلت داره میترکه می تونی بری و تمام غم هات رو مدتی روی هوا ببینی و سبک تر از ابرها بشی و تا آسمون پرواز کنی..دوست داشتم شرح کاملشون رو بنویسم،اما مدتی هست فکر می کنم لزومی نداره اینجا تعریف کنم شرح اتفاقات ریز و درشت زندگیم رو..تا تولد زمینیم چیزی باقی نمونده.اهمیتی بهش نمیدم،اما بالاخره یه روز خاصه که هر چقدرم نسبت بهش بی تفاوت باشی نمی تونی بگی عیناً مثه روزای دیگه ست.می خوام خاص بودنش رو تو چیزهایی جدیدی تجربه کنم و نه چیزهای مثل تبریک و کادو که هیچ وقت بهشون اهمیت ندادم.دوست دارم شروع کنم به تغییر سبک زندگیم و آروم آروم قدم بردارم به سمتِ رهایی.و هایلایت این روز در تقویم زندگیم رو در برنامه های جدید و آغاز اونها خلاصه کنم.چیزی نمونده و خیلی باید فکر کنم،علاوه بر اون کارهای بسیار دیگه هم هست..امیدوارم بتونم..اگه از خدا بخوام و بخوام،می تونم.در این شکی نیست،هیچ شکی،از خدا می خوام،و امیدوارم بتونم بخوام.. : )

دلم یک دنیا گرفته..اما خوشحالم..چون می دونم می تونم در جاهایی بلیط مستقیم به آسمان رو بی نوبت و رایگان بگیرم..فقط کافیه به نامِ خدا اراده کنم و راه بیفتم..خوبه که این یادم افتاد..و این بسیار بزرگه برای من..دلم یک دنیا گرفته و همیشه رنج می برم از اشک های بسیارِ نریخته..اما حالا امید دارم که بتونم در جاهایی ابرهای بارور احساسم رو خالی کنم بر این دلِ تنگ..خدایا..کمک کن..یا خدا..

گیج می زنم مثل همیشه.کاش آرزوم برآورده بشه..من روش حساب باز کردم..اما می دونی؟شرطِ برآورده شدن اینه که شروع کنی به خواستن و سوختن و صبر..تا دلِ به این کوره ی داغ نزنی پخته نمیشی و بدست نمیاری دلخواهت رو..حالا من می خوام..و حالا دارم می سوزم..امیدوارم بتونم صبر کنم..خدایا..من دیر فهمیدم..ولی فهمیدم..به فریاد برس یا غیاث المستغیثین..

و در آخر..هوسِ بی پایان من از شرح ریز ریز اتفاقات ریز و درشت..ولی باید عادت کنم در دفترم بنویسم..و شاید توی این وبلاگ داست داشتنی تنها اشاره ای کافی باشه..خدایا کمکم کن..پروردگارا..معبودا..کمکم کن..یا الله..


 
روز مرگی،و باز هم . .
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

گاهی وقت ها دوست دارم بهونه بگیرم(همون بونه ی خودمون..)،به هیشکی هیچی نگم،فرو برم تو خودم،هر لحظه بیشتر و بیشتر و میون زانو های بغل کرده م اشک بریزم..هیچ آغوشی رو فرا نخونم و خط به خط تنهایی و درد رو تنها دوره کنم..دلم گرفت امروز..خیلی..دلیلِ خاصی هم واقعاً وجود نداشت..فقط خستگی و نا امیدی به وجودم رخنه کرده بود و دوس داشتم یه گوشه زار بزنم..تو راه خودمو نگه داشته بودم جلوی دوستم و مردمی که هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی برای دیدن و سرگرم شدن هستند..اما وقتی رسیدم خونه دیگه طاقت نیوردم و بی صدا تر از همیشه اشک هام رو رها کردم..خیلی سعی کردم که مامان نبینه و انگار موفق بودم..اما از حالم فهمید یه مرگیم هست و اصرار..که چی شده..و سکوتِ ممتدِ من..چون هیچ چیزی نشده بود..

انتظار داشتم وقتی اومدم بالا و پا به خلوت گذاشتم بتونم با صدای بلند گریه کنم اما این هم از عجایبِ آدمی ست و شاید از غرایبِ من..که وقتی تنها شدم هیچ اشکی نریختم..انگار خشک شدم..میونی بغضی که محکم تر از اونیه که فرو بریزه..تو راه برگشت بهزاد گفت شامِ امشب مهمونِ من و پس از اون در کمال تعجب سعی کردم جمله ی "میل ندارم" من رو هضم کنه..برای بارِ هزارم بهم گفت دیگه اون علی انرژیکِ سابق نیستی..این بار بهش نگفتم تو هم اون بهزادِ سابق نیستی..فقط گوش کردم هر چی گفت..تو یه سکوت تلخ..و فکر کردم به اینکه چرا مثل سابق نیستم..؟شاید به اقتضای سن..نه..؟معتقدم تنها جسمِ آدمی نیست که پیر میشه بلکه روحِ انسان هم کهنسالی رو تجربه می کنه با این تفاوت که واحدِ زمانِ روحی انسان با نوعِ جسمی اون هیچ تطابقی نداره..ممکنه روحِ تو تا لحظه ی رفتن جوون باقی بمونه و همینطور ممکنه در اوج جوونی دارای یک روحِ مرده ی کهنسال بشی،چیزی که به وفور در خودم می بینم این روزها..

خیلی دوست دارم بدونم چرا اون لحظات اشک هام مسابقه ی سقوطِ آزاد گذاشته بودند و حالا در اوج خلوت هیچ خبری نیست از این قطره های خیس کننده ی وامونده..باید کنار اومد..می دونی..؟باید کنار اومد..

و این منم..یه قنطورسِ مرده که در جسم خاکی انسانی زنده هبوط کرد..این رو به وضوح درک می کنم..و این به معنای تکامل نیافتن تا ابد هست..بین زمین و هوا روز مرگی ها رو بالا آوردن و معلق موندن تا زمانِ مرگ..و این خاص بودن ابدن دوست داشتنی نیست..ابدن..همیشه در این لحظات ننگینِ پر از درد و آه به این فکر می کنم که تنها کسی که می تونه آرومم کنه تویی دوستِ من..تویی که اینقدر به تو نزدیکم که همیشه بوی عطر بدنت رو در کنارم حس می کنم وقتی بدن عریانت رو در آغوش گرفته ام و اینقدر از تو دورم که تنها و تنها در رویا می تونم با تو بودن رو تصویر کنم..دلتنگ در آغوش گرفتنِ دوباره ی تو ام و کاش باز لحظه ای روزی چنین در تاریخِ بیهوده ی ملال آورِ من فرا برسه..دلتنگتم دوستِ من..دلتنگتم..


 
در آغوشِ تو مُردن
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بگذار بدوم

با همین زانوان خونین

منِ با رویا بیگانه..

نه به سوی مَرغزار سبز

که در خواب دیشب آن را تدارک دیدم

و حدِ فاصل آن تا جنگلِ خاکستر

زنگ تلفنی نابهنگام بیش نبود..

به سمتِ هرم سوزانِ آتشِ حقیقت..

می دانم..!

لیوانِ آبی که دستانِ رنجورِ مادر در آن نیمه شب نمناک بدوش کشید هم

آن را خاموش نمی کند..

اما بگذار بدوم

شاید در پسِ تمامِ بیداری های مه آلود

آغوش تو برای یک دلِ سوخته ی مرده

لحظه ای جا داشته باشد..

بگذار بدوم..


 
بیگانه
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بیگانه که باشی

زنده گی سخت تر از این حرف ها می شود حتی

و لبخند زدن 

نقشی که باید به خوبی ایفا کنی

به خاطر یک مشت زیر چَشم چَپ!

 

بیگانه که باشی

هر لحظه به دنبال مامنی هستی

برای سال ها باریدن

با خود لج کردن

دویدن،سرماخوردن..

و خورشیدِ در پسِ رنگین کمانِ خاکستری را فراموش کردن..

 

بیگانه که باشی

نمی دانی بر گذرنامه ی کدام وطن

مهرِ تعصب بکوبی

و جوهر خشک نشده ی آن را

به چشمانی به کدامین رنگ حواله کنی..

 

بیگانه که باشی

یک روز میرسی آخر

اما نه به آخر

به لحظه ای خالی از رنگ و تهی از احساس

وقتی

نه جایی هست روی زمین،

نه جای پایی

نه پری به آسمان، 

نه کپسول اکسیژنی

برای زیرآبی رفتن به اعماق خاطرات

نه امیدی به ماندن

نه پایی به رفتن

نه نایی به مردن..

و نه چیزی که به آن لحظه را دل خوش کنی..

تو می مانی و بیهوده لحظاتی سیاه رنگ

در سلولی که هیچ وقت به این بزرگی نبوده است..

 

بیگانه که باشی،

بیگانه می آیی

بیگانه می مانی

و بیگانه می میری..


 
خدا را بارها شکر . .
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دلبرآمدگان
 
نامه ی آخر
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 هئی روزگار هئـــی . .

 پیدا کردنت خیلی سخت شده،
  و فاصله بین ما
   اینقدر که پلی یارای پر کردنش رو نداره . .
 یا وقت سر زدن به بیشه رو نداری،
  یا دوس نداری جوابی بدی . .
   چه فرقی می کنه کدام یک . . ؟ !
     وقتی پلی برای خراب شدن باقی نمانده . .
 با فراق زیستم
  به تنهایی خو کردم
   زیر باران بدون چتر قدم زدم
    و تمام دل مرده گی هایم را گریستم
      کسی نفهمید چه چشمان خیسی دارم . .
  چند روز باقی مونده رو هم به همین منوال سر می کنم
   شاید هفته ی بعد هوا آفتابی بود . .
  نوشتن،شعر گفتن و خط زدن و گاهی نزدن . .
   تفکر،بارگذاری تصاویر ذهنی و تا آخر رویا سفر کردن . .
    شاید هفته ی بعد هوا آفتابی بود . .
  دور بودیم از هم
   و هیچ پلی هم به یاری نیامد . .
    شاید هفته ی بعد . .
 خداحافظ نغمه جان،
  همه ی آرزو های خوب برای تو عزیزم . .


 
رها شده ی متروکِ
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

دوست داشتنی من . .


 
دیگر برو بانوجان
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،یغما گلرویی

 دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
 در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
 مرا خواهی دید
 قول می دهم

 

یغما...


 
می آد . . ؟
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بالا میرم..

پایین میام...

اما سوالی که تو ذهنم نقش بسته جاش محکم تر از این حرفاست...

تکون نمیخوره که نمیخوره...

بیخیال میشم میرم سراغ تکرارِ لحظه های تکراری..

اما مثه همیشه این سوالِ لعنتی هیچ قصد بیخیال شدن نداره...

بگذریم..

راستی..

یه روزِ خوب می آد . . ؟




 
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید . . .
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،دلبرآمدگان

 هفت شماره ی ساده

 شکایت نمی کنم، اما

 آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،


 دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟

 نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!

 به اندازه زنگی...

 واقعاً نشد؟

 واقعاً انعکاس ِ سکوت،

 تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

 رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟

 نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!

 نگو که باغچه ی شما،

 از آوار ِ آن همه باران

 قطعه ای هم به نصیب نبرد!

 نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

 من که هنوز همینجا ایستاده ام!

 کنار همین پارک ِ بی پروانه

 کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

 هنوز هم فاصله ی ما

 همان هفت شماره ی پیشین است!

 دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!

 نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

 نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،

 در خاطرت نماند!

 آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

 حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

 در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

 

پ.ن:  .   .   .


 
هم ترانهــــــ بــــا ــــــآسمـــانـــــــــ
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 زیــــر بـــــارون تــــــــرانـــــه مـی خـونـم

 بیــخـیــالـــ و بی بهــانـــه مــی خـــونـم

 

 کـــــوچــه بــــــاغ خــاطـــراتـو می گردم

 تـــو کــودوم سطر مـن گمتـــــــ کردمـــــ

 

 زخمی کدومــــــــــ تــــــــــرانـــــه شدی

 بـــــه کــــدومــــ شــاخـه نو بَرانه شدی

 

 به کودومــــــــــــــــ ســــتـــاره کوچیدی

 بـــــالــــــــــــ از آشـیـــانـــه بــرچـیـــدی

 

 دلِ تـــنــهـــامــو دستــــــــــــ می گیرم

 تـــــــــو نباشی چه ســـاده می میرم

 

 خوابــــــ و بـیـدار پُـرس و جو می کنم

 تـــــــــو رو زیرِ لبـــــــــــــ آرزو می کنم

 

 بــــی تــــــــــــو زنـدگــی رو در خوابم

 گلِـــــــــــ لــــبـخــنــد نـقــش بر آبــــم

 

 زخـــم قـلـبـــــــــــ و دلــی پر از خونم

 واســــتـــــــــــــ از راهِ دور مـی خـونم

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگـــــــــه دلـگـیـرم

 اگــــه ســراغ تـــــــــــو رو مـی گـیـرم

 تــقـصـیـر تـــو نیستــــــــــ تقصیر دلـه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمــــــــــ گلـه

 

 ابــرا هـمـــــ بغض گــریــه هــا میشن

 مـــیـزبـانــــ شبـــــــ گـریـه ها میشن

 

 از تـهـه دلـــــــــــ کــه  د ا د  می زنن

 نعـره توی گوش بــــــــــــــاد می زنن

 

 خش خش برگــــــــــــــــ های پاییزی

 چـه صـدای خـوشِ غمـــــــــ انـگـیـزی

 

 از هـجـومــ تـــــرانــه دلـــــــــــــ خونن

 دارن از عــمــق قلبــــــــــ مـی خونن

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگــــــه دلـگـیـرمــ

 اگــــه ســراغ تــــــــو رو مـی گـیـرمــ

 تــقـصـیـر تـــو نیستـــــــ تقصیر دلـــه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمـــــــ گــلـه

 

 دارمـــ آســوده چـشـمــــــ می بندم

 به جدایی به عشـقــــــــ مـی خندم

 

 بی ســر و پـــــــا زمــیــن می خورم

 از زمین به مــــــــاه دلــــــــ مـی بُرم

 

 دلـــــو آهـسـتـه بـر زمــیـن مـیـذارم

 پـــــــــر پــــــرواز رو بــــــر مـــی دارم

 

 کــوچــه کــوچـه به انتها می رســم

 بــیــدلـــم کـه بـه خــــدا می رســم

 

 جـــون نـدارم ولی صدات می کنــم

 تو خیالم دارم نِگــ(هـ)ات می کنــم

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگــــــه دلـگـیـرم

 اگــــه ســراغ تــــــــو رو مـی گـیـرم

 تــقـصـیـر تـــو نیستـــــــ تقصیر دلـه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمـــــــ گلـه


پ.ن:هم ترانه با آسمان تا اذانِ صبح . . . و چه آسمون ناباورانه همراهی کرد باهام و خوند با من تا ترانه تموم شد . . .


