بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

جوجه یاکریمِ فقید و فروغ
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات

خدا رو شکر،توی خونواده ی خوبی به دنیا اومدم.گرچه از ملاک های ظاهری هیچ ندارند اما دوست داشتنی بودند و هستند.حال و حوصله ی شرحِ چرایی این داستان رو ندارم،گفتن همین خاطره شاید برای بیان بخشی از این ویژگی خانواده ی من کافی باشه.من از بچگی یاد گرفتم که دو چیز در سطل زباله جایی ندارند،حتی اگه دور ریختنی باشند،یکی برنج و دیگری نون.از همون اولین سالهای زندگی پرنده ها رو می دیدم که پاتوق همیشگیشون باغچه ی خونه ی ما بود،برای خوردن برنج و خورده نون های باقی مونده و شاید پیدا کردن کرمی و چرخیدن لا به لای سبزینه ای.تا اینکه قریب به چند ماه پیش اتفاقی افتاد که اوجِ این همبستگی با پرنده های زیبای خداوند رو به نمایش می گذاشت.مدتی پیش دو تا یاکریمِ لابد عاشق در نزدیک ترین نقطه ی حیاط به اتاقمون(پشتِ شیشه،روی کانالِ کولر)لونه ی عشقشون رو ساختن و پس از مدتی بچه دار شدن،یه جوجه یا کریمِ کوچولو موچولو.گرمای بی سابقه ی تابستون اجازه ی زنده موندن به اون جوجه رو نداد و پس از مدتی عمرش رو به شما داد.خیلی واسش غصه خوردم.چیزی که در این میون توجه همه رو جلب کرده بود این بود که رفت و آمد های ما این یاکریم های نازنین رو نمی ترسوند و خوب و خوش کنار ما زندگی می کردن و این همزیستی مسالمت آمیز خیلی لذت بخش بود..گذشت و یاکریمای خونه ی ما دوباره بچه دار شدن و این بچه به لطفِ خدا زنده موند.بزرگ شدنش رو می دیدم و لذت می بردم.هر بار که نگاش می کردم جیگرم حال میومد،از دیدن چشمای معصومش،بال و پر های خلوتی که آروم آروم در حال رشد و نمو بودن..جوجه کوچولوی ما یواش یواش پرواز رو یاد گرفت..چقدررر قشنگ بود دیدنِ کلاس های پروازش،وقتی آروم آروم مامانش پریدن رو یادش می داد و دیدنِ ترس توی چشمای یاکریم کوچولو..یادمه یه بار جوجه ی کوچولو پرواز کرد و رو یه ساختمون بلند نشست،وقتی خواست برگرده دید دیگه جرئت برگشتن نداره..یه شب تا صبح رو اونجا سر کرد تا مادرش اومد سراغش و کمکش کرد بپره و برگرده توی لونه..اینو یادم رفت بگم،از وقتی که جوجو کوچولو بزرگ شد مادرش رهاش کرد و توی لونه تنهاش گذاشت،تا زندگی کردن رو یاد بگیره.گاهی بهش سر میزد و بهش غذا میداد فقط..

پریروز جوجه ی کوچولوی ما پرواز کرد و رفت و دیگه برنگشت..مامان یاکریم چند باری سر زد و دنبالش گشت و پرواز کرد و رفت..نگرانی رو واقعن میشد توی چشمای معصومِ مادرش دید یا من توهم زده بودم..؟نمی دونم..فقط اینو می دونم که دلم خیلی براش تنگ میشه..برای دیدنِ جوجه ی کوچولوی که هر بار دیدنش باعث آروم شدنم میشد..باعثِ اعتماد کردن دوباره به جریانِ راکدِ زندگی...

گوشیم بعد از چهار ماه و نیم قفلش باز شد،حدود 5500 دقیقه تموم شد تا بتونم دوباره ازش استفاده کنم.بهار بود که گوشیم قاطی کرد و بارها رمز باز شدنِ صفحه رو اشتباه وارد کرد(خودش)و این کار باعث شد مجبور بشم 5500 دقیقه صبر کنم تا بتونم ازش دوباره استفاده کنم.نه دلم میخواست واسه نصبِ رام هزینه کنم،نه حوصله ی یادگرفتن و نصب کردنش رو داشتم و نه اصراری به داشتنِ گوشی هوشمند داشتم.تمومِ این مدت رو با گوشی قدیمیم حال کردم و امروز بالاخره گوشی هوشمندم آزاد شد.فکر می کردم خیلی خوشحالم کنه و خوشحالم هم کرد اما تموم اسناد و مدارک رابطه ی یک ساله م دوباره اومد جلوی چشمم..و باز غصه خوردم و گریه کردم..باز...


 
آی،پرویز . .
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دل نوشته ،کوه

< داستان از وقتی شروع می شود که نمی توانی باور کنی برای کسی که روزی همه چیزش بودی دیگر هیچ چیز نیستی . . >

نمی دونم خوبه یا بد(چیز جدیدی نیست)،اینکه هر روز بیشتر متقاعد میشم که همون پرویز دورافتاده ی انتقام جو منم.. تنهایی که (چندان) به دنبال پر کردن تنهایی ها نیست،تنهایی که شبیه هیچ کس نیست و چه قشنگ تر : تنهایی که تنهاییش شبیه هیچ تنهایی نیست.. با خودم میگم کاش در دامنه ی دماوند استراحت کوچکی می کردم و به بهونه ی این استراحت به خوابِ ابدی فرو می رفتم و رهایی رو در آغوش می گرفتم (شایدم اون منو) و باز فکر می کنم شاید هنوز کارهای انجام نداده ای داشته باشم و باز فکر می کنم که نه، نه کسی به من نیاز داره و (شاید) نه من به کسی، و شاید هم از لجِ تنهایی دومی رو میگم و تمومِ داستان همون بخشِ اوله: کسی به من نیازی نداره و از نبودم گله مند نمیشه..زندگی نکبت بار بهتر که به پایان برسه و کش پیدا نکنه،اما کو دل و جرئتِ اون آرامش ابدی،و کو اعتقاد به وجودِ اون آرامش..انگار حرف از اینها زدن هم واسم شده یه جور تهدید کردن خدا..خدایی که به حرفِ منِ انگل آب توی دلش تکون نمی خوره..عجب روزهای بی سر و ته عجیبی..روزهای بی سر و ته عجیبی که بی اندازه زود می گذرند..کاش من هم یک روز روی کوه به آسمون پرواز کنم،کاش..

بله،بالاخره به دماوند هم صعود کردم. و هیچی نبود، سوالی که ذهن دوستم رو نابود کرده بود از ابتدا : فرض کن . . . ، آخرش که چی..؟ فرض نه،به حقیقت پیوست،صعود به بلندترین نقطه ی ایران،آخرش که چی..؟هیچی..هیچی نبود..هیچ خبری نبود..هیچ حسی نبود..و همینطور،هیچ هوایی نبود..

آرش و امیر و حامد و رضا و دوستش رو هم به همراه خودم بردم.داستانش درازه،نمی دونم چقدر حوصله کنم تعریفش رو.. 

میگم، 

یه روز،

شاید.

خلاصه اینکه هیچی نبود، لا اقل برای من.اگه اشک ریختم بخاطر غمی بود که حس کردم وسعتش رو اونجا فهمیدم،جایی که انجام دادن یک کارِ بزرگ(صد البته به زعمِ مردم ظاهر بین و نه در واقعیت) باری از دوشم بر نداشت و حسِ خاصی بم نداد. اگه اشک ریختم بخاطر به یادِ فروغ افتادن بود، بخاطر زمینه ی آشناییمون که همین دیوِ سپیدِ پای در بند بود..بخاطر عکسی که اون سالیان پیش در مکانی که من ایستاده بودم گرفته بود..بخاطر غریبگی در میونِ آدمها و اوجِ لمسش در اونجا بود...خلاصه اینکه هیچی نبود..خلاصه اینکه سیلی بزرگی به روحم خورد و خیلی چیزها که از به یادآوردنشون طفره می رفتم به یادم اومد...خلاصه اینکه غمِ بزرگی بود...


 
ناگفتگان..
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

(ازش حرف زدن هم سخته،چون باعث میشه سقوط کنم توی دریای خاطراتِ اون روزها و نفسم بگیره از دلتنگی،اما میگم،کمی میگم،در حدِ وسع و توانم..)

بهارِ 93 بود،با انتشار آلبوم "ناگفته" (بُعد یازدهم) از حافظ ناظری فصل جدیدی از خاطرات من و در واقع فصل جدیدی از زندگی آغاز شد..شاد بودم،هوا بهاری بود،یه کار پیدا کرده بودم و در خلال این حال خوب یک دوستِ جدید هم واردِ زندگی من شده بود..خیابون های تهران رو در می نوردیدم و ناگفته گوش می دادم،لذتِ عمیقی بود..اون روزها برای من فراموش نشدنی هستن،به دلایل مختلف و بعضاً واهی..واهی برای شما که اسیر تکنولوژی و قوانین دنیای آدمها شده اید و محکم برای من که کودکِ درونم به بزرگی دنیای شماست.لحظه های شگرفِ بهارِ 93 به پیکره ی زندگی من حک شدند اما دریغ،با ساختنِ هر خاطره ی خوب،روزی حسرت و دلتنگی آن را نیز به دوش خواهیم کشید و یک شروعِ خوب در آخر به دلتنگی منجر خواهد شد..تا مدتِ مدیدی،تا وقتی هوا خوب بود،دست از شنیدنِ ناگفته بر نمی داشتم اما آن هم به مرور فراموش شد،شبیه تمام چیزهای دیگر که فراموش شد،شبیه آفتابی که غروب کرد و شبیه بارانی که بارید و در میانِ طراوت زائد الوصفش خلاء نبودن ها را هم برای من بجا گذاشت..

دیدنِ آگهی برگزاری کنسرتِ ناگفته توسط حافظ و شهرام ناظری به قدرِ کفایت کافی بود تا منِ بهانه جو حالا به یک بهانه ی خوب غرقِ اون روزهای خوب بشم و باز دلتنگی کنم..چقدر دلم می خواست این کنسرت رو برم اما کسی نیست..نه که نباشه..اگه به دوستان بگم به احتمالِ زیاد همراهی پیدا خواهد شد منتها دلم نیست با هر کسی برم،کنسرتی که بودن توش احساسم رو آوار می کنه روی سرم و به فرط جنون دلم رو می لرزونه..برای دوست داشتنش،برای عمیق بودنش و برای همزمانی اتفاقیش با برهه ی خاصِ به اتمام رسیده ای از زندگی م..اگه ازم بپرسی،هیچ پیشنهادی ندارم،حتی هیچ گزینه ای رو نمی تونم معرفی کنم میون کسانی که دیگه نیستن،شاید فقط اونی که بود و رفت،نمی دونم..اما خوب که فکر می کنم شاید یکی که به هر نحوی اندازه ی من بودن توی اونجا رو دوست داشت و دلتنگ بود هم شاید کافی بود برای رفتن به اون کنسرت..گیجم..دلم پر میزنه که برم اما از طرفی می ترسم دلم از فرطِ غصه بترکه و یقین دارم که با چشمهای خیس بیرون خواهم اومد..یه جورایی حسِ غریبه بودن دارم میون آدما..یه جورایی که یه تعارف مسخره س..به وضوح احساسِ غریبگی می کنم..

حرفِ آخر:

الان رفتم تو سایت و دیدم اگه بخوام برم هم با پولی که من دارم نمی تونم یه جای درست درمون بشینم..!و همون بهتر که کلن تو خونه بهش گوش بدم..

باورت می شد آخرش اینطور کمیک تموم بشه..؟


 
منِ تن ها
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

جمعه دارآباد بودم و مثلِ همیشه کلی اتفاق غیرقابل پیشبینی..

میخواستم با مریم هماهنگ کنم و تو راه برم دنبالش و با هم بریم تجریش،اما حس کردم واقعن احمقانه س برای کسی که نه علاقه ای به تو داره و نه حتی در حدِ یه دوستِ معمولیه به آب و آتیش زدن.وقتی رسیدم تجریش دیدم که نیومده.به عمو گفتم بهش زنگ بزنه و بگه میرم دنبالش.خیلی اتفاقا افتاد،حوصله ی جزء به جزء گفتن ندارم.رفتم در خونه ش و سوارش کردم و اوردمش.از گروه عقب افتاده بودیم،راه رو هم گم کردیم.از یه راه خیلی سخت تر رفتیم تا قله ی دارآباد.بودن باهاش،توی این تنهایی چند ساعته کاملن کافی بود تا بفهمم علاقه ای به من نداره و اونی که من میخوام هم اون نیست.توی قله به بچه ها خوردیم و برگشتنی هم که به کل با بچه های دیگه بر خورد.

حرف زیاده،حس گفتن نیس،حس جنگیدن هم.

همینقدر بگم که،توی دوره ای زندگی می کنم که قدرِ علیرضا ها دونسته نمیشه،و علیرضا ها هم معیارهای این روزگار رو ندارن.

روزهای سختیه.


 
زندگی هم زندگی های قدیم . .
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،شهرستانک

 یه موقه هایی بود که زندگی رنگ و بوی بیشتری داشت،قشنگ تر بود،بیشتر می شد  دوستش داشت..اون زمونا،وقتی کسی رو دوس داشتی،حداقل با خودت نمی دیدیش با  کسه دیگه هم نمی دیدیش!یا اگه با کسی می دیدیش،دست کم با یه نفر می  دیدیش..!توی اون دوره و زمونِ بر باد رفته اگه باهات گرم می گرفت،می فهمیدی دوستت  داره،اما الان نمی تونی بفهمی،چون کسی که دوسش داری با همه گرم می گیره در  حالی که احساس خاصی نسبت به هیچ کودومشون نداره..!شایدم داره،اما تو نمی  فهمی به کودوم!دوره و زمونه ی غریبی شده..هیچی رو نمیشه فهمید،هیچی رو نمیشه  تشخیص داد..شایدم فقط واسه ساده لوحایی مثه من اوضاع از این قراره..همیشه دلم به  این خوش بود..که اگه ساده م اما خدا هوامو بیشتر داره..بیشتر مواظبمه..هنوزم به همین  دلخوشم..می دونم همونی که این دلِ ساده ی بی شیله پیله رو بم داده،خودش بیشتر  از بقیه ی نگام می کنه تا زمین نخورم..تا زخمی نشم..خدایا،یا ارحم الراحمین،خودت به  فریاد برس..خدای همه ی آدما...خدای مهربونِ همه ی آدما....

 

قرار از این قرار بود:بچه های کوهنورد ساعت 19 میدون سربند باشن و بچه های گردشگر ساعت 19 میدون آزادی.اونا از اون طرف میرفتن شهرستونک و ما از این طرف می رفتیم دربند و شب می موندیم و صبح تا قله می رفتیم و بعد از اون سمتِ کوه میومدیم پایین و به بچه هایی گردشگر ملحق می شدیم.دنیایی بود!تمومِ این 24 ساعتی که گذشت رو میگم..رفتیم بالا تا رسیدیم به کافه رجب..رفتیم بالاتر تا رسیدیم به شیرپلا..قرار بود باز هم بریم بالاتر و شب رو توی سیاه سنگ بمونیم اما بچه ها عمو رو راضی کردن تا شب رو توی همون شیرپلا بمونیم.چون در پناهگاه بسته شده بود و ما هم دیر تصمیم گرفته بودیم به موندن مجبور شدیم بیرون بخوابیم.کیسه خواب نداشتم و فقط دو تا پتوی مسافرتی همرام بود!پیچیدم خودمو توی پتوهای مسافرتی اما سوزِ باد اجازه ی خواب به چشمام نمی داد..به بدبختی حدود یکی دو ساعت خوابیدم،با اعمال شاقه.بالاخره تصمیم گرفتم بیدار بشم چون حس کردم بیدار موندن بهتر از اینطور احمقانه استراحت کردنه.بیدار شدم و یه پدر بیامرزی بم دو تا چایی داد و اون طرف کنار آتیشی که روشن شده بود کمی موندم و ساعت 4 در پناهگاه هم باز شد و رفتم تو.حالم بهتر شده بود.رو تختای پناهگاه نیم ساعتی دراز کشیدم و رفتم پایین نماز خوندم و بعد رفتم پایین توی رستوران.بچه ها بیدار شده بودن.رفتیم برای صعود.خدا رو شکر قوی تر شده بودم،از دلایلش هم احتمالن سیگار کمتر کشیدن و باشگاه رفتن و چیزای دیگه بود.پشت پیشاهنگ رفتم بالا و پس از مدتی هم کلن جلوتر رفتم.به پناهگاه امیری رسیدیم و نشستیم و صبحونه خوردیم.اشتباه احمقانه ای کردم،چند مدل صبحونه خوردم و همین باعث دل به هم خوردگیم شد.احتمالن ارتفاع هم بی تاثیر نبود.تنهایی به مسیر ادامه دادم تا به چند تا از بچه ها که جلوتر بودن رسیدم و با هم به قله رسیدیم.اون بالا بچه ها بهم لیمو ترش و نبات دادن و همین حالمو بهتر کرد.بعد از یک ساعت به سمتِ شهرستانک راه افتادیم.راه درازی بود اما بی نهایت زیبا.ساعتها با بچه هایی که عقب تر از گروه افتاده بودیم آواز خوندیم،زیااااد..بسیار گذشت تا رسیدیم به بچه های گردشگر..جوجه خوردم و با سگهایی که اونجا بودن بازی کردم و باشون عکس گرفتم...بارون شدیدی گرفت و زدیم به چاک...دیگ جوجه رو دادن به منِ بدبخت و تموم مسیر باقی مونده تا اتوبوس به همراهم اوردمش..تو اتوبوس هم تا تهران عشق و حال..

چیز بیشتری نبود،بود..؟

...


 
من و قله ی ناز و اسبی که دوستش داشتم
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،کوه

با یه گروه دختر و پسر رفتم شمال،کوه..!

تجربه ی جالب و عجیبی بود اما در کل دوستش داشتم.یه دوستِ خیلی معمولی رو اتفاقی دیدم و این گروه رو بم معرفی کرد و این هفته باهاش رفتم تاببینم چه خبره.چیزی که دوستش نداشتم این بود که تمومِ مسیر رو زدن و رقصیدن.عقایدِ مذهبیم مدتهاست کمرنگ شده اما فارغ از تموم اعتقاداتم نمی تونم سبک باشم مثل اون دخترا و پسرا.احساس می کنم همیشه یه مرزِ باریک بین شاد بودن و سبک بودن هست که اصلن دوس ندارم ازش بگذرم.توی راه حالم گرفته بود،به این فکر می کردم که آیا از افسردگیمه که این برنامه رو دوس ندارم..؟فکر می کردم که نه،چون وقتی خودم تو خلوتم آهنگ شاد می گذارم مثه الاغ می رقصم تمومِ آهنگو..!فک می کردم که آیا از بلد نبودن رقصه..؟فک می کردم که تا وقتی رقص رو خوب یاد نگیرم نمی فهمم که از بلد نبودن رقص هست یا نه..!آیا اگه بلد بودم برقصم مثه همه ی اونا می رفتم وسط و یه کله می رقصیدم..؟واقعن نمی دونم..واقعن احتمال پنجاه پنجاس..و تا یاد نگیرم نمی تونم بفهمم..اما چیزی که بود همه ش معذب بودم و اذیت می شدم..باعث می شد همه ش فکر کن افسرده م و همه شاد..بالاخره رسیدیم،ساعت 12 شب به یه روستا در حوالی چالوس.شروع کردیم به بالا رفتن و اینجا بود که احساس به شدت خوشایندی بهم دست داد و غرقِ لذت شدم.مسیر رو دوس داشتم،از میون باغها درونِ جنگل رد می شدیم و بالا می رفتیم و این خیلی لذت بخش و شیرین بود.نمی دونم کی بود که حس کردم کوله ی دختری که جلوم می رفت سنگین بود و داشت اذیتش می کرد.بهش پیشنهاد کردم عوض کنیم کوله ها مون رو،اول تعارف می کرد و آخر قبول کرد.جاهایی که کمک می خواست دستم رو می گرفت و این حرفا.حدوداً شش هشت سال بزرگتر بود ازم و من هم زیاد خوشم نمیومد ازش،شایدم اصلن خوشم نمیومد.و صرفاً چون خانم بود کمکش کردم،نمی دونم،شاید تو ضمیر ناخودآگاهم هم چیزهایی گذشته باشه اما واقعن بی خبرم.یه جایی از همه عقب موندیم،چون تو پاش پلاتین بود و آهسته میومد بالا.مجبور شدیم به بیراهه بزنیم اما توی راه موندیم،شب بود و نمی شد مسیر درست رو پیدا کرد و بچه ها هم ما رو جا گذاشته بودن.می تونستم مسیر رو برم اما اون خیلی خسته شده بود و بریده بود،پیشنهاد کرد تا جایی که مسیر هموار بود بریم پایین و تا روشن شدن هوا اونجا بمونیم و استراحت کنیم.واقعن دوست داشتم برم بالا اما قبول کردم.قرار بود بچه ها چند ساعتی رو توی پناهگاه استراحت کنن و بعد کسانی که دوس دارن تا قله برن جدا شن و برن بالا،بقیه هم بمونن منتظر تا اونا برن و برگردن.ما عقبگرد کردیم و رفتیم پایین.یه وانت انتهای جاده پارک بود،اون پشت وانت دراز کشید و من روی زمین.حدود یک ساعت اونجا بودیم.نیم ساعت رو مدیتیشین کردیم با هم..!اون خیلی اهل این مسائل بود،نیم ساعت دیگه رو هم خوابیدیم.من بلند شدم و بهش گفتم دارم میرم بالا،و اینکه یکی رو می فرستم که کمکش کنه.سعی داشت نظرم رو برگردونه اما قبول نکردم،چون عطش قله داشتم که باید با رسیدن فرو می نشست.مثه قاطر مسیر ناهموار رو رفتم بالا و پناهگاه رو پیدا کردم.حس خوب و خوشایندی بود دیدنِ جماعتی که خوابیده بودن،لوله شده توی کیسه های خواب.با رسیدنم و سر و صدایی که رسیدنم داشت یه جورایی بیدارشون کردم که یواش یواش همه بیدار شدن.عمو حسنِ هشتاد ساله بیدار شد اول و توی خواب و بیداری من رو دید که حاضر و آماده،سیخ جلوش وایستادم..!گفت:چی شده..؟حاضر شیم بریم بالا..؟باشه،باشه،الان میریم..خنده م گرفته بود،هیچی نگفتم و نگاش کردم.گفتن ناهار رو بر می گردیم و اینجا می خوریم و به همین خاطر هیچی همراه خودم نیاوردم بالا،جز وسایل ضروری مثه بادگیر و آب.قبلش نشستیم و دور هم مختصر صبحونه ای خوریم و بعد شروع به صعود کردیم.دوستش داشتم،صعود رو میگم.پر از انرژی بودم و میرفتم،همون مسیری که توی برگشت له له رسیدن به آخرش قرار بود دیوونه م کنه..!توی راه اتفاقات خوب و جالبی افتاد.با خیلی ها حرف زدم،استراحت،خوردن از خوراکی بچه ها(!)و هر چیز دیگه که فکرشو بکنی.از راه دور یه اسب دیدم.حس کردم به زمین بستنش اما آزاد بود.بچه ها رو ول کردم و رفتم سمتش.میخواست بره،از روی زمین یه مشت علف کندم و دستم رو گرفتم رو به روش.صبورانه منتظر موندم تو اون حالت،بی حرکت.با نگاهِ معصومِ مبهمش بهم خیره شد و آروم آروم اومد جلو.غرق در لذت شد،در حالی که یکی از دخترا(که ازش بدم هم نمیومد اما می دونستم آخرش تار موش رو هم دستم نمیده)داشت خودش رو می کشت که اومد،اومد سمتش و این اون حس رو لذتبخش تر می کرد.آخر سر اومد پیشم اون اسب و به هر پوزیشنی که وجود داشت نوازشش کردم و بوسیدمش.یکی دیگه از دخترها هم اومد و باهاش عکس گرفت.حس خوبی بم دست داده بود،اینکه بالاخره یه کاری کردم،به یه دردی خوردم!می دونی؟ازش گذشتیم و رفتیم بالا.رفتیم و رفتیم و رفتیم.اتفاقات خیلی خاصی نیفتاد و نمی دونم چی باید بگم که بفهمی چقدررر رفتیم.بالاخره رسیدیم به قله.یک ساعتی موندیم و خوردیم(تموم خوراکی های بچه ها رو خوردم،گور بابای تعارف،گور بابای آبرو ریزی)و راهی راه برگشت شدیم.همه به سرعت میرفتن در حالی که من مسیر برگشت رو آهسته میام.تموم نمی شد لعنتی.یه جاهایی با خودم آواز می خوندم،می دونستم از دور یکی شاید بشنوه اما مهم نبود؛در این حد اعتماد به نفس داشتم!مسیر ادامه داشت و قصد پایان نداشت.یه جایی با بچه ها نزدیک راه می رفتیم و یه دختره پشت سر هم آواز می خوند.چقدر دلم می خواست اونجا بخونم و نخوندم،چون روم نشد.به وضوح حس کردم نخوندن اینجام برای عدم اعتماد به نفسم،نه نرقصیدن و با جمع نبودنِ اونجام..!برام واضح شد که اونجا از اون جلف بازیا بدم میومد،اما اینجا دوست دارم اما اعتماد به نفس ندارم.رسیدیم به پناهگاه و دیدیم که همه رفتن.اینو یادم رفت بگم که وقتی قله بودیم عمو حسن زنگ زد به بچه های توی پناهگاه(آره!زنگ زد!تو یه قله تو چالوس!)و بهشون گفت که وسایل رو بردارن و برن پایین.یه استراحتی کردیم و راه رو ادامه دادیم.قبل رفتن دیدیم یه نفر کوله و وسایلش رو جا گذاشته!ما فکر کردیم این کار منتها درجه ی حماقته اما بعد فهمیدیم اومده بوده بالا و ما رو گم کرده بوده و چند ساعت طول کشیده بوده تا از راه دیگه بیاد پایین.یه پسر،مهدی،که حقیقتن دهقان فداکاری بود واسه خودش،کوله ی اونو برداشت و انداخت جلوی خودش،در حالی که کوله ی سنگین خودش هم عقبش بود!عمو حسن زنگ زد تا از جاده واسمون وانت بفرستن.تو راه با یه دختره بودم که یه جیپ که فک کنم از محیط بانی بود بهمون رسید و ما رو سوار کرد.با دختره به زور چپیدیم عقبِ جیپ.تو راه رسیدیم به پسرِ فداکار،پیاده شدم و به زور کردمش تو ماشین با جفت کوله ها،وقتی کنار دوستِ من که کوه رو بم معرفی کرده بود داشت راه می رفت.بعد توی راه یه دختر دیگه رو می بینن و پسره پیاده میشه تا دختره پیاده نره و باز خودش پیاده میشه،منتها این بار بدون کوله ها.بالاخره یک وانت رسید و سوارمون کرد،مثه گوسفند چپیدیم توش.بعد از کلـــــــی مسیر و بالاپایین شدن وانت ما رو رسوند.مونده بودم اگه این مسیر رو پیاده می رفتیم چه دهنی ازمون سرویس می شد،اما نمی شد اینطور هم فکر کرد!می شد؟!خب کلی راه رو ما رفته بودیم،اینم روش.البته پاهام به شدت درد گرفته بودن و بی طاقت شده بودن..نمی دونم..بالاخره هر چی که بود وانت رسید و سوارمون کرد.به اتوبوس رسیدیم بعد بیست دقیقه توی وانت بالا پایین شدن و دیدیم اون دو تا دختر نرسیدن.نگران شدیم که دخلشونو اورده باشن اما گویا پایین کوه پیاده شون می کنن و بهشون میگن ما از این جلو تر نمیریم.بعد از روشن شدن وضعیتشون با اتوبوس رفتیم اونور روستا و سوارشون کردیم و راهی تهران شدیم.توی راه دوباره بزن و برقص و منِ بی حوصله..برگشتنی به دوستی که ماشینم دستش بود گفتم بیاد دنبالمون و اومد،ماشین هم تو راه خاموش شد اما خدا رو شکر روشن شد بعد از چند دقیقه.هنوز بعد دو بار دوش گرفتن و کلی خوابیدن بدنم کوفته س.این هفته میرن سبلان احتمالن اما چون خیلی خسته م و از طرفِ مهمتر می دونم شهادت و احیاء و ماه رمضون حالیشون نیس(خودمم حالیم نیس البته اما باز از اینا کمتر)احتمالن تو راهِ چند ساعته مراسمِ بزن و برقص در شبِ احیاء دایر هست..!اینم اصلن خوشایند نیس واسم و اون حسِ بد رو بدتر می کنه.

