بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

به بازی های احمقانه عادت داشتم
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دورِ همی

سلام رفیق..

آخ که امروز چقد حرف دارم واست..معلوم نیست کی پیدا شده باشی یا نه،معلوم نیست پیدا خواهی شد یا نه..دلم روشنه..به لطف خدای رحمانو رحیمم..به دعاهای مادر و مامان و بابای مهربانم..دلم روشنه..می دونم یه روز پیدات می کنم و همه حرفهایی که اینجا نوشتم برای تو رو می خونی..یه روز پیدات می کنم..من نه..خدا برای من پیدا می کنه تو رو..تو نه..در اون لحظه منم که هویدا می شم..و اون وقته که با سوزِ دلی گداخته تر از همیشه تصنیف زیباترینِ استاد رو می خونم از هویدای جان..پیدا شدم..پیدا شدم..پیدای نا پیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..به امید اون روز..منتظرت می مونم تموم لحظات رو..رفیقِ یک عمر زندگی من..امیدوارم به اون روز برسم و کلی روز قشنگ رو با هم طی کنیم..کنار سایه های هم..زیر سایه ی بزرگ خدا..آمین..

امتحان آخر رو دادم اون روز..خوب نبود زیاد،اما می تونم امیدوار باشم..فک کن یه سوال که بلد بودم رو به خاطر واضح نبودن عنوان سوال و اینکه اسم عجیب غریب سوال رو به خاطر نسپرده بودم و عنوان سوال هم به نحو احسن پیچونده شده بود ننوشتم..!فک کن..!کامل بلد بودمش و خیلی هم از سوالش خوشم میومد اما ننوشتمش..!چون اسم هچل هفتش رو به خاطر نسپرده بودم چون فکر می کردم کلمه ی مثلث قطعن کنار این عنوان مزخرف میاد و نیاز به به خاطر سپردن اسمش نیست..و کلمه ی مثلث که نیومده بود هیچ،جاش نوشته بود انحنا..!یا یه چیز دیگه..!خیلی ضد حاله..قبول داری..؟امتحان رو دادم و رفتم تو سایت تا تعرفه م رو بگیرم و چاپ کنم(نیاز داشتم واسه تمدید کارت دانشجویی)دیدم غیرفعاله یوزرم..پیگیر شدم و فهمیدم واسه دو ترم مشروط شدنمه..خیلی نگران شدم..چون خوف دارم این ترم رو هم حتی مشروط بشم و سومین ترم مشروطی رو پشت سر بگذارم..پیگیر شدم و یادم افتاد به خاطر اینکه پروژه م رو تمدید کردم(به دلایلی غیر از تموم نشدنش)و نمره ی پروژه م ثبت نشده مشروط شدم ترم قبلو..و اگه نمره ی پروژه م ثبت بشه مشروط نمیشم..اوکی شد قضیه خدا رو شکر..و احتمالن این ترم رو هم مشروط نمیشم به امید خدا..اما خب،باید قبول شم درس های باقیمونده رو..تا بتونم تموم کنم..امیدوارم قبول بشم..آخه دیشب به ماه زل زدم و از تهه دلم از خدا خواستم..وقتی که دلم شکسته ی شکسته بود..می دونم حرکتی نکردم و خدا حق داره کمکم نکنه..اما اینو هم می دونم امید نا امیداست خدای بزرگ من..می دونم تو اوج سختی..تو اوج سیاهی..تو اوج مشکلات..تو اوج درد..بنده ی تنها و دردمندش رو تنها نمی گذاره..اگه هم بگذاره قطعن به نفع خود بنده ش خواهد بود و گر نه تنهاش نمی گذاشت..اینو می دونم..و این دلمو خیلی آروم می کنه..می دونم که تو هم می دونی و درک می کنی..این خیلی خوبه..مگه نه..؟

تو دانشگاه همه گیر داده بودن به سیبیل من..! :دی غریبه ها که همه نگاه می کردن سیبیل خفنم رو،آشنا ها هم تا می رسیدن میگفتن عجب سیبیلی..!رفتم پیش خانوم علیخانی تا بهش بگم التماس دعام رو به استاد برسونه..گفت فیلمی چیزی قراره بازی کنی..؟:دی منو میگی...........:دی:دی:دی گفتم نه خانم علیخانی..زندگی کسالت بار شده بود..گفتم شاید این سیبیل یه تنوعی بده بهش..که شکر خدا همینطور هم شد...مهپویا هم مثه من مشکلات خاص خودش رو داره،با این تفاوت که اون شاغله و من بیکار..با مهپویا پیگیر کارمون شدیم و شکرِ خدا به یه جایی رسوندیم کار رو..و الان اومدم خونه..درسته که نمی دونم چی میشه..نمی دونم یه ترم دیگه هم مهمون دانشگاه خواهم بود یا نه..اما همین که امتحانِ لعنتی آخری تموم شد،خودش کلیه..استقبال می کنم از آینده..تیغ تیز حرف و افکار و قضاوت خیلی آدم ها علیه منه..اما یه خدای بزرگ و مهربون هست که از همه شون با هم خیلی خیلی بزرگتره..و خدای مهربون کمکم می کنه..این دلمو آروم میکنه رفیق..نمی دونی چقد دوسش دارم..اما ناراحتیم اینه که همیشه شبیه مادرم دوسش داشتم..منظورم قد و انازه ی دوس داشتنم نیس..منظورم اینه که مثه مادرم،با وجود اینکه تمام و کمال عاشقش بودم اما هیچ وقت ذره ای از حقش رو نتونستم ادا کنم..و بارها به خودم نهیب زدم:مطمئنی عاشقی..؟یقین داری ادعای عاشقی نداری..؟هنوز هم نمی تونم به این سوال جواب بدم..شایدم می ترسم جواب بدم..نمی دونم..اما..هر چی بود..قصد ریاکاری نداشتم..بهش خیانت کردم..اما به خودمم خیانت کردم..ظلمت نفسی..خیلی زیاد..اگه ادعایی کردم واسه این بود که دوسش داشتمو دارم..از سر علاقه و عشق و محبتم بهش بود..هیچ وقت ثابت نکردم..اما دوسش داشتم..دوسش داشتم..به خدا دوسش داشتم..............

چقدر حرف هست توی دلِ تنگم..دیشب باز جلسه های دورهمی بود و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر که شرکت کردم..و باز هم..باز هم..باز هم..چیزهایی که تو دل داشتم رو از زبون بچه ها شنیدم..و این معجزه داره آروم آروم عادی میشه واسم..حالم خوش نبود،نگرانِ امتحان فردا بودم(مثه هفته ی پیش،شاید بیشتر..)از طرفِ دیگه به دلایلی حالم اصلن میزون نبود و رو فرم نبودم..دوست داشتم مشارکت کنم اما قلبم بدجوری میزد..حرف های بچه ها خیلی مفید و دوست داشتنی بود..میون همه ی حرف ها تو جلسه یی که موضوعش لذت بود حرف های اسکندر رو خیلی پسندیدم..یه مرد میونسال..گفت قدیم از کارهایی لذت می بردم که فکر می کردم ثواب هستند اما الان فهمیدم ریا و تظاهر بودند فقط..الان از نمازم و مراقبه م لذت می برم..و پس از اون از میون شما جوون های بی شیله پیله بودن..لذتی که از میونِ شما بودن حاصلم شد و میون دیندار ها تجربه نکرده بودم..حرفاش خیلی به دلم نشست..چرا آقا اسکندر این حرف رو زد..؟جمع ما پره از جوون های گناهکار،اما چرا این حرف رو زد ایشون..؟شاید واسه اینکه همه اومدن و تو دلشون معترف شدند به گناهشون..فهمیدن راهو اشتباه رفتن..شاید مذهبی نشدن..اما خیلی بن بست های اشتباه رو دور زدن..نمی دونی چه حالی داره دورِ همی ها..کاش میشد دستتو بگیرم و با هم بریم..ولی نمیشه..اگه بودی هم نمی شد..ولی یه روز برات تعریف می کنم معجزه ی دورِ نیروی برتر جمع شدن رو..یه روز تعریف می کنم سیر تا پیازشو..اینجا می نویسم که اگه یادم رفت نشونه هایی باقی بمونه تا یادم بندازه..حالم داشت خوب میشد که آخر جلسه یه خبر ناگوار شنیدم که دگرگونم کرد..از یه عزیز ناشناس..دلم خون شد..ولی کاری جز دعا کردن بر میاد از دستم..؟خدایا..به داد این جوونای مظلوم برسه..خدایا..به فریادشون برس..خدایا..کمکشون کن......خدایا..در آغششون بگیر..دارن یخ میزنن از سرما..