 
دریغ
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 ســکوتو  بشکن  گلِ  منــــ  بـذار  ترانه زاده  شــه
  بــذار  قناری  غــزلــــــ  دوبـــــاره  بــی  اراده  شــه

 صــدای  دلـــــــ شـکـسـتـنـو  دوبـــاره  فـریــاد بزنـه
  واسه یه بــــــارم که شده توی قفســـــ  د ا د بزنـه

 بـخـونـه  از روزای  د و ر  از دشتی که کــویـــر شـد
  دِلی که بی وقفه شکست به دست تو اسیـر شـد

 پَری به وسعتِ قفس دریغ از این که راه نیسـتــــــــ
  شاید سکوتو بشکنی روزی که دیگه آهــ نیستـــــــ

 حسرتِ با تو بودنو بی تــــــو  به  گـــور  مـی بــــرم
  کــاشـکـی مـیـشد واســه یه بار تو آسمونت بپـــرم

 سکوتو نشکستی ولی دلم به جای تو شکستــــــــ
  به عکسِ تو نگـــاه کرد به قابـــــ واژه ها نشستــــــــ



 
تقصیر تو نبـــود،
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دلمــــــ زیادی روت حساب می کرد . . .


 
بردی ز یادم . . .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

  بازم من گوشـه ای تـو پـرتِ خـلـوت

 بـازم  تنهایـی  و  بـغـض  و  بــهـانـه

 مـیـشـم غـرقِ هـمـه روزای خوب و

 دوبـــاره خـیـس مـیـشـم از تـرانــــه

 

 مـی افـتـم یـــاد روزی که مـن و تــو

 کـــنــار  هــم بــودیــم تــا اوج رویــــا

 با هم یه قایق چوبی می ساختیم

 کـنــار هـم مــی افـتــادیم بـه دریـــا

 

 دوبـــاره  پـــل  بــه  روزای گـذشــتــه

 هـجــوم  خــاطـره  هـــای  مـه  آلــود

 همه شـب ها که با حافظـ سپـر شد

 مــن و تــو و  غــزل هـای  مــی آلــود

 

 هـمـه روزای خــوبِ  بـــا  تـــو  بــودن

 هـمــه بـغـضـای تــلــخ عــاشـقــانـــه

 تلـاقــی نــگـــاهـــم بـــــا نــگـــاهــت

 تـــمــوم لــحــظــه هـــای شــاعـرانـه

 

 همـه شـب گـریـه ها از دسـت رفتـن

 پـــر پـــرواز پـــروانــه ی  دل  ســوخت

 شروع شد کوچ بـی رحـمـانـه ی تـــو

 دلــم تـنـها نـگـاهـی کـرد و لب دوخت

 

  هــنـوز عـشــق تـــو از یــــادم نرفته

 هــنــوزم بــــا خیـالت مست میشم

 بـــه یـــاد تـــو هــنـوزم شـعـر میگـم

 تو تنهایی با تو هــم دسـت میـشم

 

 خــودت نـیـسـتـی ولـی تـو اوج گریه

 خــیـالـت بـی خـیــال مـن نـمـیـشـه

 کنـارم مـیـمـونه شـب گــریـه هــا رو

 میگـه تـنـهـات نـمـیـذارم هـمـیـشـه

 

  شــبـیــه بــرگــــــ تــوی  رودخــونــه

 مثه شمعی اسـیــر دســت بـــــادم

 امید از خـونـه ی دلــــ رخـت بـسـتـه

 شــدم خـامــوش و تــو بردی ز یادم

 


 



 
چشمـ بـه راهــــ
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

 چشمم اینقدر به راهــــــــــ نشست تا کور شد

 نمی دانست طفلک

 آن طرف چه راهـــ ـــبـندانی است . . .



 
خـــدایـــــا...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

تو نبودی من تا حالا چند بار قالب تهی کرده بودم..؟

چند بار..؟

چند بار نذاشتی روح از تنم جدا بشه..؟

تو نبودی به کی تکیه می کردم..؟

به کی بگم اگه نبودی به خاک سیاه می نشستم..؟

انسان پستی هستم،

می دونم،

ولی..

هیچ وقت خودتو ازم نگیر،

چون اون روزه که روز مرگ منه،

نه روزی که آخرین نفس رو می کشم......


 
خاطراتِ قلم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم..

خیلی زود..

مثه سابق..

مثه روزهای اول..

پر از شور و هیجان و عشق و خاطره و احساس..

پر از پست های بی در و پیکر خاطره آلود..

می نویسم..

خیلی زود..

دوستت دارم سیلوی همیشگی سبزم..

دوستت دارم...


 
.
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

چه سخته دل کندن..

ای کاش می مردم..

کاش می مردم..

می مردم..

ولی..

بر نمی گشتم..

شیر خدا و..

رستم دستانم..

آرزوست..

خدایا.....................

دلتنگ تمام اونایی ام که دوسشون دارم و نگرانشونم.........

اونایی که دست خودم نیس و نمیتونم هر چقد دوس دارم پیششون بمونم..........

چه بهای سنگینی داره دیدار..

طعم خداحافظی..

خدایا................................

زنجیر دلتنگی پای دلم رو شکست..

بریدن این دستای کوچیک..

خودت..

با دستای بزرگت..

یه کاری کن..


 
. . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

می خوانم..

از دوست به یادگار دردی دارم..

می خواند..

کاین درد به صد هزار درمان ندهم..

می خوانم..

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام..

می خواند..

امروز به خون دل قضا خواهم کرد..

می خوانیم و می خوانیم و می خوانیم..

تا چشمی که چشمه وار رو به بارش گرفته آرام آرام گیرد..

دریغ..

سودی ندارد..

کاغذ هایم به سان قایقی اسیر این چشمه شده اند..

یاد سهراب می افتم..

می خوانم به یادش..

قایقی باید ساخت..

آری..

قایقی باید ساخت..

باید انداخت به آب..

شاید این بار یکی..

از نوع کاغذی اش..

قایقم آماده ست..

روانه اش می کنم..

همدرد حافظم انگار الان..

شب تاریک و بیم موج و طوفانی چنین حایل..

(فکر کن قایقت کاغذی هم باشد..)

چه می دانند حال ما سبکباران ساحل ها..

نه..

این چشمه اهل خشک شدن نیست..

قایقم را به آب می سپارم..

راهم را می کشم و بر می گردم سر خانه ی اول..

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم..

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم..

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست..

جان و دل و دیده هرسه را سوخته ایم..

مدهوش تو را..

ترانه ای..

بس باشد..

دل می سوزد..

قایقم کمی آن طرف تر..

آب می شود..

...


 
آسودگی ما عدم ماست
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آره درست خوندی!چالش..چیزی که انگار گم شده ی این روزهامه..

چند روز پیش یه روز شلوغ و سخت داشتم.از اون روزایی که داشت یادم می رفت که وجود دارن..!خیلی خوب بود..با تمام خستگیش..یه هو یادم افتاد که از هویتم چقدر دور شدم..از خود واقعیم..یاد علی کوچولوی 50 60 سانتی افتادم که با اینکه هنوز شنا بلد نبود اینقدری جسارت داشت که با مغز بپره تو 1.5 متری..!همون علی کوچولویی که حالا جوون شده بود و عشقش شنا تو دریاهای بی ساحل بود..افتادم یه گوشه تو ساحل..حتی بادی نبود که تکونم بده..فرسوده شدم..درگیری با چالش های روزمره..مقاومت و تلاش..نابود کردن شکست و راه ساختن..چه زود عنوان وبلاگ قبلیم رو فراموش کردم..

 

ما   زنده   به  آنیم  که  آرام  نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

زنده به آنیم که آرام نگیریم..من همون آدم بی ساحل روزهای خوش گذشته م..راهمو گم کردم..درست میشه..یقین دارم..می دونم..می دونم..می دونم..

 

پ.ن:

چه سخته تایپ با سیستم های غریبه!

خدایا..به کسی که دوسش دارم اندازه ی جونمو این روزا فکر می کنه از یادم فراموشه خیلی بیشتر از همیشه کمک کن این روزا رو..بی نهایت شکر که هستی..بی نهایت شکر که هست..


 
رد پای خاطرات
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

به صورت آدم ها که نگاه کنی به راحتی می تونی رد پای زمان رو روی تنِشون ببینی،با یه نگاه می فهمی چقدر زیر پاهای زمان لِه شدن..اما چیزی که فهمیدنش رو با یه نگاه نمیشه فهمید رد پای زمان و خاطرات بر روح آدم هاست..دیروز فرصتی دست داد و یادی گذرا کردم از روزهایی که گذشت..فکرم مثل شله زرد نذری به دست خاطرات هَم خورد و هَم خورد و رشته های افکارم پیچیدند توی هم..حسرتِ خاطرات به باد رفته و افسوس فرصت هایی که دیگر نیستند نسیم اندوه رو روونه ی دشتِ خیالم کرد..دیدم چقدر لِهَم از ردپای خاطرات..چقدر زخمی ام..چقدر جای زخم های خوب نشده..دلم برای خودم سوخت..برای خاطرات مرده..برای روزهای رفته..با خودم فکر کردم مگه ما آدم ها نمی دونیم زمانی که در اون هستیم وقتی بره دیگه نیست..؟پس چرا به این سادگی اون رو سپری می کنیم..؟چرا این قطرات آب با ارزش که بخواهیم یا نخواهیم از این مشک پاره در حال ریختن هستند رو صرف کارهای بهتری نمی کنیم..؟

چرا..؟

چرا...؟

چرا....؟

کسی نمی داند انگار..بیهوده دارم می پرسم..مثل خیلی وقت های دیگر..


 
خونــ شد دلمـــ و . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 دلتـــــ نه آگـــــاه از منـــــــ..


 
افتادگی آموز..
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هیچ وقت آدم بزرگی نبودم،اما یکی از بزرگترین اهدافم این بود که از خدا خواستم بهش برسم.همیشه دچار حس ذوق میشم وقتی کسایی رو میبینم که به این هدف به صورت نسبی رسیدن و از خدا می خوام من هم بتونم برسم به آرزوم..

تو دانشکده ی علوم انسانی کار داشتم که یاد باری افتادم که مدتی پیش با سید اومده بودیم..دکتر میرباقری عزیز رو توی راهرو دیدیم که در حال وارد شدن به یکی از اتاق ها بودن و وقتی صدای "سلام استاد" ما رو شنیدن طوری مسیرشون رو عوض کردن و با لبخند به سمتمون اومدن برای دست دادن انگار دوستی صمیمی که سال ها میشناسن رو دیده ن..با خودم فک کردم چه خوب گفتند که درخت هر چه بارش بیشتر سرش پایین تر..روحم شاد میشه هر بار که میبنم استاد رو..سرت سلامت استاد..خدایا اخلاق خوش و سری به زیر افتاده رو روزی ما هم بکن..آمین..


 
من همی آن دانم و ستار ِ من ..
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

 

می دونی لطفٍ داشتن خدا چیه؟اینکه خودتو بکشی،از برج میلاد هم خودتو حلق آویز کنی،هر چی متفکر تو دنیاست رو دور هم جمع کنی،هر کاری که بکنی نمی تونی بفهمی که چقدر مهربونه..چقدر دوست داشتنیه..چقدر خوبه..چقدر بزرگه..چقدر صفات خوب داره..چه حد صفات خوب داره..لطفش به اینه..

 گر سرِ هـر موی من گردد زبان

 شکر  هــای تو نیاید  در  بیـان

 ..

یعنی من جونم در میره واسه این عکسه(عینهو هم الـــان)واسه این عکسه..میمیر.ر.ر.ر.ر.ر.ر.رمــــــــــــــ میبینمش..........جونم به این اثرِ مَشتِ هنری..یاد حامد افتادم..مـَشــــــــــتـــــــــــــ..:دی


 
تـا . . . تو
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
بازیگر
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بازیگری..بازیگر..نقاب..

سریال یلدا باعث شد پس از مدت ها گاهی تلویزیون ببینم..خوشم میومد از مضمونش.امشب قسمت آخرش بود.محض کنجکاوی یه کم راجع به سریالش جست و جو کردم تو نت،جالب بود..!

نه عددی هستم که بخوام هنر بازیگری رو زیر سوال ببرم و نه همچین قصدی دارم.حرفای زیادی میشه زد در این مورد،ولی لزومی به زدنش نیست.فقط اینکه وقتی این عکسا رو دیدم با تمام وجودم حس کردم که هیچ وقت دوس ندارم بازیگر باشم..از بازیگری بدم میاد..از اینکه بعضی وقت ها،حتی واسه یک ثانیه،بیرونم از درونِ واقعیم فاصله بگیره متنفرم..بیزارم..


 
دنیای رنگارنگـ خیالـ
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 کنجِ خلوت..

 یه فنجون قهوه..

 چار خط ترانه..

 بغض های شکسته و نشکسته ای که دورم رو فرا گرفته..

 و تختی که میزبان این ضیافت شبانه ست..

 چه شود..

 ..


 
نیستمـ وقتی نیستی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

عطر قُل هُو ا.. هایی که صبح های امتحان قبل از اینکه برم دانشگاه فوت می کردی توی یقه م هنوز مونده توی این سینه..بهونه ت رو می گیره این دل..صدات می زنه این خونه..همه چشمشون به دره که برگردی..خودشون رو زدن به فراموشی..یادشون رفته انگار که رفتنت بی برگشت بود..

 کجایی این روزا عزیز..؟

 گاهی به پایین هم نگاهـ کن..

 یه نفر اینجا سخت دلتنگته..


 
سیلوی من . .
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

کجایی رفیق..؟

نیستی انگار..

دلتنگتم این روزا..بیشتر از همیشه..

اومدم حرف بزنیم..

نبودی..

باشه واسه یه روز دیگه..

یه روزی که مثل قدیما محکم همدیگه رو بغل کنیم..

اینقد محکم که جونمون از حلقمون بزنه بیرون..که تلافی همه این روزا در بیاد..

یه روزی..توی آینده..با هوای قدیم..بدون اثری از حالـ...کلی باهم باشیم..

یه روزی..

توی آینده..

مثه قدیما..

:)


 
خستـه از دیـــوار هـا
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 غم هایت را جمع کن،

 بریز در کوله پشتی ات

 اینجا کسی نمی خردشان..

 برو به شهر دگر غریبه

 شاید آنجا کسی را یافتی..



 
کنارِ پنجره
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

دوست دارم زنگوله ی در نواخته شود

به دست نوازشگر کسی که سال هاست منتظرش هستم

سرم آرام گیرد

که آرامش را گرفته از آن صدای درد،

مدت هاست..

دوست دارم بلند کنم سرِ سنگین را

ببینم نگاهی غریب آشنا،

که مثل دیگران سر سنگین نیست..

 خیره شوم..

 مات بمانم..

 و بسوزاند تمام برگ های خشکیده ی تنهایی را،

 شعله ی سوزان آن نگاه..

 ناگاه پرده ی سیاه روزمرگی هایم دریده شود..

 نوری تازه و آسمانی خاکستر چشمانم  را بتکاند..

 تا باز روشن شوند و افق قرمز دوردست آن سوی پنجره را بتوان در آن ها دید..

 دعای مردمانِ چشمم آخر مستجاب شود..

 بارانِ احساس سیراب کند مزرعه ی قحطی زده ی دلم را..

 هرم دستانش انگار سالهاست راه نفوذ سرما را بر دستانم بسته..

 چه خوب..

 بذر وهم می دهم مزرعه ی خیال را..

 سهل انگارانه تمام آن را آبیاری می کنم..