این بود خاطره ی روزی که قله ی ناز رو درنوردیدم..

 


 
دامگه حادثه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

چشمام می سوزه..اینقدری که هیچ جا رو نمی تونم ببینم..با چشمای بسته رضا رو می گیرم..جواب نمیده..امیر..میاد دنبالم..بیمارستان..و برای اولین بار چشیدن طعم کوری..کور شدم لحظاتی رو اما دلم روشن نشد..شاید زمان بیشتری لازمه..دکتر به زور چشمم رو باز می کنه و قطره ای رو می چکونه تو چشمم..و باز چشم باز می کنم به روی دنیا..اما تار..باید چند روز استراحت کنم..و لنز محافظ بگذارم..و مدام قطره بریزم..چون کاری که کردم یعنی رفتن تو ارتفاع چهارهزار متری و زل زدن به برفی که آفتاب بهش تابیده هیچی کم از جوشکاری با عینک نداشته برای منی که روزی چشمم رو عمل کرده بودم..داستان عجیبیه..

حالا..یعنی دیشب..خبر دوم..دندون عقل نهفته دارم و باید لثه م رو جراحی کنم و بکشمش بیرون تا به دندون های دیگه م آسیب نزده..چقدر ناتوانم گاهی وقت ها در برابر آسیب ها..چقد خوشحال بودم تا همین چند روز پیش..چقدر کل عیدی که سر کار بودم انتظار شروع شدن روزهای کاری رو کشیدم..و بلافاصله با شروع روزهای کاری خونه نشین شدم..و حالا معلوم نیست لثه م چند روز از کارم بندازه..

زندگی چیز عجیبیه.هیچ وقت درکش نکردم.فک می کنم تا وقتی بمیرم این داستان رو داشته باشم.


 
خوبم
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

از وقتی سر کار رفتم خیلی بهترم.روز های تعطیل پر رنگ تر شدن برام و می فهمم حالا معنی استراحت رو.با حامد باشگاه رو هم استارت دوباره ای زدم که اون هم تاثیر زیادی داشته تو بهتر شدنِ حالم.در خلال این خوب بودن ها بودم که فهمیدم داکیومنت رو اگه تا شنبه تحویل ندم صفر خواهم شد،و یک دعوای طولانی تلفنی،پشت ترافیک کوبنده ی صدر با سید.امروز جمعه ست و فردا باید یه چیزی رو تحویل استاد بدم و من هنوز هیچی ندارم.نمی دونم باید چیکار کنم اما سعی دارم یه کارهایی بکنم.لحظه ها رو می شمارم تا جمعه شنبه هم به خوبی و خوشی تموم بشه و 6 صبح یکشنبه خودم رو به آژانس برسونم و درگیر کار بشم،دوباره و دوباره..

تو فکر موتور خریدن هم هستم.باد خوردن پشت موتور رو دوست دارم،و صدای گازش رو شنیدن و پشت ترافیک ها نموندن و بنزین کم زدن و کلی مسیر با همون بنزین رفتن رو..دوباره و دوباره..

امیدوارم فردا روزِ خوبی باشه.به قولِ هاردی:فردا دمِ آفتاب اعداممون می کنن،به قولِ لورل:کاشکی فردا آفتابی نباشه..آره..کاشکی فردا آفتابی نباشه..

 

پ.ن:آرزوی خوشبختی،برای تو که از سیاره ی دیگری آمده بودی،و حالا به خانه برگشتی..دیگر به تو فکر نخواهم کرد..خوش بخت بشی بیگانه ی من..


 
کنسرتی که دوستش نداشتم
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥   کلمات کلیدی: خاطرات

چهارشنبه کنسرت بود.فکر می کردم کلی خوش بگذره اما به جز عکس ها بقیه ی لحه ها رو زیاد دوست نداشتم و خوش نگذروندم.این بار من و محسن تنها نبودیم و چند تا از همکارهاش هم بودن،خدا رو شکر که خیلی هاشون بالا نشسته بودن و ما ندیدیمشون.جمعن 4 تا پسر بودیم،من و محسن و رضا و رامین و دوستِ رامین(ببخشید،5 نفر!)و 3 تا خانوم که یکیشون همکار سابق رضا و فعلی محسن و 2 نفر دیگه خواهر های ایشون بودن.اون شب واسه اولین بار احساس کردم که دلیل خوش نگذشتن به من در جمع های مختلط چیزی ورای عدم اعتماد به نفس هست.حس می کردم که اگر اعتماد به نفسم هم فول بود اگه جون به جونم هم می کردی نمی تونستم میون دخترهایی که مرز ها رو پشت سر می گذارن خوش باشم و یا خودم رو شبیه اونها کنم.قصد پیش کشیدن مسائل شرعی و عرفی و جانماز آب کشیدن رو ندارم اما انگار تو خونم نیست تو اینجور جمع ها بودن ها.دائمن در حال تجربه ی یه فضای سنگین بودم و شکرِ خدا دوست محسن هم که 3سوته باهام پسرخاله شده بود و جلو دخترها باهام شوخی هایی می کرد که تو جمع های خودمونی رفقای صمیمیم باهام چنین شوخی هایی می کنن و البته محسن و رضا هم کم از رفیقشون نداشتن.از این حرکت اصلن خوشم نیومد چون تو اولین جمع های مختلطی که تجربه کرده بودم(دانشگاه)به جز جو گیر شدن های گاه و بی گاه یکی از رفقا(که اون هم حد داشت)سابقه نداشت جلوی دختر ها با هم شوخی های خاص بکنیم.بدم نمیومد با محسن راجع به این مسئله حرف بزنم اما می دونستم تاثیری نداره و آخر سر من گناهکار شناخته میشم،واسه همین ترجیح دادم تو سکوتم خنده ها شون رو بشنوم و سعی کنم زورکی مثل اونا بخندم.به نظرم این ها نکته های ظریفی هست که گاهی یادمون میره رعایت کنیم،وقتی ما به کل(و یا تو اون جمع) آدم خیلی راحتی هستیم دلیل نمیشه کسی که تازه وارد اون جمع شده رو هم راحت بدونیم(حتی اگه سابقه اون فرد رو آدم راحتی نشون داده باشه)و هر شوخی ای دوست داشتیم باهاش بکنیم.خودم هم از این اشتباه ها زیاد می کنم و حساسیت های دیگران که گاهی به نظر من نابجاست رو زیرپا می گذارم و شاید قرار بود اینبار اونها حساسیتی که خودشون نداشتند و نابجا می دونستند رو زیر پا بگذارند بدون این که متوجه باشن.استاد هم که کم نگذاشت و بیشتر قطعات رو تکراری خوند،بیشترش رو تو کنسرت قبلی شنیده بودم.و اون میون،پشت دختر بچه ای که به علت پول زیادِ مامان باباش و خسته شدنش مشغول نقاشی کشیدن بود،به این فکر بودم که من تو این جمع الان دارم چه غلطی می کنم.نه،این کنسرت رو دوست نداشتم.

دوست رامین یه تعارف ساده زد و با ماشینش رفت و من موندم و 6نفر آدم که اگه خودشون هم می خواستن دلم طاقت نمی اورد بگذارم خودشون برن.دخترها(شاید خانم ها!هو نوز..؟!)رو تا اون کله ی تهران رسوندم و دوست محسن رو هم میونه ی راه پیاده کردم.در طول راه هم مشغول شنیدن متلک های محسن و رضا و دوستشون بودم و تمومِ راه این فکر تو ذهنم بود:آدم ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز در موقعیت هایی دچار جو گرفتگی میشن و امون از این جو گیر شدن ها..و موقه ی رفتن خانم ها هم مصیبت کامل شد،دختره می خواست به عنوان تشکر باهام دست بده که رضا بهش گفت "دست نمیده!"،حس بدی بهم دست داد،احساس تهوع..فارغ از اینکه چرا این روابط اینقدر عادی شده این فکر تو سرم بود که وقتی فازم به این جماعت نمی خوره هیچ جوره،چرا باید میونشون باشم..؟راستی چرا..؟

رضا و محسن شب اومدن پیشم و قصد داشتن رامین رو هم بیارن که خوشبختانه نشد.دور هم بودیم و خوش گذشت.رضا می خواست با خانم ها بریم شام هم بخوریم که خیالش رو راحت کردم و بهش گفتم که مادرم واسمون ماکارونی گذاشته.دور هم بودیم و خوش گذشت.من زودتر از بچه ها خوابیدم و واسه اولین بار بود شاید که جا خوبه(تختِ گرم و نرمم)رو به خودم اختصاص دادم(البته ناخواسته بود تقریبن،دراز کشیدم و فی الفور خوابم برد).دم دمای صبح بود که از خواب بیدار شدم و حس کردم گرمای نفس یه نفر به صورتم می خوره!یاد شب ها بچگی افتادم که دست می انداختم دور گردن مامان تا خوابم ببره!و یا در گذشته ی نزدیک وقتی گاهی(فقط گاهی!)با آرش رو یه تخت می خوابیدیم(خیلی کم می شد،بیشتر وقت ها من رو زمین می خوابیدم و اون رو تخت)،چشمامو باز کردم و دیدم محسن در فاصله ی چند سانتی من خودش رو چپونده رو تخت :دی و رضا رو دیدم که مظلومانه زیر پتو رو مبل ولو شده!هنوز ناراحتم واسه رضا که اون شب رو روی مبل خوابید و من رو تخت.صبح رضا رفت سر کار و من و محسن رفتیم جایی واسه کاری،رامین رو هم تو راه سوار کردیم.صبحونه رو تو ماشین خوردیم با لقمه هایی که محسن واسم گرفت.این بود داستانِ چهارشنبه شب تا پنج شنبه صبحِ من!

از هقته ی بعد احتمالن دسته جمعی(من و محسن و رامین)میریم کوه.اگه رفتیم عکس میگیرم و پست می کنم،البته نه از خودمون،از چیزهای قشنگ تر،مثه آسمون آبی و ارتفاعی که زیر پا می گذاریم به امید خدا.باز هم خوب نیستم و باز هم نشد بنویسم از این خوب نبودن ها.شاید باری دیگر..


 
هجومِ خاطره..
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

وقتی هنوز تو عالم کودکی به سر میبری روزها طولانی تر هستن،و همینطور سال ها.تو دنیای سبز و آبی و سفید کودکی از بی اهمیت ترین جاهایی که میری هم یه خاطره ی رنگی میسازی،نه فقط از خیابون ها،از آب و هوا های مختلف،از رنگ ها،از دید ها،دیدار ها،آدم ها،ماشین ها،فیلم ها،غذا ها و کلی چیز پیش پا افتاده ی دیگه که سال های سال بعد،وقتی بزرگتر شدی تنها برای تو به یک موجودیت معمولی تبدیل میشن که بعضی شون لذت بخش هستن،همین!امروز از خیابون دلاوران که رد میشدم یاد تمام تصاویر ذهنی افتادم که در کودکی از اونجا گرفته بودم.وقتی با مادرم میومدیم میدون تره بار،با اون اتوبوس های قراضه ی دودی که رنگ بنفش داشتند،و لولیدن میون غرفه های شلوغ میوه های تازه ی رنگارنگ..و کشیدنِ بار میوه دنبال خودم در راه برگشت،به سمتِ ایستگاه اتوبوس،و اضطراب برداشتن قدم اول وقتِ از پله بالا رفتن..چه خاطرات رنگارنگ و عمیقی..از اون خیابون زیاد رد شدم اما امروز به دنیای قدیمی رویا سفر کردم،دلیلش رو نمی دونم..شاید به خاط نسیم فرحبخشی بود که می وزید و شاید یه فلش بک ساده بود..کودکی ها رو دوست دارم..به اون روزها فکر می کنم و خاطراتی که ساده ترین بودند اما در عین حال زیباترین..روزهایی که صبح رو تو خونه ی عمه به غروب می رسوندیم،در حاشیه ی دوست داشتنی ترین خیابون های تهران،ولیعصر و عباس آباد..وقتی دقایقی پس از شنیدن قصه ی ظهر جمعه،حوالی خوردن چای عصرگاهی خبر سوختن سینما شهر فرنگ(آزادی فعلی)رو شنیدیم..وقتی حسن آقا توی حیاط با صفای خونه،کنار اون تاب نوستالژیک برای منی که مرغ دوست نداشتم گوشت چرخ کرده ها رو به سیخ می کشید..آه..یادش بخیر..بیشتر فکر می کنم..یاد خونه ی خاله رفتن ها می افتم..جا به جایی هایی(که در اون روزگار راحت میشد لقب مسافرت بهش داد)به کرج..شلوغی خیابون انقلاب وقتی به سمت جمالزاده حرکت می کردیم تا سوار اون اتوبوس های لکنته ی استثنایی بشیم که هیچ وقت نفهمیدم به اتوبوس شبیه تر هستن یا به مینی بوس..سال 78 و شولوغی های دانشگاه تهران..وقتی در حینِ یکی از همین سفرهای دوست داشتنی از کنار دانشگاه رد می شدیم و دیدیم چطور در دانشگاه رو به روی دانشجوها بسته ن و اجازه ی بیرون اومدن بهشون نمیدن..14 سال از اون بعد از ظهر سایه آفتاب گذشته اما هنوز یادمه اون لحظه ای رو که در حین عبور از کنار دانشگاه مادرم به صدای بلند از یکی از لباس شخصی ها پرسید:"جرمشون چیه؟واسه چی باشون اینطور رفتار می کنین..؟" و یا اون بار که در خانواده ای که شنیدن موسیقی تا اون روز رایج نبود(و البته منعی هم نداشت)من عشقِ موسیقی از آب در اومدم و تو اوج کودکی دلشوره ی خریدن نواری که عکسِ یه پسر خوشتیپ جوون روش بود و پشت ویترین کتابفروشی بم چشمک میزد به جونم افتاد..مسافرِ شادمهر..و آخر تو یکی از روزهایی که مسافر کرج بودیم خریدمش و تو خونه ی خاله با ضبط صوت شنیدمش..یاد خاطراتِ کرج می افتم که همیشه بوی شمالو می داد..شب های تابستون و کنار باغچه تو پشه بند خوابیدن ها..بالا رفتن دو پسرخاله از سر و کول هم،کتک کاری هایی که آخرش به لبخند منتهی میشد..نیمه شب هایی که از ترس قصه های ترسناک خاله خدیجه زیر پتو قایم می شدیم و از شدت ترس فاصله ای نداشتیم تا خیس کردنِ خودمون..روزهایی که صبح تا شبش به ورجه وورجه و شیطنت و آتیش سوزوندن می گذشت و خداحافظی ها و اشک ریختن ها و منتظرِ دیدارهای آینده شدن ها..کاش خاطراتم به همین ها ختم میشد..آه که چه دلتنگم..هیچ وقت نتونستم کنار بیام..هیچ وقت نتونستم از اون زمان فاصله بگیرم و روحم رو مثل جسمم منقل کنم به عصر گیجی و مستی..هیچ وقت نمی تونم ازشون دست بکشم..مثل یه کتاب قدیمی غبار گرفته..که سالی یک بار بازش می کنی اما برات ارزش بسیاری داره..میخواستم از چیزهای دیگه ای بنویسم،از حال بد و خراب این روز هایی که به امید رسیدن یکشنبه ها می گذره..از هستگی و هجوم وحشیانه ی تنهایی..اما با یک نگاه لبریز خاطره شدم و نفهمیدم چی شد که جای تموم ناله هایی که قصد انعکاسشون رو داشتم این چند خط رو نوشتم..

دلتنگم این روزها..

سخت دلتنگم..

مثلِ آن پرنده ی مهاجر..

که راه سرزمین های گرم را از خاطر برده..

سخت دلتنگم این روزها..

و تو آن شکوفه ای هستی..

که بوییدنت کافی ست..

برای ترانه شدن..

به صرفِ وعده های خاطره..

خاطره ای از سرزمین های گرم..

برای مهاجری بال و پر شکسته..

که سخت دلتنگ است..


 
از من تــا پنجره راهی نیست
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دورِ همی

چند روز گذشته کلی اتفاق افتاد...کلی..که همه ش رو هم شاید نشه گفت..آرش اومد و چند روز پیشم موند و در طول موندنش فضای اتاقم رو به کلی عوض کردیم.کولر رو کندیم و از اتاق بردیم بیرون و محفظه ی خالی دیوار رو گچ گرفتیم و دکوراسیون اتاق رو هم به کل تغییر دادیم.اتاقم شبیه سالن شد،کلی بزرگ..!به این فکر می کردم که چه جای مناسبیه برای گذروندن شب های تابستون با تو..!عالی میشه،نه..؟بهزاد و امیر و حامد و آرش رو تا به حال یک جا ندیده بودم،این بار دیدم..!خیلی خوب بود..!اینقدر حرف میزدن که سردرد گرفتم و در عین این که بودنشون کلی خوشحال کننده بود این به فکرم رسید که تنهایی هام هم چقدر خوشحال کننده ست..!و این اتفاقات دقیقن تو یکشنبه شبی اتفاق افتاد که می خواستم به دورِ همی برم.حامد نمی خواست بیاد این جلسه رو و این بار امیر بود که کنجکاو شده بود بیاد و ببینه چه خبره.آرش و حامد موندن خونه،بهزاد رفت و منو امیر رفتیم جلسه.مثل همیشه خوب بود.موضوع انتخاب هایی بود که باعث رشد میشن.مثلِ هر بار(و شاید هم بیشتر از هر بار)بدونِ اینکه حرفِ خاصی برای گفتن آماده کرده باشم دستم رو بردم بالا و خواستم مشارکت کنم.شروع کردم به فی البداهه حرف زدن،از این گفتم که تا الان نمی گذاشتم کسی برام انتخاب کنه برای اینکه مستقل باشم و این باعث بدترین ضربه ها به پیکره ی زندگی من شد.از این گفتم که تعادل رو نتونستم رعایت کنم و فکر می کردم خودم برای خودم دارم انتخاب می کنم و حالا می بینم که انتخاب های من هیچ کودوم انتخابِ من نبودند و تمامشون ناشی از جو،احساسات و شرایط بودند نه چیز دیگه ای..حالا می بینم من اصلن انتخاب نکردم چیزی رو..فقط سرم رو پایین انداختم و دویدم..حالا که بهش فکر می کنم می بینم من با همچین پدیده ای هم مواجهم تو زندگیم،پدیده ای که توجهی بهش نمی کردم،انتخاب..و راستی که چه عجیبه..پدیده هایی تاثیر گذار که جلوی چشمت هستن اما نمی بینیشون..و نیاز داری به یادآوری..

با یه کیبورد خراب مواجهم و کلی حرف

حیف..


 
به بازی های احمقانه عادت داشتم
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دورِ همی

سلام رفیق..

آخ که امروز چقد حرف دارم واست..معلوم نیست کی پیدا شده باشی یا نه،معلوم نیست پیدا خواهی شد یا نه..دلم روشنه..به لطف خدای رحمانو رحیمم..به دعاهای مادر و مامان و بابای مهربانم..دلم روشنه..می دونم یه روز پیدات می کنم و همه حرفهایی که اینجا نوشتم برای تو رو می خونی..یه روز پیدات می کنم..من نه..خدا برای من پیدا می کنه تو رو..تو نه..در اون لحظه منم که هویدا می شم..و اون وقته که با سوزِ دلی گداخته تر از همیشه تصنیف زیباترینِ استاد رو می خونم از هویدای جان..پیدا شدم..پیدا شدم..پیدای نا پیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..شیدا..شیدا..شیدا شدم..به امید اون روز..منتظرت می مونم تموم لحظات رو..رفیقِ یک عمر زندگی من..امیدوارم به اون روز برسم و کلی روز قشنگ رو با هم طی کنیم..کنار سایه های هم..زیر سایه ی بزرگ خدا..آمین..