اولش فک می کردم فقط ما دو نفر هستیم،ولی بعد فهمیدم که نه..!15 نفر دیگه هم هستن..!محسنو میگم..باز قراره بریم کنسرت و پول ها رو بریزم تو آب..اما ارزششو داره..می دونم که داره..15 تا دختر و پسر دیگه هم هستن..!تازه دوستش می خواسته نغمه رو هم دعوت کنه بیاد..!واقعن نمی دونم دوس داشتم که بیاد یا نه..شاید دوس داشتم بیاد تا ببینمش..شاید دوس نداشتم بیاد تا استرس نداشته باشم..همون 15نفر به میزانِ لازم استرس زا هستن واسم..خوصله شونو ندارم م م خب..دوس داشتم خودم و محسن باشیم فقط و باقیشون غریبه باشن..و همه وجودم بشه گوش و بشنوم..بدون فکر به اینکه راجع بم دارم چه فکری میکنن..اما یکی از خوبی های جلسه همینه..اینکه یه مشکل مشترک همه مون وقتی ترسیدیم و به خدا پناه اوردیم این بود..این که الان دارن راجع بمون چه فکری میکنن..؟تو اتوبوس..تو مترو..تو دانشگاه..تو جامعه..حالا خیلی از بچه ها اهمیتی نمیدن به افکار مردم..حتی تو اوج شلوغی های جامعه مراقبه می کنن..اشک میریزن..بی توجه به نگاه ها و افکار کنجکاو و قضاوت کننده..این عالیه پسر..من بالقوه این ویژگی رو دارم..اما نتونستم جز اندکی به فعلیت برسونمش..می کنم این کارو با خواست و کمک پروردگارم..حالا من منتظر چهارشنبه شبم..و شاید دومین تجربه از میون یه جمع از اجناس مختلف اعم از مخالف و موافق بودن..

گزارش کارآموزی مونده..داکیومنت پایان نامه هم..و آرش هم می خواد بیاد اینجا و خیلی دلتنگشم..جمعه هم دربیه و شاید با آرش یا با هادی یا با هر دو بریم..با هادی قراره یه کاری رو شروع کنیم تا موقتی یه پولی در بیاریم و از این وضع فلاکت بار در بیایم..بالاخره 80 چوقِ کنسرت از یه جایی باید جور بشه دیگه،مگه نه..؟بعدن به خودت میگم چه کاری..چون بین خودمون باید بمونه..! :)

منتظر روزهای آینده می مونم..خدایا..می خوام لبخند رو به لب مامان بابا بنشونم..من هیچ..هر چی که اونا رو خوشحال می کنه..می دونم "من هیچ" اونا رو خوشحال نمی کنه،و خوشحالیه اونا برابره با "من همه چیز" اما اگه برابر "من هیچ" هم بود حرفی نداشتم و راضی بودم..فقط می خوام بخندن..خوشحال باشن..بهم افتخار کنن..همین برام کافیه..به هیچ کس نمی خوام چیزی رو نشون بودم و سری میون سرا در بیارم..نه،این بی اهمیته..فقط می خوام اونا خوشحال باشن،همین..خدای بزرگ و خوب و مهربونم..کمک کن بتونم این کار رو بکنم..تو از تموم حرف های دلِ من با خبری..تو از چیزهایی که تو دلم می گذره و حتی خودم بی خبرم ازشون با خبری..پس خودت به فریادم برس..یا غیاث المستغیثین..یا ارحم الراحمین..خدای خوب و گلم..همین دو صفت کافیه تا تو غایتِ آمالِ عارفین باشی..اما تو به جز این دو صفت تمام صفات خوبِ دیگه ی دنیا رو هم داری................پس غیر تو به کجا پناه ببرم..؟از کی مدد بگیرم..؟به فریاد برس خدای خوبم..دوستت دارم..خیلی زیاد..

 

 


 
این ترم آخره..؟
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: خدا ،دورِ همی ،خاطرات ،قنطورس

چقد حرف دارم برای زدن و چقدر خاطره برای تعریف کردن..راستی چرا نمیام..؟چرا نه اینجا نه رو کاغذ نمی نویسم..؟نمی دونم..می دونم که چقدر حیفه گذر این روزها و عدم ثبت وقایعشون..و چه حیف تر روزهایی که گذشتند و خاطراتشون تنها در ذهنم ثبت شد و بس..این بار هم مثل بارهای دیگه سعی می کنم بیشتر بیام..سعی می کنم..

پریشب واسه بار سوم جلسه ی دورِ همی رو رفتم..خیلی خوب بود..مثل بارهای قبل..خیلی حال داد..راجع به امید و ترس باید حرف می زدیم و من گفتم از اینکه از امتحان ریاضی فردام چقدر می ترسم..گفتم که چقدر ضربه خورد از تمام ترسیدن ها و تمام بی باکی ها..این بار شلوغ تر از همیشه بود و حس می کردم صدام بیشتر از همیشه می لرزید..اعتراف کردم که می ترسم باهاشون حرف بزنم..گفتم که همین الان مدام در حال ترسیدنم و شاید این از صدام مشهود باشه..به امید خدای بزرگم پیش میرم..برای روزهایی که بهتر از همیشه بتونم حرف بزنم..به عنوان نفر اول درخواست حرف زدن بکنم و منتظر شنیدن حرف های دیگران نشم تا خجالتم فروکش کنه و بعد شروع کنم..برای روزهایی که خودم گرداننده بشم و برای بچه ها حرف بزنم..خیلی حرف ها باید می زدم اما اون لحظه تو ذهنم نبودند..کاش بهشون میگفتم..بهشون می گفتم که رفقا..همه مون ترسیدیم که اومدیم..همه مون ترسیدیم..همه مون ترسیدیم و قدم اول رو برداشتیم..دوستتون دارم رفقای گلِ دور همی های من..آغوش گرمتون در آخر جلسه رو دوست دارم..لمس دست های مهربونتون وقت خوندن دعای آرامش رو دوست دارم..نگرانی هاتون وقت اعتراف ها رو دوست دارم..شنیدن دردنامه هاتون رو دوست دارم..وقت گذروندن باهاتون رو دوست دارم..دوستتون دارم،خیلی زیاد..حامد هم این جلسه واسه بار اول حرف زد..حرفش رو با این جمله شروع کرد:به جرات می تونم بگم که تمام مشکلات من ناشی از ترس بوده..لحنش به تحسین واداشتم در اون لحظه..عالی بود حامد،ترکوندی رفیق..و اون سوتی باحالی که دادی،وقتی اون رفیق شروع به خوندن متنی کرد و گفت "خداوندا.." و تو یه لحظه خیال کردی می خواد دعای آرامش رو بخونه و همراه اون گفتی،خداوندا..خداوندا..به من و حامد و تمام رفقای گمناممون کمک کن..به تموم کسانی که به این دورِ همی ها نیاز دارند اما نمی دونند کمک کن..به همه کمک کن خدای خوبم..آغوشت برای همه ی ما جا داره..به همه مون کمک کن خدای عزیزم..به همه مون..

در حال گذروندن ترمی هستم که شاید آخر باشه..و به امید خدا اگر بود،دنبال کار و زندگی برم..آرزوهای بزرگ ندارم تو این مقطع..می خوام از این دوره ی کش داده شده رها بشم . شاغل بشم..و پس از اون به دنبال جفتی برم که در کنارش معنی آرامش رو تجربه کنم..خدایا،خیلی خرابم..برای از عشق کسی مردن..خدایا یارِ من رو برسون بهم..من نمی دونم کیه،تو می دونی..نگذار مامان و بابا و این دلِ تنگ بیش از این چشم به راه بمونند..کمکم کن سر و سامون بگیرم و خودمو پیدا کنم خدای بزرگ و مهربونم..دستهای بزرگ و مهربونت رو به کمکم بفرست عشقِ بی حدِ من..اگه درسم تموم بشه و شاغل بشم میرم خواستگاری نغمه..بهش میگم که چقدر آس و پاسم و اگه دری باز نشه چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی نمی تونم براش مهیا کنم..بهش میگم که چقدر معمولی ام و تو دنیای کوچیکم تنها یک عشق به وسعت دنیا دارم،نه چیز دیگه..خدایا،تو صلاح ما رو بهتر از همه می دونی..اگه خیره،کمکمون کن و اگه نیست،کمک کن به سفر دور و دراز خودمون به سلامتی راهی بشیم..

گیرِ آمار و احتمالم باز،شبیه آخر شمسی پور،وقتی آمار و احتمال رو افتادم در حالی که کنکور قبول شده بودم و با دلشوره ی فراوون تک درسش کردم..اون چند روزی که شب و روز تو کتابخونه با رضا خوندیم..اون لحظاتی که با رضا از خدا خواستیم یا جفتمون قبول بشیم،یا هر دو بیفتیم..اون لحظاتی که راجع به شایعه ی نمره گرفتن از استاد،در صورت به پاش افتادن صحبت می کردیم و می خواستیم تصمیم بگیریم اگه افتادیم به پاش بیفتیم یا نه..اون یه ربع آخر با قی مونده به ساعت 9:30 ،وقتی تازه رضا فهمید کارت دانشجوییش رو جا گذاشته و رفتیم در خونه شون تا کارتشون برداره..اون لحظاتی که با پالس حامد 120 تا پر کرده بودم تا ظرف ده دقیقه ای که وقت داشتیم به دکه برسیم و امتحان بدیم..هیچ کودوم اون لحظه ها رو فراموش نکردم..کاش بشه آروم آروم بنویسم ازشون اینجا..کاش بشه..