 درخت خوشبختی سبز می شود جلوی چشمانم..

 رویاهای نارس همه رسیده می شوند..

 انگار هنوز می توان در دل شب ناباورانه به سپیده ی سحر خندید..

 انگار هنوز زندگی جاریست..


 
می نویسم،در عین وقاحت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

خوب..امروز هم گذشت و یه قدم نزدیک تر شدم به فرو رفتن در کام مرگ.

امروز هم امیر رو ندیدم تا لپ تاپ رو بهش بدم.وقتی فک می کنم وقتی لپ تاپ نباشه و دست نوشتنم در جایی که بسیار دوستش می دارم کوتاه بشه دلم میگیره..بسیار بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی..خیلی وقت ها خیلی آدم ها دلشون می گیره،اما شاید جفتی پیدا نشه میونشون که دلگیر باشن هر دو به یک اندازه..منظورم اینه که هر کسی به اندازه ای دلش می گیره خوب..حس می کنم دلم خیلی گرفته..خیلی حس تنهایی می کنم..به خصوص وقتی که فکر می کنم از نوشتن محروم خواهم شد امروز و فردا..حالم یه کم خوب شده بود بعد باشگاه..یه هو توسط بنده خدایی که مجری صدا و سیما هست فهمیدم نیما نهاوندیان فوت کرده،خودم که تلویزیون نمی بینم مگر اینکه از اینو اون بشنو اخبار مرگ ها رو..تکون خوردم یه هو..چند سالش بود مگه..؟دلم گرفت..بیش از پیش..آه خدای من..

از حدود 12 روز دیگه امتحانات شروع میشه..آماده تر از همیشه ام..:)

می خندم به این زندگی..نفهمیدم چی شد اما..توی هر لحظه گیر کردم..انگار دارم می جوم مفهومش رو..گیر کردم تو هر لحظه..گیر کردم تو زندگی..کاش یکی ضامنش رو چند ثانیه ای می کشید تا خلاص کنم روحمو از چنگال های تیزش..از وقتی چشم باز کردم یا صفر بودم یا یک..این روزها بدجوری صفرم رفیق..صفر کیلومتر نه..صفرِ انجماد..

خوابم می آد..خیلی..


 
. .
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

فایل هایی که ایجاد کرده بودم رو همه رو از رو لپ تاپ انتقال دادم به فلش.دیگه لپ تاپ آماده ی پس دادنه..دلم یه هو گرفت از صومعه و خرقه ی سالوس..از این که فک کردم تا کامپیوتر جدید نخرم ممکنه دیگه ننویسم یا بسیار کم بنویسم و کوتاه..خواستم دم آخری هم یه نوکی زده باشم..دلم خیلی گرفته..هیشکی نمیفهمه..هیچی ازم نمونده جز یه سایه..چقد حرف مفت دارم میزنم..فعلن..


 
یــادِ یــارِ مهـربانــــ
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

همیشه وقتی که کلی هم از دستم ناراحت بود باز اگه چیزی ازش می خواستم رومو زمین نمی انداخت.تو اوج ناراحتی هم به حرفم گوش می کرد.آخه منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،حتی شاید از بچه هاش..دیشب فهمیدم هنوز هم پایبنده به این اخلاق.جمعه که پیشش بودم ازش گلایه کردم..بهش گفتم منو مگه از همه بیشتر دوس نداشتی؟پس چرا بعد از یک سال و خورده ای هنوز به خوابم نیومدی؟مگه اینقد خاطرمو نمی خواستی..؟چند روز گذشت و دیشب رسید..به خوابم اومد ناگهانی..مثل همیشه..اما یه چیزایی فرق کرده بود انگار..قدش بلندتر از همیشه..شاید اندازه ی من..همون قدی که خودش واسم تعریف می کرد وقتی پیشم بود..چهره ش نورانی تر و سفید تر از همیشه..و آرامش خیلی خاصی تو چهره ی زیباش موج می زد..یه هو دیدم دارم می بینم کسی که یک ساله منتظر دیدنشم..موندم..زُل زده بودمو نگاهش می کردم..داشتم فک می کردم مدت هاست که ندیدمش..این مدت کجا بوده عزیز من که من ندیدمش..؟چطور طاقت اوردم این مدت نرفتم سراغش و الان اومدم تا ببینمش..؟چه اتفاقی واسه خودم و مادرم افتاده..؟غرق تو این افکار بودم که به خودم نهیب زدم..گفتم لعنتی الان وقت فک کردن به این چیزا نیست..مهم نیست که تا الان چه اتفاقی افتاده،کجا بودی و کجا بوده..مهم اینه که الان کنارشی..پس از کنارش بودن لذت ببر،همین..دویدم سمتش..بغلش کردم و توی خواب اشک ریختم..طعم خیس شدن رو حس کردم تو خواب..نمی دونم چقدر گذشت که تو این حال بودم..اشکام بند نمیومدن..جالب این بود که کسای دیگه یی هم کنارش بودن که همه شون رو نمی شناختم..و منی که جلوی دیگران هر طوری هست خودم رو کنترل می کنم و نهایت اتفاقی که ممکنه در حضور کسی بیافته اشکی هستش که می لغزه و راهش رو پیدا می کنه،سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم زار زار گریه می کردم..یه لحظه به خودم گفتم کسای دیگه ای هم اینجا هستن..تنها نیستی که داری این طور گریه میکنی..زود یاد خودم انداختم که کی رو دیدم..سرم روی پای کیه..و همین کافی بود تا بی خیال تمام حاشیه ها بشم و..مشغول بشم به..اشک ریختن..پس از مدتی سرم رو بلند کرد..نگام کرد..گفت من باید برم.. . . .  .  .   .    .     .      .       .         .

آه که چقدر دلم گرفته..آه..یاد شب یلدا می افتم یک باره..یاد غزل زیبایی که وقتی من برای مامان دیوان رو باز کردم اومد..همون غزل که چند دقیقه بعد وقتی مامان واسه من باز کرد دوباره خودش رو نشون داد..

 

 کـنــار  آبــــ و پــای بــیــد  و طـبـع شـعـر و یـاری خـوش

مـعـاشـر دلـبـری شـیـریـن و سـاقی گـلــ عذاری خوش

 اَلـا   ای   دولـتی   طـالـع   کـه  قـدر  وقتـــ  مـی دانـی

گــوارا بــادتـــ ایـن عـشـرتــــ کـه داری روزگــاری خــوش

 هـر آنــــ کـس را کـه در خاطـر ز عـشق دلـبری باریست

سـپنـدی گـو بـر آتـش نِـه کـه داری کـار و بـاری خـــوش

 عــروســـ   طــبـع   را   زیــور  ز  فـکـر  بـکـر  مـی بـنـدم

بـود کـز دسـتـــ ایّـامـم بـه دسـتـــ افـتـد نـگــاری خــوش

 شـبــِــــ صـحـبتــــ غـنـیـمـت دانـ و داد خوشدلی بستان

کـه مـهـتـابـی دلـفـروزسـتـــ و طرفــــ لـالــه زاری خــوش

 مـیی در کـاسـه ی چـشـم اسـتـــ سـاقـی را بـنـامـیــزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

 بـه غـفلـت عـمــر شـد حــافـظـ بــیـا بـا مـا بـه مــیخـانـه

کـه شـنـگـولـان خـوش بـاشـت بـیـامـوزنـد کـاری خوش

 

...


 
نارنجی پوش
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: متن ادبی ،دلبرآمدگان

صدای در می آید،

یکی دارد می رود باز..

آخر هیچ کس هیچ وقت نمی آید..

همه یا بوده اند یا در حال رفتن بوده اند..

ناله ی در همیشه خبر از رفتن می دهد..

این بار چه کسی دارد از این جمع غم انگیز جدا می شود..؟

پاییز دوست داشتنی من..

دوست زرد و قرمز و نارنجی پوش من..

 هِی رفیق..!

 این بار که آمدی

 اگر بودم،

 اگر خواب بودم،

 بیدارم کن..

 تا مثلِ این بار..

 این طور..

 در یلدای سیاه..

 مرثیه گوی رفتنت نشوم..

چشم باز می کنم..

خودم را می بینم..

در دنیایی هستم که مثل دیروز دیگر نارنجی نیست..

منم و ..

یک برگ نارنجی در دست..

که به یادگار از پاییز امسال باقی مانده ست..

یک هو یخ می زند دلم..

پاییز امسال هم رخت برچید و

طناب زندگی را تنها گذاشت..


 
خداحافظــ پاییـزِ تن طلایی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بعضی وقت ها اینقدرررر دلم می گیرد که حس می کنم حتی دوای مرگ هم نمی تواند درمان آن باشد..اون وقت هاست که حس می کنم از تهه دل حال فردی که مستاصل مانده است را..می مانم..که چه چیزی بخواهم..پرده را کنار می زنم شاید بتوانم حال بدم را به گردن آسمان گرفته ی پاییزی بیندازم اما آفتاب را می بینم که کنج آسمان خودنمایی می کند..می مانم..که این بار از چه چیزی بهانه بگیرم..

صبح بعد از نماز می خواستم بزنم بیرون برای دویدن..اشتباه کردم که به زور دل بی قرارم را خواباندم..شاید همین شد که بهانه گیر شده سرِ ظهری..سر می زنم به پست های غریب قدیمی..بر حسب عادت بازخوانی شان می کنم و حال و هوای روزهای مکتوب کردنشان را لمس می کنم،دو دستی..زیر تمام پست ها شاهکار آپلود سرور هایی را می بینم که روزی فعال بودند،اما امروز نه..یاد عکس هایی می افتم که دوستشان داشتم،و حس می کردم حس قشنگ تری به پست هایم می دهند اما حالا حتی نامی هم ازشان در وبلاگم به جا نمانده..!به خودم بد و بیراه می گویم که چرا نباید از فضای پهناور وب صد مگابایتش مال من باشد..بعد خودم را آرام می کنم و به یاد می آورم که فقط برای خودم می نویسم و دل خودم..نه برای بیننده و خواننده ای..بعد باز جواب می دهم به خودم که خوب اگر پست ها دچار عکس بودند دل خودم هم بیشتر ذوق می کرد..یه هو حس می کنم دلم خسته تر از آنی است که حوصله ی این بگو مگو ها را داشته باشد..ناگهان صدای زنگ گوشی هم خوان با نوای وبلاگ می پیچد در فضای سبز اتاقم..همچون نسیم خنکی می وزد بر بلندای قله ی تنهایی..دوستی است،دوستی که فضای تنهایی را برای چند دقیقه غبارآلود می کند..غباری که نفسم را کمی باز می کند..

اگر خدا بخواهد و اشتباه نکرده باشم فردا هم از آن روزهایی خواهد بود که دوستش خواهم داشت،چون می دانم کمک می کند از پریشانی در بیایم.صبح که انشاا... بهشت زهرا..برای بعد از ظهر هم سید دعوتنامه ی فوتبال فرستاده است.بچه که بودم از هر چیز ترسیمی داشتم در ذهنم،حتی از آدم ها..از جمعه ها ترسیم یک دیوار بلند سبز رنگ داشتم..از آن دیوار های محکمی که راحت می توان بهشان تکیه داد و در پناهش دمی استراحت کرد،فارغ از شر و شور دنیا..بزرگتر که شدم حس کردم دیوار خیالم فرو ریخته است..اما مدتی ست حس می کنم نه..هنوز هم..می توان..گاهی..به کسی..با خیال راحت..تکیه داد..شاید فردا...

آخ که پاییز دارد می رود.باز می آید،می دانم..می دانم پاییز هست همیشه اما منم که باری پاییز های همیشه گی را شاید زیر درختی برگ ریز آرمیده باشم..برای همین هم دلم تنگ می شود خوب..که شاید پاییز نارنجی را بار دیگر نبینم..وسط باد و بورانش غرق نشوم و مثل برگی نارنجی که می افتد بیفتم جدا از فصلی که در آن زاده شدم..آخ که چقدر دلم تنگ پاییزی است که گذشت و نفهمیدم کی گذشت..آخ که چه دل تنگ پاییز سال بعدم..چندان دل خوشی ندارم از یلدا..مژده ی زمستان و بهار و تابستان می دهد..نوای تمام شدن پاییزش تا صبح گوش فلک را کر می کند..

روز آخر پاییز و من و جایی که دوست دارم در آن باشم..چه خوب..بگذار بیهوده امیدوار باشم،حتی اگر تمام پل های امیدواری خراب شده باشند..


 
نمیشه..
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
شهرِ مـه گرفتـه
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دارم می روم باشگاه،شاید حالم کمی بهتر شود..شاید افکاری که در سرم مثل کرم در حال چرخیدن هستند از بین بروند..ماشبن نمی برم..پیاده می زنم بیرون،شاید هوایم عوض شود..شاید باران بشوید زنگار های کهنه ی این دل رنگ و رو رفته را..می زنم به دل جامعه ی لجن گرفته ی پوسیده ای که در آن زندگی می کنم..بوی گند حالم را بهم می زند..زنی که صورتش را پشت چادر مخفی کرده و التماس کنان به دنبال اسکناسی دویست تومنی می گردد تا از کسی بگیرد و به وسیله ی آن بوی نان تازه را مهمان خانه ی محقرش کند..تنها بیست متر جلوتر سوسول هایی که دوست دختر امشبشان را شام و قلیان مهمان سفره خانه کرده اند و به قول عباس گشت ارشاد آیینه بغل ماشینشان پول خون آن زن است در حال پرسه زدن هستند..یک کوچه بالاتر زنی در حال بحث با مرد میوه فروش است،راجع به شیرین بودن پرتقال ها..خیابان کناری پیرمردی که با داشتن 60 70 سال سن با بدنی نیمه فلج شاگرد مغازه ی دوزندگی است..!شاگردی برای صاحب مغازه ای که هم سنش نصف اوست هم تجربه اش..برای بدست آوردن ماهی چهارصد پانصد هزار تومان اسکناس پاره!اسکناس پاره هایی که آخرین باری که هم صحبتش بودم برایم اعتراف کرد با آن ها شهریه ی دانشگاه فرزندانش را می دهد..انگار اسکناس پاره هم گاهی به یک دردهایی میخورد..نه..؟سکانس آخر این فیلم مستهجن به باشگاه خاتمه می یابد..باشگاهی که تعدادی آدمیزاد پوشیده شده در لباس های قشنگ و رنگ و وارنگ چنان در آن در حال ورزش کرذن هستند که آدم یادش می رود که چه خبر ها که آن بیرون نیست...البته سکانس آخر این فیلم خیلی مانده که فرا برسد..شاید این سکانس آخرِ امروزِ من بود فقط..ای کاش با ماشین آمده بودم..لا اقل شیشه را می دادم بالا و بوی گند کمتری حس می کردم..لا اقل سکانس ها با دور تند از جلوی چشمانم می گذشتند و از لا به لای تصاویر پراکنده ی شان چیزی دستگیرم نمی شد..حالم اصلن خوش نیست..می خواهم بالا بیاورم تمام روزهایی را که زنده بوده ام..

راستی..کاش هر روز خدا جمعه بود..دلم گرفته..دلتنگ جمعه ام..بیشتر از تمام روزهای کودکی..


 
فـــا ـــصـــله
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 کاش می شد خط فاصله را از صفحه کلید بیرون کرد..