امتحان آخر رو دادم اون روز..خوب نبود زیاد،اما می تونم امیدوار باشم..فک کن یه سوال که بلد بودم رو به خاطر واضح نبودن عنوان سوال و اینکه اسم عجیب غریب سوال رو به خاطر نسپرده بودم و عنوان سوال هم به نحو احسن پیچونده شده بود ننوشتم..!فک کن..!کامل بلد بودمش و خیلی هم از سوالش خوشم میومد اما ننوشتمش..!چون اسم هچل هفتش رو به خاطر نسپرده بودم چون فکر می کردم کلمه ی مثلث قطعن کنار این عنوان مزخرف میاد و نیاز به به خاطر سپردن اسمش نیست..و کلمه ی مثلث که نیومده بود هیچ،جاش نوشته بود انحنا..!یا یه چیز دیگه..!خیلی ضد حاله..قبول داری..؟امتحان رو دادم و رفتم تو سایت تا تعرفه م رو بگیرم و چاپ کنم(نیاز داشتم واسه تمدید کارت دانشجویی)دیدم غیرفعاله یوزرم..پیگیر شدم و فهمیدم واسه دو ترم مشروط شدنمه..خیلی نگران شدم..چون خوف دارم این ترم رو هم حتی مشروط بشم و سومین ترم مشروطی رو پشت سر بگذارم..پیگیر شدم و یادم افتاد به خاطر اینکه پروژه م رو تمدید کردم(به دلایلی غیر از تموم نشدنش)و نمره ی پروژه م ثبت نشده مشروط شدم ترم قبلو..و اگه نمره ی پروژه م ثبت بشه مشروط نمیشم..اوکی شد قضیه خدا رو شکر..و احتمالن این ترم رو هم مشروط نمیشم به امید خدا..اما خب،باید قبول شم درس های باقیمونده رو..تا بتونم تموم کنم..امیدوارم قبول بشم..آخه دیشب به ماه زل زدم و از تهه دلم از خدا خواستم..وقتی که دلم شکسته ی شکسته بود..می دونم حرکتی نکردم و خدا حق داره کمکم نکنه..اما اینو هم می دونم امید نا امیداست خدای بزرگ من..می دونم تو اوج سختی..تو اوج سیاهی..تو اوج مشکلات..تو اوج درد..بنده ی تنها و دردمندش رو تنها نمی گذاره..اگه هم بگذاره قطعن به نفع خود بنده ش خواهد بود و گر نه تنهاش نمی گذاشت..اینو می دونم..و این دلمو خیلی آروم می کنه..می دونم که تو هم می دونی و درک می کنی..این خیلی خوبه..مگه نه..؟

تو دانشگاه همه گیر داده بودن به سیبیل من..! :دی غریبه ها که همه نگاه می کردن سیبیل خفنم رو،آشنا ها هم تا می رسیدن میگفتن عجب سیبیلی..!رفتم پیش خانوم علیخانی تا بهش بگم التماس دعام رو به استاد برسونه..گفت فیلمی چیزی قراره بازی کنی..؟:دی منو میگی...........:دی:دی:دی گفتم نه خانم علیخانی..زندگی کسالت بار شده بود..گفتم شاید این سیبیل یه تنوعی بده بهش..که شکر خدا همینطور هم شد...مهپویا هم مثه من مشکلات خاص خودش رو داره،با این تفاوت که اون شاغله و من بیکار..با مهپویا پیگیر کارمون شدیم و شکرِ خدا به یه جایی رسوندیم کار رو..و الان اومدم خونه..درسته که نمی دونم چی میشه..نمی دونم یه ترم دیگه هم مهمون دانشگاه خواهم بود یا نه..اما همین که امتحانِ لعنتی آخری تموم شد،خودش کلیه..استقبال می کنم از آینده..تیغ تیز حرف و افکار و قضاوت خیلی آدم ها علیه منه..اما یه خدای بزرگ و مهربون هست که از همه شون با هم خیلی خیلی بزرگتره..و خدای مهربون کمکم می کنه..این دلمو آروم میکنه رفیق..نمی دونی چقد دوسش دارم..اما ناراحتیم اینه که همیشه شبیه مادرم دوسش داشتم..منظورم قد و انازه ی دوس داشتنم نیس..منظورم اینه که مثه مادرم،با وجود اینکه تمام و کمال عاشقش بودم اما هیچ وقت ذره ای از حقش رو نتونستم ادا کنم..و بارها به خودم نهیب زدم:مطمئنی عاشقی..؟یقین داری ادعای عاشقی نداری..؟هنوز هم نمی تونم به این سوال جواب بدم..شایدم می ترسم جواب بدم..نمی دونم..اما..هر چی بود..قصد ریاکاری نداشتم..بهش خیانت کردم..اما به خودمم خیانت کردم..ظلمت نفسی..خیلی زیاد..اگه ادعایی کردم واسه این بود که دوسش داشتمو دارم..از سر علاقه و عشق و محبتم بهش بود..هیچ وقت ثابت نکردم..اما دوسش داشتم..دوسش داشتم..به خدا دوسش داشتم..............

چقدر حرف هست توی دلِ تنگم..دیشب باز جلسه های دورهمی بود و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر که شرکت کردم..و باز هم..باز هم..باز هم..چیزهایی که تو دل داشتم رو از زبون بچه ها شنیدم..و این معجزه داره آروم آروم عادی میشه واسم..حالم خوش نبود،نگرانِ امتحان فردا بودم(مثه هفته ی پیش،شاید بیشتر..)از طرفِ دیگه به دلایلی حالم اصلن میزون نبود و رو فرم نبودم..دوست داشتم مشارکت کنم اما قلبم بدجوری میزد..حرف های بچه ها خیلی مفید و دوست داشتنی بود..میون همه ی حرف ها تو جلسه یی که موضوعش لذت بود حرف های اسکندر رو خیلی پسندیدم..یه مرد میونسال..گفت قدیم از کارهایی لذت می بردم که فکر می کردم ثواب هستند اما الان فهمیدم ریا و تظاهر بودند فقط..الان از نمازم و مراقبه م لذت می برم..و پس از اون از میون شما جوون های بی شیله پیله بودن..لذتی که از میونِ شما بودن حاصلم شد و میون دیندار ها تجربه نکرده بودم..حرفاش خیلی به دلم نشست..چرا آقا اسکندر این حرف رو زد..؟جمع ما پره از جوون های گناهکار،اما چرا این حرف رو زد ایشون..؟شاید واسه اینکه همه اومدن و تو دلشون معترف شدند به گناهشون..فهمیدن راهو اشتباه رفتن..شاید مذهبی نشدن..اما خیلی بن بست های اشتباه رو دور زدن..نمی دونی چه حالی داره دورِ همی ها..کاش میشد دستتو بگیرم و با هم بریم..ولی نمیشه..اگه بودی هم نمی شد..ولی یه روز برات تعریف می کنم معجزه ی دورِ نیروی برتر جمع شدن رو..یه روز تعریف می کنم سیر تا پیازشو..اینجا می نویسم که اگه یادم رفت نشونه هایی باقی بمونه تا یادم بندازه..حالم داشت خوب میشد که آخر جلسه یه خبر ناگوار شنیدم که دگرگونم کرد..از یه عزیز ناشناس..دلم خون شد..ولی کاری جز دعا کردن بر میاد از دستم..؟خدایا..به داد این جوونای مظلوم برسه..خدایا..به فریادشون برس..خدایا..کمکشون کن......خدایا..در آغششون بگیر..دارن یخ میزنن از سرما..

اولش فک می کردم فقط ما دو نفر هستیم،ولی بعد فهمیدم که نه..!15 نفر دیگه هم هستن..!محسنو میگم..باز قراره بریم کنسرت و پول ها رو بریزم تو آب..اما ارزششو داره..می دونم که داره..15 تا دختر و پسر دیگه هم هستن..!تازه دوستش می خواسته نغمه رو هم دعوت کنه بیاد..!واقعن نمی دونم دوس داشتم که بیاد یا نه..شاید دوس داشتم بیاد تا ببینمش..شاید دوس نداشتم بیاد تا استرس نداشته باشم..همون 15نفر به میزانِ لازم استرس زا هستن واسم..خوصله شونو ندارم م م خب..دوس داشتم خودم و محسن باشیم فقط و باقیشون غریبه باشن..و همه وجودم بشه گوش و بشنوم..بدون فکر به اینکه راجع بم دارم چه فکری میکنن..اما یکی از خوبی های جلسه همینه..اینکه یه مشکل مشترک همه مون وقتی ترسیدیم و به خدا پناه اوردیم این بود..این که الان دارن راجع بمون چه فکری میکنن..؟تو اتوبوس..تو مترو..تو دانشگاه..تو جامعه..حالا خیلی از بچه ها اهمیتی نمیدن به افکار مردم..حتی تو اوج شلوغی های جامعه مراقبه می کنن..اشک میریزن..بی توجه به نگاه ها و افکار کنجکاو و قضاوت کننده..این عالیه پسر..من بالقوه این ویژگی رو دارم..اما نتونستم جز اندکی به فعلیت برسونمش..می کنم این کارو با خواست و کمک پروردگارم..حالا من منتظر چهارشنبه شبم..و شاید دومین تجربه از میون یه جمع از اجناس مختلف اعم از مخالف و موافق بودن..

گزارش کارآموزی مونده..داکیومنت پایان نامه هم..و آرش هم می خواد بیاد اینجا و خیلی دلتنگشم..جمعه هم دربیه و شاید با آرش یا با هادی یا با هر دو بریم..با هادی قراره یه کاری رو شروع کنیم تا موقتی یه پولی در بیاریم و از این وضع فلاکت بار در بیایم..بالاخره 80 چوقِ کنسرت از یه جایی باید جور بشه دیگه،مگه نه..؟بعدن به خودت میگم چه کاری..چون بین خودمون باید بمونه..! :)

منتظر روزهای آینده می مونم..خدایا..می خوام لبخند رو به لب مامان بابا بنشونم..من هیچ..هر چی که اونا رو خوشحال می کنه..می دونم "من هیچ" اونا رو خوشحال نمی کنه،و خوشحالیه اونا برابره با "من همه چیز" اما اگه برابر "من هیچ" هم بود حرفی نداشتم و راضی بودم..فقط می خوام بخندن..خوشحال باشن..بهم افتخار کنن..همین برام کافیه..به هیچ کس نمی خوام چیزی رو نشون بودم و سری میون سرا در بیارم..نه،این بی اهمیته..فقط می خوام اونا خوشحال باشن،همین..خدای بزرگ و خوب و مهربونم..کمک کن بتونم این کار رو بکنم..تو از تموم حرف های دلِ من با خبری..تو از چیزهایی که تو دلم می گذره و حتی خودم بی خبرم ازشون با خبری..پس خودت به فریادم برس..یا غیاث المستغیثین..یا ارحم الراحمین..خدای خوب و گلم..همین دو صفت کافیه تا تو غایتِ آمالِ عارفین باشی..اما تو به جز این دو صفت تمام صفات خوبِ دیگه ی دنیا رو هم داری................پس غیر تو به کجا پناه ببرم..؟از کی مدد بگیرم..؟به فریاد برس خدای خوبم..دوستت دارم..خیلی زیاد..

 

 


 
این ترم آخره..؟
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: خدا ،دورِ همی ،خاطرات ،قنطورس

چقد حرف دارم برای زدن و چقدر خاطره برای تعریف کردن..راستی چرا نمیام..؟چرا نه اینجا نه رو کاغذ نمی نویسم..؟نمی دونم..می دونم که چقدر حیفه گذر این روزها و عدم ثبت وقایعشون..و چه حیف تر روزهایی که گذشتند و خاطراتشون تنها در ذهنم ثبت شد و بس..این بار هم مثل بارهای دیگه سعی می کنم بیشتر بیام..سعی می کنم..

پریشب واسه بار سوم جلسه ی دورِ همی رو رفتم..خیلی خوب بود..مثل بارهای قبل..خیلی حال داد..راجع به امید و ترس باید حرف می زدیم و من گفتم از اینکه از امتحان ریاضی فردام چقدر می ترسم..گفتم که چقدر ضربه خورد از تمام ترسیدن ها و تمام بی باکی ها..این بار شلوغ تر از همیشه بود و حس می کردم صدام بیشتر از همیشه می لرزید..اعتراف کردم که می ترسم باهاشون حرف بزنم..گفتم که همین الان مدام در حال ترسیدنم و شاید این از صدام مشهود باشه..به امید خدای بزرگم پیش میرم..برای روزهایی که بهتر از همیشه بتونم حرف بزنم..به عنوان نفر اول درخواست حرف زدن بکنم و منتظر شنیدن حرف های دیگران نشم تا خجالتم فروکش کنه و بعد شروع کنم..برای روزهایی که خودم گرداننده بشم و برای بچه ها حرف بزنم..خیلی حرف ها باید می زدم اما اون لحظه تو ذهنم نبودند..کاش بهشون میگفتم..بهشون می گفتم که رفقا..همه مون ترسیدیم که اومدیم..همه مون ترسیدیم..همه مون ترسیدیم و قدم اول رو برداشتیم..دوستتون دارم رفقای گلِ دور همی های من..آغوش گرمتون در آخر جلسه رو دوست دارم..لمس دست های مهربونتون وقت خوندن دعای آرامش رو دوست دارم..نگرانی هاتون وقت اعتراف ها رو دوست دارم..شنیدن دردنامه هاتون رو دوست دارم..وقت گذروندن باهاتون رو دوست دارم..دوستتون دارم،خیلی زیاد..حامد هم این جلسه واسه بار اول حرف زد..حرفش رو با این جمله شروع کرد:به جرات می تونم بگم که تمام مشکلات من ناشی از ترس بوده..لحنش به تحسین واداشتم در اون لحظه..عالی بود حامد،ترکوندی رفیق..و اون سوتی باحالی که دادی،وقتی اون رفیق شروع به خوندن متنی کرد و گفت "خداوندا.." و تو یه لحظه خیال کردی می خواد دعای آرامش رو بخونه و همراه اون گفتی،خداوندا..خداوندا..به من و حامد و تمام رفقای گمناممون کمک کن..به تموم کسانی که به این دورِ همی ها نیاز دارند اما نمی دونند کمک کن..به همه کمک کن خدای خوبم..آغوشت برای همه ی ما جا داره..به همه مون کمک کن خدای عزیزم..به همه مون..

در حال گذروندن ترمی هستم که شاید آخر باشه..و به امید خدا اگر بود،دنبال کار و زندگی برم..آرزوهای بزرگ ندارم تو این مقطع..می خوام از این دوره ی کش داده شده رها بشم . شاغل بشم..و پس از اون به دنبال جفتی برم که در کنارش معنی آرامش رو تجربه کنم..خدایا،خیلی خرابم..برای از عشق کسی مردن..خدایا یارِ من رو برسون بهم..من نمی دونم کیه،تو می دونی..نگذار مامان و بابا و این دلِ تنگ بیش از این چشم به راه بمونند..کمکم کن سر و سامون بگیرم و خودمو پیدا کنم خدای بزرگ و مهربونم..دستهای بزرگ و مهربونت رو به کمکم بفرست عشقِ بی حدِ من..اگه درسم تموم بشه و شاغل بشم میرم خواستگاری نغمه..بهش میگم که چقدر آس و پاسم و اگه دری باز نشه چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی نمی تونم براش مهیا کنم..بهش میگم که چقدر معمولی ام و تو دنیای کوچیکم تنها یک عشق به وسعت دنیا دارم،نه چیز دیگه..خدایا،تو صلاح ما رو بهتر از همه می دونی..اگه خیره،کمکمون کن و اگه نیست،کمک کن به سفر دور و دراز خودمون به سلامتی راهی بشیم..

گیرِ آمار و احتمالم باز،شبیه آخر شمسی پور،وقتی آمار و احتمال رو افتادم در حالی که کنکور قبول شده بودم و با دلشوره ی فراوون تک درسش کردم..اون چند روزی که شب و روز تو کتابخونه با رضا خوندیم..اون لحظاتی که با رضا از خدا خواستیم یا جفتمون قبول بشیم،یا هر دو بیفتیم..اون لحظاتی که راجع به شایعه ی نمره گرفتن از استاد،در صورت به پاش افتادن صحبت می کردیم و می خواستیم تصمیم بگیریم اگه افتادیم به پاش بیفتیم یا نه..اون یه ربع آخر با قی مونده به ساعت 9:30 ،وقتی تازه رضا فهمید کارت دانشجوییش رو جا گذاشته و رفتیم در خونه شون تا کارتشون برداره..اون لحظاتی که با پالس حامد 120 تا پر کرده بودم تا ظرف ده دقیقه ای که وقت داشتیم به دکه برسیم و امتحان بدیم..هیچ کودوم اون لحظه ها رو فراموش نکردم..کاش بشه آروم آروم بنویسم ازشون اینجا..کاش بشه..

داشت مهمترین چیز از یادم میرفت..بهت گفته بودم خوابم تعبیر شد..؟من همون قنطورس بودم..اتفاقی فهمیدم که می تونم برم یه باشگاه سوارکاری و پیش دوست داشتنی ترین موجودات دنیا وقتم رو بگذرونم..و این تعبیر خواب من بود..پس از چند سال فِراق..داشتم از فرط شادی سکته می کردم وقتی فهمیدم..گذاشتم واسه بعد امتحانا..خدایا..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..به اندازه ی بزرگیت تو رو شکر..

 

 

199 کیلو بایت بودن این عکس هم حتی یک نشونه ست..باور کن،عزیزِ دِل..


 
بر فراز تپه،قنطورس..
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،قنطورس

با بهزاد رفتیم پردیس ملت و "سر به مهر" رو دیدیم.لیلا حاتمی رو خیلی دوس دارم،فیلم هم خیلی خوب بود،خوشم اومد.یاد "چیزهایی هست که نمی دانی" افتادم،نه به خاطر تمِ فیلم،به خاطر اینکه اونو هم با محسن و داود و سید تو ملت دیدیم و اون فیلم رو هم لیلا بازی کرده بود.اونم خیلی خوب بود.سانس 2 3 یعد از ظهر دیدیم فیلم رو،هیچ کس نبود تو سینما،جز ما 4 تا و دو زوج عاشق.خیلی فیلم خوبی بود اونم،تاثیر گذار بود..اگه ندیدی حتمن یه روز ببینش..خیلی خوب بود،چیزهایی هست که نمی دانی..

سرما رو خیلی دوست دارم.تقابلش با آتش درونم لذت بخشه و دوست داشتنی.و منی که از بیرون درگیری این دو رو می بینم لذت می برم.مثل وقتی که گرما امونم رو بریده و می پرم تو حوضچه ی آب یخ..دوست داشتنیه سرما..به شرطی که چند لایه پوشیده باشی..مثه امشبِ من..:)

فیلم که تموم شد با بهزاد قدم زدیم کمی تو پارک،و از جای همیشگی ثابتی گذر کردیم که خاطرات بسیاری رو در اون ساخته بودم.گذرگاه دو سمت چمنِ کنار نیایش.یاد بهزاد اوردم شبی رو که زورش کرده بودم بریم ملت(دقیقن شبیه همچین شبی بود)،سوار موتور شدیم و اومدیم ملت تو اوج یه شبِ سرد و تاریک زمستونی..نشستم رو چمن ها و بهزاد هم خوابید و سرش رو گذاشت رو پاهام،مثه خیلی وقت های دیگه(شایدم اشتباه می کنم و رو نیمکت نشستیم،چیزی که یادمه اینه که رو چمن بودیم،اما عقل قبول نمی کنه کسی تو یه شب زمستونی همچین کاری بکنه..حواسم نبود،ما که عقل نداریم..اگه دشتیم که وضعمون این نبود..مگه نه..؟!)چند تا از کتاب کوچولو های شل همراهم بود،همون ها که بارها گمشون کردم و چون ارزون بودند باز خریدم و باز هم..سر بهزاد رو پاهام بود و من قنطورس رو خوندم واسش..هر دو متولد آذریم و بهزاد هم حس خوبی برقرار کرد با شعر..برگشتیم از پارک و یه سرمای سخت برای ما یادگار موند..شب خوبی بود..خاطره ی خوبی شد..وارد اون خیابون سبز عریض که شدیم به بهزاد گفتم یادته خاطره ی اون شب سرد رو..؟سکوت کرد چند لحظه و خیال کردم دایورتم کرده.بعد از چند لحظه گفت:علی باورت میشه احساس می کنم همین چند لحظه پیش اون اتفاق افتاده..؟حتی قبل از اینکه سینما بیایم بود انگار..وقتی اومدیم و هیـــچ کــس نبود و واسم کتاب خوندی..انگار همین لحه های قبل بود علی..می دونی چند سال گذشته..؟ده سال گذشته علی،من 19 20 ساله بودم که اومدیم ملت(بهزاد یکی دو سال از من بزرگتره).بهش گفتم که باور نمی کنم،گفتم که دروغ داره میگه و امکان نداره ده سال گذشته باشه..گفت نشون به اون نشون که اون شب یه دوست قدیمی رو دیدم توی پارک که دیگه ندیدمش و یقین دارم آخرین باری که دیدمش 19 20 21 ساله بودم..زبونم بند اومد وقتی فهمیدم اینقدر گذشته..چند شب پیش هم همین حال بهم دست داده بود،وقتی فهمیده بودم از سن کلوبیم قریب به ده سال گذشته..به راستی باور کردنی نیست..سخته باورش..چه خاطراتی که با هم نساختیم من و بهزاد..و بهزاد تنها یکی از حلقه ی دوستانِ خیلی نزدیک منه..و چه کوله بار سنگینی از خاطره دارم من..کوله بار خاطرات..!این عنوان یکی از وبلاگ های قدیمیم بود..خدایا،منو می کشند آخر این خاطرات..

رفتیم و سوار ماشین شدیم و باز از راه همیشگی به سمت خونه راه افتادیم..سربالایی سختی تو راهمون بود و من مثل همیشه دنده کمکی بهزاد شدم..دو دستم رو اهرم کردم پشت کمرش و تو سربالایی هلش دادم تا کم نیاره،مثل همیشه..ماشین هایی که رد میشدن نگاه های احمقانه و متعجبشون رو نثارمون می کردند و چقدر من دوست دارم خود دیوونه مون رو........:)

یه دوست خوب وقتی خوابم رو شنید حرف قشنگی زد بهم،یه نکته ی مهم که به ذهنم نرسیده بود..آیا من همون قنطورسی بودم که بر فراز تپه ایستاده بود؟آیا من همون قنطورس بودم؟وقتی دست گردن اون دو اسب نازنین انداخته بودم..؟وقتی چرخی به دور کوه زدم و بازگشتم؟و جالب اینکه دقیقن رو تپه ایستادیم و چرخی زدیم و بازگشتیم..و دقیقن به همین تو شعر دوست داشتنی که حکایت زندگینامه ی من رو داره اشاره شده بود..عجیب بود..توجه خودمو جلب نکرده بود این..اما وقتی دوستم یادم انداخت..راستی که چقدر شبیه بود..هر دستم گردن یک اسب،و وقتی از بقل نگاه می کردی انگار یکی شده بودیم با هم..