داشت مهمترین چیز از یادم میرفت..بهت گفته بودم خوابم تعبیر شد..؟من همون قنطورس بودم..اتفاقی فهمیدم که می تونم برم یه باشگاه سوارکاری و پیش دوست داشتنی ترین موجودات دنیا وقتم رو بگذرونم..و این تعبیر خواب من بود..پس از چند سال فِراق..داشتم از فرط شادی سکته می کردم وقتی فهمیدم..گذاشتم واسه بعد امتحانا..خدایا..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..

 

 

199 کیلو بایت بودن این عکس هم حتی یک نشونه ست..باور کن،عزیزِ دِل..


 
حصار تنهایی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

دیشب شب عجیبی بود..یه خواب عجیب دیدم..پس از مدت ها خرابی..پس از مدت ها بیماری..یه خواب دیدم که یه کم حالمو جا اورد..تو خونه بودم..یه سری آدم غریبه ی ترسناک می دیدم تو خونه..مامان بابامو صدا کردم و به کمک اونا بیرون کردیم اون غریبه های وحشتناک رو..به دم در که رسیدیم دیدیم شیشه رو شکسته بودند و اومده بودند داخل(تو خواب بخش زیادی از در خروج خونه شیشه ای بود)،وقتی بیرونشون کردم و تو کوچه رو نگاه کردم یه مشت گراز دیدم توی کوچه و تنم از ترس لرزید..چون متنفرم از این حیوون..با کلی ترس در رو زود بستم و برگشتم تو خونه..توی حیاط بودم،انگار حیاطمون به یه تپه ی سبز که پشتش معلوم نبود منتهی می شد..یه هو از بالای تپه دو تا اسب خوشگل دیدم که دویدند به سمتم..می دونستم خوابم..داشتم از خوشحالی می مردم تو خواب وقتی اون صحنه رو دیدم..خدا خدا می کردم خوابم الان تموم نشه و بیدار نشم..سوار اسب ها نشدم،کنارم وایستادن و دست انداختم دور گردنشون و شروع کردند به دویدن..رفتن تا انتهای تپه بالا..بالا و بالاتر..و بعد با تمام سرعت برگشتند پایین..توی دلم از ترس خالی شده بود که با اسب ها با هم پرتاب شدیم پایین و رسیدیم به زمین و دیگه ندیدمشون..و بعد از اون کلی اتفاق دیگه افتاد..دایی محمد خدابیامرز دوست داشتنی و گل رو تو خواب دیدم..بوسیدمش انگار..اتفاقات دیگه ای افتاد..بعد از اون یه خانمی رو دیدم که مو نمیزد با مادر..اما قدش بلند تر بود..با وجود اینکه سنش کم نبود اما نشونی از پیری درش نمی دیدی..خود مادر بود اما باور نمی کردم مادر اینقدر سرحال شده باشه..تو خواب میدونستم مادر از دنیا رفته..رفتم جلو و صداش کردم..برگشت..بهش گفتم که چقدر شبیه مادربزرگ مرحوم منه..گفتم چقدر مادربزرگم رو دوست داشتم و چقدر دلتنگشم..حتی عکس های یادگاری رو نشونش دادم..فقط نگاه می کرد و می خندید..یه دل سیر باهاش حرف زدم..و گفتم و گفتم..از تموم خاطراتم با مادر..خسته نمی شد از شنیدن و همین باعث تعجبم شده بود..نمی تونستم باور کنم مادره چون مادر تو این دنیا نبود و اون خانم هم خیلی خیلی جوون تر از مادر به نظر می رسید..با قد بلند و صورتی بدونی چین و چروک..در حالی که جذبه ی چهره ش نشون می داد جوون هم نیست..و کلی اتفاق دیگه افتاد و تموم شد این خواب..راستش بعد از نماز صبح دیدم این خواب رو..و مدت ها بود برای نماز صبح از خواب بیدار نشده بودم..عجیب بود..خیلی عجیب بود..خیلی..

راجع به بیماری اختلال دو قطبی می خوندم دیشب.بیشتر نشونه ها رو داشتم،احساس کردم دچارم به این مشکل.گاهی از شدت اندوه رو به مرگم هر لحظه و گاهی از شدت شادی به مرز جنون میرسم..نمی دونم کی بتونم برم پیش دکتر..دوست ندارم کلی قرص اعصاب بخورم،دوست ندارم..اما فک نمی کنم بشه با این بیماری کنار اومد..لعنتی ترمز زندگی رو میکشه..و این مشکلیه که همیشه در طول زندگی باهاش دست و پنجه نرم می کردم..شاید یه روزی رفتم دکتر..شاید..

دنیا نشئه ای بیش نیست،نشئه ای که اینقدر مست میشیم که حتی فراموش می کنیم صد سال دیگه هیچ کدوم از ما،دقیقن هیچ کودوم از ما،روی خاک نخواهیم بود..و با این وجود فکری نمی کنیم به حال اون طرف و دائم به در و دیوار می زنیم تا زندگی دنیوی رو بهبود بدیم..نمی فهمیم که چقدر میشه زندگی رو ساده گرفت..کدورت ها رو چه راحت میشه دور ریخت..و چقدر میشه بی وقفه خوب بود و خوب زندگی کرد..برای خودم دارم میزنم این حرف ها رو،چون این روزها خیلی مستم..و خیلی فراموش کردم چه زود دیر میشه..یه سر به سایت کلوب و یوزرم زدم..دیدم از سن کلوبیم داره به ده سال میرسه و من هنوز اندر خم یه کوچم..همین چند لحظه پیش بود انگار که در سال 83 عضو کلوب شدم..و چقدر زود گذشت..خدایا چقدر زود می گذره..و چقدر غافلیم ما آدم ها..چقدر فراموشکاریم..خدایا به فریاد برس..یادمون بنداز که رفتنی هستیم..یادمون بنداز که چقدر نیازمند توشه جمع کردنیم..آی خدا..کمک کن..دست و پامون گره خورده به مشکلات دنیوی..و این جایی نمیذاره برای فک کردن به آینده ی عجیب و جدید و همیشه گی ای که ممکنه همین فردا سر برسه..به داد برس خدا جون..باید به خودم بیام..کی ام من..؟کجا من..؟به کجا میرم..؟به داد برس خدای خوب..نگذار چند صباح زندگی اینطور تلف بشه..خدایا..ممنونم ازت..به خاطر همه چیز..به خاطر مادری که هر موقه گیر می کنم خوب یادم میندازه گیرم کجاست اما گوشم کر شده..به داد برس خدا جون..

سالروز به دنیا پا گذاشتنم هم گذشت و من هنوز دارم پرپر می زنم در جست و جوی تولدم..خداوندا..من کی متولد میشم..؟بی قرارم..امون بریده م..کمک کن از این باتلاق بیام بیرون..کمک کن راهو پیدا کنم...کمک کن خداجون..کمک کن که بی تو هیچم..کمک کن..به فریادم برس..مثه اون روز که تو کوه گیر افتاده بودم..حالا تو کوه سرنوشت گیر کردم..به فریادم برس خداجون..خیلی خسته م..خیلی بی جونم..به دادم برس آ خدا..به دادم برس..


 
خدا را بارها شکر . .
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دلبرآمدگان
 
من همی آن دانم و ستار ِ من ..
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

 

می دونی لطفٍ داشتن خدا چیه؟اینکه خودتو بکشی،از برج میلاد هم خودتو حلق آویز کنی،هر چی متفکر تو دنیاست رو دور هم جمع کنی،هر کاری که بکنی نمی تونی بفهمی که چقدر مهربونه..چقدر دوست داشتنیه..چقدر خوبه..چقدر بزرگه..چقدر صفات خوب داره..چه حد صفات خوب داره..لطفش به اینه..

 گر سرِ هـر موی من گردد زبان

 شکر  هــای تو نیاید  در  بیـان

 ..

یعنی من جونم در میره واسه این عکسه(عینهو هم الـــان)واسه این عکسه..میمیر.ر.ر.ر.ر.ر.ر.رمــــــــــــــ میبینمش..........جونم به این اثرِ مَشتِ هنری..یاد حامد افتادم..مـَشــــــــــتـــــــــــــ..:دی


 
من کامپیوتر ندارم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

لپ تاپ رو که یک سال و نیم پیش بُردن(کسایی که بهش بیشتر نیاز داشتن)پی سی هم که 3 4 ماه پیش ترکید بعد از ده یازده سال کار مستمر(البته بین راه چندین بار کارش به دوا و درمون کشیده شد،اما باز کم نیاورد تا این دم آخری).این دو سه چهار ماهی که بودم هم با لپ تاپ امیر بود که بودم..و گر نه از خودم چیزی نداشتم که باهاش بیام اینترنت.هر چقدر صبر کردم دیدم امیر نم پس نمیده اسم لپ تاپشم نمیاره این بشر..خودم دیگه به مرور زمان از رو رفتم..به زور و بدبختی راضیش کردم که لپ تاپو بهش بدم.خلاصه که فردا می خوام فایل هامو بریزم رو فلشی چیزی و لپ تاپ رو پس از مدت ها به صاحب اصلیش برگردونم.پُر واضحه که همین مسئله باعث می شه مدتی نتونم آپ کنم..