 کاش می شد جای خالی را فراموش کرد..

 کاش می شد درب خروج را گِل گرفت،سوزاند..

 کاش می شد هیچ وقت نرفت،همیشه آمد،همیشه ماند..

 کاش می شد دوری را غلط گرفت..دوستی را زیرخطــ کرد..

 کاش...

 کاش...

 کاش...

 تا خودِ صبح در دنیای خیالم قانون وضع می کنم...

 صدایی فضا را پر می کند و سقف سستِ دنیایم را می ریزد به سرم...

 چشم باز می کنم..

 خیالم راحت می شود،

 آبـــ از آبــــ تکان نخورده ست...

 تلفنِ همراهم است که بی تابم شده است...

. . .

علیـــــــــــــ           ــــــــــــــــــــرضــــــــا


 
تخته پارهـ ـهای بدونــ بادبانــــ
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

رفیق دوست داشتنی و گلم،حمید،این بار چنان روحم رو با کلمات ناب و آهنگین دلنوشته های شعر گونه اش در بیشه نوازش داد که طاقت نیاوردم سیلو رو بی بهره از ذوق دلربای این عزیز باقی بگذارم...گفتم شعر گونه نه شعر...شاید چون حس می کنم این حروف به هم پیچیده اینقدر از هویدای جان و دل برخاسته که شاید سزا نباشد نامی جز دلنوشته بر آن نهاد...

 

 

تخته پاره های بدونـــ بادبانــــــ


 شب گریه ها همه حرام شد


 و انتظار تمام ِ نفسها را همچون ِ گرداب


 به درونش کشید...


 آنطرف تخته پاره های بدون ِ بادبان


 سوار بر مسیر ِ مبهم ِ آبها


 نه مسافری داشتند


 و نه ستاره ای راهگشای ِ مسیرشان میشد...


 خیس و درهم شکسته


 حتّی اگر با دست ِ توانگر ِ موجها به ساحلی می رسیدند


 هیزمی برای ِ دیدن ِ یک وعده ی دریا بودند...

 

پ.ن:تخته پاره های بدون بادبانت در ماه آذر آتش به جانم زد رفیق...پاینده باشی...


 
لای لالالای لالای لای...
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

احساساتی که باشی...

گِلِت رو که با احساس سِرِشته باشن...

اومممم...

تو هر نفس ممکن کلی اتفاق عجیب و غریب واست بیفته...

منتظرم...

هر نفس..

خداجون...

ای جان...

چه غریبم...

دارم پر در میارم...

ببین خدا جون...

دنبال در خروج نمی گردم...

این بار پرواز می کنم...

ببین...

خداجون...


 
خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .

 



 
بن بست پیر خاطرات من
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

پرسه می زنم حوالی بن بست متروکه ی خاطرات...پست هایی را می بینم که خون بذرشان بوده و اشک آبشان...چه زود دارند قدیمی می شوند...عکس هایی را می بینم که به لطف سایت وطن دانلود از بین رفته اند،و باید دوباره به دنبالشان بگردم...روزهایی را می بینم که خاطره می چکد ازشان و جایی نداشتند جز مدفون شدن در بستر بن بست خاطرات...علیرضایی را می بینم که...

قنطورس...نیمه ی دونده ات کو؟گویی سال هاست بریده اندش...یک گوشه افتاده...تنها اشکی دارد برای چکیدن و زبانی برای حرف زدن...اما پایی ندارد برای دویدن...هنوز خودش نمی تواند بدود...فکر کن دنبال کسی هم بگردد که پا به پایش بدود و اشک بریزد...تکانی در کار نیست...نفس می کشد  تا زنده بماند و یاد کند از روزهای دویدن در زمین های آزاد...یکی دو روز نیست عزیز...سال هاست که نصفش کرده اند...سال هایی دور...اینقدر دور که فکر می کند مادرزاد نصفه به دنیا آمده...شاید قسمت این بوده تا مانند همنوعانش بیهوده صحرا ها و جنگل ها را پشت سر نگذارد تا دنبال نیمه ی گمشده بگردد...قنطورس آذری بی ادعای من...آرام بگیر...با خونی که رفته شاید نفس های آخر باشد...شاید اصلن خودش آمد و چشمان بسته ات را به روی خودش روشن کرد...شاید اشک ریخت و در آغوشت کشید و با هم دویدید...شاید برای همین بود که هیچ وقت نتوانستم مثل آدم راه بروم،چون نیمه ی انسان را به زور بخیه ام کردند،به من نمی خورد...

 

پ.ن:روزی به هم می رسیم آخر...این دنیا که چیزی نیست، پُلی ست فقط...هنوز جام های زمان زیادی باقی مانده که باید پرشان کنم از انتظار تو...


 
قنطورس تنهاست . . .
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بر فراز تپه قنطورس ایستاده است
نیمی اسب,نیمی انسان
سم هایش,سم اسب
نیرویش,نیروی اسب
غرورش,غرور اسب
اما اشکهایش,اشک های انسان

بر فراز تپه قنطورس در رفت و آمد است
چرخی دور کوه میزند و باز میگردد
فرو تر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق مادیانی شد
که با او به هر جا میرفت
می دویدند و دشت ها را درمی نوردیدند
قنطورس و مادیان وحشی.


پس از دویدن و درنوردیدن
آرام گرفتند
قنطورس میخاست حرف بزند اما سکوت کرده بود
و مادیان انگار شبحی از یک مادیان بود.


بر فراز تپه,قنطورس
چرخی دور کوه زد و بازگشت
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق دختری شد
که در رویا هایش او را دیده بود
در جنگل,نجوا کنان,با هم گام بر میداشتند
قنطورس و دختر زیبا.


وقتی گام زدن و نجوا کردن به پایان میرسید
سکوت میکردند و می گریستند
برای اینکه قنطورس,که نسیم ملایم تنش را نوازش میکرد,
به موجودی نیاز داشت که با او چون اسب بدود.


بر فراز تپه,قنطورس
از کوه بالا میرود و باز میگردد
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی.


بر فراز تپه قنطورس ایستاده است...

پ.ن:دور شدم ازت...بیا تا با هم بدویم...با هم حرف بزنیم...بیا پیشم...منتظرت می مونم...حرفامو نگه می دارم تا بیای...


 
یادداشت جدید،داستان پاره آجر
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

می خواستم لینک کسی که این مطلب رو تو وبلاگش گذاشته بود رو بدم و الکی پستمو شلوغ و طولانی نکنم،اما به دلایلی معذور شدم از لینک دادن به اون وبلاگ...حتی خواستم لینکشو که خودجوشانه به لینک لیستم اضافه کرده بودم رو هم پاک کنم به دلیل همون معذورات اما...خدایا!چقدر حرف هست میون 4 تا استخون شکسته ی این سینه...

از وقتی این داستانو خوندم واسه خیلیا تعریفش کردم،تا از اتفاقات بد زندگیشون به بدی یاد نکنن و یاد این پاره آجر بیفتن،اینقدر تعریف کردم که خودم یادم رفت که باید نفر اولی باشم که از این داستان درس می گیرم...

دیشب پاره آجر افتاد تو زندگیم،خدا یه دست انداز تو رام گذاشت،آخه خیلی تند داشتم می رفتم،ممکن بود به فنا بدم خودمو...

چقد حرف دارم...چقد ساکتم...چه حال غریبی...خدای من...

کم شبی نیست امشب...کمی شبی نیست شب تاسوعا...کم شبی نیست...التماس دعا دارم...خیلی زیاد...اگه اشکی چکید...اگه ناله ای جوشید...اگه دستی رسید...منو هم یادم کن...


 
خــــدایــــــــــــــا . . .
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

.   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .


 
پوکهـــ ــهـــای خـــاطرات
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

در  ابتدا با لبخند چشمانم به روی داستان باز شد،لبخندی به وسعت آسمان...تصور می کردم روزهای بهتری نیز در راه است و در فکر این بودم که چطور خواهم توانست طول لبخندم را به مقیاس طول روزهای خوب هر روز گسترش ببخشم...لبخندی هایی ماورای وسعت آسمان عجین شده با روز هایی فرا تر از گستره ی خوشبختی...در همان بدو ماجرا بود که حس سردی فلزی سخت بر پیشانی ام کاخ نیمه تمام آرزوها را نابود کرد...زمان با خشابی پر شده از گلوله های زندگی انتظارم را می کشید و من بی دفاع تازه وارد بدون تلف کردن ثانیه ای دستانم را بالا گرفتم،تسلیم...بی توجه،بی مهابا شروع به شلیک کردن نمود و اکنون تنها چیزی که باقی مانده پوکه های خاطرات است که در حجم سرخ رنگ خونم در کنار صورتک سردی که لبخندی کهنسال و نارس بر لبانش خشک شده غلط می خورد...آهـــ که زندگی فریبی بیش نبود...

 



 
بیــــ مثــالــــــــ
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان
 
یک هـــ تفاوت
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم
در حال پرسه میان روز مرهــــــــ گی هایت هستی
گویی امروز هــــ بی تاب است...
حس نا امیدی را به وضوح می توان در دو چشمانش دید...
نگران می شوی...
می روی تا ببینی چه مرگـ ش شده ست
و چرا می خواهد روی روزمره گی هایت خط تنوع بکشد...
(آخر تا حالا کسی اجازه ی همچین غلطی را به خود نداده بود)
نمی رسی و هـــــ خود را از بالکن زندگی به بیرون پرتاب می کند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآ   هـــ  پر سوز درون سینه ات بدون هــــ نا تمام می ماند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . . . !حتی آآآهــــــ هم نمی توانی بکشی!
چرا این کار را کرد؟
به آسمان نگاه می کنی،شاید چیز تازه ای ببینی...
تنها اتفاق تازه پرنده ی مرگـــست که بر بام خانه نشسته...
همیشه خیال می کردی مانند شتری در خانه ات میاید روزی...
گویی روزگار به جز داستان زندگی تو در داستان مرگ نیز دخل و تصرف کرده بوده ست...
فریاد می کشی تا کیش کنی اش به خیالت،
پرنده ای که برای لحظاتی جای خوبی برای استراحت پیدا کرده است را...
اما می بینی که بر خلاف تمام پرندگان دیگر
که با بروز کوچکترین نشانه ای از تو دور شده اند
این پرنده ی سیاه و زشت نگاه به نگاه تو دوخته و حرکت نمی کند
تعجب می کنی!
این قدر زشت و متعفن است که جرات نزدیک شدن هم پیدا نمی کنی
می خواهی بروی،اما گویی پای رفتنت را هم سال هاست که بریده اند...
پس،این بار،میخکوب مهیای رفتن می شوی...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!حتی در خواندن غزل خداحافظی هم همراهی ات نمی کند لعنتی!
این قدر روز مره گی کردی که میان "روز مرهــــ گی ها" روز مرگت نیز رسید،
کسی چه می داند،
شاید آنجا میان "روز مرگــــــــــی ها" خبری از روز مره گی نباشد...



پ.ن:تقدیم به دوستی که امروز ناباورانه پر زد رفت و از فردا،اگر استادی نامش را بر
لیست حضور و غیاب خواند،باید بگوییم ... .خدایش بیامرزد،روحش شاد،برای شادی
روحش دعا می کنم و می دانم تو هم دعا می کنی...

 
نغمه ای بر لب
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم،ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها . . .

 

اول:عید سعید غدیر مبارک باشه،به همه کسانی که شیعه ی علی هستن و محب او...به همه کسانی که به لطف خداوند بزرگ قطره ای از عشق علی در دل دارند...خیلی هامون محب هستیم،خیلی هامون شیعه نیستیم...نمونه ی بارزش خودم...از خدای بزرگ می خوام بتونیم با کمک خودش پا در راه علی  علیه السلام بگذاریم و به میزان درصدی از عشق ورزی های کلامی،عامل به سیره ی حضرت علی علیه السلام بشیم...

اما دوم! اوممم...از کجا شروع کنم؟از اینجا شروع می کنم:روزی که تغییر بزرگی در زندگیم ایجاد شد.هیچ وقت فراموشش نمی کنم،هیچ وقت.روزی که پام رو از دایره ی بی هدفی و نا امیدی بیرون گذاشتم و یک قدم برداشتم به بیرون از این دایره،به سمت آینده ای روشن...یادم نمی ره،هیچ وقت یادم نمی ره،روزی رو که مرجان به زور بردم کتابفروشی قلم چی تو سید خندان و به زور واسم کتاب خرید،واسه کسی که می خواست یه کنکور کشکی بده و در هر دانشگاهی که شد تحصیل کنه...خدا مرجان رو وسیله کرد،تا جرقه ای بزنه به انبار باروتم.وقتی که با بازوانی درد گرفته از بار کتابی که در درستانم بود به سمت خونه می رفتم،به این فکر بودم که آیا بار کاغذ دارم جا به جا می کنم؟یا اطلاعاتی که قرار فرا بگیرم و 2  3 ماه دیگه در کنکور ازشون استفاده کنم...؟واقعاً بار کاغذ نبود...نه...ابتدا می خواستم کاغذ ها رو شعله ور کنم اما دلم شعله ور شد،به خونه که رسیدم بر خلاف خیلی وقت های دیگه یه خونه تکونی اساسی توی اتاقم انجام دادم،تمام پوستر ها رو کندم،تملم چیز های اضافی رو ریختم بیرون،یه روز شمار درست کردم واسه ی درگیر کردن ذهنم با تعداد روزهای باقی مونده به کنکور،صفحه ی اول تمام کتاب ها یک برگ کاغذ سفید چسبوندم تا هر بار روی اون بنویسم تا چه صفحه ای اون کتابو پیش رفتم،همه ی فلش کارت ها رو مرتب چیدم روی دراور و همین طور کتاب ها،برنامه ی منظمی ریختم پیرو  اینکه هر روز باید چه مقدار از هر درس بخونم تا قبل از کنکور دست کم دو بار کتابش رو مرور کرده باشم و در هر روز چه زمانی رو و چقدر باید به هر درس اختصاص بدم و ... درگیری با وسایل اضافی اتاقم(که همچین درگیری ای تا به حال بی سابقه بود)نشونه ای شد مبنی بر خواست من به پیشرفت،به قول مامان نشاط وارد زندگیم شد،نشاطی که انرژی ایجاد می کنه درون تو برای هر کاری که قراره به هدف برسونتت،و اگر نباشه اون نشاط برای رسیدن به هدفی مثل آب خوردن هم انگیزه و انرژی ای نداری چه برسه به اهداف بزرگتر.امروز هم یک نشونه دیدم،وقتی که نغمه رو رسوندم و اومدم خونه...اتاقی که از اول تابستون تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم رو به هم ریختم و دوباره ساختم.شاید تو اینو نشونه ندونی،اما من که خودم رو می شناسم می دونم که این نشونه ست...کیس ترکیده و مانیتورش رو بردم انباری و لپ تاپ رو کنار اسپیکر رو میز کامپیوتر مستقر کردم،اتاق رو جارو برقی کشیدم و مرتب کردم،طوری همه وسایل برقی رو طوری چیدم که سیم ها وسط اتاق مانع ایجاد نکنه مثل 6 ماه گذشته و خلاصه رنگ و روی تازه ای به اتاق دادم که می دونم مادرم وقتی انشاا... از کربلا بیاد و اتاق من رو ببینه بی درنگ یقین می کنه که دعایی که در حقم کرده نرسیده به ایران مستجاب شده!امید دارم و امیدوارم که اتفاقی که امروز پس از مدتی مدید(2 سال پیش که واسه کنکور دوم می خوندم)افتاد نشونه ای باشه بر خواستم به پیشرفت و جرقه خوردن انبار انگیزه ای که در دل دارم و همین طور تغییر اساسی زندگی،دقیقاً مثل تغییری که 5 سال پیش روی داد،مثل تغییری که همین 2 سال پیش حسش کردم و چه بسا عظیم تر از این تغییرات...عظیم تر به این خاطر که این بار هدفی کلی وارد زندگیم شده که شامل مجموعه از اهداف ریز و درشت می شه و تنها قبولی در کنکور رو هدف نگرفتم...خدایا،کمکم می کنی؟یقیناً کافرم اگر لحظه ای فکر کنم که کمکم نمی کنی،چطور می تونم اینقدر خبیث باشم و همچین فکری بکنم در حالی که تا این جای راه تو چراغ دل این مسافر خسته شدی...؟اما محول الحول والاحوال حالم را به چه وسیله ای حول حسنات دیگرگون کرد؟می گویم...