 
حصار تنهایی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

دیشب شب عجیبی بود..یه خواب عجیب دیدم..پس از مدت ها خرابی..پس از مدت ها بیماری..یه خواب دیدم که یه کم حالمو جا اورد..تو خونه بودم..یه سری آدم غریبه ی ترسناک می دیدم تو خونه..مامان بابامو صدا کردم و به کمک اونا بیرون کردیم اون غریبه های وحشتناک رو..به دم در که رسیدیم دیدیم شیشه رو شکسته بودند و اومده بودند داخل(تو خواب بخش زیادی از در خروج خونه شیشه ای بود)،وقتی بیرونشون کردم و تو کوچه رو نگاه کردم یه مشت گراز دیدم توی کوچه و تنم از ترس لرزید..چون متنفرم از این حیوون..با کلی ترس در رو زود بستم و برگشتم تو خونه..توی حیاط بودم،انگار حیاطمون به یه تپه ی سبز که پشتش معلوم نبود منتهی می شد..یه هو از بالای تپه دو تا اسب خوشگل دیدم که دویدند به سمتم..می دونستم خوابم..داشتم از خوشحالی می مردم تو خواب وقتی اون صحنه رو دیدم..خدا خدا می کردم خوابم الان تموم نشه و بیدار نشم..سوار اسب ها نشدم،کنارم وایستادن و دست انداختم دور گردنشون و شروع کردند به دویدن..رفتن تا انتهای تپه بالا..بالا و بالاتر..و بعد با تمام سرعت برگشتند پایین..توی دلم از ترس خالی شده بود که با اسب ها با هم پرتاب شدیم پایین و رسیدیم به زمین و دیگه ندیدمشون..و بعد از اون کلی اتفاق دیگه افتاد..دایی محمد خدابیامرز دوست داشتنی و گل رو تو خواب دیدم..بوسیدمش انگار..اتفاقات دیگه ای افتاد..بعد از اون یه خانمی رو دیدم که مو نمیزد با مادر..اما قدش بلند تر بود..با وجود اینکه سنش کم نبود اما نشونی از پیری درش نمی دیدی..خود مادر بود اما باور نمی کردم مادر اینقدر سرحال شده باشه..تو خواب میدونستم مادر از دنیا رفته..رفتم جلو و صداش کردم..برگشت..بهش گفتم که چقدر شبیه مادربزرگ مرحوم منه..گفتم چقدر مادربزرگم رو دوست داشتم و چقدر دلتنگشم..حتی عکس های یادگاری رو نشونش دادم..فقط نگاه می کرد و می خندید..یه دل سیر باهاش حرف زدم..و گفتم و گفتم..از تموم خاطراتم با مادر..خسته نمی شد از شنیدن و همین باعث تعجبم شده بود..نمی تونستم باور کنم مادره چون مادر تو این دنیا نبود و اون خانم هم خیلی خیلی جوون تر از مادر به نظر می رسید..با قد بلند و صورتی بدونی چین و چروک..در حالی که جذبه ی چهره ش نشون می داد جوون هم نیست..و کلی اتفاق دیگه افتاد و تموم شد این خواب..راستش بعد از نماز صبح دیدم این خواب رو..و مدت ها بود برای نماز صبح از خواب بیدار نشده بودم..عجیب بود..خیلی عجیب بود..خیلی..

راجع به بیماری اختلال دو قطبی می خوندم دیشب.بیشتر نشونه ها رو داشتم،احساس کردم دچارم به این مشکل.گاهی از شدت اندوه رو به مرگم هر لحظه و گاهی از شدت شادی به مرز جنون میرسم..نمی دونم کی بتونم برم پیش دکتر..دوست ندارم کلی قرص اعصاب بخورم،دوست ندارم..اما فک نمی کنم بشه با این بیماری کنار اومد..لعنتی ترمز زندگی رو میکشه..و این مشکلیه که همیشه در طول زندگی باهاش دست و پنجه نرم می کردم..شاید یه روزی رفتم دکتر..شاید..

دنیا نشئه ای بیش نیست،نشئه ای که اینقدر مست میشیم که حتی فراموش می کنیم صد سال دیگه هیچ کدوم از ما،دقیقن هیچ کودوم از ما،روی خاک نخواهیم بود..و با این وجود فکری نمی کنیم به حال اون طرف و دائم به در و دیوار می زنیم تا زندگی دنیوی رو بهبود بدیم..نمی فهمیم که چقدر میشه زندگی رو ساده گرفت..کدورت ها رو چه راحت میشه دور ریخت..و چقدر میشه بی وقفه خوب بود و خوب زندگی کرد..برای خودم دارم میزنم این حرف ها رو،چون این روزها خیلی مستم..و خیلی فراموش کردم چه زود دیر میشه..یه سر به سایت کلوب و یوزرم زدم..دیدم از سن کلوبیم داره به ده سال میرسه و من هنوز اندر خم یه کوچم..همین چند لحظه پیش بود انگار که در سال 83 عضو کلوب شدم..و چقدر زود گذشت..خدایا چقدر زود می گذره..و چقدر غافلیم ما آدم ها..چقدر فراموشکاریم..خدایا به فریاد برس..یادمون بنداز که رفتنی هستیم..یادمون بنداز که چقدر نیازمند توشه جمع کردنیم..آی خدا..کمک کن..دست و پامون گره خورده به مشکلات دنیوی..و این جایی نمیذاره برای فک کردن به آینده ی عجیب و جدید و همیشه گی ای که ممکنه همین فردا سر برسه..به داد برس خدا جون..باید به خودم بیام..کی ام من..؟کجا من..؟به کجا میرم..؟به داد برس خدای خوب..نگذار چند صباح زندگی اینطور تلف بشه..خدایا..ممنونم ازت..به خاطر همه چیز..به خاطر مادری که هر موقه گیر می کنم خوب یادم میندازه گیرم کجاست اما گوشم کر شده..به داد برس خدا جون..

سالروز به دنیا پا گذاشتنم هم گذشت و من هنوز دارم پرپر می زنم در جست و جوی تولدم..خداوندا..من کی متولد میشم..؟بی قرارم..امون بریده م..کمک کن از این باتلاق بیام بیرون..کمک کن راهو پیدا کنم...کمک کن خداجون..کمک کن که بی تو هیچم..کمک کن..به فریادم برس..مثه اون روز که تو کوه گیر افتاده بودم..حالا تو کوه سرنوشت گیر کردم..به فریادم برس خداجون..خیلی خسته م..خیلی بی جونم..به دادم برس آ خدا..به دادم برس..


 
نغمه؛جـــان..
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

مجبور شدم اینجا بنویسم،بلاگ بالا نمیاد..عجله داشتم و باید میرفتم،و گرنه خودت می دونی چطور پرپر میزنم واسه یه لحظه حرف زدن باهات..توی اتوبوس بود که فهمیدم چقدر زشت و ناراحت کننده ازت خدافظی کردم..و واسه همینم بود که اونطوری در رو به هم زدی و رفتی..نغمه................می دونم تحملم سخته این روزا..می دونم..خوب نیستم باور کن..مثه تو دارم روز به روز لاغر تر میشم..اشتهام کور شده و نمی تونم درست غذا بخورم..تو که می دونی چقد دوستت دارم..می دونی چه بال بالی میزنم واست..نغمه جان،حالم خوب نیست..باور کن..

باید بودی و می دیدی..رفتم پیگیر کار پسرداییم بشم که اربعین میره کربلا..منِ از قافله جا مونده میون فوجِ زائران..نمی دونی چه خبر بود..نمی دونی..دلم شکست...وای خدا،وای..نمی دونی..

چه بارونی داره می زنه..می دونی چرا روز و شب تولد ها واسم عادیه؟اینقد احساسی ام که وقتی یه نسیم مست نوازشم می کنه..وقتی زیر بارون خیس میشم..وقتی بوی عطری مشامم رو می نوازه..وقتی یه لبخند مهربون می بینم..وقتی رقص برگ های زرد و نارنجی و سبز ها در ارکستر باد رو می بینم..هزار بار متولد میشم..در این حد به وجد میام..در این حد..و واسه همینه که رویداد هایی مثل تولد عادی میشه واسم..البته و صد البته این در مورد خودم صدق می کنه و یک استثناست..برای خودم مرگ رو تولد می دونم و تولد رو رویدادی زیبا مثل خیلی رویداد های دیگه که به من همون حال و چه بسا بیشتر رو تزریق می کنند..ولی برای دیگران..مرگ میشه یه عمر دلتنگی..و تولد میشه یه شب و روز خوش و شاد..فک کن هر چند روز یک بار تولد منه..به خصوص تو پاییز و زمستون زیاد تولد می گیرم..اینقدر با روح و روان من بازی می کنند این پدیده های طبیعی..

می بینی چه پراکنده حرف می زنم..؟می بینی؟می بینی اونطوری باهات خدافظی می کنم و حواسم نیست..؟با نغمه م اون طور حرف می زنم و نمی فهمم..!می بینی..؟خوب نیستم نغمه جان..خوب نیستم..ای جان..چه بارونی..ای جان.....................میرم زیر بارون.................تو رو خدا دلگیر نباش ازم گل خوشگلم......علیرضا مریض شده..خوب میشه...خوب میشه...........خوب میشه............................................


 
باید گذشتن
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

هز چقدر همه که پیکان انتظارات رو به سمت خودت مایل کنی و سعی کنی در طول اتفاقات مهم و غیر مهم روزمره ت تنها و تنها از خودت انتظار داشته باشی و هر اتفاقی افتاد از کسی دلگیر نشی باز پیش میاد وقت هایی که از کسی دلگیر میشی و می رنجی.گاهی حتی به وضوح می دونی که نباید آزرده بشی و مشکل از خودته اما با این وجود تهه دلت دلخور می شوی و گله می کنی..من میگم از این طور وقت ها هم باید استفاده کرد..به این صورت که قبل از هر چیز به خودت بفهمونی که مشکل از تو بوده اگه ناراحتی ای هست.حتی اگه تمام تقصیر رو گردن طرفت می اندازی باید بدونی این تو بودی که اینقدر بهش نزدیک شدی که حالا با اومدن بادی دچار رنجش بشی،پس بدون که نباید گله کنی.پس از اون اگر باز در دلت ناراحتی احساس می کنی باید به خودت این رو حالی کنی که از هر چیزی روی زمینه دل ببر،تا آزرده نشی.به کسی تکیه نکن به جز خدای احد و واحدی که مثل که مثل کوه پشت تو ایستاده و نگهت داشته تا در طوفان ناملایمات زمین نخوری.باید یادبگیری هر چی می خواهی رو باید از خدای خودت بخواهی،باید بفهمی تنها از خودت می تونی انتظار داشته باشی،و این تلاطم های گاه و بیگاه به خاطر اینه که علاقه مندی های تو هنوز در زمین ریشه دارند نه در آسمان.اگر این رو فهمیدی که چه خوب..اما اگه نفهمیدی تا ابد همین آش و همین کاسه ست..گفتم که در جریان باشی..

 

 پ.ن:

 از دنیا به آسانی . .


 
بودن
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هفته ی شلوغی بود و هنوزم ادامه داره.مدت ها بود از یاد برده بودم جلساتِ ملاقات حضوری با خدا رو..اما اتفاقاتی افتاد این مدت که به خاطر اوردم و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر،که یادم انداختم.کاش یادم بمونه..کاش از خاطر نبرم هنوزم خیلی جاها هست که وقتی دلت داره میترکه می تونی بری و تمام غم هات رو مدتی روی هوا ببینی و سبک تر از ابرها بشی و تا آسمون پرواز کنی..دوست داشتم شرح کاملشون رو بنویسم،اما مدتی هست فکر می کنم لزومی نداره اینجا تعریف کنم شرح اتفاقات ریز و درشت زندگیم رو..تا تولد زمینیم چیزی باقی نمونده.اهمیتی بهش نمیدم،اما بالاخره یه روز خاصه که هر چقدرم نسبت بهش بی تفاوت باشی نمی تونی بگی عیناً مثه روزای دیگه ست.می خوام خاص بودنش رو تو چیزهایی جدیدی تجربه کنم و نه چیزهای مثل تبریک و کادو که هیچ وقت بهشون اهمیت ندادم.دوست دارم شروع کنم به تغییر سبک زندگیم و آروم آروم قدم بردارم به سمتِ رهایی.و هایلایت این روز در تقویم زندگیم رو در برنامه های جدید و آغاز اونها خلاصه کنم.چیزی نمونده و خیلی باید فکر کنم،علاوه بر اون کارهای بسیار دیگه هم هست..امیدوارم بتونم..اگه از خدا بخوام و بخوام،می تونم.در این شکی نیست،هیچ شکی،از خدا می خوام،و امیدوارم بتونم بخوام.. : )

دلم یک دنیا گرفته..اما خوشحالم..چون می دونم می تونم در جاهایی بلیط مستقیم به آسمان رو بی نوبت و رایگان بگیرم..فقط کافیه به نامِ خدا اراده کنم و راه بیفتم..خوبه که این یادم افتاد..و این بسیار بزرگه برای من..دلم یک دنیا گرفته و همیشه رنج می برم از اشک های بسیارِ نریخته..اما حالا امید دارم که بتونم در جاهایی ابرهای بارور احساسم رو خالی کنم بر این دلِ تنگ..خدایا..کمک کن..یا خدا..

گیج می زنم مثل همیشه.کاش آرزوم برآورده بشه..من روش حساب باز کردم..اما می دونی؟شرطِ برآورده شدن اینه که شروع کنی به خواستن و سوختن و صبر..تا دلِ به این کوره ی داغ نزنی پخته نمیشی و بدست نمیاری دلخواهت رو..حالا من می خوام..و حالا دارم می سوزم..امیدوارم بتونم صبر کنم..خدایا..من دیر فهمیدم..ولی فهمیدم..به فریاد برس یا غیاث المستغیثین..

و در آخر..هوسِ بی پایان من از شرح ریز ریز اتفاقات ریز و درشت..ولی باید عادت کنم در دفترم بنویسم..و شاید توی این وبلاگ داست داشتنی تنها اشاره ای کافی باشه..خدایا کمکم کن..پروردگارا..معبودا..کمکم کن..یا الله..


 
روز مرگی،و باز هم . .
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

گاهی وقت ها دوست دارم بهونه بگیرم(همون بونه ی خودمون..)،به هیشکی هیچی نگم،فرو برم تو خودم،هر لحظه بیشتر و بیشتر و میون زانو های بغل کرده م اشک بریزم..هیچ آغوشی رو فرا نخونم و خط به خط تنهایی و درد رو تنها دوره کنم..دلم گرفت امروز..خیلی..دلیلِ خاصی هم واقعاً وجود نداشت..فقط خستگی و نا امیدی به وجودم رخنه کرده بود و دوس داشتم یه گوشه زار بزنم..تو راه خودمو نگه داشته بودم جلوی دوستم و مردمی که هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی برای دیدن و سرگرم شدن هستند..اما وقتی رسیدم خونه دیگه طاقت نیوردم و بی صدا تر از همیشه اشک هام رو رها کردم..خیلی سعی کردم که مامان نبینه و انگار موفق بودم..اما از حالم فهمید یه مرگیم هست و اصرار..که چی شده..و سکوتِ ممتدِ من..چون هیچ چیزی نشده بود..

انتظار داشتم وقتی اومدم بالا و پا به خلوت گذاشتم بتونم با صدای بلند گریه کنم اما این هم از عجایبِ آدمی ست و شاید از غرایبِ من..که وقتی تنها شدم هیچ اشکی نریختم..انگار خشک شدم..میونی بغضی که محکم تر از اونیه که فرو بریزه..تو راه برگشت بهزاد گفت شامِ امشب مهمونِ من و پس از اون در کمال تعجب سعی کردم جمله ی "میل ندارم" من رو هضم کنه..برای بارِ هزارم بهم گفت دیگه اون علی انرژیکِ سابق نیستی..این بار بهش نگفتم تو هم اون بهزادِ سابق نیستی..فقط گوش کردم هر چی گفت..تو یه سکوت تلخ..و فکر کردم به اینکه چرا مثل سابق نیستم..؟شاید به اقتضای سن..نه..؟معتقدم تنها جسمِ آدمی نیست که پیر میشه بلکه روحِ انسان هم کهنسالی رو تجربه می کنه با این تفاوت که واحدِ زمانِ روحی انسان با نوعِ جسمی اون هیچ تطابقی نداره..ممکنه روحِ تو تا لحظه ی رفتن جوون باقی بمونه و همینطور ممکنه در اوج جوونی دارای یک روحِ مرده ی کهنسال بشی،چیزی که به وفور در خودم می بینم این روزها..

خیلی دوست دارم بدونم چرا اون لحظات اشک هام مسابقه ی سقوطِ آزاد گذاشته بودند و حالا در اوج خلوت هیچ خبری نیست از این قطره های خیس کننده ی وامونده..باید کنار اومد..می دونی..؟باید کنار اومد..

و این منم..یه قنطورسِ مرده که در جسم خاکی انسانی زنده هبوط کرد..این رو به وضوح درک می کنم..و این به معنای تکامل نیافتن تا ابد هست..بین زمین و هوا روز مرگی ها رو بالا آوردن و معلق موندن تا زمانِ مرگ..و این خاص بودن ابدن دوست داشتنی نیست..ابدن..همیشه در این لحظات ننگینِ پر از درد و آه به این فکر می کنم که تنها کسی که می تونه آرومم کنه تویی دوستِ من..تویی که اینقدر به تو نزدیکم که همیشه بوی عطر بدنت رو در کنارم حس می کنم وقتی بدن عریانت رو در آغوش گرفته ام و اینقدر از تو دورم که تنها و تنها در رویا می تونم با تو بودن رو تصویر کنم..دلتنگ در آغوش گرفتنِ دوباره ی تو ام و کاش باز لحظه ای روزی چنین در تاریخِ بیهوده ی ملال آورِ من فرا برسه..دلتنگتم دوستِ من..دلتنگتم..


 
در آغوشِ تو مُردن
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بگذار بدوم

با همین زانوان خونین

منِ با رویا بیگانه..

نه به سوی مَرغزار سبز

که در خواب دیشب آن را تدارک دیدم

و حدِ فاصل آن تا جنگلِ خاکستر

زنگ تلفنی نابهنگام بیش نبود..

به سمتِ هرم سوزانِ آتشِ حقیقت..

می دانم..!

لیوانِ آبی که دستانِ رنجورِ مادر در آن نیمه شب نمناک بدوش کشید هم

آن را خاموش نمی کند..

اما بگذار بدوم

شاید در پسِ تمامِ بیداری های مه آلود

آغوش تو برای یک دلِ سوخته ی مرده

لحظه ای جا داشته باشد..

بگذار بدوم..


 
خدا را بارها شکر . .
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،دلبرآمدگان
 
آینده روشن نیست . .
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات
 
نایی که نیست
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات
 
تجربه های جدید
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸   کلمات کلیدی: خاطرات

روزها همین طور در پسِ هم دیگه می گذره و اتفاقات جدید همراه روزهای جدید متولد میشن.اتفاقاتی که یا قبلن افتادن و نمونه ی جدیدی از ماهیت تجربه شده دارن و یا ماهیتی نو دارن و قبل از اون سابقه ی بروز اون ها وجود نداشته،نمونه ی بارزش روز جمعه ی جدیدی که گذروندم.پنج شنبه عصر امیر تماس گرفت و گفت "فردا می تونی جای من بری راننده ی فیلمبردارها بشی..؟من فردا نیستم خودم".امیر علاوه بر کار خودش به واسطه ی دوستش گاهی جمعه هاش به این شغل می گذرونه،راننده ی تیم فیلمبرداری مجالس عروسی.بابت یک روز بین 60 تا 100 تومن پول میدن،بسته به فعالیتی که در اون روز داشتی.اصلن حوصله ی آدم های جدید و تجربه های تجربه نشده رو نداشتم،به خاطر شرایط خراب روحی این روزهام،اما شدیدن وسوسه شدم و دیدم این بار نمی تونم مثل دفعات قبلی که چنین پیشنهادی بهم داده بود راحت ازش بگذرم.تو که غریبه نیستی،این روزها سخت بی پولم و این تجربه ی جدیدی نیست..از طرفی چند وقت دیگه کنسرت خواننده ی دوست داشتنی محبوبم،استاد ناظری،رو پیش رو دارم و با قرض کردن از مادرم تونستم بلیط 70 هزار تومنیش رو تهیه کنم و به جز اون کلی خرج دیگه هم دارم و به خاطر همین دلایل از هر زاویه ای که به قضیه نگاه کردم دیدم باید برم،چون به پولش سخت احتیاج دارم..و همین دلیل محکمی شد برای قبول کردن پیشنهاد امیر،قرار شد شماره م رو به مدیر گروه فیلمبرداری بده تا طرف خودش تماس بگیره باهام.تا چند ساعت بعد بهم زنگ نزد،راستش رو بخوای داشتم امیدوار می شدم به اینکه کلن تماس نگیره باهام اما حول و حوش ساعت 10 11 بود که تماس گرفت و قرار فردا رو گذاشت و من هم قول دادم فردا سر وقت اونجا باشم.صبح ساعت 10.30 تو محلی که قرار گذاشتیم بودم و بازی جدید شروع شد.خانم فیلمبردار رو سوار کردم و رفتیم دم آرایشگاه تا از بیرون اومدن عروس فیلمبرداری بشه و از شانس من خانم فیلمبردار هم اولین تجربه ش بود با این تیم و کسی رو نمی شناخت.بعد از یک ساعت معطل شدن کنار آرایشگاه و تماشاچی کلی عروس و دوماد دیگه شدن فهمیدیم که آدرس آرایشگاه رو اشتباه بهمون داده آقای مدیر!شماره ی داماد رو ازش گرفتم تلفنی(بگذریم که شماره رو هم بار اول اشتباه داد!)و فهمیدیم که باید یه آرایشگاه دیگه بریم و راه رو اشتباه اومدیم!خوشبختانه فاصله ی اون آرایشگاه زیاد دورتر از جایی که بودیم نبود و خود داماد هم هنوز نرسیده بود اونجا.سریع خودم رو رسوندم دم آرایشگاه جدید و پنج ده دقیقه بعد دوماد رسید.چون نمای آرایشگاه چندان شیک نبود خانم فیلمبردار تصمیم گرفت دنبال یک خونه با ویوی زیبا تر بگردیم و اونجا از عروس و دوماد فیلمبرداری کنیم که با مخالفت داماد رو به رو شد.از اونجا دوباره با مدیر تماس گرفتم و ایشون فرمودند که تا فلان جا بیاید و از اونجا با من تماس بگیرید تا با هم یه جا تو اتوبان قرار بگذاریم و به سمت آتلیه حرکت کنیم!همین کار رو کردیم و با بدبختی وسط اتوبان هم دیگه رو پیدا کردیم و به سمت آتلیه راه افتادیم.رسیدیم و عروس و دوماد و فیلمبردار و مدیر رفتن بالا و من که نمی دونستم چی کار باید بکنم پایین منتظر موندم،چون حوصله ی تو جمعشون بودن رو نداشتم،اما بعد چند دقیقه سرایدار ساختمون لطف کرد و در جریان کار قرارم داد و فهمیدم اگه نرم بالا از ناهار خبری نیست،چون تو آتلیه دوماد ناهار سفارش میده واسه خودش و خانومش و بچه های فیلمبرداری.اینو که فهمیدم سریع خودمو رسوندم بالا و سر بزنگاه پیتزای مخصوص خودم رو سفارش دادم.نهار رو خوردیم و کلی منتظر شدم و بعد راه افتادیم سمت باغی که قرار بود توش عکس بگیرن.توی راه هم کلی آرتیست بازی پیش اومد،دوماد با بی ام و گازش رو گرفت بود و من باید با پراید بش می رسیدم تا بش بگم باباجون یه کم آروم تر،می خوایم فیلم بگیریم ازت نا سلامتی!البته اینو تلفنی هم می شد گفت اما خب،دوماد هر بار یادش می رفت که باید آروم بره و با ما هماهنگ باشه تا فیلم بگیریم.آخرش هم از راهی که ما گفتیم بره یادش رفت بره و از یه راهِ دیگه که نامناسب برای فیلمبرداری بود رفت و فیلم خودشو خراب کرد.رسیدیم دم باغ،اونا رفتن تو و من دم باغ منتظر موندم.دو تا سگ گشنه داشتن ول میگشتن که یاد نون لواش های مونده ای افتادم که عقب صندوق جا خوش کرده بودن و منتظر یکی میگشتن که بخورتشون،رفتم نون ها رو اوردم و دادم به سگ ها.خودمو مشغول سگ ها کردم تا خانم های فیلمبردار اومدن بیرون با عروس دوماد و قرار شد بریم تالار و تو راه سی دی عکس ها رو به مدیر(که این بار هم کنار اتوبان منتظرمون ایستاده بود)بدم.باز تو راه کلی داستان پیش اومد،عقب و جلو رفتن های مورد نیاز برای فیلمبرداری چند باری داشت کار دست خودم و ماشینم می داد که خوشبختانه خدا رو شکر مرتفع شد.وسط راه اومدم به دوماد زنگ بزنم بگم تو راه بزن بقل آقای مدیر منتظرمونه سی دی رو بش بدیم بعد با هم راه بیفتیم که اشتباهی شماره ی دوماد اشتباهی صبح رو گرفتم و بعد پنج دقیقه فهمیدم اشتباه گرفتمش!آخه من حرف های فوری رو سریع میزنم و بعد از زدن حرف منتظر میشم ببینم کی پشت خط حرفامو شنیده!!!خلاصه...رسیدیم تو تالار خفنی که تو جردن انتظارمون رو می کشید،باز همه شون رفتن بالا و من پایین موندم.نتونستم خودم رو راضی کنم با سر و وضع داغونم برم بالا قاطی مهمون های با کلاسشون بشینم!اما بعد از چند دقیقه تونستم خودم و قانع کنم و دل رو زدم به دریا و رفتم بالا و کلی هم مورد توجه نگاه های متعجب مهمون ها واقع شدم!تالار خیلی خفنی بود،پنج شش نوع غذا برای شام و شاید 20 نوع دسر تدارک دیده بودن و من هم تا جایی که راه می داد خوردم و چند تا جوجه هم برای گربه های گشنه ی کوچه مون اوردم.نصفه شب فیلمبردار ها رو رسوندم و خودم اومدم خونه.خیلی بیشتر می شد توضیح داد این ماجرا رو اما نمی دونم چرا به همین حد اکتفا کردم و خیلی چیزها رو هم از قلم انداختم.شاید فک کنی چرا این همه فک زدم،مگه چی شده بود حالا،مپه چه نکته ی خاصی اتفاق افتاده بود تو روز جمعه ی من...شاید به نظر نیاد اما تجربه ی جدید و جالبی بود واقعن،و شاید جالب ترین نکاتش دیدن یه مشت مایه دار از نزدیک بود که راحت کنار هم حرف ازب معاملات میلیونی و میلیاردیشون میزدن.نکته ی جالب دیگه هم دیدن تناقضات آشکار میونشون بود.عروسی که تا وقتی با دوماد بود و فامیل دیگه ای نبود بی حجاب بود اما تا دم تالار رسید چادر انداخت رو سرش و با چادر رفت تو قسمت خانم ها..!همین طور خانم های مذهبی که از طرفی خودشون رو سفت پوشونده بودن و از طرفی تا جایی که راه داشت آرایش کرده بودن و خودشون رو ساخته بودن برای عروسی.نمی خوام چیزی رو مطلقن رد یا تایید بکنم،فقط همینو می خوام بگم که با مزه بود!یه روز خاص بود،شاید باز هم تکرار بشه.ولی آخر مجلس کلی خدا رو شکر کردم که این ها مثلن یا واقعن مذهبی بودن،و مجبور نشدم اون شب رو تو مجلس رقص یه مشت زن و مرد غریبه بگذرونم،این خودش کلی باعث خوشحالی بود.