 خداحافظــ.


 
خداحافظــ پاییـزِ تن طلایی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بعضی وقت ها اینقدرررر دلم می گیرد که حس می کنم حتی دوای مرگ هم نمی تواند درمان آن باشد..اون وقت هاست که حس می کنم از تهه دل حال فردی که مستاصل مانده است را..می مانم..که چه چیزی بخواهم..پرده را کنار می زنم شاید بتوانم حال بدم را به گردن آسمان گرفته ی پاییزی بیندازم اما آفتاب را می بینم که کنج آسمان خودنمایی می کند..می مانم..که این بار از چه چیزی بهانه بگیرم..

صبح بعد از نماز می خواستم بزنم بیرون برای دویدن..اشتباه کردم که به زور دل بی قرارم را خواباندم..شاید همین شد که بهانه گیر شده سرِ ظهری..سر می زنم به پست های غریب قدیمی..بر حسب عادت بازخوانی شان می کنم و حال و هوای روزهای مکتوب کردنشان را لمس می کنم،دو دستی..زیر تمام پست ها شاهکار آپلود سرور هایی را می بینم که روزی فعال بودند،اما امروز نه..یاد عکس هایی می افتم که دوستشان داشتم،و حس می کردم حس قشنگ تری به پست هایم می دهند اما حالا حتی نامی هم ازشان در وبلاگم به جا نمانده..!به خودم بد و بیراه می گویم که چرا نباید از فضای پهناور وب صد مگابایتش مال من باشد..بعد خودم را آرام می کنم و به یاد می آورم که فقط برای خودم می نویسم و دل خودم..نه برای بیننده و خواننده ای..بعد باز جواب می دهم به خودم که خوب اگر پست ها دچار عکس بودند دل خودم هم بیشتر ذوق می کرد..یه هو حس می کنم دلم خسته تر از آنی است که حوصله ی این بگو مگو ها را داشته باشد..ناگهان صدای زنگ گوشی هم خوان با نوای وبلاگ می پیچد در فضای سبز اتاقم..همچون نسیم خنکی می وزد بر بلندای قله ی تنهایی..دوستی است،دوستی که فضای تنهایی را برای چند دقیقه غبارآلود می کند..غباری که نفسم را کمی باز می کند..

اگر خدا بخواهد و اشتباه نکرده باشم فردا هم از آن روزهایی خواهد بود که دوستش خواهم داشت،چون می دانم کمک می کند از پریشانی در بیایم.صبح که انشاا... بهشت زهرا..برای بعد از ظهر هم سید دعوتنامه ی فوتبال فرستاده است.بچه که بودم از هر چیز ترسیمی داشتم در ذهنم،حتی از آدم ها..از جمعه ها ترسیم یک دیوار بلند سبز رنگ داشتم..از آن دیوار های محکمی که راحت می توان بهشان تکیه داد و در پناهش دمی استراحت کرد،فارغ از شر و شور دنیا..بزرگتر که شدم حس کردم دیوار خیالم فرو ریخته است..اما مدتی ست حس می کنم نه..هنوز هم..می توان..گاهی..به کسی..با خیال راحت..تکیه داد..شاید فردا...

آخ که پاییز دارد می رود.باز می آید،می دانم..می دانم پاییز هست همیشه اما منم که باری پاییز های همیشه گی را شاید زیر درختی برگ ریز آرمیده باشم..برای همین هم دلم تنگ می شود خوب..که شاید پاییز نارنجی را بار دیگر نبینم..وسط باد و بورانش غرق نشوم و مثل برگی نارنجی که می افتد بیفتم جدا از فصلی که در آن زاده شدم..آخ که چقدر دلم تنگ پاییزی است که گذشت و نفهمیدم کی گذشت..آخ که چه دل تنگ پاییز سال بعدم..چندان دل خوشی ندارم از یلدا..مژده ی زمستان و بهار و تابستان می دهد..نوای تمام شدن پاییزش تا صبح گوش فلک را کر می کند..

روز آخر پاییز و من و جایی که دوست دارم در آن باشم..چه خوب..بگذار بیهوده امیدوار باشم،حتی اگر تمام پل های امیدواری خراب شده باشند..


 
خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .

 



 
یه وقت هایی...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: خدا

یه وقت هایی باید رفت،

یه وقت هایی اومد...

یه وقت هایی باید موند،

یه وقت هایی عبور کرد...

یه وقت هایی باید نشست،

یه وقت هایی پا شد...

یه وقت هایی باید حرف زد،

یه وقت هایی میون مولکول های اکسیژن سکوت رو رج زد...

یه وقت هایی انجام دادن یه کاری بهترین کار ممکنه،

یه وقت های گناهی در حد قتل عمد...

زندگی انعطاف پذیره،می دونی،می تونی هر جوری دلت خواست شکلش بدی،فقط تنها چیزی که نباید هیچ وقت فراموشش کنی و از دستش بدی چون انعطاف پذیری در موردش صدق نمی کنه وجود خداست،خدا رو هیچ وقت فراموش نباید کرد،روزی که خدا رو فراموش کنی،خودت فراموش می شی.

خدایا،کمکم کن هیچ وقت فراموشت نکنم،کمکم کن تا با یاد تو زندگی کنم،ای از رگ گردن به من نزدیک تر...کمکم کن صمٌ بکمٌ نشم...با تو پادشاه عالمم خدای من...کمکم کن...


 
بیــــ مثــالــــــــ
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان
 
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست،
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،حافظ

گر نیستت رضایی،حکم قضا بگردان . . .

پ.ن1:همیشه به صراحت نصیحتم کردی...با قاطع ترین جملات ممکن حالمو جا اوردی و زیر و روم کردی...اما با این وجود صراحت بیانت رو همیشه دوست داشتم حتی اگه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...شاید چون خودم صریحم،شاید چون حرف صریح رو هر چقدر هم تلخ باشه راحت تر از با کنایه حرف زدن می تونم هضم کنم(گر چه خودم گاهی وقتا به جای صریح حرف زدن از کنایه استفاده می کنم...)،این بار هم با صراحتت تا اعماق وجودمو سوزوندی،اما بازم همین صراحت لهجه ت رو عشقه،که آدمو حالی به حالی می کنه و به خودش می آره!پس منی که قدرت تغییر دادن قضا رو ندارم،منی که ضعیف و ناتوانم،می رم به سراغ آفریده ی قضا،که مهربان ترین مهربانان هم هست...الها،من که با این دستان ضعیف و بی بنیه کاری از پیش نتوانم بردن،تو با دستان قدرتمندت حکم قضا بگردان...آمین...


 
رستگـــاری
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بوی خاک...صدای نم نم بارون...بوی شیرینی...چشیدن طعم نسیمی که از میون کلی قطره ی بارون گذر کرده و حالا به سنگلاخ پوست تو رسیده و داره اشک هایی که حالا با قطره های بارون ترکیب شده رو جا به جا می کنه و اونا رو از چاله ای به چاله ی دیگه می ندازه...صبر کن...فقط این ها نیست،کلی چیز دیگه هم هست،چیز هایی که شاید نشه حرفشون زد...یه بویی داره میاد...بویی که چند سالی هست که استشمامش نکردم...یادم رفته بوی چیه اما می دونم خیلی آشناست...بوی لحظه های خوردن زنگ آخر کلاس اول دبستان تو روزای پنج شنبه و گام هایی که بی امان عقب و جلو می شن تا به خونه برسروننت تا تو آغوش گرم مامان لذت ببری از باقیمونده ی روزی که فرداش از درس خبری نیست و کلی برنامه کودک انتظارت رو می کشه...نه،نه!جتی از بوی اون هم مشام نواز تره...شاید بوی خدایی که در این نزدیکیست...نفس می کشی و غبار روح می شویی...حس رستگاری پیدا می کنی از شاوشنگ درونت...گویی این بار نقش اول تو بوده ای...

 

 

پ.ن: شاید همین را هم نباید می نوشتم،شاید همین اشارات را نیز نباید به کار می بردم،اما چه کنم...شاید در آینده نیاز شود به آن...شاید نیاز شود به تلنگری که از خوابی که آینده در آن فرو می بردم بیدارم سازد...عزیزی زیبا می گفت،گاهی برخی حرف ها برای نگفتن ساخته شده اند...چه زیبا می گفت...راستی،عابر!اگر روزی،لحظه ای،باری نزدیک شدی،دور نشو به ساده گی...کسی در میان خاک و خل منتظرت نیست...آویزه ی گوش کن...