امروز نغمه رو دیدم،این بار با خیالی آسوده تر از بارهای پیش؛چرا که می دانستم این بار، اندک فرصتی دارم،من باب تامل در رخسار یار...نگاهش کردم،نگاهش کردم و نگاهش کردم...نگاه نکردم...نگاه رو دوختم به چشمانش و بـــاز در اقیانوس بی منتهای عشق شنا کردم،این بار فرصتی داشتم بیشتر از همیشه،به قدری که طعم غوطه ور شدن در میان آب های آرام این اقیانوس را توانستم آرام آرام مزه کنم و پس از آن ببلعم...

اگر  چه  عرض  هنر  پیش  یار  بی   ادبیست

زبان  خموش  ولیکن  دهان  پر  از   عربیست

پری  نهفته  رخ  و  دیو  در  کرشمه ی  حسن

بسخوت عقل ز حیرت که این چه بُلعجبیست

سبب مپرس که چرخ از  چه  سفله پرور  شد

که  کام  بخشی  او  را  بهانه  بی  سببیست

هزار  عقل  و  ادب  داشتم   من   ای   خواجه

کنون  که  مست  خرابم  صلاح  بی  ادبیست

بیار  مِی   که   چو   حافظ   هزارم   اِستِظهار

به  گریه ی  سحری  و   نیاز   نیم   شبیست

 

چه لحظه های خوبی،زندگی رو در چشمانش دیدم و یادم افتاد که چطور مرده بودم و به خواست خداوند و به وسیله ی او چقدر زنده شدم...حرف هایی می زدم پراکنده،برای خالی نبودن عریضه و به موازات آن نگاه می کردم و غرق تحیر می شدم...وقتی که به خونه رسیدم انگار می خواستم کاری بکنم،انگار یادم افتاده بود کارهای نکرده ی زیادی دارم،انگار مدتی مسافرت بوده ام و حالا به خانه ی خودم بازگشته و کلی اتفاق ناخواسته دیده ام که باید تصحیحشان کنم...مشغول شدم چند ساعتی رو و پس از اون هم نوشتم...خدایا،چه روزی بود امروز،که هر چقدر بگویم کم گفته ام...

 

پ.ن 1:لحظه لحظه ی امروزم خاطره شد،از ساعت 9:40 گوشی که اومد تا نه و پنجاه و اندی که رفت...چقدر امروز ملتفت شدم که طول مهم نیست و عرض مهم ترین است،خط کش کمیت را باید شکست و جای آن میکروسکوپی کیفیت سنج از بازار میزان تهیه کرد...

پ.ن 2:دیشب چقدررر زیبا نصیحتم کردی حافظ...مشعوف شدم و منصور...روحت شاد،خدایت بیامرزد...

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم     برو که هر چه مراد است در جهان داری

پ.ن 3:بابا بزرگ بهزاد بامداد پنج شنبه از این دنیا رفته...واسه روح بابا بزرگ دوستم دعا کن،عابر بن بست متروکه ی خاطرات . . .


 
تغییر
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان
 تغییر می کنم،
مانند کرم ابریشم
که دنیای تاریک خود ساخته را به تباهی می کشاند
پا به فصلی جدید می گذارد
و پا به پای زندگی،
زنده گی می کند
فارغ از آن که فصل جدید
شاید زمستان باشد . . .

تغییر می کنم،
مانند پروانه
که هر لحظه با جنبش بال هایش
گوشه ای از آسمان زندگی را رنگ می زند
تا فردا
در هوای خوشبختی پر باز کند
تا نقشی زیبا بر آینده اش بزند
نقشی به زیبایی بال های نقاشی شده اش
که یادگاری اند،
از دوست
و نشانه ای
از راهی که پیش روست
فارغ از آن که تعداد روز های عمر
شاید کمتر از تعداد خال های روی بال هایش باشد . . .

پر باز می کنم،
شربت شجاعت را سر می کشم،
و پرواز می کنم . . .
می خواهم،
پر و بالی زده و گرد و خاکی کرده باشم
فارغ از آنکه شاید،
بلندای کوه زندگی،
ماورای حد پروازم باشد . . .


علیـــــــ رضا
تقدیم به : کسی که زندگی ام را دستخوش تغییر کرد . . .








 
نـ فـ سـ نـ فـ ســـ
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

نـ فـ  سـ

نـ  فـ ســـ

میـ زنمـ

نفـ سمـ

بالاـ

نمیـ آد

آیـــــــ

انگـ ار یه آجـ ر توی گـ لومه

پسـ چرا خلاصـ نمی شمــــ . . .

چـ رااااا

بـ ابا.........

کـ اشـ تو هـ م با ما مانـ رفـ ته بودیـ مسافرتــ ـ 

تـ ا با خیالـــ راحـ تـ شیـ ر گـ ـاز رو بـ از میـ کردمـ ــ

تـ ا راحـ تــ  شـ مـ از شر اینـ

نـ فســ تنگیـ لعنتیــ ـــ

آیـــــــــــــــ . . .

 


 
چشم هایش . . .
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

نشسته ای رو به روی من،

دور خیز می کنم،یک جفت پای دیگر از آهوی ترانه قرض می گیرم و به سوی دریای چشمانت می دوم...تابلوی "شنا ممنوع،خطر مرگ" را پشت سر می گذارم و مانند ماهی نیمه جان از آب دور مانده به آبی چشمانت پناه می برم...آه!چه به موقع بود!انگار هنوز زنده ام...چند لحظه بیشتر تشنگی کافی بود تا طعم تلخ مرگ را زیر زبانم احساس کنم!سرم را به زیر آب می برم خسته از هوایی که نزدیک بود به کشتنم دهد با تمام وجود نفس می کشم...هر چه نیرو در بدن دارم در بازوانم می گذارم و از ساحل دور می شوم تا چشمم به آن نیفتد،ساحل نماد برگشت است...باید اینقدر شنا کنم تا هر نشانی از برگشت وجود دارد را همراه خودم غرق کنم،تا هیچ کس حتی خودت قادر به نجات دادنم نباشد...پس از طی کردن مسیری طولانی می بینم که دور تا دورم را آب فرا گرفته ست،خیالم کمی به بازنگشتن راحت می شود و آسوده خاطر غوطه ور می شوم در آرامش دریا...می خواهم به اعماق بروم و پل بازگشت را در زیر کوهی از آب جا بگذارم و برگردم ... آه!چه رویای زیبایی...کاش اینقدر بمانم تا دنیا تمام شود،کاش کسی سراغم را نگیرد و به دنبالم نیاید،کاش فراموش کنند که بوده ام و نبودم وادار به جستویشان نکند...کاش کسی منتظرم نباشد،آخر خدا دعای منتظران را زود می شنود...دارم طعم شیرین آرامش را می چشم،آرام آرام خیالم دارد راحت می شود که در وسعت دریای چشمانت غرق شده ام که ناگاه گرمی دستانت را بر روی دستانم احساس می کنم...دستم را می گیری و به اشاره ای بیرونم می کشی و حوله ای به موش آب کشیده ات می دهی...این دیدار هم تمام شد،این بار هم وقت رفتن رسید...


 
پــــــروانــه پـــــــــر بـــاز کــن . . .
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 پروانه!
 دیروز گذشت،
 امروز آمد،
 امروز پر راز...
 امروز پرواز...
 کرم ابریشم به پایان راه رسید...
 لاشه اش را ببین که در دیروز تو مدفون گشته ست
 نگاهی نثارش کن
 به یاد خاطرات تلخ پیله،
 پیله ای که سفید بود،اما جز سیاهی در آن نمی دیدی
 سخت بود،اما تو را برای پرواز پرورش داد
 تنگ بود اما عارفت ساخت به قدر گشایش
 به یاد تمام خاطراتی که زندگی روشن فردا را برایت ساختند
 لحظه ای سکوت کن،
 سپس پیله ی وابستگی را بدر...
 به فردا چشم بدوز
 بالهایت را به وسعت آسمان زندگی بگستر
 و پر باز کن...
 پروانه،
 پر باز کن و
 پرواز را به خاطر بسپار
 کرم ابریشم رفتنی است...

 

 علیرضـ ا ـمــروز

 



 
پاییز من . . .
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

پنجره رو باز می کنم.هوا سرد است،نه بس ناجوانمردانه که یقین کنم زمستان رسیده ست،اینقدر سرد که بدانم بهار و تابستان غزل خداحافظی را سر کشیده اند!با بهزاد بعد از مدت ها می رم پارک ملت و این بار به جای بازی قدم می زنیم.یک آن حس می کنم یکی دارد صدایم می کنم و خبری بس مهم را در گوشم زنگ می زند...حس می کنم پارک ملت امروز بیشتر از تمام رفتگران شهر نارنجی پوش شده است!نکند پاییز رسیده؟به تاریخ امروز فکر می کنم...اوایل آبان ماه است...خدایا!یک سوم عمر پاییز دوست داشتنی من رفت و من حتی نفهمیدم که عشق نارنجی من کی آمده!اون هم من!منی که بوی پاییز رو از مرداد می شنیدم و خبرش رو هر روز از نسیم های آخر شهریور می گرفتم!خدایا،چی به سرم اومده که بعد از یک ماه به خاطر می آرم که بیست و چهارمین دفتر زندگی را دارم در فصل رقص برگ های نارنجی قلم می زنم...؟آه...پاییز من...ببخش...حالم اصلاً خوب نیست...برگی شدی و زیر پایم خش خش کردی تا یادم آری رسیده ای،اما اینقدر در خودم گم بودم که از یاد برده بودم هر سال چه فصل هایی دارد،کی می آیند،کی می روند...تا اینکه امروز اینقدر در رویم جلوه نمایی کردی که به خاطرت آوردم...چقدر دلتنگت شده بودم...یادشان به خیر باشد،روزهایی که در پس آفتاب نصفه و نیمه ات،تکیه به درختان برگ ریزت نقاشی شان کردم...عاشقانه دوستت دارم پاییز نارنجی پوش من،حتی اگر پس از سی و اندی روز برای لحظاتی از پوسته ی دل مشغولی ها بیرون آمده باشم و آمدنت را حس کرده باشم...کاش حالا که دیر فهمیدم آمدی بیشتر بمانی...لا اقل به اندازه ی یک چایی...

 


 
یه وقتایی شاید . . .
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

یه وقتایی اینقدررر دلتنگی . . .

یه وقتایی اینقدررر دلت می خواد با یکی که می فهمتت و دوستت داره حرف بزنی . . .

یه وقتایی اینقدررر بی حوصله یی . . .

یه وقتایی اینقدررر گریه داری . . .

یه وقتایی اینقدررر توی زمین انسان ها تنهایی . . .

یه وقتایی مثه همیشه بیرون رفتن و عذا خوردن و حرف زدن و آدما رو دیدن باعث آرامشت نمی شه . . .

یه وقتایی . . .

شاید تو این یه وقتـ ها به خدا نزدیک تر از همیشه باشی . . .

شاید به قول پیتر کینگزلی رسیدن به چهار راهی که چهار طرفش به جهنم می خوره یه نشونه ی فوق العاده باشه . . .

شاید یه وقتایی نیاز باشه اینطور زمان های سختی رو سپری کنیم،برای رسیدن به زمان های دلپذیر تر . . .

شاید روحت داره یه عمل جراحی سنگین رو تجربه می کنه اتفاقات فوق العاده ای در آینده انتظارتو می کشه . . .

شاید . . .

 

پ.ن:خدایا،هر چقد هم که مشکلاتم زیاد باشن به بزرگی تو نمی تونن غلبه کنن...تو کمکم کن...تو تنهام نذار...ببین چقدر ترسیده م...ببین چقدر گیج می زنم...ببین چقدر خالی ام...چقدر تنهام میون آدم ها...


 
رستگـــاری
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بوی خاک...صدای نم نم بارون...بوی شیرینی...چشیدن طعم نسیمی که از میون کلی قطره ی بارون گذر کرده و حالا به سنگلاخ پوست تو رسیده و داره اشک هایی که حالا با قطره های بارون ترکیب شده رو جا به جا می کنه و اونا رو از چاله ای به چاله ی دیگه می ندازه...صبر کن...فقط این ها نیست،کلی چیز دیگه هم هست،چیز هایی که شاید نشه حرفشون زد...یه بویی داره میاد...بویی که چند سالی هست که استشمامش نکردم...یادم رفته بوی چیه اما می دونم خیلی آشناست...بوی لحظه های خوردن زنگ آخر کلاس اول دبستان تو روزای پنج شنبه و گام هایی که بی امان عقب و جلو می شن تا به خونه برسروننت تا تو آغوش گرم مامان لذت ببری از باقیمونده ی روزی که فرداش از درس خبری نیست و کلی برنامه کودک انتظارت رو می کشه...نه،نه!جتی از بوی اون هم مشام نواز تره...شاید بوی خدایی که در این نزدیکیست...نفس می کشی و غبار روح می شویی...حس رستگاری پیدا می کنی از شاوشنگ درونت...گویی این بار نقش اول تو بوده ای...

 

 

پ.ن: شاید همین را هم نباید می نوشتم،شاید همین اشارات را نیز نباید به کار می بردم،اما چه کنم...شاید در آینده نیاز شود به آن...شاید نیاز شود به تلنگری که از خوابی که آینده در آن فرو می بردم بیدارم سازد...عزیزی زیبا می گفت،گاهی برخی حرف ها برای نگفتن ساخته شده اند...چه زیبا می گفت...راستی،عابر!اگر روزی،لحظه ای،باری نزدیک شدی،دور نشو به ساده گی...کسی در میان خاک و خل منتظرت نیست...آویزه ی گوش کن...