نمی دونم چی شد که خواستم بنویسم بعد مدت ها..اون هم یه چیزی مثه قدیم،نه چیزی مثه دردنامه های همیشگی..شاید به خاطر در اومدن اجباری از پوسته ی سیلو و چپیده شدن تو تن سانتور باشه،نمی دونم...فقط امیدوارم یه نشونه ی خوب باشه........


 
رها شده ی متروکِ
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

دوست داشتنی من . .


 
در دریا . . .
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

پستِ باحالی شد..دوستی در بیشه از بچه ها خواست خاطره تعریف کنن...بعضی ها از جمله خودم خاطره پست کردن و لینکش رو کامنت گذاشتن...خاطره ی دومم رو به وبلاگ هم پست کردم...یاد روزهای قشنگی انداختم،روزهایی که دوس دارم تنها تو بیشه ثبت نشن...

http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=8392&PostID=74175

 

خاطره ی دومِ من!امیدوارم سردرد نداشته باشین،نه الان،نه بعدِ خوندنِ این خاطره و نه هیچ وقته دیگه..آخه شاید یه کم طولانی بشه این خاطره..

یادمه از بچگی بر خلاف ظاهرم دچار یه کله ی خراب و پر شر و شور بودم..دوست داشتم همه چیز رو امتحان کنم و دچار هیجان بشم..دوس نداشتم چیزی باشه که ترس انجام ندادنش مانعم بشه و باعث بشه قید انجام دادنش رو بزنم...شاید خیلی جاها این ویژگی خوب به نظر می اومد و دچار هیجان و تجربه های جدیدم می کرد اما گاهی هم باعث بروز اتفاقات خطرناک میشد..!نمونه ش باری که بچه بودم و هنوز تو 7 سالی که از عمرم می گذشت به تعداد انگشتان یک دست هم استخر نرفته بودم منتها چون در دنیای کودکانه م خیال می کردم شنا کردن چیزی نیست جز دست و پا زدن رفتم  پریدم وسط 1.5 متری و کار دست خودم دادم!خلاصه اینطوری بود که با وجود اینکه هیچ وقت کلاس شنا نرفتم(به جز یکی دو دوره ی نصفه نیمه)تونستم به صورت من در اوردی یه چیزهایی یاد بگیرم طوری که گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون هر وقت تو آب افتاد..!این خاطره ای نیست که می خوام تعریف کنم این فقط جنبه ی مقدمه داشت...

فکر کنم حدود دو سال پیش بود،دوستام حول و حوش عصر یا سرِ شب بود که بهم زنگ زدن و گفتن برنامه ریختیم یه روزه بریم شمال.واسه ساعت 3 شب بلیط میگیریم و ساعت 8 شب هم از اون طرف به خانه بر می گردیم.تو هم باید بیای.منم که کشته مرده ی مسافرت بودم خصوصن از نوع بی مقدمه ش بی مقدمه قبول کردم و نصفه شب به اتفاق دوستان راهی محمود آباد شدیم.خیلی سفر باحالی از آب در اومد...خیلی حال کردیم به اتفاق هم...اگه بخوام شرح سفر یک روزه مون رو بگم خاطره م تبدیل به رمان میشه،بسنده می کنم به همون اتفاقی که داشت باعث میشد جونمو از دست بدم..

تو ساحل می چرخیدیم و دنبال تفریحی بودیم که بتونیم ساعتی رو کنار دریای شمال خوش باشیم،دیدیم گزینه ای بهتر از قایق موتوری وجود نداره.با صاحب قایق کلی چک و چونه زدیم و سوار شدیم تا به اتفاق هم بریم وسط دریا.قول داد کلی ببرتمون وسط،اونجایی که دیگه ساحل به زور معلوم باشه!رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم وسط دریا...عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم...یه هو به ذهنم رسید که بپرم وسط دریا و شنا کنم..!یه خورده ترس تو وجودم بود اما نمی تونستم بهش بها بدم،چون هر چی فکر می کردم میدیدم تا حالا تو استخر با شنا تو قسمت عمیق مشکلی نداشتم پس قاعدتن اینجا هم نباید مشکلی پیش میومد!از طرفی خیال نمی کردم دوستام بهم همچین اجازه یی بدن و اگه من خودمو بکشم هم نمی گذارن بپرم تو دریا و شنا کنم!همین دلایل کافی بود تا بلند شم و بگم من می خوام بپرم تو دریا و کمی شنا کنم.بر خلافِ انتظارم دوستام کاملن موافق بودن و چون دیده بودن تو استخر راحت شنا می کنم خیال کردن که اینجا هم همون استخر هستش با این تفاوت که کمی(!) بزرگتره...بهم گفتن معطل چی هستی،بپر تو آب ما هم ازت فیلم میگیریم...این شد که لباس هام رو در اوردم و با مغز پریدم تو آب دریای محمود آباد...خیلی ترسناک بود...می دونستم زیر پام دریایی وحود داره که معلوم نیست چقدر عمقشه...به اطرافم نگاه می کردم و میدیدم تنها دست آویزی که وجود داره قایقیه که ممکنه هر لحظه روشن کنه و بزنه به چاک و دور تا دورم به جز اون دریاست و دریا...خیلی ترسیده بودم اما خودم رو کنترل کردم و دوستان هم در حال فیلمبردازی از شنای من بودن...همه چی داشت  روال عادی خودش رو طی می کرد که دوستای عزیزی که صاحب قایق موتوری بودن فکر کردن واقعن من شنا بلدم و تصمیم گرفتن باهام شوخی بکنن...دیدم یکی شون بهم گفت تو که شنا بلدی...ما میریم ساحل تو خودت تا ساحل شنا کن...بعد از زدن این حرف قایق رو روشن کرد و ازم حدود 5 6 متر فاصله گرفت و این اتفاق دقیقن زمانی افتاد که خسته شده بودم از دست و پا زدن مذبوحانه لا به لای موج های آرام و تصمیم داشتم هر چه سریع تر بپیچم به بازی..!بعد از این اتفاق بود که دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم،رنگم پرید و داد زدم و گفتم من شنا بلد نیستم م م م م..!وایسااااااااا...!دوستِ عزیزِ صاحب قایق قصد داشت به این شوخیِ مسخره ادامه بده که دوستام که قیافه ی رنگ پریده ی من رو توی آب داشتن میدیدن حالیش کردن که الان وقت شوخی نیست و باید وایسه تا من به قایق برسم...خودِ نفس بریده م رو میدیدم و اطرافم که همه ش دریا بود و قایقی که با من فاصله داشت...خدا میدونه که تو اون لحظه ها چی بهم گذشت...فک کن من این کار رو انجام دادم در حالی که تو کل عمرم از هیچ مرگی به اندازه ی خفه شدن تو آب نترسیده بودم...با یه دنیا ترس و استرس فاصله ی 6 متری مرگ تا زندگی رو طی کردم و دست بچه ها رو گرفتم و اومدم بالا...یه نفس راحت کشیدم و خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و اون موقه بود که بچه ها نشستن کنارم و کلی واسم از چهره ی رنگ پریده م که ترس و وحشت تو اون لحظات توش موج میزده تعریف کردن...وقتی فیلمش رو دیدم عمق فاجعه رو درک کردم...

یادمه که وقتی رسیدم خونه و فیلمو نشون مامان بابام دادم چقدر ترسیدن و کلی دعوام کردن بابتِ کار احمقانه یی که انجام داده بودم...آخرِ این خاطره خیلی غم انگیز میشه...شاید حتی اگه این خاطره به مرگ منتهی میشد هم به این اندازه غم انگیز نمیشد انتهاش!و نقطه ی اوج ناراحت کننده ش هم اینه که هارد اکسترنالی که عکس ها و فیلم های شمالم توی اون بود(از جمله فیلم همین اتفاق)سوخت و همه فایل هام رو از دست دادم..! :دی

امیدوارم هیچ وقت از این خاطره ها پیش نیاد واستون...:)

 


 
می آد . . ؟
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بالا میرم..

پایین میام...

اما سوالی که تو ذهنم نقش بسته جاش محکم تر از این حرفاست...

تکون نمیخوره که نمیخوره...

بیخیال میشم میرم سراغ تکرارِ لحظه های تکراری..

اما مثه همیشه این سوالِ لعنتی هیچ قصد بیخیال شدن نداره...

بگذریم..

راستی..

یه روزِ خوب می آد . . ؟




 
بردی ز یادم . . .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

  بازم من گوشـه ای تـو پـرتِ خـلـوت

 بـازم  تنهایـی  و  بـغـض  و  بــهـانـه

 مـیـشـم غـرقِ هـمـه روزای خوب و

 دوبـــاره خـیـس مـیـشـم از تـرانــــه

 

 مـی افـتـم یـــاد روزی که مـن و تــو

 کـــنــار  هــم بــودیــم تــا اوج رویــــا

 با هم یه قایق چوبی می ساختیم

 کـنــار هـم مــی افـتــادیم بـه دریـــا

 

 دوبـــاره  پـــل  بــه  روزای گـذشــتــه

 هـجــوم  خــاطـره  هـــای  مـه  آلــود

 همه شـب ها که با حافظـ سپـر شد

 مــن و تــو و  غــزل هـای  مــی آلــود

 

 هـمـه روزای خــوبِ  بـــا  تـــو  بــودن

 هـمــه بـغـضـای تــلــخ عــاشـقــانـــه

 تلـاقــی نــگـــاهـــم بـــــا نــگـــاهــت

 تـــمــوم لــحــظــه هـــای شــاعـرانـه

 

 همـه شـب گـریـه ها از دسـت رفتـن

 پـــر پـــرواز پـــروانــه ی  دل  ســوخت

 شروع شد کوچ بـی رحـمـانـه ی تـــو

 دلــم تـنـها نـگـاهـی کـرد و لب دوخت

 

  هــنـوز عـشــق تـــو از یــــادم نرفته

 هــنــوزم بــــا خیـالت مست میشم

 بـــه یـــاد تـــو هــنـوزم شـعـر میگـم

 تو تنهایی با تو هــم دسـت میـشم

 

 خــودت نـیـسـتـی ولـی تـو اوج گریه

 خــیـالـت بـی خـیــال مـن نـمـیـشـه

 کنـارم مـیـمـونه شـب گــریـه هــا رو

 میگـه تـنـهـات نـمـیـذارم هـمـیـشـه

 

  شــبـیــه بــرگــــــ تــوی  رودخــونــه

 مثه شمعی اسـیــر دســت بـــــادم

 امید از خـونـه ی دلــــ رخـت بـسـتـه

 شــدم خـامــوش و تــو بردی ز یادم

 


 



 
چشمـ بـه راهــــ
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

 چشمم اینقدر به راهــــــــــ نشست تا کور شد

 نمی دانست طفلک

 آن طرف چه راهـــ ـــبـندانی است . . .



 
خـــدایـــــا...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

تو نبودی من تا حالا چند بار قالب تهی کرده بودم..؟

چند بار..؟

چند بار نذاشتی روح از تنم جدا بشه..؟

تو نبودی به کی تکیه می کردم..؟

به کی بگم اگه نبودی به خاک سیاه می نشستم..؟

انسان پستی هستم،

می دونم،

ولی..

هیچ وقت خودتو ازم نگیر،

چون اون روزه که روز مرگ منه،

نه روزی که آخرین نفس رو می کشم......


 
مرد را دردی اگر باشد خوش است..
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات

آخ..!چه روزی بود دیروز..!البته روزش مثه همیشه بود تقریبن،منتها شبش با روزش خیلی توفیر داشت،خیلی..!چند روز پیش بود که یه هو یادم افتاد استاد ناظری قرار بود در اسفند کنسرت داشته باشن،پشتم و دیدم تمام بلیط ها تموم شده.یه کامنت دیدم تو یکی از سایت ها که اعلام کرده بود بلیط اضافه داره.باهاش تماس گرفتم و دیدم بلیط شصت تومنی داره.نمی دونم چرا حس می کردم یه دونه بلیط داره فقط،نمی دونم تو کامنتش همچین چیزی نوشته بود یا من توهم زده بودم(طبق معمول!)،خلاصه اینکه قرار شد فردا شب برم سراغش و بلیط رو بگیرم ازش.به یکی از دوستان که بچه ی یکی هستش و عشق شهرام ناظری زنگ زدم و داستان کنسرت و بلیط رو گفتم.گفت منم فردا دنبال یه بلیط می گردم تا با هم بریم.فرداش دیدم تو نت همون پسره رو پیدا کرده و پسره 3 تا بلیط 60 تومنی داشته.خلاصه که قسمت شد با دوستم بریم کنسرت.برای اولین بار بود قرار بود کنسرت برم و اون هم نه کنسرت یه خواننده ی معمولی و بعضن دو زاری!کنسرت استاد ناظری!60 تومن واسه قشر اقتصادی من پول کمی نیست،اما اینقدر واسم ارزش داشت اون 2 3 ساعت که یه ثانیه هم به ذهنم نرسید 60 هزار تومن رو چطور دارم خرج می کنم.با خودم گفتم یه شب بذار منم بچه مایه دار باشم،چیزی که هیچ وقت نخواستم باشم اما این یه شب انگار واقعن نیاز بود که تقیه کنم.با دوست عزیزم محسن قرار گذاشتم برم عباس آباد دنبالش و شام رو هم با هم بخوریم.فکر کردم خوبه شام بریم پاساژ جام جم.خیلی باحاله،طبقه دوم دور تا دور رستورانه و وسط صندلی.هر چی بخوای میخری و میشینی میخوری!یعنی میتونی با هر کس با هر سلیقه ای سر یک میز غذا بخوری در حالی که هر کدوم غذا های متفاوتی دارید!خلاصه که خیلی باحاله..محسن رو سوار کردم و انداختم تو مدرس..کلی تعریف کردمو تعریف کرد و کلی هِر هِر و کِر کِر کردیم تا رسیدیم به پارک وی.دیدم صلاح نیست با این ترافیک بپیچم تو جردن،بهتره همین جا پارک کنم و پیاده بریم سمت پاساژ جام جم.هر جوری بود تو فرشته یه جا واسه ماشین پیدا کردمو پیاده راه افتادیم سمت پارک وی تا به پاساژ جام جم برسیم.حس کردم بهتره اتوبوس بشینیم،یه ایستگاهی رو با بی آر تی رفتیم و بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم به پاساژ.می خواستم پیتزا بخوریم،طبق عادت رفتم سراغ پیتزا علاءالدین و محسن هم دنبالم اومد اما وقتی قیمت ها رو دید ترجیح داد از جای دیگه غذا بگیره.من هم وقتی قیمت ها رو با ابعاد پیتزا ها مقایسه کردم حس کردم خیلی احمقانه ست که از اونجا غذا بگیرم.رفتیم سراغ تنها شعبه ی دیگه ی غذا که پیتزا داشت.می خواستیم سفارش بدیم که تلفن فروشنده هه زنگ زد.در طول تماسش محسن رو بردم بوفه ی غذاهای سنتی و وقتی منو رو دیدیم،دیدیم چه خوب شد که تلفن آقاهه یه هو زنگ زد..!کلی غذای سنتی خوشمزه با قیمت های تقریبن مناسب...کشک و بادمجون سفارش دادیم و میرزا قاسمی!نمی تونم وصف کنم که چقدر چسبید...غذا رو خوردیم و زدیم بیرون با دوغی در دست،بطری دوغ نصفه ی محسن.دویدیم سمت بی آر تی چون داشت واقعن دیر میشد و ممکن بود به کنسرت نرسیم.یه فشار تی به معنای واقعی از راه رسید،مملوء از آدم بود..!واقعن راه نداشت بریم تو اما فرصت منتظر بودن رو هم نداشتیم..!از مسافرای محترم خواستم یه تکونی به خودشون بدن به خاطر عجله ی زیاد دو تن از هم وطنان عزیزشون.به زور چپیدیم تو،آقای راننده خواست در رو ببنده اما در بسته نمی شد چون من و محسن رسمن راهش رو سد کرده بودیم!به آقای راننده گفتم بیخیال بسته شدن در بشه تا ما له نشدیم که خوشبختانه حرفم رو پذیرفت.فک کن تو اون وضعیت من و محسن در حال مسخره بازی،در حال دوغ خوردن،داشتیم از جلوی کلکسیون ماشین هایی که تو ترافیک خیابون بودن رد میشدیم..!آخ که چقدر خندیدیم..!هر طوری بود رسیدیم به ماشین.می خواستم موتور بگیرم تا برسونتمون به نمایشگاه بین المللی اما محسن گفت یک ساعتی وقت هست میرسیم احتمالن.ماشین رو برداشتیم اما راه رو گم کردیم و به فنا رفتیم.قلبمون داشت تالاپ تالاپ میزد که نکنه کنسرت استاد رو از دست بدیم اما خوشبختانه بعد از کلی چرخیدن هر جوری بود راه نمایشگاه رو پیدا کردیم و خودمونو رسوندیم داخل.قبل داخل شدن مشکل دس به آب شدن من پیش اومد که خوشبختانه اون هم حل شد.با کلی خوشحالی رسیدیم اما یه ضدحال خوردیم،اینکه متوجه شدیم استاد قراره بیشتر شاهنامه خونی کنه و اون مولانا خونی هایی که انتظارش رو داشتیم نقشی بیش بر آب نبوده..!تنها دو قطعه بعد از شاهنامه خونی..!که یکی از اون دو قطعه رو هم نخوند استاد و به جاش "می طراود مهتاب" نیما یوشیج رو خوند که البته اونم فوق العاده بود به نظرم اما خوب مولانا چیزه دیگه ست قطعن.بعد از خوندن مشخص شد استاد قصد خوندن قطعه ی سومی رو هم داره در حالی که در برنامه همچین چیزی گنجونده نشده بود و ظاهرن استاد می خواست سورپرایز کنه ملت رو..کودوم قطعه بود به نظرت..؟آتشی در نی...فایلش رو می خواستم آپلود کنم اما نشد.زیاد هم مهم نیست چون فوق العاده بی کیفیت بود و عمرن نمی تونستی ابعاد حس و حالی که ایجاد شد رو درک کنی..!البته تا حدی میشد اما خوب نه چندان..!:)خلاصه که شب خفنی بود و کــــلــــــــــــــی حال داد...کلـــی خوشحالم که اولین کنسرتی که رفتم این کنسرت بود........اونم با محسن!یه بمب انرژی!اوووووف................چه خوب بود........باز می خوام........این بار با مولانا و حافظ...........


 
خاطراتِ قلم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم..

خیلی زود..

مثه سابق..

مثه روزهای اول..

پر از شور و هیجان و عشق و خاطره و احساس..

پر از پست های بی در و پیکر خاطره آلود..

می نویسم..

خیلی زود..

دوستت دارم سیلوی همیشگی سبزم..

دوستت دارم...


 
.
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

چه سخته دل کندن..

ای کاش می مردم..

کاش می مردم..

می مردم..

ولی..

بر نمی گشتم..

شیر خدا و..

رستم دستانم..

آرزوست..

خدایا.....................

دلتنگ تمام اونایی ام که دوسشون دارم و نگرانشونم.........

اونایی که دست خودم نیس و نمیتونم هر چقد دوس دارم پیششون بمونم..........

چه بهای سنگینی داره دیدار..

طعم خداحافظی..

خدایا................................

زنجیر دلتنگی پای دلم رو شکست..

بریدن این دستای کوچیک..

خودت..

با دستای بزرگت..

یه کاری کن..


 
. . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

می خوانم..

از دوست به یادگار دردی دارم..

می خواند..

کاین درد به صد هزار درمان ندهم..

می خوانم..

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام..

می خواند..

امروز به خون دل قضا خواهم کرد..

می خوانیم و می خوانیم و می خوانیم..

تا چشمی که چشمه وار رو به بارش گرفته آرام آرام گیرد..

دریغ..

سودی ندارد..

کاغذ هایم به سان قایقی اسیر این چشمه شده اند..

یاد سهراب می افتم..

می خوانم به یادش..

قایقی باید ساخت..

آری..

قایقی باید ساخت..

باید انداخت به آب..

شاید این بار یکی..

از نوع کاغذی اش..

قایقم آماده ست..

روانه اش می کنم..

همدرد حافظم انگار الان..

شب تاریک و بیم موج و طوفانی چنین حایل..

(فکر کن قایقت کاغذی هم باشد..)

چه می دانند حال ما سبکباران ساحل ها..

نه..

این چشمه اهل خشک شدن نیست..

قایقم را به آب می سپارم..

راهم را می کشم و بر می گردم سر خانه ی اول..

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم..

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم..

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست..

جان و دل و دیده هرسه را سوخته ایم..

مدهوش تو را..

ترانه ای..

بس باشد..

دل می سوزد..

قایقم کمی آن طرف تر..

آب می شود..

...


 
آسودگی ما عدم ماست
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آره درست خوندی!چالش..چیزی که انگار گم شده ی این روزهامه..

چند روز پیش یه روز شلوغ و سخت داشتم.از اون روزایی که داشت یادم می رفت که وجود دارن..!خیلی خوب بود..با تمام خستگیش..یه هو یادم افتاد که از هویتم چقدر دور شدم..از خود واقعیم..یاد علی کوچولوی 50 60 سانتی افتادم که با اینکه هنوز شنا بلد نبود اینقدری جسارت داشت که با مغز بپره تو 1.5 متری..!همون علی کوچولویی که حالا جوون شده بود و عشقش شنا تو دریاهای بی ساحل بود..افتادم یه گوشه تو ساحل..حتی بادی نبود که تکونم بده..فرسوده شدم..درگیری با چالش های روزمره..مقاومت و تلاش..نابود کردن شکست و راه ساختن..چه زود عنوان وبلاگ قبلیم رو فراموش کردم..