 
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق . . .
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

پس چرا هر روز می میرم؟چرا هر دم در حال جان سپردنم؟شاید چون دلم از عشق تو هیچ وقت زنده نشد...تا حرف عشق تو شد نمی از باران عشقت به تن خسته ام خورد و روح تازه در وجودم دمیده شد اما شراب طهور و گوارای عشقت هیچ گاه راهی به گلوی خشکیده ام پیدا نکرد...لحظه های راز و نیاز با تو تنها ادعا بود که یار و یاور همیشگیم شد و همین ادعا مهری شد بر باطل کردن نسخه ی عاشقی...خدایا،تو تنها کسم هستی که هر چه داشتم و دارم و خواهم داشت از توست...نمی خواهم با تمام متعلقات دنیا در یک سو باشم و تو در سوی دیگرم باشی...می خواهم با تو باشم و از تمام ما سویات ببرم...خدایا،راهی به سویم باز کن که به سوی تو منتهی شود،گم کرده راهــم...پلی بزن برایم به آسمان،که غل و زنجیر زمین به پایم آویخته شده ست...پر و بالی بده تا به هوای سر کویت از آشیانه برخیزم...خدای بزرگ و مهربان من...خودت دست علیــــــــــ رو بگیر در این روز ها...خیلی تنهاست تو کره ی خاکی ها...خودت بهتر از هر کی می دونی چقدررر...خودت دستش رو بگیر...شاید به لطف بیکران دستان آسمانی تو پر و بالی در آورد و از خاک به افلاک رسید...

خدای من...معبودم...اول و آخر عشقم...خسته م از زندگی کردن،این پایین...هر جوری که خودت صلاح می دونی،هر جوری که خودت بیشتر می پسندی یه راهی برام باز کن به سمت افق...خدایا...بگیر دست های این خسته دل ناتوان جسم رو...به آبروی علی قسمت می دم،دستام و بگیر و رها نکن...

 

پ.ن:شاید اینجا نباید مکتوب می شد عرایض ناکامی ها به معبود...اما این قدر خسته ست ذهن این ناتوان این روز ها که توان تشخیص را نیز از دست داده ست...به بزرگی خودت بگذر عابر بن بست خاطرات،ساکن این سیلوی زخمی را...


 
روز چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،روزها

هر بار که میام اینترنت،به خصوص دفعاتی کع با تاخیر چندین ساعته یا یک روزه میام،امیدوارم که ازت آف ببینم تو مسنجرم،یه هو ببینم چراغت روشنه و صحبت کنم و ببینم دلتنگم شدی و اومدی ببینی زنده م یا مرده،یه کامنت ببینم که از طرف تو رها شده،پستی ببینم تو وبلاگت که از طرف تو درج شده،اما نه...انگاری راستی راستی هیچ کودوم اینا تا یک ماه دیگه رنگ واقعیت به خودش نمی گیره...

دو روز بود که نبودم؛کرج بودم با خونواده،و به اینترنت هم دسترسی چندانی نداشتم.پسرخاله م لپ تاپش رو دائم می برد سر کار با خودش و وقتی هم که تو خونه بود مگه می شد جلوش نوشت...؟صبح تا شب تو فکر تو بودم،و شاید شب تا صبح هم...دلتنگ می شدم،فکر می کردم،غصه می خوردم و درهمیجاتی تو گوشی می نوشتم...نغمه دوری تو آخر من رو می کشه...کلی حرف آماده کرده بودم بزنم،چه راجع به تو و چه راجع به اتفاقات پیچیده ای که این دو روز افتاد،اما انگاری وقتی میام و شروع می کنم به نوشتن از دلتنگی هام همه حرفایی که قرار بوده باهات بزنم رو یادم می ره...میون کتاب های آرش پَـــر رو دیدم؛کتاب شگفت انگیزی که دو 3 باری خوندمش تا حالا و هر بار دیوونه م کرده،اما شاید هیچ باری به اندازه ی این بار دیوونه نشده بودم.چندین فصلش رو به صورت کلی تند خونی کردم اما انگار بیشتر از همیشه تاثیر پذیرفتم،آرش خواب بود و من اشک می ریختم...حس کردم که چقدررر شبیهه داستان خودمونه این پَر.دو نفر انگاری واقعن بی تقصیرند،دو نفر واقعن عاشق همه ن،اما انگاری نمیشه،هر دو می خوان،از آدم های دنیا کسی سنگ جلوی پاشون نمی گذاره،روزگار هم انگار دیگه به خودشون سپرده که چطور سرنوشت رو چطور پیش ببرن اما انگار نمی شه،انگار دیگه مال هم نمی تونن باشن با وجود اینکه هر دو عاشق هم هستن و حاضرن به خاطر هم از جونشون هم بگذرن...رمان عشقی ندیده بودم که پایانش اینقدررر تلخ یچ کس مقصر تموم بشه،جوری که هیچ کس مقصر نباشه،و شاید به سختی بشه به دست تقدیر نسبتش داد جدایی این لیلی و مجنون رو...تو خلوتم خوندم سطور فصول آخر رو و اشک ریختم...

روزای سختی داره بم می گذره،خیلی سخت،خیلیی سخت،خییلییییییی سخخخختتتت........پس کی تموم می شه این 40 روز نغمه؟؟؟؟؟چرا تصمیم گرفتی این 40 روز نیای آخه؟یعمی تو به یادم هستی؟یعنی از سر دلسوزی و نگرانی به یادم هستی یا ... ؟دارم نـــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــود می شم........ای کاش هر چه زودتر بگذره این روزای سخت.......آخه چرا نگذاشتی این 4 مــــــــاه آب خوش از گلوم پایین بره نغمه جان؟تو که می دونی بعد از این 4 ماه ممکنه اتفاقات مهیب تری در پیش باشه،چراااااااااااااا نذاشتی این 4 مــــــــــاه راحت تر از این پیش بره.....؟؟؟

تو مسجد نشسته بودم،دوس داشتم بعد از نماز قرآن بخونم تا مرهمی به به دل زخمیم،اما گفتم شاید مامان و خاله منتظرم باشن...کسی که کنارم نشسته بود قرآنی برداشت و باز کرد و شروع به خوندن کرد،دلم نیومد نگاه نکنم...آل عمران اومده بود،آیه ی 101،تو همون مرور کوتاه اولین آیه از صفحه ای که اون بنده خدا باز کرده انگاری خدا باز آبی ریخت به آتیش شعله ور شده ی دلم...آیه این بود:

وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

و چگونه شما کفر مى ورزید، در حالى که آیات خدا بر شما تلاوت مى شود و رسول او در میان شماست و هر کس به (دین وکتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.

 


خدایــــــــــا...چقدررر دلم می خواست جمعه برم بهشت زهرا،اما داستان کرج پیش اومد و قسمت نشد...هفته ی دیگه 5شنبه سال مادره،می خوام برم بالای سر آرامگاهش و زارررر بزنم...به خصوص که این هفته یی که تموم شد هم خونه ی عمه بودم و کلی حرف از روزهای با مــادر بودن زدیم...خدایا،یه رحمی کن به دل تنگم و نغمه رو ازم نگیر،رحمی کن و به جاده ی خوشبختیمون بنداز...خدایا،تنهام،تنهای تنها،هیشکی بام نیس...دستمو بگیر...ببین دارم میلرزم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...


 
ألا به ذکر الله تطتمئن القلوب . . .
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

دیروزم بهتر از پریروزم نبود اما به لطف خدا امروزم خیلی بهتر از دیروزم بود.امروز باز هم با رضا رفتیم مشاوره واسه ارشد،پیش آقای خ.کلی حرف درست جسابی شنیدم ولی به خاطر همه ی اون حرف ها نبود حتی که گفتم امروز بهتر از دیروز بود؛به خاطر این بود که به علمم اضافه شد،فهمیدم تمام تلاش مذبوحانه ی من برای رد گزینه ی ادامه ی تحصیل فقط و فقط به خاطر راحت طلبی بوده و بس.حرف هاش سراسر انرژی بود،تصمیم گرفتم اگه عمری باقی بود به درسم ادامه بدم و اگه عمری باقی بود و خدا خواست پله های موفقیت رو دو تا یکی طی کنم.

 

 

ساعت 8 شب که شد دل تو دلم نبود...با رضا داشتیم تز نصیر بر می گشتیم.بابا پیام داده بود که زودتر بیام و ببرمش درمونگاه تا امپولشو بزنه،با رضا رسیدیم دم خونه،از رضا خواستم بابا رو با ماشین خودش ببریم تا خودم نخوام دوباره برم بالا و مدارک رو بردارم و ماشین در بیارم رضا هم قبول کرد.من بیرون بودم،ساعت 8 و اندی بود و احتمالن الان مامان داشت توی خونه کاری که هزار بار در مورد درست انجام دادنش باهاش صحبت کرده بودم رو انجام می داد.دل توی دلم نبود...بابا توی درمونگاه بود و من و رضا توی ماشین.چه لحظه هایی عجیب و غریبی بود،رضا که الا به ذکر الله رو خوند یه کم به خودم اومدم و یادم افتاد که اراده ای چیره بر اراده ی قدرت برتر عالم نیست...همین شد که به خودم اومدم و فهمیدم توان تغییر دادن چیزی رو ندارم،همین طور که تا الان نداشتم.پس بهتره به خودم مسلط باشم و فقط از اراده ی عالم صلاح و خیر کارم رو بخوام.بالاخره رسیدم خونه و مامان مو به مو تعریف کرد.فک می کردم امشب می فهمم که بالاخره تونستم یه قدم دیگه به جلو بردارم یا نه اما انگاری قسمت نبود.یه کمکی گیج شدم،نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته،تنها منبع آرامشم خداست و کتاب آسمانیش،قرآن...خدایا،هیچی نمی دونم،هیچی؛اما آرومم از اینکه می دونم تویی که تصمیم گیرنده یی نه هیچ کس دیگه...