 
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق . . .
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

پس چرا هر روز می میرم؟چرا هر دم در حال جان سپردنم؟شاید چون دلم از عشق تو هیچ وقت زنده نشد...تا حرف عشق تو شد نمی از باران عشقت به تن خسته ام خورد و روح تازه در وجودم دمیده شد اما شراب طهور و گوارای عشقت هیچ گاه راهی به گلوی خشکیده ام پیدا نکرد...لحظه های راز و نیاز با تو تنها ادعا بود که یار و یاور همیشگیم شد و همین ادعا مهری شد بر باطل کردن نسخه ی عاشقی...خدایا،تو تنها کسم هستی که هر چه داشتم و دارم و خواهم داشت از توست...نمی خواهم با تمام متعلقات دنیا در یک سو باشم و تو در سوی دیگرم باشی...می خواهم با تو باشم و از تمام ما سویات ببرم...خدایا،راهی به سویم باز کن که به سوی تو منتهی شود،گم کرده راهــم...پلی بزن برایم به آسمان،که غل و زنجیر زمین به پایم آویخته شده ست...پر و بالی بده تا به هوای سر کویت از آشیانه برخیزم...خدای بزرگ و مهربان من...خودت دست علیــــــــــ رو بگیر در این روز ها...خیلی تنهاست تو کره ی خاکی ها...خودت بهتر از هر کی می دونی چقدررر...خودت دستش رو بگیر...شاید به لطف بیکران دستان آسمانی تو پر و بالی در آورد و از خاک به افلاک رسید...

خدای من...معبودم...اول و آخر عشقم...خسته م از زندگی کردن،این پایین...هر جوری که خودت صلاح می دونی،هر جوری که خودت بیشتر می پسندی یه راهی برام باز کن به سمت افق...خدایا...بگیر دست های این خسته دل ناتوان جسم رو...به آبروی علی قسمت می دم،دستام و بگیر و رها نکن...

 

پ.ن:شاید اینجا نباید مکتوب می شد عرایض ناکامی ها به معبود...اما این قدر خسته ست ذهن این ناتوان این روز ها که توان تشخیص را نیز از دست داده ست...به بزرگی خودت بگذر عابر بن بست خاطرات،ساکن این سیلوی زخمی را...


 
دل لرزه
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

گاهی نام مستعارت را که می بینم در جایی که دیگر نیست دل لرزه می گیرم،بیشتر از همیشه...به یاد آن روز های عجیب...خودت که بهتر از همه می دانی چه روزهایی بود بانوی من...انگار خواب بود،یک رویا...رویایی شیرین که بادی آن را پر پر کرد...ای کاش دمی هم بغض لرزش های دل نازکم می شدی بانو...دمی...

دلتنگم بانو...اَلــان کجایی...؟به دادم برس،زود تز از آن که این چراغ نیم سوز خاموش شود...به دادم برس...


 
شبگریهتنهایی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی

باز هم من و این پیوند ناگسستنی،باز هم شب و اشک و تنهایی...

چه پیوندیست میان من و اینان که هیچ گاه گسسته نمی شود؟

ای کاش جدایی نیفتد میانمان،اگر جدا شویم از این هم تنها تر می شوم...

تصور کن!جدا ز یار،بدون شب و اشک و تنهایی...

ولی نه!صبر کن!تنهایی که جدایی پذیر نیست...

خیالم راحت شد...

حتی اگر شب و اشک هم تنهایم گذارند،

با تنهایی هیچ گاه تنها نمی شوم...

تنهایی خیال می کنم با تو هستم...

مهم نیست شب باشد یا روز...

مهم نیست چشمانم خیس باشد یا خشک...

مهم این است در هر لحظه ی تنهایی،

خیال تو  انتظارم را می کشد ...


 
دو گیلاس،عشق
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

این عکس رو امروز واسه ی بار دوم تو چند روز اخیر دیدم.بار اول به دیوار یه جایی(شاید مغازه ای در انقلاب) و الان هم تو بیشه .جالب اینکه وقتی واسه اول دیدمش اینقدر توجه اَم رو جلب کرد که الان تا نگاهم بهش افتاد متوجه شدم که همونه.نمی دونم من این روز ها بیش حد دنبال نشانه اَم یا نشانه ها بیش از پیش تعقیبم می کنند،واقعن کدام یک...؟

 

انگار هنوز که هنوزه به قدرت و معجزه ی زیارت عاشورا و تاثیرش در مداومت چهل روزه ورزیدن بر آن پی نبرده اَم...!خوبه همه ی زندگیم رو اول از خدا و دوم از همین چله خوانی ها دارم و اینقدر کافرم،اگه اینطور نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد!دیروز یا پریروز یا روزی دیگر از روزهای خدا بود که داشتم می خوندم و یه لحظه این فکر شیطانی از ذهنم عبور کرد: تو که خوب می دونی همه چی تموم شده،واسه چی داری ادامه میدی...؟به لطف خدا از خوندن دست نکشیدم اما الان دارم می گم چرا اصلن باید همچین فکری از ذهن من حتی عبور کنه در حالی که می دونم خدا در آخرین لحظه ها ورق رو می تونه برگردونه،گاهی به سمتی که نمی خواهی و گاهی بالعکس.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به اون فکر مسخره پا ندادم برای جا باز کردن،از خدا می خوام این فکر و افکاری نظیر اون هیچ وقت راهی به ذهنم نداشته باشند،بهتر بگم،از خدا می خوام نا اُمیدی رو ازم فاکتور بگیره،واسه همیشه.خودم که همچین توانی در روح ضعیفم نمی بینم،مگر خدا جانی تازه در کالبد این روح خسته بدمد...راه سخت است مگر یار شود لطف خدا...خدایا،به قول یکی از بنده هات: فــقــطـ ـتو . . .

موجود ضعیف و نحیفی چون خودم رو مالِ رهرویی این راه بزرگ نمی دیدم،چرا جملات قصار...؟مالِ این حرفا نبودم...خدا پامو به این راه باز کرد اما دل ندادم.فرصت داد...شلنگ تخته انداختم.راه باز کرد...زیر آبی رفتم...هر کاری کرد تا به راهم بیندازد وقیحانه پا پس کشیدم،باز هم مهر و عطوفت بی حسابش شامل حالم شد،این بار کت بسته به مقصودم رساند تا در میانه ی راه باز پا به فرار نگذارم!خدای بزرگ من...خودت تا اینجا من رو اُوردی،فقط خودت...اینقدر مهربونی که اجازه ی صرف نظر کردن از لطفت رو هم حتی ازم گرفتی...چطور می تونم سپاسگذار تو باشم منِ نادون...؟!اگه تو نبودی آدمی نبودم که دل داشته باشم پا تو این مسیر دشوار بگذارم...ایمان دارم که مقصد من رو خودت تعیین می کنی،بی توجه به اینکه مسافت مقصدم چقدر باشد،در کهکشان های دور یا همین حوالی.ایمان دارم که لطفت شامل حالم است،پس نقشه ی گنجی که خودت داده ای را در اختیار خودت می گذارم تا هر آنچه می دانی با آن کنی،خواه رهنمایم شوی،خواه گنج را محفوظ از دستم داری...زندگی اَم در ید طولای توست...با قدرت به جلو گام بر می دارم،بی مهابا از راه تاریک پیش رو؛تا دستانم در دستان توست،از طوفان زندگی هراسی ندارم،دستان کوچکم را در دستان بزرگت پناه ده و رهایم نکن...

آمین


 
الهی و ربی،الیک اَشکو...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،متن ادبی ،دلبرآمدگان

خدایا،دل شکسته ام را مرهمی،آتشی که بر قلبم نشسته را بارانی و روح خسته ام را توانی دوباره عنایت فرما...نمی خواهم مانند دیگران شوم،می خواهم یکی باشم نه مثل همه،بسوزم اما نسوزانم،برنجم اما نرجانم،فراموش شوم اما فراموش نکنم،طرد شوم اما بی تفاوت نباشم،متروک شوم اما ترک نکنم،بشکنندم اما نشکنم...نیرویی الهی ام ده،که در عین حال دریاوار همه ی آشفتگی هایم را در آن غرق سازم...

خدایا،خسته ام از شکایت به درگاه بندگانت...درمانده ام از به در بسته کوبانده شدن...زبان بریده را به کام می گیرم و به سوی تو شکایت دل می آورم همانا تو برآورده کننده ی شکایت بندگانی...خدایا،سپاس از تو دارم که بر در بسته ی آدمیانم کوباندی تا به تو نزدیک تر شوم،تا امید از خلق بِبُرم و به خالق بندم...تا کوچکان را فراموش کنم و به بزرگی که از رگ گردن به من نزدیک تر است نزدیک تر شوم...


 
این نیز بگذرد(نسخه ی دوم)
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

حرف بسیار است و روزمره گی فراوان،پیشاپیش محترمانه دوستان کم حوصله را به سمت درب خروج راهنمایی می کنم . . .

 

پرده ی اول:

این نیز بگذرد(شمعی در باد)

 

خیلی چیزا هست که نمی نویسم،می دونی؟لزومی نداره همه با خبر باشن از اینکه چه اتفاق هایی داره واسم می افته و چه تجارب ارزشمندی دارم کسب می کنم،همین که خودم به ذهنم،بخش بایگانی خاطرات،اضافه شون کنم کافیه.در جریان هستی که...؟صدایی می پیچد مثل لالایی باد در علفزار:میفهمم.

 

فک کن!اومده بودم پست بزنم و حرفامو بزنم،در انتهاش هم حکایت این نیز بگذرد رو بنویسم،اما سید یه یهو رسید و منم بالکل فراموش کردم که اون دو خط رو در انتها بنویسم تا دوست مخاطب نادیده بفهمد که "چی نیز بگذرد؟"!

آورده اند که روزی از روز ها پادشاهی بر درویشی گذر کرد.درویش را پرسید:پندم ده،پندی که هنگامی که به یادش اُفتم اگر حالم خوش است آن را دیگر گون سازد و اگر ناخوش احوالم نشاط خاطرم بخشد!درویش گفت: این نیز بگذرد . . . با توئه بچه ی کوچولو!تویی که زندگیت رو توی زمان توپ بازیت جا گذاشتی،تویی که فک می کنی هنوز رنگین کمون هفت تا رنگ داره و سیاه سفید نشده،با توئه!این نیز بگذرد...

 

هم الآن می دونی یاد چی افتادم؟به دلایلی چند که هم الآن حاصل شدیاد روزی افتادم که با زهرا قرار داشتم.اگه نمی دونی بدون،من مثه خرس می خوابم نه مثل آدمیزاد،خوابم معمولاً سنگینه مگر در زمانی که با تمام وجود بخوام بیدار شم.چه ربطی داشت؟حالا می گم.آره...قرار داشتم با اون بنده خدا،ساعت 8 صبح.چون به ترافیک شرق به غرب نباید برخورد می کردم باید ساعت 6 می زدم به اتوبان رسالت-حکیم.فک کن روز قبلش آژانش وایساده بودم و شبش تا ساعت 2 نیمه شب با رضا و بهزاد سرزمین عجایب بودم و ساعت 6 هم باید از خواب پا می شدم،فک کن!گوشی روی آلارم بود روی ساعت 6 و من ساعت 4 صبح بعد از دوساعت خواب بعد از یه روز فوق العاده پر کار به صورت خودکار از خواب بیدار شده بودم تا ساعت رو ببینم که 6 نشده باشه!نه،فک کن!یک یا دو هفته بعدش باهاش ساعت 10 11 قرار داشتم چون شبش تازه از مسافرت رسیده بودن و ساعت 12 1 خوابیده بود نتونست بیدار شه و خواب موند!فک کن!خدایا،به که دل بسته بودم...؟!به که دل بستم...؟!به که دل خواهم بست...؟!روزگار غریبیست نازنین.

 

 

پرده ی دوم:

"نه،همین لباس ِ زیباست" یا "نه همین لباس ِ زیباست"؟مساله این است...!

 

روح و روانم محکوم به مرگ شده بود.حال خرابی داشتم...امام رضا نگاه کرد،پناهگاهم رو در مشهد مقدس دیدم.به کیا زنگ زدم و دعوتش کردم به 24 ساعت عشق بازی با امام رئوف و کیا هم نه نیورد و اومد و راهی شدیم.رفتیم مشهد...

رسیدیم.رفتیم راه آهن تا بلیطی تهیه کنیم،به وسیله ی بازار سیاه بلیط گرفتیم برای کرج!تا از اونجا بیایم تهران.رفتیم تا نهار بخوریم...اتفاقی با انسانی آشنا شدم که بوی عطر نمی داد اما بوی آدمیت می داد.لباسش کهنه بود،شغلش پیش پا افتاده بود،چهره ای ژولیده داشت،اما دلی داشت به وسعت دریا.قصدم گرفتن آدرس بود که تا جایی که از دستش بر میومد کمک کرد.وقتی به مقصد رسیدم ناگاه چشمم به گوشی بدون شارژ و کیف بدون شارژرم افتاد و قصد کردم به نیت راه افتادن در مغازه های مردم برای شارژ گوشی،همین شد که دوباره به مغازه ی این انسان رسیدم.خودش گوشی موبایل نداشت حتی اما مغازه ای رو بم معرفی کرد که بتونم گوشی رو شارژ کنم.گوشی رو گذاشتم شارژ و برگشتم پیشش که تشکر کنم که من مسافر بی جا و مکان رو دعوت کرد به چایی.نشستیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم...فهمیدم که در طول عمرش این پیرمرد دوست داشتنی تنها یک بار به تهران سفر کرده.چایی می ریخت برایم و حرف می زدیم...بعد از مدتی چون کیا منتظرم بود برگشتم پیش کیا و کیا رو دیدم که از جایی که بود راه افتاده بود تا منو پیدا کنه.با کیا رفتیم پیش اون پیرمرد مهربان و این بار برای کیا چایی ریخت و مشغول حرف زدن شدند...در همین حال من اجازه گرفتم و از دستشویی مغازه برای وضو استفاده کردم و نمازم رو در مغازه ی همون بنده خدا به جا اوردم و بعد از من هم کیانوش.سید بود،و اسمش که در اینجا ذکر نمی کنم برآمده از ویژگی های خداپسندانه ی رفتاریش بود.بعد از این که کیا نماز رو خوند رفتم و گوشی رو گرفتم و بعد از یه خداحافظی گرم از اون انسان جدا شدیم...بنده ی خدا می خواست بدونه اگه شب تصمیم به موندن داری جایی هم واسه اقامت شبمون تدارک ببینه!

تن آدمی شریف است،به جــــان آدمیت/نه همین لباس زیباست،نشــان آدمیت

صورتش خسته بود،موهایش ژولیده،لباسش مندرس،لهجه اش نامدرنیته!به احتمال قریب به یقین درس هم نخونده بود اما دریایی بود،دریایی.یاد تن آدمی افتادم،که روزی مصداق شرافت بود،که این روزها تنها به این لباس زیبا شریف است،نه به جان آدمیت... خوشحالم که نمردم و دیدم همچین آدم هایی هنوز هم هستند،کسایی که وقتی یه غریب می بینند از ناآگاهیش سودجویی نمی کنن و دستشو می گیرن و در حد خودشون پناهش می دن.کسایی که به چشم روشنفکران بی خاصیت،عوامان بی سواد جامعه اند اما در دانشگاه انسانیت درس محبت و بخشش بی دریغ می دهند...سعدیا،بعید می دانستم روزی جان آدمیت رو به عینه ببینم،تصورم این بود که چشمم به لباس زیبای آدمیت بسته خواهد شد،خوشحالم که شاید بتوانم روزی برای فرزندانم از این داستان "نمردیم و دیدیم" تعریف کنم.غرق در سادگی اون مرد غریبه،اون دوست تازه شدم و پس از مدت ها به یاد آوردم که چقدر متنفرم از تجمل و چقدر عاشقم ساده گی و خلوص را...