 

ما   زنده   به  آنیم  که  آرام  نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

زنده به آنیم که آرام نگیریم..من همون آدم بی ساحل روزهای خوش گذشته م..راهمو گم کردم..درست میشه..یقین دارم..می دونم..می دونم..می دونم..

 

پ.ن:

چه سخته تایپ با سیستم های غریبه!

خدایا..به کسی که دوسش دارم اندازه ی جونمو این روزا فکر می کنه از یادم فراموشه خیلی بیشتر از همیشه کمک کن این روزا رو..بی نهایت شکر که هستی..بی نهایت شکر که هست..


 
رد پای خاطرات
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

به صورت آدم ها که نگاه کنی به راحتی می تونی رد پای زمان رو روی تنِشون ببینی،با یه نگاه می فهمی چقدر زیر پاهای زمان لِه شدن..اما چیزی که فهمیدنش رو با یه نگاه نمیشه فهمید رد پای زمان و خاطرات بر روح آدم هاست..دیروز فرصتی دست داد و یادی گذرا کردم از روزهایی که گذشت..فکرم مثل شله زرد نذری به دست خاطرات هَم خورد و هَم خورد و رشته های افکارم پیچیدند توی هم..حسرتِ خاطرات به باد رفته و افسوس فرصت هایی که دیگر نیستند نسیم اندوه رو روونه ی دشتِ خیالم کرد..دیدم چقدر لِهَم از ردپای خاطرات..چقدر زخمی ام..چقدر جای زخم های خوب نشده..دلم برای خودم سوخت..برای خاطرات مرده..برای روزهای رفته..با خودم فکر کردم مگه ما آدم ها نمی دونیم زمانی که در اون هستیم وقتی بره دیگه نیست..؟پس چرا به این سادگی اون رو سپری می کنیم..؟چرا این قطرات آب با ارزش که بخواهیم یا نخواهیم از این مشک پاره در حال ریختن هستند رو صرف کارهای بهتری نمی کنیم..؟

چرا..؟

چرا...؟

چرا....؟

کسی نمی داند انگار..بیهوده دارم می پرسم..مثل خیلی وقت های دیگر..


 
خونــ شد دلمـــ و . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 دلتـــــ نه آگـــــاه از منـــــــ..


 
افتادگی آموز..
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هیچ وقت آدم بزرگی نبودم،اما یکی از بزرگترین اهدافم این بود که از خدا خواستم بهش برسم.همیشه دچار حس ذوق میشم وقتی کسایی رو میبینم که به این هدف به صورت نسبی رسیدن و از خدا می خوام من هم بتونم برسم به آرزوم..

تو دانشکده ی علوم انسانی کار داشتم که یاد باری افتادم که مدتی پیش با سید اومده بودیم..دکتر میرباقری عزیز رو توی راهرو دیدیم که در حال وارد شدن به یکی از اتاق ها بودن و وقتی صدای "سلام استاد" ما رو شنیدن طوری مسیرشون رو عوض کردن و با لبخند به سمتمون اومدن برای دست دادن انگار دوستی صمیمی که سال ها میشناسن رو دیده ن..با خودم فک کردم چه خوب گفتند که درخت هر چه بارش بیشتر سرش پایین تر..روحم شاد میشه هر بار که میبنم استاد رو..سرت سلامت استاد..خدایا اخلاق خوش و سری به زیر افتاده رو روزی ما هم بکن..آمین..


 
من همی آن دانم و ستار ِ من ..
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

 

می دونی لطفٍ داشتن خدا چیه؟اینکه خودتو بکشی،از برج میلاد هم خودتو حلق آویز کنی،هر چی متفکر تو دنیاست رو دور هم جمع کنی،هر کاری که بکنی نمی تونی بفهمی که چقدر مهربونه..چقدر دوست داشتنیه..چقدر خوبه..چقدر بزرگه..چقدر صفات خوب داره..چه حد صفات خوب داره..لطفش به اینه..

 گر سرِ هـر موی من گردد زبان

 شکر  هــای تو نیاید  در  بیـان

 ..

یعنی من جونم در میره واسه این عکسه(عینهو هم الـــان)واسه این عکسه..میمیر.ر.ر.ر.ر.ر.ر.رمــــــــــــــ میبینمش..........جونم به این اثرِ مَشتِ هنری..یاد حامد افتادم..مـَشــــــــــتـــــــــــــ..:دی


 
تـا . . . تو
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
بازیگر
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بازیگری..بازیگر..نقاب..

سریال یلدا باعث شد پس از مدت ها گاهی تلویزیون ببینم..خوشم میومد از مضمونش.امشب قسمت آخرش بود.محض کنجکاوی یه کم راجع به سریالش جست و جو کردم تو نت،جالب بود..!

نه عددی هستم که بخوام هنر بازیگری رو زیر سوال ببرم و نه همچین قصدی دارم.حرفای زیادی میشه زد در این مورد،ولی لزومی به زدنش نیست.فقط اینکه وقتی این عکسا رو دیدم با تمام وجودم حس کردم که هیچ وقت دوس ندارم بازیگر باشم..از بازیگری بدم میاد..از اینکه بعضی وقت ها،حتی واسه یک ثانیه،بیرونم از درونِ واقعیم فاصله بگیره متنفرم..بیزارم..


 
نیستمـ وقتی نیستی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

عطر قُل هُو ا.. هایی که صبح های امتحان قبل از اینکه برم دانشگاه فوت می کردی توی یقه م هنوز مونده توی این سینه..بهونه ت رو می گیره این دل..صدات می زنه این خونه..همه چشمشون به دره که برگردی..خودشون رو زدن به فراموشی..یادشون رفته انگار که رفتنت بی برگشت بود..

 کجایی این روزا عزیز..؟

 گاهی به پایین هم نگاهـ کن..

 یه نفر اینجا سخت دلتنگته..


 
سیلوی من . .
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

کجایی رفیق..؟

نیستی انگار..

دلتنگتم این روزا..بیشتر از همیشه..

اومدم حرف بزنیم..

نبودی..

باشه واسه یه روز دیگه..

یه روزی که مثل قدیما محکم همدیگه رو بغل کنیم..

اینقد محکم که جونمون از حلقمون بزنه بیرون..که تلافی همه این روزا در بیاد..

یه روزی..توی آینده..با هوای قدیم..بدون اثری از حالـ...کلی باهم باشیم..

یه روزی..

توی آینده..

مثه قدیما..

:)


 
خستـه از دیـــوار هـا
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 غم هایت را جمع کن،

 بریز در کوله پشتی ات

 اینجا کسی نمی خردشان..

 برو به شهر دگر غریبه

 شاید آنجا کسی را یافتی..



 
کنارِ پنجره
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

دوست دارم زنگوله ی در نواخته شود

به دست نوازشگر کسی که سال هاست منتظرش هستم

سرم آرام گیرد

که آرامش را گرفته از آن صدای درد،

مدت هاست..

دوست دارم بلند کنم سرِ سنگین را

ببینم نگاهی غریب آشنا،

که مثل دیگران سر سنگین نیست..

 خیره شوم..

 مات بمانم..

 و بسوزاند تمام برگ های خشکیده ی تنهایی را،

 شعله ی سوزان آن نگاه..

 ناگاه پرده ی سیاه روزمرگی هایم دریده شود..

 نوری تازه و آسمانی خاکستر چشمانم  را بتکاند..

 تا باز روشن شوند و افق قرمز دوردست آن سوی پنجره را بتوان در آن ها دید..

 دعای مردمانِ چشمم آخر مستجاب شود..

 بارانِ احساس سیراب کند مزرعه ی قحطی زده ی دلم را..

 هرم دستانش انگار سالهاست راه نفوذ سرما را بر دستانم بسته..

 چه خوب..

 بذر وهم می دهم مزرعه ی خیال را..

 سهل انگارانه تمام آن را آبیاری می کنم..

 درخت خوشبختی سبز می شود جلوی چشمانم..

 رویاهای نارس همه رسیده می شوند..

 انگار هنوز می توان در دل شب ناباورانه به سپیده ی سحر خندید..

 انگار هنوز زندگی جاریست..


 
می نویسم،در عین وقاحت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

خوب..امروز هم گذشت و یه قدم نزدیک تر شدم به فرو رفتن در کام مرگ.

امروز هم امیر رو ندیدم تا لپ تاپ رو بهش بدم.وقتی فک می کنم وقتی لپ تاپ نباشه و دست نوشتنم در جایی که بسیار دوستش می دارم کوتاه بشه دلم میگیره..بسیار بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی..خیلی وقت ها خیلی آدم ها دلشون می گیره،اما شاید جفتی پیدا نشه میونشون که دلگیر باشن هر دو به یک اندازه..منظورم اینه که هر کسی به اندازه ای دلش می گیره خوب..حس می کنم دلم خیلی گرفته..خیلی حس تنهایی می کنم..به خصوص وقتی که فکر می کنم از نوشتن محروم خواهم شد امروز و فردا..حالم یه کم خوب شده بود بعد باشگاه..یه هو توسط بنده خدایی که مجری صدا و سیما هست فهمیدم نیما نهاوندیان فوت کرده،خودم که تلویزیون نمی بینم مگر اینکه از اینو اون بشنو اخبار مرگ ها رو..تکون خوردم یه هو..چند سالش بود مگه..؟دلم گرفت..بیش از پیش..آه خدای من..

از حدود 12 روز دیگه امتحانات شروع میشه..آماده تر از همیشه ام..:)

می خندم به این زندگی..نفهمیدم چی شد اما..توی هر لحظه گیر کردم..انگار دارم می جوم مفهومش رو..گیر کردم تو هر لحظه..گیر کردم تو زندگی..کاش یکی ضامنش رو چند ثانیه ای می کشید تا خلاص کنم روحمو از چنگال های تیزش..از وقتی چشم باز کردم یا صفر بودم یا یک..این روزها بدجوری صفرم رفیق..صفر کیلومتر نه..صفرِ انجماد..

خوابم می آد..خیلی..


 
. .
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

فایل هایی که ایجاد کرده بودم رو همه رو از رو لپ تاپ انتقال دادم به فلش.دیگه لپ تاپ آماده ی پس دادنه..دلم یه هو گرفت از صومعه و خرقه ی سالوس..از این که فک کردم تا کامپیوتر جدید نخرم ممکنه دیگه ننویسم یا بسیار کم بنویسم و کوتاه..خواستم دم آخری هم یه نوکی زده باشم..دلم خیلی گرفته..هیشکی نمیفهمه..هیچی ازم نمونده جز یه سایه..چقد حرف مفت دارم میزنم..فعلن..


 
من کامپیوتر ندارم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

لپ تاپ رو که یک سال و نیم پیش بُردن(کسایی که بهش بیشتر نیاز داشتن)پی سی هم که 3 4 ماه پیش ترکید بعد از ده یازده سال کار مستمر(البته بین راه چندین بار کارش به دوا و درمون کشیده شد،اما باز کم نیاورد تا این دم آخری).این دو سه چهار ماهی که بودم هم با لپ تاپ امیر بود که بودم..و گر نه از خودم چیزی نداشتم که باهاش بیام اینترنت.هر چقدر صبر کردم دیدم امیر نم پس نمیده اسم لپ تاپشم نمیاره این بشر..خودم دیگه به مرور زمان از رو رفتم..به زور و بدبختی راضیش کردم که لپ تاپو بهش بدم.خلاصه که فردا می خوام فایل هامو بریزم رو فلشی چیزی و لپ تاپ رو پس از مدت ها به صاحب اصلیش برگردونم.پُر واضحه که همین مسئله باعث می شه مدتی نتونم آپ کنم..

 خداحافظــ.


 
یــادِ یــارِ مهـربانــــ
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

همیشه وقتی که کلی هم از دستم ناراحت بود باز اگه چیزی ازش می خواستم رومو زمین نمی انداخت.تو اوج ناراحتی هم به حرفم گوش می کرد.آخه منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،حتی شاید از بچه هاش..دیشب فهمیدم هنوز هم پایبنده به این اخلاق.جمعه که پیشش بودم ازش گلایه کردم..بهش گفتم منو مگه از همه بیشتر دوس نداشتی؟پس چرا بعد از یک سال و خورده ای هنوز به خوابم نیومدی؟مگه اینقد خاطرمو نمی خواستی..؟چند روز گذشت و دیشب رسید..به خوابم اومد ناگهانی..مثل همیشه..اما یه چیزایی فرق کرده بود انگار..قدش بلندتر از همیشه..شاید اندازه ی من..همون قدی که خودش واسم تعریف می کرد وقتی پیشم بود..چهره ش نورانی تر و سفید تر از همیشه..و آرامش خیلی خاصی تو چهره ی زیباش موج می زد..یه هو دیدم دارم می بینم کسی که یک ساله منتظر دیدنشم..موندم..زُل زده بودمو نگاهش می کردم..داشتم فک می کردم مدت هاست که ندیدمش..این مدت کجا بوده عزیز من که من ندیدمش..؟چطور طاقت اوردم این مدت نرفتم سراغش و الان اومدم تا ببینمش..؟چه اتفاقی واسه خودم و مادرم افتاده..؟غرق تو این افکار بودم که به خودم نهیب زدم..گفتم لعنتی الان وقت فک کردن به این چیزا نیست..مهم نیست که تا الان چه اتفاقی افتاده،کجا بودی و کجا بوده..مهم اینه که الان کنارشی..پس از کنارش بودن لذت ببر،همین..دویدم سمتش..بغلش کردم و توی خواب اشک ریختم..طعم خیس شدن رو حس کردم تو خواب..نمی دونم چقدر گذشت که تو این حال بودم..اشکام بند نمیومدن..جالب این بود که کسای دیگه یی هم کنارش بودن که همه شون رو نمی شناختم..و منی که جلوی دیگران هر طوری هست خودم رو کنترل می کنم و نهایت اتفاقی که ممکنه در حضور کسی بیافته اشکی هستش که می لغزه و راهش رو پیدا می کنه،سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم زار زار گریه می کردم..یه لحظه به خودم گفتم کسای دیگه ای هم اینجا هستن..تنها نیستی که داری این طور گریه میکنی..زود یاد خودم انداختم که کی رو دیدم..سرم روی پای کیه..و همین کافی بود تا بی خیال تمام حاشیه ها بشم و..مشغول بشم به..اشک ریختن..پس از مدتی سرم رو بلند کرد..نگام کرد..گفت من باید برم.. . . .  .  .   .    .     .      .       .         .

آه که چقدر دلم گرفته..آه..یاد شب یلدا می افتم یک باره..یاد غزل زیبایی که وقتی من برای مامان دیوان رو باز کردم اومد..همون غزل که چند دقیقه بعد وقتی مامان واسه من باز کرد دوباره خودش رو نشون داد..

 

 کـنــار  آبــــ و پــای بــیــد  و طـبـع شـعـر و یـاری خـوش

مـعـاشـر دلـبـری شـیـریـن و سـاقی گـلــ عذاری خوش

 اَلـا   ای   دولـتی   طـالـع   کـه  قـدر  وقتـــ  مـی دانـی

گــوارا بــادتـــ ایـن عـشـرتــــ کـه داری روزگــاری خــوش

 هـر آنــــ کـس را کـه در خاطـر ز عـشق دلـبری باریست

سـپنـدی گـو بـر آتـش نِـه کـه داری کـار و بـاری خـــوش

 عــروســـ   طــبـع   را   زیــور  ز  فـکـر  بـکـر  مـی بـنـدم

بـود کـز دسـتـــ ایّـامـم بـه دسـتـــ افـتـد نـگــاری خــوش

 شـبــِــــ صـحـبتــــ غـنـیـمـت دانـ و داد خوشدلی بستان

کـه مـهـتـابـی دلـفـروزسـتـــ و طرفــــ لـالــه زاری خــوش

 مـیی در کـاسـه ی چـشـم اسـتـــ سـاقـی را بـنـامـیــزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

 بـه غـفلـت عـمــر شـد حــافـظـ بــیـا بـا مـا بـه مــیخـانـه

کـه شـنـگـولـان خـوش بـاشـت بـیـامـوزنـد کـاری خوش

 

...


 
پیچـــ در ــپبچ
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

این دو روزی که گذشت مثه فیلم داره از جلو چشمم می گذره.از هر سکانسش تیکه های بولد..اون لحظه که با مامان داشتیم از بهشت زهرا بر می گشتیم و مامان گیر داده بود منو حلال کن چون..منو میگی..؟خیس عرق شرم..اون لحظه که زیر هوای بارونی ظهر جمعه ی تهران تو منیریه پرسه می زدم تا بدمینتون بگیرم برا دوستایی که تور راکت هاشون رو پاره کردم..اون لحظه که تو گیر و دار رسوندن مامان اینا بودم به خونه ی زندایی و بعدش خودمو رسوندم واسه فوتبال..اون لحظه که مامان به زندایی گفت دعا کن یه عروس خوب خدا بهم بده و زندایی گفت منتظر کسی خوب تر از خودت نباش..اوه..همه لحظه هایی که داشتم فیلم آینه های رو به رو  رو با بهزاد تو سینما آزادی می دیدم..همه خاطراتی که شـ تعریف کرد از غواصی تو نیمه شب های اروند،از عملیاتی که 30 نفر برگشتند از 500 نفر..همه ی امروزی که همه ش به ورزش گذشت..همه ی امشبی که پیرم در اومد تا چند ساعت ازش گذشت..همه ی..حس می کنم دارم می ترکم..دِ بکش ضامنِ منو لا مصب..خسته شدم از موندن رو مرز انفجار..

پ.ن:فک نکن که به یادت نیستم..فک نکن دلتنگ نیستم..نبودی تا ببینی چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی این دیالوگ رو شنیدم:

عاشقی باید قسمتت بشه..یه هو به خودت میای می بینی یکی هست که با همه واست فرق داره..صدای پاشو می شناسی..وقتی کنارته صدای قلبت اینقد بلند میشه که فک می کنی همه دارن می شنونش..وقتی کم محلی می کنه بهت بی قرار میشی..وقتی کنارته آرومی..

مواظب خودت باش هر جا هستی..


 
خداحافظــ پاییـزِ تن طلایی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بعضی وقت ها اینقدرررر دلم می گیرد که حس می کنم حتی دوای مرگ هم نمی تواند درمان آن باشد..اون وقت هاست که حس می کنم از تهه دل حال فردی که مستاصل مانده است را..می مانم..که چه چیزی بخواهم..پرده را کنار می زنم شاید بتوانم حال بدم را به گردن آسمان گرفته ی پاییزی بیندازم اما آفتاب را می بینم که کنج آسمان خودنمایی می کند..می مانم..که این بار از چه چیزی بهانه بگیرم..

صبح بعد از نماز می خواستم بزنم بیرون برای دویدن..اشتباه کردم که به زور دل بی قرارم را خواباندم..شاید همین شد که بهانه گیر شده سرِ ظهری..سر می زنم به پست های غریب قدیمی..بر حسب عادت بازخوانی شان می کنم و حال و هوای روزهای مکتوب کردنشان را لمس می کنم،دو دستی..زیر تمام پست ها شاهکار آپلود سرور هایی را می بینم که روزی فعال بودند،اما امروز نه..یاد عکس هایی می افتم که دوستشان داشتم،و حس می کردم حس قشنگ تری به پست هایم می دهند اما حالا حتی نامی هم ازشان در وبلاگم به جا نمانده..!به خودم بد و بیراه می گویم که چرا نباید از فضای پهناور وب صد مگابایتش مال من باشد..بعد خودم را آرام می کنم و به یاد می آورم که فقط برای خودم می نویسم و دل خودم..نه برای بیننده و خواننده ای..بعد باز جواب می دهم به خودم که خوب اگر پست ها دچار عکس بودند دل خودم هم بیشتر ذوق می کرد..یه هو حس می کنم دلم خسته تر از آنی است که حوصله ی این بگو مگو ها را داشته باشد..ناگهان صدای زنگ گوشی هم خوان با نوای وبلاگ می پیچد در فضای سبز اتاقم..همچون نسیم خنکی می وزد بر بلندای قله ی تنهایی..دوستی است،دوستی که فضای تنهایی را برای چند دقیقه غبارآلود می کند..غباری که نفسم را کمی باز می کند..

اگر خدا بخواهد و اشتباه نکرده باشم فردا هم از آن روزهایی خواهد بود که دوستش خواهم داشت،چون می دانم کمک می کند از پریشانی در بیایم.صبح که انشاا... بهشت زهرا..برای بعد از ظهر هم سید دعوتنامه ی فوتبال فرستاده است.بچه که بودم از هر چیز ترسیمی داشتم در ذهنم،حتی از آدم ها..از جمعه ها ترسیم یک دیوار بلند سبز رنگ داشتم..از آن دیوار های محکمی که راحت می توان بهشان تکیه داد و در پناهش دمی استراحت کرد،فارغ از شر و شور دنیا..بزرگتر که شدم حس کردم دیوار خیالم فرو ریخته است..اما مدتی ست حس می کنم نه..هنوز هم..می توان..گاهی..به کسی..با خیال راحت..تکیه داد..شاید فردا...

آخ که پاییز دارد می رود.باز می آید،می دانم..می دانم پاییز هست همیشه اما منم که باری پاییز های همیشه گی را شاید زیر درختی برگ ریز آرمیده باشم..برای همین هم دلم تنگ می شود خوب..که شاید پاییز نارنجی را بار دیگر نبینم..وسط باد و بورانش غرق نشوم و مثل برگی نارنجی که می افتد بیفتم جدا از فصلی که در آن زاده شدم..آخ که چقدر دلم تنگ پاییزی است که گذشت و نفهمیدم کی گذشت..آخ که چه دل تنگ پاییز سال بعدم..چندان دل خوشی ندارم از یلدا..مژده ی زمستان و بهار و تابستان می دهد..نوای تمام شدن پاییزش تا صبح گوش فلک را کر می کند..

روز آخر پاییز و من و جایی که دوست دارم در آن باشم..چه خوب..بگذار بیهوده امیدوار باشم،حتی اگر تمام پل های امیدواری خراب شده باشند..


 
از اون روزا که دوس دارم
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ

یه روز باحال..از اون روزایی که دوس دارم..

صبح میرم سر کلاس..خیلی خوبه..با خودم میگم چرا این همه جلساتشو از دست دادم درسی رو که با وجود اینکه بار دومه دارمش اما از شنیدنش و بحث کردن راجع بش لذت می برم..استاد چند صفحه ی آخر رو درس میده و کلاس تموم میشه..با دوست جون شمسی پوری می زنیم بیرون..میریم بوفه و عدسی می خوریم و چایی.میون برف ها می لولیم،عکس می گیریم،حرف می زنیم راجع به اتفاقات اخیر دوست جون..با آدم برفی که بچه ها ساختن عکس یادگاری می گیریم..بعد باز حرف می زنیم کمی..به ساعت نگاه می کنم..به دوازده نزدیکه،خدافظی می کنم و راه می افتم به سمت استخر..به کفشام نگاه می کنم و پاهایی که یخ زده..زمستون امسال هم رسید و من بر خلاف اصرار های مامان یه کفش درست درمون نخریدم واسه زمستونم.نمی دونم با کی عهد نانوشته بستم که هر سال با پوشیدن کفش سوراخ آب های یخ برف و بارون رو مهمون کفش و جورابم می کنم..حتی اگه صد تا کفش سالم هم داشته باشم باید اونی رو که دوست دارم بپوشم،مهم نیست که چقدر سوراخ باشه یا چقدر قدیمی..خوب اگه این کارا رو نکنی که بهت نمیگن دیوونه..!هر چیزی بها و ارزشی داره دیگه..!نیست..؟

استخر..یادش بخیر..یادم نیست آخرین بار کی اومدم..یاد پارسال همین موقه می افتم..که چله ی زمستون تربیت بدنی رو شنا برداشته بودم..مربی بازنشسته ی تیم ملی هفت تا شاگرد بیشتر نداشت اون ترم..یادش بخیر..چه حالی می کردیم..راهم نمیدن چون هنوز ساعت دوازده نشده..صب می کنم چند دقیقه ای رو.نزدیک به دوازده که میشه به زور خودمو می چپونم تو..!فکرشم نمی کردم یه روز تنهایی بیام استخر دانشگاه..اما از وقتی باشگاه رفتم روحیه م تغییر کرده.بهتر شده.می زنم به دل آب و تا جون دارم شنا می کنم.بعدش هم مطابق یک عادت قدیمی می چرخم بین آب داغ و آب سرد،گاهی هم بینش به سونا بخار سر می زنم.ولی هیچی مثه آب سرد نمیشه برای منی که درونم انگار چیزی در حال سوختنه..هر چقدر می مونم خسته نمی شم از آب سرد..سرمو می چرخونم تا ببینم دور و برم رو،چشمم به این تابلو می افته و می میرم از خنده:

 

 

استخر یه سانس هایی دست بچه کوچولوهاست،بچه هایی که واسشون استخر دانشگاه رو اجاره می کنن تا بیارنشون آب تنی.هی به این فک می کنم که این جمله چه معنی می تونه داشته باشه و همینطور انگیزه ی صاحب اثر و فازش رو.یعنی بچه های بد می تونن برن سونا..؟خدایا........:)

می زنم بیرون..با یه تن خسته اما پر انرژی واسه یه روز پر کار و پر حال..!نهار چلوکباب بدون گوجه ست!می زنم تو رگ و می رم خونه.مامان می خواد بره میدون واسه خرید.بابا هم حال تنها موندن تو خونه رو نداره و می خواد بیاد.دست جمعی حاضر می شیم و راه می افتیم سمت میدون.ساعت نزدیک پنج هستش که می بینم داره دیرم می شه،به مامان بابا میگم و راه می افتیم سمت خونه..