اُفَوضُ اَمری اِلی الله،اِنَ الله بَصیرٌ بِالعِباد

 



 
دو گیلاس،عشق
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

این عکس رو امروز واسه ی بار دوم تو چند روز اخیر دیدم.بار اول به دیوار یه جایی(شاید مغازه ای در انقلاب) و الان هم تو بیشه .جالب اینکه وقتی واسه اول دیدمش اینقدر توجه اَم رو جلب کرد که الان تا نگاهم بهش افتاد متوجه شدم که همونه.نمی دونم من این روز ها بیش حد دنبال نشانه اَم یا نشانه ها بیش از پیش تعقیبم می کنند،واقعن کدام یک...؟

 

انگار هنوز که هنوزه به قدرت و معجزه ی زیارت عاشورا و تاثیرش در مداومت چهل روزه ورزیدن بر آن پی نبرده اَم...!خوبه همه ی زندگیم رو اول از خدا و دوم از همین چله خوانی ها دارم و اینقدر کافرم،اگه اینطور نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد!دیروز یا پریروز یا روزی دیگر از روزهای خدا بود که داشتم می خوندم و یه لحظه این فکر شیطانی از ذهنم عبور کرد: تو که خوب می دونی همه چی تموم شده،واسه چی داری ادامه میدی...؟به لطف خدا از خوندن دست نکشیدم اما الان دارم می گم چرا اصلن باید همچین فکری از ذهن من حتی عبور کنه در حالی که می دونم خدا در آخرین لحظه ها ورق رو می تونه برگردونه،گاهی به سمتی که نمی خواهی و گاهی بالعکس.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به اون فکر مسخره پا ندادم برای جا باز کردن،از خدا می خوام این فکر و افکاری نظیر اون هیچ وقت راهی به ذهنم نداشته باشند،بهتر بگم،از خدا می خوام نا اُمیدی رو ازم فاکتور بگیره،واسه همیشه.خودم که همچین توانی در روح ضعیفم نمی بینم،مگر خدا جانی تازه در کالبد این روح خسته بدمد...راه سخت است مگر یار شود لطف خدا...خدایا،به قول یکی از بنده هات: فــقــطـ ـتو . . .

موجود ضعیف و نحیفی چون خودم رو مالِ رهرویی این راه بزرگ نمی دیدم،چرا جملات قصار...؟مالِ این حرفا نبودم...خدا پامو به این راه باز کرد اما دل ندادم.فرصت داد...شلنگ تخته انداختم.راه باز کرد...زیر آبی رفتم...هر کاری کرد تا به راهم بیندازد وقیحانه پا پس کشیدم،باز هم مهر و عطوفت بی حسابش شامل حالم شد،این بار کت بسته به مقصودم رساند تا در میانه ی راه باز پا به فرار نگذارم!خدای بزرگ من...خودت تا اینجا من رو اُوردی،فقط خودت...اینقدر مهربونی که اجازه ی صرف نظر کردن از لطفت رو هم حتی ازم گرفتی...چطور می تونم سپاسگذار تو باشم منِ نادون...؟!اگه تو نبودی آدمی نبودم که دل داشته باشم پا تو این مسیر دشوار بگذارم...ایمان دارم که مقصد من رو خودت تعیین می کنی،بی توجه به اینکه مسافت مقصدم چقدر باشد،در کهکشان های دور یا همین حوالی.ایمان دارم که لطفت شامل حالم است،پس نقشه ی گنجی که خودت داده ای را در اختیار خودت می گذارم تا هر آنچه می دانی با آن کنی،خواه رهنمایم شوی،خواه گنج را محفوظ از دستم داری...زندگی اَم در ید طولای توست...با قدرت به جلو گام بر می دارم،بی مهابا از راه تاریک پیش رو؛تا دستانم در دستان توست،از طوفان زندگی هراسی ندارم،دستان کوچکم را در دستان بزرگت پناه ده و رهایم نکن...

آمین


 
غروب رفتن
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

نیمه شبه،و من دارم هفتمین پستم طی شبانه روز گذشته رو برای انتشار آماده می کنم.هفت پست در یک شبانه روز!و جالب اینکه هفتمیش دقیقن در ساعتی در حال انتشار باشه که اولیش در 24 ساعت قبل در حال انتشار بوده!این می تونه یه نشونه باشه...؟

حرف دارم،زیاااد،ولی حرف هایی واسه نگفتن...نه اینکه نخوام بزنم،نه...بعضی وقتا ذهنت لبریز از کلمه ست و داره سر ریز می شه،اما هر کاری می کنی نمی تونی جاری کنی حروف رو به کیبورد...چرا...؟

 

خدایا...

همه ی گناه کاران رو تو این شب ببخش،من رو هم که قطره ی بزرگی هستم از دریای اونا به لطف خودت شامل مرحمت کن...

 

خدایا...

سپاسگذار تو هستم به خاطر تمام داده ها و نداده هایت و اخص آن ها،نعمت سلامتی.الها...تو خود فعل حکمت صرف و نحو نموده ای و حکیم الحکمایی...نعمت سلامتی را از بندگان نگیر و به بیمارانی که از آن محروم هستند برگردان...

 

خدایا...

به حق تمام نیکان و بزرگانت که آبرویی نزد تو دارند و مثل علیرضا دستانشان خالی نیست دستانی را که دعا می کنند خالی رد نکن...

 

پ.ن:خیلی سخته که عزیزی رو روی تخت بیمارستان ببینی،در حالی که حرف های نا اُمید کننده می شنوی از دکتر ها و هر چه می گردی نشانه های سلامتی رو دور و بر کسی که دوستش داری نمی بینی...خیلی سخته...این سختی رو واسه اولین بار تو عمرم وقتی تجربه کردم که مادربزرگ خدابیامرزم(روحش شــاد)روی تخت بیمارستان بود...اما چه میشه کرد؟باید راضی بود به خواست خدا و فقط دست های دعا رو به سمت آسمون دراز کرد...


 
الهی و ربی،الیک اَشکو...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،متن ادبی ،دلبرآمدگان

خدایا،دل شکسته ام را مرهمی،آتشی که بر قلبم نشسته را بارانی و روح خسته ام را توانی دوباره عنایت فرما...نمی خواهم مانند دیگران شوم،می خواهم یکی باشم نه مثل همه،بسوزم اما نسوزانم،برنجم اما نرجانم،فراموش شوم اما فراموش نکنم،طرد شوم اما بی تفاوت نباشم،متروک شوم اما ترک نکنم،بشکنندم اما نشکنم...نیرویی الهی ام ده،که در عین حال دریاوار همه ی آشفتگی هایم را در آن غرق سازم...

خدایا،خسته ام از شکایت به درگاه بندگانت...درمانده ام از به در بسته کوبانده شدن...زبان بریده را به کام می گیرم و به سوی تو شکایت دل می آورم همانا تو برآورده کننده ی شکایت بندگانی...خدایا،سپاس از تو دارم که بر در بسته ی آدمیانم کوباندی تا به تو نزدیک تر شوم،تا امید از خلق بِبُرم و به خالق بندم...تا کوچکان را فراموش کنم و به بزرگی که از رگ گردن به من نزدیک تر است نزدیک تر شوم...


 
آنلی گاد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

به کسی جز خدا تکیه نکن...هر دیواری بالاخره خراب میشه...

بهزاد مشغول تعمیر کامپیوتر بهنام(داداشش)بود و بهنام هم پایین پای کامپیوتر بهزاد...ملودی هم چپ و راست زنگ می زد و ازش می خواست بره بیرون باهاش...خسته شدم،حس دیوونه شدن بم دست داد یه لحظه و سریع زدم بیرون و اومدم خونه ی خودمون.چقدر حساس و شکننده ام این روزا...چقدر بی هدفم...زندگیم رو بیشتر از هر وقت دیگه ای برباد رفته می بینم،منی که قابلیت اینو داشتم که یه آچار فرانسه بشم و حالا هیچ کاره ام،یه نابود شده ی به تمام معنی...می تونی درک کنی تو این شرایط چه جسی به آدم دست می ده؟دلم روزی دو پاکت مالبرو می خواد...

 


 
تعویض حال
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خدا

حالم عوض شد!به همین سادگی!شایدم به همین خوشمزه گی...

قبل از اینکه پست قبلی رو بزنم حالی داشتم سرشار از شهوت،چرا دروغ بگم؟بذار همه بدونن،به قول سینا حجازی به دست چپ لاغرش...یه پست جدید،آدم های جدیدی که می خونن و شهوت مسخره و کودکانه ی دیده شدن.ولی بعد از اون پست به حال یک ساعت قبلم خندیدم،خندیدم،خندیدمو خندیدمو خندیدم!شهوت دیده شدن!می تونه به عنوان جوک سال انتخاب بشه!نه؟!!!!!!!!