 

پرده ی آخر:

کوچه ی خوشبختی(توهم)

 

در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی قدم می زدم و عمر می فرسودم.گاهی اینقدر می دویدم که نفس به شماره می افتاد و گاهی اینقدر می ماندم که عابران مترسک سر جالیزم خطاب می کردند!خسته بودم از این کوچه های بی چراغ و تو در تو...ناگاه نوری تابید و شبم آفتابی شد...زیر نور بود که چشمان خسته ام تابلویی دید به وسعت خورشید...بر آن نوشته بودند:کوچه ی خوشبختی.تمام نیرویم را در پایم گذاشتم و به سویش دویدم،به خیال اینکه پس از طی بسی تاریکی و ظلمات به روشنایی رسیده ام...آه که چه رویاهایی در سرپروراندم و در دنیای خیالاتم به چه افکاری بال و پر بخشیدم...غرق در تحقق فعل رسیدن بودم که ناگاه خون جلوی چشمانم را گرفت و درد دوباره میهمان خانه ام شد...آه که دیوار این بن بست چقدر بلند بود،این قدر بلند که درخت سبز خیالم نیز در برابرش کوتاه آمد و خشک شد...

 

 

 

پ.ن:عکسی که مد نظرم بود رو نتونستم استفاده کنم چون فیلتر بود...


 
من و بارون
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

به بارون گفتم بهت حسودیم می شه!

گفت چرا؟!

گفتم چون همه عاشق تو هستن!

گفت:

این حقه ها دیگه قدیمی شده،توبشنو و باور نکن.همه شون زیر آفتاب این حرف رو می زنن،ولی وقتی می خوام خودمو بشون برسونم با چتر باز ازم استقبال می کنن...

سکوت کردم و به چشمای خیسش خیره شدم.

 


 
قطار
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان

قطار در حال حرکت است و تنم کوفته از 12 ساعت مچاله شدن در کوپه ی متحرک آن.سرماخورده گی ام شدت یافته و خسته در گوشه ای از کوپه ولو شده ام.افکار پریشان لحظه یی رهایم نمی کنند.سنگینم،گویی بمبی در دل حمل می کنم که واپسین ثانیه های عمرش را سپری می کند.از دیشب "انتخاب" در ذهنم رژه رفته و جای عمیق گام هایش را به وضوح می توان بر خطوط آشفته ی ذهنم دید.در دریای انتخاب اسیر دست موج هایم که ناگاه قایقی به ساحلم می رساند.یادم می افتد که دوست موقت و مهربان هم کوپه ایم،بهنام،چند دقیقه پیش در حال گوش کردن به آهنگ بود،با گوشی موبایلش.

بهنام...؟

بله؟!

از شادمهر چیزی داری روی گوشی؟

اتفاقا یه آهنگ داشتم،ولی گوشی ویروسی شد و پاک شد!

چه آهنگی بود حالا؟

همون که جدید خونده!

انتخاب؟!

. . .

دنیا اگه تنهام گذاشت،تو منو انتخاب کن . . . ؟

آره،آره!همون!

 

بـ و مـ . . .

گویی 2012 زود تر از موعد روی داده ست،بمب منفجر می شود و دنیا نابود می شود.

قطار هنوز در حال حرکت است.

 


 
زندان تنهایی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی ،خاطرات

می نویسم برای قلب خسته و پر دردم

که همیشه به قلب یک مرد بودن متهم شده است

می نویسم برای اشک هایم

که محکوم به سرازیر نشدن اند

می نویسم برای سینه ام که مالامال دردست

برای روحی که تنها مانده ست

برای جسمی که با رمق غریبه ست

برای پستی که یادش نیست آخرین بار کی کامنت داشته

برای مردی که صاحب تمام این ها به یک جاست!

تصور می کند در خلوتش

رویای با هم بودن را

دستانش همچون روحش به زنجیر کشیده شده اند

حکم تنهایی را برایش بریده اند،

اما گاه و بی گاه در پشت حصار اندیشه به تصور کردن دل خوش می کند

تنها تصور می کند و به تصور رویای با هم بودن راضی است...شاید راضی تر از حقیقت عشق...

تصورش هیچ گاه به جدایی منتهی نمی شود

تصورش هیچ گاه حول خاطره های بد پرسه نمی زند

تصورش هیچ گاه دستش را خالی نمی گذارد...

می نویسم،

برای مردی که در زندان تنهایی حبس ابد گشته است...

 

پ.ن:شبی که گوشم کر شد از حرف رفتن اما ناامید نشدم از روزی که بنوازدش حرف ماندن.

 


 
بیماری(پوکیده گی)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

قلبم داره می ترکه

اشکم داره می ریزه روی صورتم،صورتم شده شبیه زمین پیاده رو،زمانی که بارون تازه شروع شده و عابرا از خیسی روی صورتشون و اثر لکه های بارون رو پیاده رو می فهمن که ابرا می خوان گریه کنن.دلم ترک خورده،شبیهه زمین آذر بایجان،از آمار تلفات هنوز چیزی در دسترس نیست،ولی منابع خبری رسمی گفتن که زلزله ی سهمگینی بوده...

آی قلبم...آی روحم...آی جسمم...

آهای!عابر بن بست خاطرات!اگه می بینی راویتگر این بن بست متروکه هر روز یه سازی می زنه و یه چیزی می نویسه فک نکنه خل شده،نه بابا خل نشده،فقط دست سنگین روزگار تو گوشش خورده،همین.واست دعا می کنم از روزگار سیلی نخوری،سنگین می زنه نا مرد...


 
تو فعلن مشغول باش(این یک پست نبود،یک پست شد)
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

"این پست فی الواقع یک پست نیست،بلکه دور نمای ظاهری آن شبیه یک پست است!"

(جمله ای گهر بار از خودم)

 

قصد نوشتن پست جدید رو نداشتم،چون حس کردم پست قبلیم نیاز به یک پی نوشت داره و از طرفی پست قبلی یه مقدار طولانی شده بود،ترجیح دادم از این پست به عنوان پی نوشت مطلب قبلی استفاده کنم.

شاید باورت نشه ولی تو مطلب قبلی اصلن قصد زدن اون همه حرف رو نداشتم!می خواستم چند کلوم راجع به فیلم "ترومن" صحبت کنم،بعدش هم به تشابهی که بین دنیای ترومن و دنیای ما وجود داره اشاره کنم و در انتها هم قدری روضه ی حال خراب این روز های خودم رو بخونم!ولی حرف هام به طرز شگفت آوری پیش رفت،تا اون جا که به اون نتیجه ی فوق العاده رسیدم که باعث آروم شدنم شد،و این پیش روی شگفت آور ادامه پیدا کرد تا جایی که قصد بیان شعری از مولانا رو داشتم که به ناگاه به خاطر افکاری که درون سرم در حال "ورجه-وورجه" بودند به سمت غزلی از حافظ متمایل شدم و اون رو برات نوشتم(راستش رو بخوای کپی-پیست کردم!)و بعد هم اون عکس زیبا رو درج کردم.می دونی تمام این حرفا رو واسه چی زدم و چرا اینقدر روده درازی کردم و پست قبلی رو تا اینجا کش دادم؟به خاطر این که بهت بگم دست خدا رو تو زندگیم می بینم.می بینم که وقتی قیافم شبیه علامت سوال می شه،وقتی راهم رو گم می کنم،وقتی گیج می زنم،وقتی نیاز دارم یکی جمم(جمعم)کنه دست خدا چطور بهم کمک می کنه.می دونم که چون جای من نیستی یه کم سخته متوجه منظورم بشی،یه کوچولو سعی کن از دید من به قضیه نگاه کنی!یه مطلب معمولی می خوای بنویسی من باب درد و دل،یه هو همون مطلب جوری که فکرش رو نمی کنی پیش می ره و می شه جواب سوالی که مدت هاست دنبالشی!و می خوای از مولانا شعری بگذاری ناخواسته حافظ می نویسی!نمی دونم کتاب کیمیاگر رو خوندی یا نه،به نظر من اینا همه ش نشونه ست.نشونه هایی که ببینی و بفهمی خدا به یادته،خدا دوستت داره،خدا کمکت می کنه،اما وقتی که خودت بخوای.تو باید بخوای،باید یه قدم بر داری،تا خدا صد قدم به سمتت برداره و دردت رو دوا کنه.شاید الان یه سوالی واست پیش اومده باشه،اینکه من گفتم خیلی وقته که این سوالا و حرفا تو کله م وول می خورن،ولی چرا خدا الان به فریادم رسید...؟می دونی چرا؟چون الان اولین باری بود که فارغ از فکر های پراکنده و مبهم به وسیله ی نوشتن تکلیف خودم رو روشن کردم و خیلی روشن فهمیدم که علامت سوال من دقیقن چی رو می خواد بفهمه و چه مساله ای واسش مشکل ساز شده و اونجا بود که 2 دقیقه بعدش فی البداهه جوابی که خودم مدت ها به دنبالش بودم رو خودم تایپ کردم و نوشتم!جالبه،نه؟می بینی چه خدای مهربونی داریم؟

 

شعری از مولانا که می خواستم برات اونو بذارم اما ناگهان تبدیل به حافظ شد:(البته این چیزی از ارزش این شعر کم نمی کنه،نمی دونم به چه دلیلی قسمت این بود که اون غزل تو اون پست و این شعر تو این پی نوشت(که دیگه یواش یواش داره تبدیل به پست می شه)قرار بگیره)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
 
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
 
جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
 
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
 
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
 
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
 
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
 
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
 
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
 
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم
 
روح من،تو آزاد شو،من رسالتی دارم که باید در این دنیا انجام دهم،شاید رسالتم همان باشد که حسین پناهی می گفت، رساندن دو استکان چای داغ از میان دویست جنگ خونین و نوشیدن چشم در چشم پروردگارم(به یاد حسین پناهی عزیز)

 
در خروج از کودوم طرفه؟
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: نمایش ترومن ،دلبرآمدگان

یادمه چند سال پیش،اون موقه ها که هنوز چندان فاز فیلم و فیلم دیدن نداشتم یه فیلمی دیدم به نام نمایش ترومن.نقش ترومن رو جیم کری بازی کرده و بازی فوق العاده ای هم ارائه داده.نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه...این فیلم رو من خیلی وقت پیش دیدم،پیشاپیش اگه جایی رو اشتباه تعریف کردم از صاحب نظران پوزش می طلبم!داستانش رو خلاصه تعریف می کنم:"مردی که ناخواسته سرتاسر عمرش رو داره تو یه نمایش زنده بازی می کنه".چیزی دستگیرتون شد؟:)

کارگردان یه نمایش تلویزیون ترومن رو که یه بچه ی پرورشگاهی بوده(اگه اشتباه نکنم البته...)به یه نحوی خریده و ترومن از بدو تولد شده بازیگر نمایش زنده ی 24 ساعته ی این کارگردان در یک شهر(شهرک)سر پوشیده ی سینمایی فوق العاده بزرگ که در سر تا سر این شهر دوربین های مختلفی وجود داره که از زندگی ترومن فیلمبرداری می کنه و به صورت 24 ساعته برای مخاطب پخش می شه.این شهرک سر پوشیده آسمون نداره،آسمونش یه سقف بلند آبیه و دریای اون یه استخر فوق العاده بزرگ هست که حکم دریا رو داره.ترومن مثل یه برده داره زندگی می کنه در حالی که خبر نداره تمام آدم های دور و برش بازیگرن و زندگیش داره برای کلی آدم روی صفحه ی تلویزیون پخش میشه.ترومن عاشق یه دختر میشه و اون دختره هم به ترومن علاقه پیدا می کنه،اما عوامل سریال اجازه نمی دن این دو نفر به هم برسن،چون رسیدن این دو نفر به هم ادامه ی سریال رو با مخاطره رو به رو می کنه و مسلمن اگه دختره به ترومن برسه تمام داستان لو می ره.ترومن هر جا دختر رو می بینه و می خواد بره سراغش و باهاش چند کلام صحبت کنه یه اتفاق عجیب می افته که باعث نرسیدن ترومن به دختر میشه...اتفاقاتی که عوامل فیلم مرتکب اون می شن تا اجازه ندن ترومن با اون دختر صحبت کنه.این اتفاقات عجیب و یک سری اتفاقات دیگه باعث می شن تا ترومن شک کنه،و بفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.و اون جاست که ترومن تلاش می کنه تا بفهمه قضیه چیه و بالاخره هم متوجه می شه و با یه قایق پارویی می زنه به دریا(استخر)و می ره و می ره و می ره.فک می کنم همین جا هاست که این دیالوگ رویایی رو می گه:"دوست دارم که یه جستجوگر باشم مانند ماژلان کبیر".تلاش عوامل فیلم برای متوقف کردن ترومن بی نتیجه می مونه و طوفان و بارون و تعقیب و گریز نمی تونن اونو متوقف کنن و بالاخره ترومن به انتهای این دریای فرضی می رسه و از این دنیای پوشالی خارج می شه...

 

 

خیلی وقته که از دنیا خسته ام و روز به روز هم خسته تر می شم.با خودم فکر می کنم من این جا چی می خوام؟میون این همه آدم که حس می کنم با بیشترشون غریبه ام؟به کجا قراره برسم؟در ادامه ی مسیر زندگی از چه کوره راه هایی باید عبور کنم؟و تمام این ها رو از سر بگذرونم،آخرش که چی؟چه هدف نا متناهی وجود داره که قراره من رو به ادامه ی این زندگی مسخره دل خوش کنه؟و کوهی از سوال های دیگه که این روز ها توی ذهنم دارن رژه می رن!

من به خدا و عدالتش و به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارم و به جبر هم اصلن معتقد نیستم و به هیچ وجه قصد مقایسه ی خدا با کسی رو ندارم اما نمی دونم چرا همیشه حس "ترومن بودن" با منه،و تصور می کنم من هم همون ترومن هستم با این تفاوت که دنیای بزرگتری دارم و بالطبع انتخاب های بیشتری.من می تونم راهی که انتخاب می کنم رو برم،می تونم برای رسیدن به کسی که دوستش دارم تلاش کنم و می تونم از زندگیم لذت ببرم و خدا مانع هیچ کودوم از این ها نمیشه و بم اجازه می ده هر غلطی دلم می خواد بکنم اما با این وجــــــــــــــــود حس می کنم تو این دنیا زندونی هستم.نمی دونم چرا این حس رو دارم،شاید به خاطر خودمه!به خاطر پا پس کشیدن از مبارزه ی زندگی.

هفته ی پیش بود که این حس به شدت بالا زده بود،حتی به فکرم رسید از خیر یه زندگی معمولی بگذرم،بار سفر ببندم و دنبال "در خروج" بگردم!البته از اون فکر هایی بود که بهتره اسمش رو گذاشت رویا(نه فکر)اما خوب ذهن رو هیچ وقت نمی شه از رویا پردازی باز داشت،و ذهن به همین رویا پردازی هاست که زنده ست.اما آیا واقعن در خروجی هست؟که ازش خارج بشیم و آزاد بشیم؟شاید این در خروج بسته ست تا زمان مرگ و فقط کلید مرگه که می تونه این در خروج رو باز کنه!و شاید کلی شاید و اما و اگره دیگه.باید جستجوگر می بود تا راه این در خروج رو همی پیدا توان کرد!و جستجوگر بودن هم که گاو نر می خواهد و ... .