می رسم خونه..با نون بربری تازه ای که تو راه خریدیم مامان واسم دو تا لقمه ی پر چرب کره ای درست می کنه و راهی میشم.مدتیه جایی می رم واسه تدریس.تابستون تو یه موسسه فرم پر کرده بودم که الان که نزدیک امتحان های پایان ترم همه محصل هاست بهم زنگ زدن.مامان شاگردم ازم خواسته که جلسه های بعدی که می خواد بگیره رو به موسسه چیزی نگم تا نخواد پول بیشتری به موسسه پرداخت کنه.اولش تایید می کنم اما بعد پشیمون می شم.آخه من تعهد دادم به موسسه که بدون اطلاعش کاری نکنم.اگه بدون اطلاع موسسه کلاس بگیرم یعنی رسمن زدم زیر حرف خودم و مسلمن این دو زار پول هم به مشکل شرعی برخورد خواهد کرد.از طرفی می بینم که خانواده ی پسره خوب شاید سختشون باشه که بخوان این همه پول رو برای چند جلسه برخورد کنن..(منظورم همون پرداخت کنن بود!حیف سوتی به این زیبایی دیدم که ویرایشش کنم..خوب بذار خلق خدا بخونن روحشون شاد بشه..اشکالی داره مگه..:) )مسئله اینجاست که موسسه می خواد تقریبن اندازه ی من از هر شاگرد پول بگیره..یعنی یه چیزی بیشتر از پورسانتی که حق داره واسه بازاریابی به خودش اختصاص بده..امروز جلسه ی پنجمه و باید زل بزنم تو چشم های مادره و بش بگم نمی تونم..شرمنده..(منظورم از امروز وقتی هست که دارم می نویسم،نه اون لحظه ای که داشتم می رفتم سر کلاس!)می دونم باید چه کاری رو انجام بدم اما خوب دوس داشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم.بگذریم بهتره..مگه نه..؟

کلاس تموم میشه و میرم باشگاه.خیلی لاغرم اما واسه گرم و سرد کردنم اول و آخر برنامه تردمیل نوشته.اهمیتی نمی دم که لاغر تر بشم.هر بار روبروی آینه روی تردمیل وایمیسم،به خودم نگاه می کنم،به آهنگ گوش میدم و پاهام رو محکم و با صلابت می کوبم و مثل خر می دوم.شُر شُر دارم عرق میریزم اما عین خیالم هم نیست..می دوم و می دوم و می دوم..یک و دو دهم کیلومتر می دوم.به یاد ندارم آخرین بار کی یک و دو دهم کیلومتر دویده ام..شاید هیچ وقت..!خیس عرق شده ام،طوری که کسی ببینتم بلا شک یقین می کنه الان ازز زیر دوش عرق اومدم بیرون..دوش عرق..فک کن..!:دی

به آب تنی امروز اکتفا نمی کنم و آخر سر ده دقیقه می رم سونا و بعد هم نوبت کاری می شه که عاشقونه دوسش دارم:دوش آب یخ..انگار بدن تب دارم آروم می گیره..خیلی دیر شده اما تقصیر علیرضاست،یار هم باشگاهی ام.دوس نداشتم بریم سونا اما همیشه گیر میده که بریم.میریم بیرون،هیچ کسی باقی نمونده جز کارگر باشگاه و مسئول بوفه.کامپیوتر خاموش شده و کارت های عضویتمون نمی تونن قفل های الکترونیکی کمد ها رو باز کنن.لخت و عور منتظر موندم که ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم..کارگر باشگاه زنگ می زنه و از مدیر می پرسه و به هر بدبختی هست کمد هامون رو باز می کنه..

سر کلاس بودم..داشتم درس می دادم..یه جا تو کتاب مثالی زده بود..واسه مثال باید چیزی تایپ می کرد،چیزی که تایپ شده بود شعری بود از سعدی و شعری از حافظ.کامل نه..یه دو بیتی فقط..چند لحظه ای خیره خیره به شعر حافظ نگاه می کنم..مثل باری که فهمیدم اسم پسره محمد جواد هستش..اما این بار انگار طولانی تر میشه،بار چشم های منتظرش رو حس می کنم و سکوت رو می شکنم و ادامه میدم..خدای من..چه غزلی بود..

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم 

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت 

 

حتی حوصله ی هم طراز کردن متنش رو هم ندارم..اشکای دونه دونه بهم امون نمیدن..


 
نمیشه..
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
یــــادِ یــــارانــــــ . . .
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

ای خدای من...بزرگی و عظمتت رو قربون برم...اراده کردی و خواسته م رو مستجاب کردی...منی که وقتی مامان خونه نباشه تا ساعت 9 10 از جام بلند نمی شم به اراده ی تو ساعت 5 از خواب بلند شدمو آماده شدم رفتم بهشت زهرا...خدایا چه حالی دادی امروز بهم...خیر دنیا و آخرت نصیبم شد...الان داشتم عکسا رو می دیدم..با خودم فک می کردم که آیا بیداری بود یا یه خواب بود..؟بعد از یک ماه بالاخره به خواسته م رسیدم و صبح زود تنها رفتم بهشت زهرا...عکسا رو که می دیدم باورم نمی شد بیداری بوده باشه..انگار فقط یه خواب خوش بود...همین...نه بیشتر...خدایا...چقدر خوب بود...چقدر حالم عوض شد...خــدا........

حرفام به همین جا ختم میشه و ادامه نداره.


 
تنها در خانه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هیچ کس نیست،خودمم و خودم.دلم هم که گیر تر از همیشه...

خدایا...به حقارت خودم هیچ گونه شک و شبهه ای ندارم اما می دونم که هر چقدر که من حقیرم میلیون برابر بار تو بزرگ تری و بخشنده تر...خدایا...تو فقط کمک کن من فردا خواب نمونم...خودت که می دونی چه دلتنگم...خودت که می دونی چه روز کسل کننده ای در پیش دارم اگه خواب بمونم...ای خدا...چقدر حرف بود این چند روز و نزدم..انگار قلمم خشک شده بود...شاید هم به خاطر بر هم خوردن خلوت بکرم بود...نمی دونم.........فقط می دونم آشفته حالم....خدایا،من الان می خوابم،تو هم کار فردامو خودت بساز...منتظرم ها...با یه دنیا چشم امید............


 
غریبانــه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

چقدر تنهامو چقدر پر درد..نا شکری نمی کنم..می دانم تنهاییم از مردی که جایی جز پارک کوچک محله برای خواب ندارد و کسی جز کارتن هایش شب ها انتظارش را نمی کشد بیشتر نیست...می دانم دردم در مقابل درد تنهایی که ظرف چند دقیقه بی کس شد مانند یک شوخی قدیمی است...می دانم...می دانم...نا شکری نمی کنم...اما...فقط...در کنار همه ی داشتن ها که بسیار بسیار بسیار بیشتر از نداشته هاست...خدایا...می ترسم حرفش را بزنم...حرف زدم از آن مرد...از آن تنها...خدایا...ببخش...خدایا...ممنون واسه ی همه چیز...

اتفاقی سیاوش گوش می کنم...یاد همه ی سال هایی می افتم که از موسیقی لذت بردم و شبه بخشی از زندگیم شد...یاد موزیک بارانی می افتم که روزهای زیادی خوراک روز و شبم بود...سر می زنم بعد از مدت ها و می بینم سیاوش و محمد اصفهانی و سیاوش صحنه و سینا حجازی و شکیلا و سیروان خوانده اند...این روزها هیچ فازی برم نمی دارد،حتی فاز ذوق زدگی از دیدن اسم خواننده ای معروف در موزیک باران...تا حالا که دو تا رو دانلود کردم و نصف آهنگ رو نشنیده صدای اسپیکر رو قطع کردم...حتی حوصله ندارم مدیا پلیر رو ببندم...

خدا جون،با این اتفاق یه رنگ جدید خورد میون رنگای تیره ی این روزای دیوار زندگیم...بابت این تنوع قشنگ ممنونم ازت...خیلی بش نیاز داشتم،گر چه اولش کمی سخت و غریب باشه...بازم می خوام...خدایا...لطف کن بازم بزن از این رنگا...می خواما...نیاز دارم...منتظرم...مرسی...

به ظاهر به یاد هیجکس نبودم هیچ وقت اما به باطن چرا...خیلی...یکی الان تولدمو تبریک گفت که خیلی وقت بود یادی نکرده بودم ازش...شرمنده شدم خوب...ظاهرم هم همیشه ناخوشایند بوده اما باطنم صاف..خیلی ها رفتن..خیلی ها..پوست کلفت ها موندن..بد شد که اونا رفتن ولی خوب..اینا که موندن خب لطفش اینکه درون را می نگرند و حال را...ولی اونام که رفتن...خوب دلتنگشونم...

انگار امروز خیلی غریبم،نه؟راستی تولدمه فردا...البته مهم نیست،چون واسه من زیاد خوشحال کننده نیست،فقط یاد این میندازتم که ربع قرن گذشت و روحم متولد نشد،نکنه به گور ببرم تولد دوباره رو..؟

این عکسو هم می گذارم که ببنی و مثه من حال کنی فقط هرچقد روحت شاد شد اموات رو از دعای خیر فراموش نکن...

پ.ن:دلتنگت بودم سیلو...دلتنگــــ....


 
تخته پارهـ ـهای بدونــ بادبانــــ
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

رفیق دوست داشتنی و گلم،حمید،این بار چنان روحم رو با کلمات ناب و آهنگین دلنوشته های شعر گونه اش در بیشه نوازش داد که طاقت نیاوردم سیلو رو بی بهره از ذوق دلربای این عزیز باقی بگذارم...گفتم شعر گونه نه شعر...شاید چون حس می کنم این حروف به هم پیچیده اینقدر از هویدای جان و دل برخاسته که شاید سزا نباشد نامی جز دلنوشته بر آن نهاد...

 

 

تخته پاره های بدونـــ بادبانــــــ


 شب گریه ها همه حرام شد


 و انتظار تمام ِ نفسها را همچون ِ گرداب


 به درونش کشید...


 آنطرف تخته پاره های بدون ِ بادبان


 سوار بر مسیر ِ مبهم ِ آبها


 نه مسافری داشتند


 و نه ستاره ای راهگشای ِ مسیرشان میشد...


 خیس و درهم شکسته


 حتّی اگر با دست ِ توانگر ِ موجها به ساحلی می رسیدند


 هیزمی برای ِ دیدن ِ یک وعده ی دریا بودند...

 

پ.ن:تخته پاره های بدون بادبانت در ماه آذر آتش به جانم زد رفیق...پاینده باشی...


 
مرگــ تدریجــی
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

آرش خوابیده،حالا راحت می تونم بنویسم،متنها تو تاریکی،و با این تفاوت که بر خلاف چند بار گذشته که سعی کردم به نوشتن،این بار پرم از پوچی،از هیچ...

یاد لگن آب داغ می افتم.وقتی بچه بودم و می رفتم حمام پرش می کردم و حرارتی بیشتر از آبی که بر سرم ریخته می شد داشت،حرارتی نزدیک به جوش.گاهی که یکسان بودن حرارت آب دوش آزار دهنده می شد سطل آبی پر می کردم و روی سرم می ریختم و همین کار لذت خاصی درونم ایجاد می کرد.گاهی وقت ها که به دنبال لذت خاص تری می گشتم بی خیال همه ی سطل های آب داغی که انتظارم را می کشیدند می شدم و لگن را دو دستی بلند می کردم و ظرف چند ثانیه تمام آب داغ آن را روی سرم خالی می کردم!کل لگن به سرعت خالی می شد و باید منتظر پر شدن لگن بعدی می شدم اما آن چند ثانیه چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت..الان همان حال را دارم...تدریجی دوست ندارم...یک هو خوب است...

. . .

خرم آن روز...کزین منزل ویران...بروم...راحت جان طلبم...وز پی جانان بروم...


 
لای لالالای لالای لای...
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

احساساتی که باشی...

گِلِت رو که با احساس سِرِشته باشن...

اومممم...

تو هر نفس ممکن کلی اتفاق عجیب و غریب واست بیفته...

منتظرم...

هر نفس..

خداجون...

ای جان...

چه غریبم...

دارم پر در میارم...

ببین خدا جون...

دنبال در خروج نمی گردم...

این بار پرواز می کنم...

ببین...

خداجون...


 
خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .

 



 
بن بست پیر خاطرات من
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

پرسه می زنم حوالی بن بست متروکه ی خاطرات...پست هایی را می بینم که خون بذرشان بوده و اشک آبشان...چه زود دارند قدیمی می شوند...عکس هایی را می بینم که به لطف سایت وطن دانلود از بین رفته اند،و باید دوباره به دنبالشان بگردم...روزهایی را می بینم که خاطره می چکد ازشان و جایی نداشتند جز مدفون شدن در بستر بن بست خاطرات...علیرضایی را می بینم که...

قنطورس...نیمه ی دونده ات کو؟گویی سال هاست بریده اندش...یک گوشه افتاده...تنها اشکی دارد برای چکیدن و زبانی برای حرف زدن...اما پایی ندارد برای دویدن...هنوز خودش نمی تواند بدود...فکر کن دنبال کسی هم بگردد که پا به پایش بدود و اشک بریزد...تکانی در کار نیست...نفس می کشد  تا زنده بماند و یاد کند از روزهای دویدن در زمین های آزاد...یکی دو روز نیست عزیز...سال هاست که نصفش کرده اند...سال هایی دور...اینقدر دور که فکر می کند مادرزاد نصفه به دنیا آمده...شاید قسمت این بوده تا مانند همنوعانش بیهوده صحرا ها و جنگل ها را پشت سر نگذارد تا دنبال نیمه ی گمشده بگردد...قنطورس آذری بی ادعای من...آرام بگیر...با خونی که رفته شاید نفس های آخر باشد...شاید اصلن خودش آمد و چشمان بسته ات را به روی خودش روشن کرد...شاید اشک ریخت و در آغوشت کشید و با هم دویدید...شاید برای همین بود که هیچ وقت نتوانستم مثل آدم راه بروم،چون نیمه ی انسان را به زور بخیه ام کردند،به من نمی خورد...

 

پ.ن:روزی به هم می رسیم آخر...این دنیا که چیزی نیست، پُلی ست فقط...هنوز جام های زمان زیادی باقی مانده که باید پرشان کنم از انتظار تو...


 
قنطورس تنهاست . . .
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بر فراز تپه قنطورس ایستاده است
نیمی اسب,نیمی انسان
سم هایش,سم اسب
نیرویش,نیروی اسب
غرورش,غرور اسب
اما اشکهایش,اشک های انسان

بر فراز تپه قنطورس در رفت و آمد است
چرخی دور کوه میزند و باز میگردد
فرو تر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق مادیانی شد
که با او به هر جا میرفت
می دویدند و دشت ها را درمی نوردیدند
قنطورس و مادیان وحشی.


پس از دویدن و درنوردیدن
آرام گرفتند
قنطورس میخاست حرف بزند اما سکوت کرده بود
و مادیان انگار شبحی از یک مادیان بود.


بر فراز تپه,قنطورس
چرخی دور کوه زد و بازگشت
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق دختری شد
که در رویا هایش او را دیده بود
در جنگل,نجوا کنان,با هم گام بر میداشتند
قنطورس و دختر زیبا.


وقتی گام زدن و نجوا کردن به پایان میرسید
سکوت میکردند و می گریستند
برای اینکه قنطورس,که نسیم ملایم تنش را نوازش میکرد,
به موجودی نیاز داشت که با او چون اسب بدود.


بر فراز تپه,قنطورس
از کوه بالا میرود و باز میگردد
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی.


بر فراز تپه قنطورس ایستاده است...

پ.ن:دور شدم ازت...بیا تا با هم بدویم...با هم حرف بزنیم...بیا پیشم...منتظرت می مونم...حرفامو نگه می دارم تا بیای...


 
یادداشت جدید،داستان پاره آجر
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

می خواستم لینک کسی که این مطلب رو تو وبلاگش گذاشته بود رو بدم و الکی پستمو شلوغ و طولانی نکنم،اما به دلایلی معذور شدم از لینک دادن به اون وبلاگ...حتی خواستم لینکشو که خودجوشانه به لینک لیستم اضافه کرده بودم رو هم پاک کنم به دلیل همون معذورات اما...خدایا!چقدر حرف هست میون 4 تا استخون شکسته ی این سینه...

از وقتی این داستانو خوندم واسه خیلیا تعریفش کردم،تا از اتفاقات بد زندگیشون به بدی یاد نکنن و یاد این پاره آجر بیفتن،اینقدر تعریف کردم که خودم یادم رفت که باید نفر اولی باشم که از این داستان درس می گیرم...

دیشب پاره آجر افتاد تو زندگیم،خدا یه دست انداز تو رام گذاشت،آخه خیلی تند داشتم می رفتم،ممکن بود به فنا بدم خودمو...

چقد حرف دارم...چقد ساکتم...چه حال غریبی...خدای من...

کم شبی نیست امشب...کمی شبی نیست شب تاسوعا...کم شبی نیست...التماس دعا دارم...خیلی زیاد...اگه اشکی چکید...اگه ناله ای جوشید...اگه دستی رسید...منو هم یادم کن...


 
واقعیت
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات

خیلی تلخه . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ جا جای من نیست...


 
توی هوای تـو . . .
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هنوزم وقتی در خونه رو به هم می زنم و میام بیرون چشمام ناخودآگاه دنبال یه پراید سفید کثیف خسته ی کره ای می گرده نه یه پراید صفر...هنوزم با خاطراتت دلخوشم...با همه صدای بلند خنده هایی که توی اتاق کوچیکت پیچید...با همه فریاد هایی که تو صدای بلند ضبط و باندت گم شد...با همه خاطرات شیرینی که توی تو اتفاق افتاد...با همه استارت زدن های دلهره آور که ممکن بود به روشن شدنت منجر نشه...با ریز ریز گرد و خاکی که همیشه ی خدا روی داشبوردت نشسته بود...با آت آشغال هایی که تو هر گوشه ت جا خوش کرده بودند و منتظر بودن بعد چند روز روونه ی خونه ی اصلیشون یعنی سطل زباله بشن...اَ...چقدرررر خاطره...روزایی که می رفتیم با هم جمشید و تو که سر بالایی سفت و سخت جمشید رو با دنده ی سبکتر از یک نمی تونستی بیای پشت سرت ترافیک راه مینداختی و بنز و بی ام دبلیو و تویوتا هایی که از کنارت رد می شدن با نگاه چپ چپ و تحقیر آمیزشون بدرقه ت می کردن اما عین خیالتم نبود و هم خودت می خندیدی هم راننده ی بی غمت...هـِــی...یادش بخیر...روزی که با امیر نظری و سید و داوود رفتیم جمشیدیه،قبل از تعطیلات عید نوروز بود...روزی که با سید و داوود رفتیم آهار...روزی که با سید و داوود و محسن دلقک رفتیم سعد آباد و جمشیدیه...کنار یه لکسوز که دست کم اندازه ی 30 تای تو قیمت داشت وایسادیم و از راننده ش خواستیم شیشه رو بده پایین...و در نهایت احترام ازش پرسیدیم آقا راست می گن پولدارا غم ندارن؟راست می گن مریض نمی شن؟(و چون سنش زیاد بود و مثه خودمون جوون نبود سوالِ معروفِ "راضی هستی ازش؟" رو قورت دادیم تا فک نکنه قصد توهین داریم)نگامون کرد و گفت نه آقا...دروغه...پولدارا هم غم دارن،هم مریض میشن...ازش رد شدیم و یک ساعت از تهه دل داشتیم می خندیدیم به همین اتفاق و مثل همیشه صدای خنده های من و دوستام گوش تو رو که صبورانه مشغول حرکت بودی کر کرده بود...چقد دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره سید و داوود و محسن رو با هم دیگه ببینم...ای خدا،امون از این خاطره ها...چقدررر اتفاق درونت افتاد،ازش میشه یه شاهنامه نوشت!کاش هر روز با تو بودن رو روی کاغذ های سفید خط خطی می کردم تا الان قسمتی از اون روزهای غجیب،قشنگ،شیرین و گاهی تلخ ثبت شده داشته باشم...خدای من...چقدررر خاطره........................اوفــــ.......همه ی این روز ها یه طرف...روزی که مادر سوارت شد و رفتیم خونه ی عمه یه طرف...خدای من...چه روز خوبی بود...ای خــــــدا...می کشن منو این خاطره ها...

رودتر باید این پستو می زدم،اما مصادف شد با امروزی که دیروزش یه تصمیمی قطعی شده بود که همونم منجر به مکتوب کردن و نشر این پست شد...سخت بود واسم گذشتن از تو...سخت تر از سخت...اما باور کن مجبور شدم...دنیای جای ایستادن نیست انگار...دوران کودکی و خواستن همه ی نداشته ها و داشته ها دیگه گذشته...باید اینو توی کله م کنم که دنیا محلیه برای گذر...باید از چیزی که داری بگذری،می خواد کم باشه و می خواد زیاد...یا خودت می گذری و یا روز آخر به زور مجبورت می کنن بگذری...چه بهتر که بیشتر موقه ها خودمون بگذریم پس و کمی بها ببخشیم به این گذشتن خود جوشانه...

 

                                     

 

                                        

 

                                       

 

خیلی دلم واست تنگ میشه...مواظب خودت باش رفیقــــــ همیشگی و خوب روزها...

      


 
عکسِ خاطراتــــ(2)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،عکس

 

                          

 

                                  

 

                        

 

 

     


 
عکسِ خاطراتــــ
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،عکس

فک کردم شاید بد نباشی بعضی عکس هایی که می گیرم رو اینجا هم بگذارم...نه؟ 

فعلن 18 تا رو گلچین کردم که بخش اولش رو آماده کردم واسه انتشار.          

 

 

                          

 

 

 

                      

 

 

             

 


 
ر ا ز
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

یه شب عجیب و پر قصه ی دیگه،و کلی اتفاق جدید،کلی نشونه و کلی فکر و کلی شادی و کلی غم دیگه...عزیزی که می بینی حاضر ِغمت رو به جون بخره و مثل کوه پشتته در جالی که خودش...خودش دردایی داره که وقتی می شنوی یادت می ره تو هم روزی مثلن دردمند بودی...انگاری یه معجزه ست،انگاری یه الهام بخشه،انگاری یه پیام آوره...خدایا...یه کوه زمینی دیگه واسه تکیه دادن...چیا واسم صلاح دیدی توی این راه؟خدایا...یعنی اینقدر دعا کردم و گفتم کمکم کن،راستی راستی اینطوری دعام مستجاب شد؟معلومه که شد...چطور شک دارم...خدایا،چقدر تو مهـــربونـــی و چقدر راه گشا...خدا جون،دست ازم نکش،دستمو ول نکن خدا...خدایا،بابت خلق شبی که پر بود از اشک و لبخند ازت ممنونم...بابت همه چیز ممنونم خدا جونـــ . . .