خدایا!تا حالا بهت گفته بودم تو یه معجزه ای؟خیلی از وقت ها از تنهایی به تو رسیدم،و بعد از به تو رسیدن هر چیزی رو توی اتاق در بسته م دیدم،ماشین موزرم،سشوارم،وسایل پراکنده روی تخت و دراور،همه ی لباس های آشفته ی گاه و بیگاه "ولو" اَم،ولی تنهایی رو دیگه ندیدم!تو کی هستی که از تنهایی به تو میرسم و از به تو رسیدن به همه چیز جز تنهایی؟

بن بست خاطراتمو نابود کردی!باورم نمیشه روزی راجع به زهرا و پرسه های بیهوده مون می نوشتم!همین طور که فردا که از زهرا و شبه عاشقانه هایم خواهم نوشت باور نخواهم کرد نیمه شبی آفتابی از تو نوشتم...من چه موجودی هستم؟خدایا یا ظرفیتی به این مُخ عطا فرما،یا این مخ را هم چون بن بست خاطرات بترکان!

میرم به یه خواب چند ساعته با اندکی چاشنی سردرد (که احتمالن حاصل از چند نخ بهمن کوچولوییه که دود کردم).شاید جواب تمام این سوال ها رو خواب دیدم،شاید.


 
جونم به این زندگی(انبار مهمات)
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،خدا

به به به . . .

چه روزای قشنگی داره می گذره،امروز فول ام از انرژی.الان فیسبوکمو بستم تا با خیال راحت به کار مورد علاقه م مشغول شم،نوشتن،واسه دیوار،واسه دل خودم.تنها نشستی ساعت 0 و اندی،سیگار به دست،می نویسی و می نویسی و می نویسی.وسوسه انگیزه،نه؟

تنهایی رو خیلی دوس دارم،به قول محسن چاوشی "با تنهایی،که بهترین رفیقه".کلی حرف دارم واسه گفتن و یه کیبورد داغون،حیف که این دو تا یه کم به هم نمی خورن،و گر نه می ترکوندم امشب وبلاگمو،سعی می کنم اگه کار به ترکوندن هم نکشید چند تا طرقه ای حد اقل  د ر  کنم.

امروز روز خوبی بود،همه ی روزای خدا خوبه،امروز جزو روزایی بود که تونستم لمس کنم خوب بودنشو.امروز کیا امتحان داشت،امتحان رانندگی،واسه گرفتن گواهینامه.بعد از کلی داستان واسش جور شده بود که گواهینامه شو بگیره،داستان ها رو نمیگم چون فک کنم راضی نیس،همینقد بگم که بدجوری دست خدا وسط کار بود که اوکی شد.خودش باورش نمی شد دفه اول بگیره،منم،وقتی ساعت 13 بم زنگ زد و گفت قبول شدم فهمیدم که 13 هم مقدسه(گر چه از اول هم شکی در این نداشتم).خیلی خوشحال شدم خیلیییییییییی،تو دلم قند آب شد.یادم افتاد که آخرین بار که طعم این خوشحالی رو چشیده بودم وقتی بود که رضا بم زنگ زده بود تا رتبه ی کنکورمو بپرسه،گفتم:اومده؟ندیدم هنوز!گفت بدو شماره مماره تو بده تا ببینم،دید و گفت : ". . ." و از شدت خوشحالی چنان پریدم هوا که دیوار صوتی شکست...مبارکت باشه کیا،خیلی خوشحالم که تونستی گواهینامه ی موتور و ماشینتو بگیری،ایشالا استارتی بشه برای موفقیت های بعدی.

اداره بن داده بود واسه رفاه،حالا کاری ندارم که طی یک سوتی مفتضحانه چند روز قبلش مامان بابامو اسیر کردمو چشم بسته بردم به شهروندی که خیال می کردم رفاهه،و بعد از کلی جنس انتخاب کردن موقه خروج فهمیدیم شهرونده و کلی از جنسا رو پس دادیم،غافل از اینکه شهروند و رفاه دو دنیای جدا گانه اند.آره،کاری ندارم به این حرفا،مامانو بردم رفاه دوم،چشممو شصت بار چرخوندم بر واژه ی افسانه ای رفــاه تا مطمئن شدم این بار راهو درست اومدم.خوشبختانه دم در فروشگاه جا بود،ماشینو پارک کردمو رفتیم تو و کلی خرید کردیم.و منم چون خرج از کیسه ی خلیفه بود تا می تونستم آت آشغال خریدم.کلی حال داد،یه لحظه حس کردم مرد یه خونواده ام.مامان هم واسم کلی میگو خریده بود،بلکه جایگزین سوسیس کالباس هایی کنم که خوراک صبح و شبمه همینطور جایگزین گوشت سفیدی که نمی خورم،و گوشت قرمزی که با شرایط خاص می خورم.برگشتنی هم با رخصت گرفتن از مادر گرامی(به زور و بدبختی)یه سیگاری هم تو ماشین آتیش زدم و دودش و به حلقم دادم و بسی فیض بردم در همون چند دقیقه.مامان هی از دستم حرص می خورد،بش گفتم مامان من،وقتی هیچ انگیزه ای ندارم واسه یه نفس بیشتر کشیدن تو این دنیا،چرا منعم می کنی از سیگار کشیدن...؟می خواستم بش بگم من ترک کردن رو ترک کردم که سانسورش کردم چون حس کردم اینو بگم یه چیزی گیر میاره تو ماشین می کوبه تو کله م!بنده ی خدا فک می کنه من روزی دو سه نخ می کشم،آخه "عشق اول" من،یه کم حالمو بفهم.می دونم سخته ببینی بچه ت داره خودشو می کشه دستی دستی،می دونم،ولی تو ام یه نموره بم حق بده،حالم از این دنیا به هم می خوره،تنها انگیزه م هم واسه موندن تو این لجن دونی امید تو و بابا به خودمه،و از طرفی هم اثر مثبت گذاشتن تو چند تا سکانس کوتاه،همین.

جونم واست بگه رفیق(به خودت نگیر،با تنهایی ام،که بهترین رفیقه)،بعد از ظهر با بهزاد بودم.قصد کردیم برای ساختن قسمت اِنُمِ سریال "بدمینتون در ذلت".رفتیم توپ بدمینتون خریدیم(داستانشو فاکتور می گیرم چون از حوصله ی تنهایی هم خارجه حتی)و به سمت پارک ملت راهی شدیم.خوردیم به ترافیک انتهای حقانی.به سختی رسیدیم به جردن،تقاطع میرداماد خانمی رو دیدم های کلاس(البته سن بالا،فکر ناجور نکن)که مثل مرغ پر کنده دنبال ماشین بود.اگه ذره ای زرنگی در وجودم بود باید می فهمیدم که وقتی تاکسی جلویی دست رد به سینه ش زد من هم باید خاضعانه همین کار رو صورت بدم،اما زرنگ نیستم،چه می شه کرد...؟خواستم محض رضای خدا سوارش کنم،به امید اینکه هم مسیریم که خودش فروتنانه پیشنهاد یک عدد پنج هزاری داد که من هم صمیمانه پذیرفتم.می خواست بره خیابون آرش،ما گفتیم لابد یکی از همین خیابونای تقاطع جردنه،نگو می خواد بره آرش شرقی،اون طرف مدرس.جردن رو مستقیم رفتم و با اندک پرس و جویی وارد خیابون آرش غربی شدم که اونجا دو زاری کجم از جا در اومد و بالاخره فهمیدم(بالاخره فـــــهـــمیدم!!!!فک کن!منم فهمیدم!منم می تونم بفهمم،ولی دیــــــــر،ولی باز جای خوشحالیه همین که منم می تونم بفهمم.)که این خانوم متمول می خواد بره خیابون آرش شـــــــــــــــرقــــــی،که اون طرفه مدرسه!نه این طرف!انداختم مدرس جنوب،به امید یافتن راهی به سوی شمال(بخوان خوشبختی،اگه خوندی آرامش هم حرفی نیست!)اما نبود که نبود،وارد خروجی آفریقای مدرس جنوب شدم،بلکه کوره راهی پیدا کنم به سمت میرداماد و اون طرف مدرس،ولی دیدم نیست و دارم باز وارد ترافیک پایین آفریقا میشم(خونه ی اول)یه خروجی دیدم که واسه خودم نبود،واسه کسایی بود که از میرداماد می خواستن بیان تو جردن(می دونم مخت پر پر شد،طاقت بیار رفیق،تو بهترین رفیقی)،من هم از ترس افتادن دوباره توی آفریقا و برگشتن سر خونه ی اول،طی یک عملیات ژان گولر و متحیر العقول،در خلاف جهت وارد خروجی که تعریفشو کردم شدم بلکه راهی پیدا کنم به سمت میرداماد،به بدبختی دوباره وارد مسیر قانونی شدم،حالا نگو این مسیر هم دوباره می ره تو مدرس جنوب(خونه ی دوم)!