شاید دارم خودم رو گول می زنم،نه؟شاید از تلاش خسته شدم و حوصله ی شنا بر خلاف جهت رودخونه ی دنیا رو ندارم و همینه که باعث شده همه چیز رو گردن خدا بندازم و این خدای بزرگ و مهربان و با عظمت رو متهم کنم به زندانی کردن انسان در دنیا.آره فکر می کنم همین باشه...ولی خوب،واقعن چاره چیه وقتی که حوصله ی شناکردن ندارم و از آب گند آلود این رود خونه بیزارم؟

در خروج زیاد دور نباید باشه...حد اقل نه اون قدری که برای رسیدن بهش نیاز باشه کوله بار سفر ببندیم!فکر می کنم در خروج هر آدمی توی دل خودشه،دور نیست،اما برای باز کردنش به کلی نیرو و انرژی نیازه.نیرو و انرژی که با خوردن 2 تن غذا و 2000 تا ردبول هم قابل تولید نیست!نیرویی که قدرت روح می تونه از پس باز کردن اون بر بیاد و تا وقتی روحت رو بزرگ نکنی به هیچ وجه قادر به باز کردن این در نخواهی بود!اما وقتی که روحت رو بزرگ کردی و از این دنیای فانی بریدی و به هیچ چیز اون دل خوش نکردی(حتی به تعداد کامنت های خواننده های وبلاگت!) و پا در مسیر الهی گذاشتی،اون موقه ست که در خروج جلوت ظاهر می شه و با یه فوت نا قابل این در رو باز می کنی!اون موقه جسمته که توی این دنیای بو گندو وول می خوره و روحت توی عالم بالا غرق لذت می شه و طعم "آزادی" رو می چشه.این طوری می شه طاقت اورد و توی این دنیا زندگی کرد اما باز هم حضور جسم تو این دنیا یه ارتباط هر چند کوچیک بین روح و دنیا باقی می گذاره که اون هم با نابود شدن جسم در زمان مرگ از بین می ره و روح به طور کامل از دنیای خاکی جدا می شه و تا بی نهایت پرواز می کنه...

نوشتن آرومم می کنه،خوشحالم که اگه کسی هم این نوشته ها رو نمی خونه،اما حد اقل باعث آروم شدن خودم می شه و در حالی که ابتدای حرف هنوز نمی دونم قراره مطلب رو کجا تموم کنم و به کجا برسم،به طور نا خود آگاه به یه نتیجه ی مثبت می رسم و همین باعث آروم شدنم می شه.مـــــی دونــم،می دونم که به یه تجدید قوای حسابی نیاز دارم تا امیدی به باز کردن در خروج پیدا کنم،اما حد اقل خیالم تا حدودی راحته که نقشه ی راه رو دارم و دیگه می دونم که در خروج تو خیابون نیست،تو بیابون نیست،تو کوه و تو جنگل نیست،در خروج انتهای "دریا ی فرضی" نیست،در خروج توی همین دل خودمه،امیدوارم سعادت پیدا کنم و به لطف خدا قبل از چشیدن طعم مرگ درش رو باز کنم.

نا خود آگاه یاد این غزل زیبای حافظ افتادم،اینم باشه حسن ختامی واسه این همه حرفی که امروز زدم:

 

 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم   راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب   من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت   رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت   به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت   با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی   تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان   تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست   پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون   همره کوکبه آصف دوران بروم

 


 
باد از کودوم ور می وزه؟
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آقا یک عدد سوال کلیدی واسه من پیش اومده،چرا هر چی من بش علاقه مند و تا حدودی وابسته می شم یه هو معنی "به فنا رفتن" رو تمام و کمال صرف می کنه؟اون از اون دختره،که اون طور من رو گذاشت و رفت و این هم از تیم محبوب دیروز و امروز و شاید فردام،پرسپولیس!

فک می کنم 2 هفته پیش بود که بعد از افطار با بهزاد پا شدیم و ماشین رو روشن کردیم و رفتیم استادیوم،چرا؟برای یه کم تفریح!یه کم فراموش کردن این همه "روز مرگی"(rooz margi).نمی خوام بحث رو طولانی کنم و شرح بدم که پرسپولیس تو اون بازی خونگی چه گندی بالا اورد چون این بحث رو به خاطر این پیش نکشیدم.وقتی داشتیم بر می گشتیم با بهزاد راجع به این صحبت می کردیم که "چرا بخشی از مردم از یه تیم ورزشی،از یه بازیگر و یا از یه گروه یا نهادی که موفقیت اون گروه هیچ سودی واسشون نداره حمایت می کنن؟واقعن چرا؟!به این نتیجه رسیدیم:دلیلش اینه که هر کس دنبال عاملی برای خوشحال کردن و تقویت روحیه ی خودشه!مثلن با دوستت رفتین بیرون،در مورد شیر یا خط اومدن یه سکه ی دوزاری با هم کل کل می کنین!تو میگی شیر میاد اون میگه خط!و وقتی حرف تو بشه و شیر بیاد تو دلت خوشحال میشی و اگه خط بیاد یه کوچولو حالت گرفته میشه!حالا طرفداری از یه تیم ورزشی هم دقیقن همینه،منتها در ابعاد بزرگتر.حالا نکته ی اخلاقی اینه:چرا من رو هر چی دست می ذارم گندیده از آب در می آد؟من احمقانه گزینه هام رو انتخاب می کنم؟!یا مشکل از جای دیگه ست؟یا هر دو؟این همه حرص و جوش می خوری آخر سر ...می دونم تو شاید فاز فوتبال نداشته باشی،ولی یه کم سعی کن با چشم من به قضیه نگاه کنی!

به یه نتیجه رسیدم!یه نتیجه ای که جا داره حالا که بش رسیدم از عنفوان وجود فریاد بزن یــــــــــــــــــــــــــــافـــتـم!یکی از دوستام که استقلالی هم هست وقتی باخت های استقلال رو به رخش می کشیدم و باهاش کل کل می کردم حرف قشنگ و پر معنایی می زد،می گفت: من فقط توی برد هاشون شریک هستم،باخت هاشون دخلی به من نداره!می دونی معنی این دو جمله چیه؟این که دو رو باش،این که همیشه آماده باش با تغییر مسیر باد مسیر زندگیت رو تغییر بدی.هر چیزی رو،هر چیزی رو،هـــــــــر چیـــــــزی رو،اعم از تیم فوتبال،دوست،دوست دختر و . . . تا وقتی خوبه و باعث خوشحالی و آروم شدنت می شه دوست داشته باش،و وقتی حس کردی یه خورده رو اعصابته سریع گودبای پارتی رو واسش برگزار کن!چه کنم که نمی تونم همچین آدمی باشم؟چه کنم که وقتی با کسی پیمان بستم نمــــــــــی تـــــــــونـــــم وسط راه بش بگم خدافظ!خوب بود یا بد می خوام به "با اون بودن" ادامه بدم!

شاید داری فک می کنی که چقدر دارم پرت و پلا می گم،مگه باخت یه تیم فوتبال چقدر اهمیت داره؟اولن:باخت تیم فوتبالی که دوسش دارم واسه من خیلی مهمه،دومن:مساله فقط راجع به یه تیم فوتبال نیست،خیلی کلی تر از این حرف هاست!مساله اینکه که "از کجا باید شروع کرد؟" و "تا کجا باید رفت؟".

یه عمری از هر جا که پیش اومد شروع کردم و تا آخرش،تا جایی که توان داشتم، رفتم...ولی شاید وقتش رسیده که این روح زخمی لعنتی رو سر تا پا بکوبم و دوباره بنا کنم،روحی بسازم که میم سلام امروزش،خ خداحافظ فردایش باشد!

بعید می دونم بتونم،مال این جور اخلاقا نیستم،به قول قدیمیا:"تو خمیر مایه م نیست!" .


 
روزی به جایی می روم . . .
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: سیگار ،خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

 

 

سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم

...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد


 
شاید یه وقت دیگه
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی ،دلبرآمدگان

تقدیم به تمام کسانی که خیلی دیر فهمیدند که او آنی که باید باشد نیست:

 

 

بی خیال بدار تنها باشم

شاید یه وقت دیگه ولی الان نه

تموم شدن روز هایی که فک می کردم من اشتباه می کنم و تو بهترینی

جوری که اگه خودم هم بخوام دیگه نمی تونم بشون برگردم

نذار به تعداد روز های "عزیزم منو ببخش" اضافه بشه

بذار خاطرات بد کمتری از با هم بودن تو ذهنمون بمونه

حداقل می تونیم اینجوری وقتی به یاد هم افتادیم از خوشحالی نپریم هوا

و به جاش یه لبخند تلخ بزنیم

و چند لحظه ای و شاید هم چند ساعتی

تو عشق فنا شده مون غرق بشیم و به یادش سیگاری دود کنیم

شاید یه روزی وقتی خورشید اومد بالای کوه ها

بتونیم دوباره شروع کنیم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست...

بهم اجازه بده باقی عمرم رو با خاطرات روز های خوبمون سر کنم

بذار تنها باشم و در های تنهایی هام رو به روی خیال تو باز کنم

این جوری خیالم راحت تره

چون فک نمی کنم خیال تو روزی بی خیالم بشه

دستم به خیالت نمی رسه تا بغلش کنم

خیالت رو نمی تونم ببوسم

اما این جوری خیالم راحت تره

چون می دونم که دست خیال تو هم به کلید جدایی نمی رسه

بذار تنها باشم

بذار با خیالت تنهایی هامو سر کنم

شاید یه وقت دیگه،تو یه روز قشنگ آفتابی

باز هم با تو شروع کردم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست

شاید یه وقت دیگه

 


 
دوباره من،باز تنها
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات ،جدایی

خوب،مثل هیچ وقت و بر خلاف همیشه من اومدم.

یه دنیا حرف توی این دل لامصبه!نمیشه یه سیم ازش کشید به این ادیتور و همه حرفا رو یه جا وارد کرد؟با تایپ کردنش مشکلی ندارم ولی مشکلی که همیشه داشتم و دارم اینه که نمی دونم از کجا بگم،از چی شروع کنم....

هــــــــی روزگار(این یه آه طولانی بود،از اون جانسوزاش)...واقعاً چرا من الان این کلمه ی مسخره "جانسوز" رو به کار بردم تا من رو یاد یه دوران خاصی از زندگیم بندازه؟!!!نه،واقعاً چرا؟می دونم که حرفام داره یه کم با سرعت زیاد به سمت مسخره شدن پیش میره،همین قدر بگم که این کلمه رو اتفاقی به کار بردم و یه هو یادم افتاد این کلمه یه کلمه ی کلیدی هستش برای ورود ذهنم به یه دنیا خاطرات مرده(بگذریم که چرا و چه ربطی داره)،همون خاطراتی که قبل از اینکه اتفاقی این کلمه رو می خواستم به کار ببرم تصمیم داشتم ازشون با شما حرف بزنم!واقعاً چرا گاهی بیشتر اوقات همه چیز این طور اتفاقی به هم مرتبط میشه،چرا؟

داستان زیاد طولانی نیست،اما همین داستان کوتاه کلی دلم رو به درد اورده.مثل کلی داستان تکراری دیگه،رفاقت یه دختر پسر،و به هم خوردن یه عشق داغ بعد از یه مدت کوتاه،همین.خواستم همین اول کار به لب مطلب اشاره کنم که اگه حوصله ی این قصه های هندی رو نداری همین الان باهام خدافظی کنی و زیاد وقتت رو هدر ندم.بگذریم...

چقد دنیا کوچیکه،چقد آدما بی وفان،چقد بعضی دل ها بی رحم سدن،چقــــــدر!

حدود 3 ماهی داره از تموم شدن رفاقتم با زهرا می گذره،ولی هنوز هم من به یاد اون رابطه ی لعنتی هستم،هنوز هم جای زخمی که داره خوب میشه گاهی به گز گز می افته...هنوز هم منتظر دیدن یه نشون هستم تا بی اختیار به یاد تمام روز هایی که با اون گذروندم بیفتم...چقدر روز های خوش زود تموم میشن،نه رفیق؟مثه روز واسم روشن بود که باهاش نهایتاً دو ماه می تونم زندگی کنم و اون هیچ جوره تیکه ی من نیست،اما تو بم بگو چطور این حرفا رو حالی این دل لا مصب کنم؟چرا بعضی آدم ها اینقد زود رابطه ی بر باد رفته شون رو فراموش می کنن و بعضی مثل من یه عمر تو ثانیه ثانیه های اون رابطه باقی می مونن...؟چرا اینقدر چرا تو ذهنمه و هیچ کس جوابی واسه این چرا ها نداره...؟چرا...؟...

دوس دارم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم،اما مثل سگ می ترسم،اینکه پایانش بشه زخمی به روی زخم عمیق قبلی...واسه همینه که ترجیح دادم شروع نکنم،البته دروغ چرا،چند باری هم پام لغزید و خواستم باز شروع کنم،اما خوشبختانه نشد.

کلی حرف دارم دارم واست از این حرفای خسته کننده...ولی نمی گم،چون دوس ندارم پشیمون شی از خوندن این مطلب و گوش دادن به حرف های رفیق مجازیت!همین که تا همین جا پا به پام اومدی خودش کـــــلیه!بذار این دل قبرستون خاطرات مرده ی این رابطه باشه و قید نبش قبر رو بزنیم...با یه فاتحه دلم رو شاد کن...

باز هم میام به "باز هم من؟"،کی رو نمی دونم،همینقدر بگم که اینجا یه سوپاپ اطمینانه،واسه وقتایی که این دل به لحظه ی ترکیدن نزدیک می شه،یه سوپاپ اطمینان رو هیچ وقت نمی شه بی خیال شد...پس نیاز دارم تا باز هم بیام برای با تو حرف زدن.

تا بعد.


 
باز هم من
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

این اولین پست این وبلاگه.

این که چی شد که این عنوان و این آدرس رو برای وبلاگم انتخاب کردمو نمی دونم اما اینو می دونم که محتاج نوشتنم.نوشتن در یک دفتر سفید و بی مخاطب و ناشناس...کجا بهتر از یک وبلاگ جمع و جور و کوچولو؟امروز خیلی اتفاقی جرقه ی ساختن یک وبلاگ تو ذهنم زده شد و من هم معطل نکردمو اون جرقه رو به خرمن کامپیوترم انداختمو این وبلاگو ساختم.بی تجربه نیستم تو وبلاگ نوشتن،چند سال پیش خودم جزو وبلاگ داران بزرگ بودم!اما از وقتی که وبلاگم فیلتر شد و مطالبش هم مثل بخار آب پرید و رفت پا از عرصه ی این دنیای مجازی بیرون کشیدم.

دوست دارم در مورد همه چیز حرف بزنم و واسم مهم نیست مخاطبانم کیا هستند و یا چند نفرند.چیزی که واسم مهمه اینه که دوست دارم آرشیوی از خزعبلاتی که توی ذهنم همواره در حال رژه رفتن هستند داشته باشم.همین!

بدرود.