 

خوشبختانه از نگاه تیزبین پ ل ی س ر اه و ر در امان موندیم(البته شک دارم از نگاه دوربین در امان مونده باشیم!)،اینجا بود که دیدم دیگه شدیدن هوا پسه،واسه همین نگه داشتم و از اون خانوم محترم محترمانه خواستم بپیچه به بازی و تو خیابون کناری( که منتهی می شد به میرداماد و مدرس شمال و جدول این اجازه رو بم نمی داد که واردش بشم)یه ماشین دیگه بگیره تا هر چه زود تر به مقصدش برسه.این خانوم محترم از وقتی سوار شد رو اعصاب بود و یه جا مشغول حرف زدن،که آی شما تهرانو بلد نیستید و مگه بچه ی تهران نیستید و . . .(البته در این حد هم نبود،راستیتش اغراق کردم ولی زیاد حرف می زد)موقه ی عملیات هم دادش رفته بود بالا که خلاف نکن و خدا رو به تمام مقدسات قسم داد که اتفاقی نیفته و این حرفا،حالا هم درحالی که ماشین های پشت سری بوق رو توی مغزم فرو کرده بودن پیاده نمی شد و اصرار داشت بهم پول بده که این همه راهت دور شد و تو ترافیک افتادی و باید پول بگیری!گفتم یه هزاری بده بم همون کافیه فقط جون مادرت هر چه زود تر ماشینو ترک کن،پشت سرم ملتی علافن!خوشبختانه قبول کرد و یه هزاری نو بم داد و زد به چاک.بعد از این ماجرا دوباره از پایین جردن(خونه ی اول)تو ترافیک راه افتادیم به سمت شمال جردن تا برسیم به ذلت . . .

رسیدیم ذلت،دو سه دست بدمینتون مردونه با بهزاد زدم و راهی خونه شدیم،وقتی هم خونه رسیدیم به اتفاق خونواده فیلم تازه وارد بازار خانگی شده ی گشت ارشاد رو دیدیم و الان هم که اینجام،ساعت 1 و اندی،من و سیگار و تنهایی(که بهترین رفیقه).

چقد حرف زدم،داشتم فک می کردم از شانس خوب من چقد حال می ده که حالا یکی از سران بلاگر پ ل ی س  ر ا ه و ر این پست رو بخونه و بیفته دنبالم تا تلافی خلافی که کردمو سرم در بیاره،تا دیگه من باشم تو جردن عملیات ژان گولر راه نندازم!خلاف کمی  هم نبود خداییش،مامور اگه می دید همون جا پیاده م می کرد و ماشینو دست کم یه ماهی می خوابوند.همین جا رو به تو حرفمو می زنم افسر محترم!الان استثناعن مخاطب خاصم تویی!من اهل خلاف نبودمو نیستم،به خاطر راه انداختن کار اون بنده خدا بود که اون کارو کردم،از کرده خودم پشیمونم،بی خیالم شو!و بم قول بده وقتی پنجره ی وبلاگمو بستی همون لحظه داستان عملیاتمو توی گورستان خاطراتت دفن کنی!

این بود روزی که امروز گذروندم.دوس داشتم کلی حرف بزنم راجع به موج های پریشون افکارم،تنهاییم،چیزهایی که نمیشه گفت(یکی نیس بگه آخه مرتیکه چیز هایی که نمیشه گفت و چطوری می خواستی بگی..؟!می دونم که چیزهایی که نمیشه گفتو نمیشه گفت!ولی میشه که دوس داش گفت!نمیشه..؟!)و و و و . . . ولی با این همه حرفی که از امروزم زدم فکرم یه کم از این مسائل دور شد.هر کاری می کنم باز هم دلم می شه قبرستون حرف های نگفته...شاید این حرفا رو تو دفتر خاطرات بشه نوشت ولی متاسفانه چند سالیه که از دفتر خاطراتم هم شدیدن دور افتادم...شاید بازش کردم و چند صفحه ایش رو سیاه کردم،ولی نه امشب.

گاهی وقتا کلی حس تنهایی می کنم،ولی لا به لای همین گاهی وقتاست که به یاد میارم تو خلوت من و تنهایی یه کی دیگه م هست،که عظمت اون یکیه که باعث میشه تنهایی بشه بهترین رفیق،پر رنگ تر از همیشه شدن همون یکیه که تنهایی رو کرده عشق من،اون یکی همیشه یکیه،یکی بوده و هست و خواهد بود،یکی که همیشه خودمو شرمنده و مرهون الطافش می دونم،یکی که هیچ وقت قدمی به سمتش بر نداشتم و اگه برداشتم پا زمین نگذاشته بر گشتم،یکی که همیشه دیگران و آدم ها رو خواستم نه اون "یکی" رو،یکی که یه دنیا حرف دارم راجع بش،یکی که واسش من یه رفیق نامردم،یکی که هر چی ازش بگم کم نمیارم و اشباع نمی شم از گفتن ازش(بر خلاف تمام چیز های دیگه)،یکی که رفاقتش،صداقتش،معرفتش،لوطی گریش،مردونگیش،ظرفیتش خُداس،خیلی اسم ها داره،ولی معمولن صداش می کنن خُــدا.خدایا،دوستت دارم در حد بوندسلیگا،اگه خیلی وقتا دوس داشتنم کمرنگ شد ببخش،اگه فقط موقه ی حرف زدن حرف از دوس داشتن زدم ببخش،اگه همیشه ازت فرار کردم ببخش،زندونیم کن تو قلعه ی عشقت،کلیدشو هم هیچ وقت بم نده،خدایا،دوسسسسسسسست دارممممممم........................

پشیمون نیستم که شد اما قصد نداشتم این پست یه پست معنوی بشه،چه می شه کرد،وقتی دل میبرتت یه سمتی نه عقل و وقتی قلمت دست دلته نمی شه حدس زد که پارگراف بعدی چیه.

آهای!تنهایی!دیوار اتاق!بازم باهات حرف دارم،زیادم حرف دارم،ولی گیجم کرده اون پاراگراف خدایی،دریچه ی ذهنم قفل شده واسه هر حرف دیگه ای زدن جز از عشقم،می خوام بگم،نمیآد!بفهم بهترین رفیق!یعنی ممکنه همین الان اجابتم کرده باشه و توی قلعه ی عشقش زندونی شده باشم؟؟؟عشقم،خجالت کشیدم بهت گفتم عشقم،چون می دونم با کار هام همیشه خلاف اینو ثابت کردم،عشقم،دوس ندارم جلوی غریبه هایی که پا تو این وبلاگ می گذارن باهات حرف بزنم!عشقم،دلم میلرزه وقتی بهت می گم عشقم،عشقم حرف دارم و اینجا جای حرف نیست........عشقم نذار این آخرین ارتباط معنویم باشه...................

 

.

 

.

 

.

 

.

 

گیجم،گیج و منگ.می خوام سیگاری آتیش بزنم ولی دست و دلم به سیگار هم نمی ره این بار،برزخم که اون دو سه تا پارگراف رو منتشر کنم یا نه،آخه کیییییی حرفاش با معشوق جاودانه ش رو منتشر می کنه وقتی احتمال خونده شدن توسط حتی نیم نفر وجود داشته باشه؟نه،کیییییییییی؟شدید برزخم،شدید.منتشر کنم؟نکنم؟کنم؟نکنم؟خدایا!توکل به خودت،بادا باد.

حال خوبی دارم،از یه سری وابستگی انگاری دارم جدا می شم.چه خوبه!کسی بخونه،مهم نیست.نخونه،مهم نیست.خسته شه از نثرم،مهم نیست.طولانی شدن پست تو ذوقش بزنه،مهم نیست.بگه طرف دیوونه ست،معلوم نیس بنده خدا فازش چیه،مهم نیست.بخنده،ناراحت بشه یا تعجب کنه،واسه شفای مریضا دعا کنه(البته امیدوارم این کارو بکنه،این مهمه واقعن،منظورم اون دعاییه که مقصود اصلیش من باشم)،مهم نیست.این مهم نیست ها هنوز قطعی نشدن و هنوز تهه دلم کمی کمتر از کمی مهم هستن،اما امید دارم که روزی مهم نباشن،امید دارم روزی برسه که هیچ چیز مهم نباشه،نه من،نه سیگار،نه تنهایی و نه دنیایی که ترکیبی از آدم و شهوت است.

اولین بار بود،آره،تا جایی که این ذهن ضعیف یاری می کنه اولین بار که به خدای خودم گفتم عشقم.پشیمونم که گفتم عشقم...نه،اشتباه نکن!نه که خدام را نخوام عشقم بخونم!نـــــــــــــــــــه!معمولن وقتی کسی به کسی میگه عشقم،که یک دو سه چهار قدمی در جهت اون کس برداشته باشه،وقتی تمام قدم هات در خلاف جهت کسی باشه،با چه جسارتی میتونی بش بگی عشقم...؟خدایا!به دلم افتاد و گفتم عشقم!ببخش اگه گزاف گفتم...

دارم باز هم گرفتار این مهم هست و نیست ها میشم،گرفتار همون برزخی که چند دقیقه پیش توش دست و پا می زدم.......من هنوز همون آدم گذشته م،مثل همیشه،ترکیبی از حرف های زیبا و اعمال زشت.یک واو از این پست کم نمی کنم،تا پشت پایی باشه به تمام مهمات،لعنت به این انبار مهمات...خدایا،خلاصم کن از این انبار.