زندگی  دیکته  گفت  و ما  همه ش  غلت  پشت غلط

عشق  و  نوشتیم  با  الف  نقطه  گذاشتیم  تهه  خط

مــنـــو  از   اول  هـمــه  جـا  نـشــونـدن  آخـر   کـلـاس

حالا می گن یه کاری کن،می گن حسابت با خداست

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

خــونــه ی بــی چـــراغ مــن از تــو هـمـیـشـه روشـنه

بـخـشـش  چـنـدم  تـوئـه  تـوبـــه ی  چــنــدم   مــنـه

تـــــو بــهـتـریـن رفـیـقـــمـی نـمـیـشـه از تـو دل جـــدا

گـمـم نـکـن تـو تـاریـــکـی دسـتـمـو ولـــ نـکـن خــــــدا

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

 

 

پ.ن 1 :گوش دادن کاملن اتفاقی به این ترانه در حالی که قصد نوشتنش رو نداشتم و در حالی که ناخودآگاه از عبارت دستمو ول نکن خدا توی متن پستم استفاده کرده بودم رو نمی تونم نشونه به حساب نیارم و لزومی هم نمی بینم توضیح بدم که چقدر اتفاقی شد،باشه!من دیوونه و تو عاقل...دستمو ول نکنـــــــــــــ خــــــــــدا...

پ.ن 2 :مــــامــــانـــ . . .باید بگم هر چند بی ربط باشه...مامان بهت افتخار می کنم که اینقدر دلت بزرگه که وقتی میری جایی که می دونی مستجاب الدعوة هستی و می دونی دعات هر لحظه شنیده می شه و برآورده،به عنوان نفر اول تنها پسر عزیز دردونه ت رو دعا نمی کنی،دختر خواهر شوهرت رو دعا می کنی که می دونی بیشتر از پسرت به دعا نیاز داره...دختر خواهر خودت رو دعا می کنی که می دونی گرفتار تره...مامان...با تمام وجودم بهت افتخار می کنم که از نوادر دورانی...دوستت دارم مامان...یه دونه یی..


 
اینجا،تنها،من...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ ،اسب

بر خلاف همیشه که با سر بالا و چشم به مانیتور تایپ می کنم دارم این بار به دکمه های سفید لپ تاپ نگاه می کنم.جالبه...به جای اینکه باعث شه سرعت تایپم بیشتر بشه توی تایپم تاخیر ایجاد می کنه...چرا...؟واسه اینکه عمری دل رو دادم به خدا و چشم بسته راه رفتم و کلن عادت به خیره شدن به راه ندارم...؟واسه اینکه نگاه به کاری که باید بکنم همیشه آزارم میده و عادت دارم تمام کار ها رو چشم بسته دور بزنم؟اوم م م م،مهم نیست...سرم رو می آرم بالا،و نگاهم رو پراکنده می کنم بین تمام دیوار های سبزی که اطرافم رو فرا گرفته...دیوارهایی که احوال مختلفی از من دیده...روز های خوشی و نا خوشی فراوان...روز های جیغ و ترانه و همین طور روزهای ترانه و اندوه...چی دارم می گم؟کجای دریای زندگی دارم دست و پا می زنم؟چقدر پراکنده حرف می زنم!چقدر عجیبم!این قدر عجیب که کسی یارای رسیدن به گرد پام رو هم نداره(و مسلمن این ویژگی افتخار نیست که بخوام در ابراز وسعتش اغراق کنم)،این قدر عجیب که خیلی ها بم می گن دیــوونــه،و منی که تره ای برای حرفشون خورد نمی کنم...اگر هم خورد کنم باز ناراحت نمی شم چون دیوونه رو یک لقب توهین آمیز نمی دونم،بلکه دیوونه ها رو آدم هایی عجیب می دونم که برای دیگران قابل درک نیستند،و چون نمی فهمن دیوونه ها رو مسخره شون می کنن،حق هم دارند...دنیاشون از دنیای دیوونه ها جداست...عاقلند...بالاخره باید چیزی که اختلافش با زمین اون ها مثه آسمونه رو مسخره کنن دیگه،نبــاید...؟معلومه که باید!از چی داشتم می گفتم؟از تابلوی شریعتی با پس زمینه ی دیوار سبز اتاقم که عمریه غرق دریای چشماشم؟یا از مادیاتی که هیچ وقت واسش ارزشی قائل نبودم؟از حسین پناهی می گفتم که از وقتی رفت یه گوشه از قلبم رو با خودش برد؟یا از ترانه های یغما که معمولن باید با صدای سیاوش سِرو بشه و گر نه اون طعم همیشگی رو نمی تونه داشته باشه؟از چی می گفتم...؟از چی بگم...؟از اینکه دردم اینه که همدرد ندارم؟آهـــــ...دارم به خود واقعیم زیاد نزدیک میشم،خط قرمز رو نباید رد کنم...هر چی باشه اینجا یه محیط فرهنگی ادبیه و حق ندارم اینجا دیوونه بازی در بیارم،جای دیوونه بازی دیوونه خونست نه اینجا!خدای من،من،تنهایی،دریای فکر و حافظ،که حرف من رو در قرون پیش از من گفت و من هنوز نبودم که در دلم نشست سخن شیرینش...

در  نظر  بازی  ما  بی  خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولــی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

تنهام تو اتاق سبزم و دوس ندارم این تنهایی رو...دوس دارم برم بیرون...کجا ها دوس دارم برم؟اوم م م م ...دوس دارم ماشین باشه و با بهزاد یا رضا بریم فرح آباد...اونجا مثله قدیما چشم آذر رو بکشم بیرون،یا آپاچی،یا نهایتش پرادوی نیمه وحشی رو که الان دیگه احتمالن مردی شده واسه خودش،بزرگ شده و اون شور و شر دوران کره گی رو از دست داده و سوارش رو مثه اون زمان من با مغز به زمین نمی کوبه...قبل از اینکه برم تو مانژ یه سر میرم پیش جزیره و پیمان...و مثل دوران نوجوونی دستمو حلقه می کنم دور گردنشون و بوسه بارونشون می کنم...آخیش...چه چسبید...بعد که سیر هر کار دلم خواست کردم میرم توی مانژ با یکی از اسبای محبوبم...خدا رو چه دیدی اصن،شاید با پیر پسری که عمریه عاشقشم رفتم،با جزیره...و مثل قدیما ازش خواستم جونش رو تو پاهاش بگذاره تا سیل باد رو هموار کنه به پوست صورتم...نفس می کشم تو اون روزها،زندگی می کنم،او م م م م(این بار بر خلاف همیشه صدای کشیدن یک نفس عمیق)...پلک می زنم و پرده عوض می شه...میرم به نصف روز های عمرم که در مسافرت گذشت...او م م م م...نفش می کشم تو هوای دریای شمال...تو هوای سواحل قشم و کیش و بندر عباس...تو هوای رفاقت و دوستی و برادری و لذت بردن از زندگی...تو هوای ورق خوردن کتاب خاطرات...همه ی اون لحظه های شیرین با اتفاقات به ظاهر تلخی که هر چه قدر تلاش می کردند نمی تونستند به شیرینی اون لحظات فائق بیان مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شن...پلک می زنم...میام توی اتاقی که توسط دیوارهایی سبز رنگ محصور شده...به خودم میگم من کجام...؟یادم میاد که اینجام من و چه تنهام من...

 پ.ن:کاش کسی بود که می شد باهاش تو ملت بدمینتون بازی کرد و عرق  ریخت...کاش یکی بود که باهاش می شد جمشید رو مثل هزاران بار گذشته زیر  پاگذاشت و تکیه زده به اون کوه بلند و خیره به تهرانی که زیر پا بود حرف از پوچی دنیا و  کمرنگ شدن احساسات زد...کاش یه نفر بود که باهاش می شد حرف از کارهای مورد  علاقه زد و با یادِ نامِ خدا به اتفاقش سی دی موزیک مورد علاقه رو انتخاب کرد،ماشین  رو روشن کرد و پس از اون ضبط رو و پیش رفت به سمت روزهای خوب...کاش یکی به  قول بچه ها پـــــایـــه بود،به قول سعید پاکـــار... به قول من پــــــا...کاشـــ.. .  .   . بین نقطه ها فاصله ای وجود نداشت . . .


 
امروز فریــاد
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

یه گوشه نشستم و دنبال رفع و رجوع گرفتاری ها هستم،دارم فکر می کنم...چند ماه پیش فک کنم...آره...یه فیلمی دیدم و چقدر ذوق کردم از دیدنش.شاید فک نمی کردم یه فیلم ایرانی بتونه اینقدر سیرابم کنه،اما این فیلم انگار سیرابم کرد.لحظه لحظه شو بلعیدم...فوق العاده بود...مثل همیشه بعد از افتادن یک اتفاق (که حالا دیدن یک فیلم ناب بود) تو ذهنم داشتم قدم می زدم و پوشه های افکار گوناگونم رو جا به جا می کردم و تو بعضی هاش چیزی جدید می نوشتم و تو بعضی جا ها پوشه های جدیدی ایجاد می کردم...یه جاهایی کسی رو ساختم که بشه نقش اول و خودم هم که می شه گفت نقش دومی بودم که دست کمی از نقش اول نداره...خوب دوس داشتم این فیلمو بایگانی کنم تا روزی تو زندگیم شکلش بدم،آخه داستان یه عشق اساطیری بود و فیلمنامه و موسیقی و بازیگردانی ش هم حرف نداشت...داشتم تو ذهنم آرزو می کردم کاش این فیلمو بتونم با عشقم تو دنیای واقعی اکران کنم،اما آیا می شد؟در حالی که کنار گرفتاری ها غرق در روزی بودم که اون فیلم رو دیدم تصمیم گرفتم ازش با کسی حرف بزنم و بش بگم که حتمن این فیلمو ببینه،اما اسمش یادم نمیومد...هر چقدر فک می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید و از یــاد برده بودم که چه اسمی داره...کلی فکر کردم،آخر یادم اومد...امـــا...آیا درسته؟!همین بود اسمش؟!یا توهم زدم؟چرا همه چیز به هم ربط داره؟چرا اینقدر اتفاق می بینم که به راحتی می تونم به عنوان نشونه تلقی کنم اون ها رو؟یعنی دیوونه شدم؟یا قراره بشم؟شایدم دیوونه بودم...آره،احتمالاً همینه،همیشه دیوونه بودم،هستم و خواهم بود...نمی دونم...گیج شدم...به خونه می رسم...با عجله جست و جو می کنم بالا و پایین اینترنت رو و می بینم که درست حدس زده بودم و همون اسم به روی فیلمی گذاشته شده بوده که قبل از به یاد آوردن اسمش تصمیم داشتم ازش حرف بزنم...شور و شوقی بی حد و حصر دارم،باز هم یه نشونه ی جدید...اما ترجیح می دم این بار....آره،این بار...

بهتر نیست؟

 

پ.ن:گاهی چقدر راحت همه جیز به هم ربط پیدا می کند...اما گاهی از آن گاه ها تو به خودت ربط پیدا نکن...


 
حال گیری
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

بعضی وقتا اتفاقاتی می افته دور و برت که نقشی توشون نداری اما به شدت باعث گرفته شدن حالت می شن،دقیقن اتفاقی که همین امروز ازش باخبر شدم و درگیرش شدم.تو این یک هفته کم اتفاقات رنگارنگ افتاده بود که امروز این هم اضافه شد،به خدا پناه می برم از فردا و پس فردا و پسان فردا های دگر...

خدایا،چقدر حرص خوردم امروز،چقدر عصبی شدم و چقدر اعصابم خورد شد...آخه چرا باید اینطوری بشه؟چرا باید بعضی وقتا ما آدما کرکره ی عقلو کامل بکشیم پایین و چشم بسته وسط اتوبان همت زندگی لایی بکشیم؟خدایا...به تو پناه می برم...خوب می دونم که از این اشتباهات بری نیستم و هر لحظه در تیررس تیرهای شیطان هستم و اگر تو یاریم نکنی به باد فنا خواهم رفت همون طور که امروز....

خدایا،کمک کن درست بشه...خیلی نگرانم...اعصابم خورده...به مخیله م خطور نمی کرد یه هو وسط این همه رشته افکار آشفته ای که درون مغزم وول می خورن و کشتی می گیرن مجبور شم همچین معضلی رو هم بگنجونم اما انگار مجبورم و باید این کارو بکنم...خدایا...دستشونو بگیر...تهه دلشون هیچی نبوده...می دونی یاد چی افتادم؟یاد داستانی که یکی از رفقای بلاگر نوشته بود،رفیقی که تازه لینکش کردم و وبلاگشم با عنوان داستان های کوتاه تو لینکدونیم هست اما حوصله ندارم بگردم و اون پستش رو پیدا کنم و لینک بدم...خلاصه ی داستانش رو می گم...مردی با ماشین گرون قیمت خودش در حال حرکت بود که پسر بچه ای با آجر به بدنه ی ماشین کوبید...مرد ایستاد تا پسربچه را تنبیه کند که پسربچه گفت:برادر معلولم از چرخ خود افتاده و نمی توانم او را دوباره روی آن بنشانم،هر چقدر سعی کردم این کار را بکنم نشد و هر چه فریاد کردم هیچ کس برای کمکم نایستاد...به همین خاطر مجبور شدم آجر را به سمت ماشین شما پرتاب کنم تا کمکم کنید برادر معلولم را بر روی جرخ بنشانم...مرد که به قصد کتک زدن پسربچه پیاده شده بود اشک در چشمانش جمع شد و به برادر آن پسربچه کمک کرد...آری!گاهی خدا برای یادآوری پاره آجری به سمت ما می اندازد تا بفهمیم چه کار داریم می کنیم...امروز هم همین اتفاق افتاد و امیدوارم همه و همه درس بگیریم از این اتفاقی که افتاد.یه نکته ی جالبی رو دقت کردید؟حوصله داشتم چند خط داستان رو تایپ کنم اما حوصله نداشتم لینکش رو پیدا کنم و لینک بدم یا کپی پیست کنم!گاهی فک می کنم که عجب آدمی هستم من...جالبه واست بگم از دسته گلی که امروز به آب دادم!داشتم سوار پله برقی مترو می شدم،اینقدر تو فکر بودم و اعصابم خورد و خاکشیر بود که ناخودآگاه نفهمیدم چی شد که دست بردم به سمت دکمه ی استاپ پله برقی و زدمش و پله رو متوقف کردم!انگاری یه سطل آب یخ ریختم رو سر مردم!حالا خدا رو شکر پله ای نبود که به سمت بالا حرکت می کند و پله ای بود که به سمت پایین می رود و همین طور شکرر خدا کسی ندید کاری کردم رو تا مورد عنایتم قرار دهد فقط کارمند مترو را دیدم که زیر لب غرغر می کرد و در همون حال به سمت بالا می رفت تا پله ای که من خاموش کرده بودم را روشن کند!زیر لب می گفت:یک نفر به هم نوعان خودش زیادی لطف داشت و الان از خجالت همه شون در اومد...!واقعاً نفهمیدم چرا اون کار مسخره رو انجام دادم...اینقدر تو فکر بودم که انگار تو این دنیا نبودم...

پ.ن:خدایا گناه زیاد داریم،من و تمام بندگان دیگرت...به قول رضا صادقی نیگا نکن به جرم من،نیگا بکن به کرمت...خدایا...قلم عفو بر این همه بار گناهی که روزانه رقم می زنیم بکش و همه مونو به راه راست هدایت کن...همین طور واسه اتفاقی که امروز افتاد هم یه راهی پیش پای بندگان ناچیزت بگذار...خدایا،شکرت...


 
یک هـــ تفاوت
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم
در حال پرسه میان روز مرهــــــــ گی هایت هستی
گویی امروز هــــ بی تاب است...
حس نا امیدی را به وضوح می توان در دو چشمانش دید...
نگران می شوی...
می روی تا ببینی چه مرگـ ش شده ست
و چرا می خواهد روی روزمره گی هایت خط تنوع بکشد...
(آخر تا حالا کسی اجازه ی همچین غلطی را به خود نداده بود)
نمی رسی و هـــــ خود را از بالکن زندگی به بیرون پرتاب می کند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآ   هـــ  پر سوز درون سینه ات بدون هــــ نا تمام می ماند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . . . !حتی آآآهــــــ هم نمی توانی بکشی!
چرا این کار را کرد؟
به آسمان نگاه می کنی،شاید چیز تازه ای ببینی...
تنها اتفاق تازه پرنده ی مرگـــست که بر بام خانه نشسته...
همیشه خیال می کردی مانند شتری در خانه ات میاید روزی...
گویی روزگار به جز داستان زندگی تو در داستان مرگ نیز دخل و تصرف کرده بوده ست...
فریاد می کشی تا کیش کنی اش به خیالت،
پرنده ای که برای لحظاتی جای خوبی برای استراحت پیدا کرده است را...
اما می بینی که بر خلاف تمام پرندگان دیگر
که با بروز کوچکترین نشانه ای از تو دور شده اند
این پرنده ی سیاه و زشت نگاه به نگاه تو دوخته و حرکت نمی کند
تعجب می کنی!
این قدر زشت و متعفن است که جرات نزدیک شدن هم پیدا نمی کنی
می خواهی بروی،اما گویی پای رفتنت را هم سال هاست که بریده اند...
پس،این بار،میخکوب مهیای رفتن می شوی...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!حتی در خواندن غزل خداحافظی هم همراهی ات نمی کند لعنتی!
این قدر روز مره گی کردی که میان "روز مرهــــ گی ها" روز مرگت نیز رسید،
کسی چه می داند،
شاید آنجا میان "روز مرگــــــــــی ها" خبری از روز مره گی نباشد...



پ.ن:تقدیم به دوستی که امروز ناباورانه پر زد رفت و از فردا،اگر استادی نامش را بر
لیست حضور و غیاب خواند،باید بگوییم ... .خدایش بیامرزد،روحش شاد،برای شادی
روحش دعا می کنم و می دانم تو هم دعا می کنی...

 
زندگی حقیر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

راست می گفت مل بروکس؟زندگی حقیره؟حق با اون بود؟هیچ وقت فکر نکردم که زندگی حقیره،اما گاهی پیرامونم اتفاقاتی می افته که...

کلاس صبح رو خواب موندم،و خوشحالم که خواب موندم،به قدری خوشحالم که شاید تا آخر عمرم نتونم اینقدر برای خواب موندن و از دست دادن یک کلاس خوشحال باشم...صبح کلاس داشتم و بعد از کلاس هم قرار بود با محسن چیزی بخونیم(محسن کلاس دیگه یی داشت).من که خواب موندم،قرار بود 11 دانشگاه باشم تا محسن رو ببینم.محسن ساعت حدود 10 بود که زنگ زد و گفت کلاس ما تعطیل شد،بیا.پرسیدم چرا تعطیل شد؟گفت یکی اینجا فوت کرده...گذاشتم پای مسخره بازی های همیشه گیش...اما ای کاش مسخره بازی بود...

آقای دکتر ... آیا الان ذره ای پشیمون هستی...؟از اینکه هر کس دیر میومد سر کلاس بهش تیکه مینداختی،از اینکه شخص متاخر تا سین جین نمی کردی اجازه نمی دادی بشینه و همین باعث شده بود هر کس دیر کرد یا قید کلاسو بزنه یا با استرس فوق العاده وسط کلاس بیاد تو...می خوام بدونم الان ذره ای پشیمونی تو وجودت هست؟ذره ای عذاب وجدان داری؟از اینکه باعث شدی اون دانشجوی طفلک با سرعت و در حالی که سرشار از استرس بوده بدوه و دم در کلاس بیفته زمین،قلبش بایسته و جونش رو از دست بده،آیا احساس گناه نمی کنی؟...

فقط قیافتن می شناختمش و باهاش دوست نبودم،با این وجود دیوونه شدم وقتی فهمیدم...با خودم می گم آخه زندگی واسه ی چی؟واسه این که جایی که فکرشم نمی کنی بخوری به دیوار خط پایان؟با خودم می گم یعنی من همون علی هستم که می خواست بپره،حتی اگه دیواری که روبروش ماورای ارتفاع پروازش باشه؟خدایا...چقدر حالم گرفته ست...چقدر...

پ.ن:گریه دارم...یه بغض بزرگ و شکننده تو سینه دارم...کلی حرف دارم...اما نمی زنمشون چون نمی خوام حرفای ناامید کننده بزنم...نمی خوام به کسی فاز منفی بدم...حالم خوش نیست اصلن...زن و بچه داشت اون طفلک...خدایا...صبر بده به خوانواده ش...خدایا...صبر...صبر...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که...اینه که،روح هم کلاسی عزیزم قرین شادی...خدا رحمتش کنه،خدا گناهانش رو انشاالله به این مرگ ناگهانی ببخشه...آآآهــ...


 
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست،
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،حافظ

گر نیستت رضایی،حکم قضا بگردان . . .

پ.ن1:همیشه به صراحت نصیحتم کردی...با قاطع ترین جملات ممکن حالمو جا اوردی و زیر و روم کردی...اما با این وجود صراحت بیانت رو همیشه دوست داشتم حتی اگه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...شاید چون خودم صریحم،شاید چون حرف صریح رو هر چقدر هم تلخ باشه راحت تر از با کنایه حرف زدن می تونم هضم کنم(گر چه خودم گاهی وقتا به جای صریح حرف زدن از کنایه استفاده می کنم...)،این بار هم با صراحتت تا اعماق وجودمو سوزوندی،اما بازم همین صراحت لهجه ت رو عشقه،که آدمو حالی به حالی می کنه و به خودش می آره!پس منی که قدرت تغییر دادن قضا رو ندارم،منی که ضعیف و ناتوانم،می رم به سراغ آفریده ی قضا،که مهربان ترین مهربانان هم هست...الها،من که با این دستان ضعیف و بی بنیه کاری از پیش نتوانم بردن،تو با دستان قدرتمندت حکم قضا بگردان...آمین...


 
صبر،صبر . . .
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،حافظ
 
نغمه ای بر لب
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم،ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها . . .

 

اول:عید سعید غدیر مبارک باشه،به همه کسانی که شیعه ی علی هستن و محب او...به همه کسانی که به لطف خداوند بزرگ قطره ای از عشق علی در دل دارند...خیلی هامون محب هستیم،خیلی هامون شیعه نیستیم...نمونه ی بارزش خودم...از خدای بزرگ می خوام بتونیم با کمک خودش پا در راه علی  علیه السلام بگذاریم و به میزان درصدی از عشق ورزی های کلامی،عامل به سیره ی حضرت علی علیه السلام بشیم...

اما دوم! اوممم...از کجا شروع کنم؟از اینجا شروع می کنم:روزی که تغییر بزرگی در زندگیم ایجاد شد.هیچ وقت فراموشش نمی کنم،هیچ وقت.روزی که پام رو از دایره ی بی هدفی و نا امیدی بیرون گذاشتم و یک قدم برداشتم به بیرون از این دایره،به سمت آینده ای روشن...یادم نمی ره،هیچ وقت یادم نمی ره،روزی رو که مرجان به زور بردم کتابفروشی قلم چی تو سید خندان و به زور واسم کتاب خرید،واسه کسی که می خواست یه کنکور کشکی بده و در هر دانشگاهی که شد تحصیل کنه...خدا مرجان رو وسیله کرد،تا جرقه ای بزنه به انبار باروتم.وقتی که با بازوانی درد گرفته از بار کتابی که در درستانم بود به سمت خونه می رفتم،به این فکر بودم که آیا بار کاغذ دارم جا به جا می کنم؟یا اطلاعاتی که قرار فرا بگیرم و 2  3 ماه دیگه در کنکور ازشون استفاده کنم...؟واقعاً بار کاغذ نبود...نه...ابتدا می خواستم کاغذ ها رو شعله ور کنم اما دلم شعله ور شد،به خونه که رسیدم بر خلاف خیلی وقت های دیگه یه خونه تکونی اساسی توی اتاقم انجام دادم،تمام پوستر ها رو کندم،تملم چیز های اضافی رو ریختم بیرون،یه روز شمار درست کردم واسه ی درگیر کردن ذهنم با تعداد روزهای باقی مونده به کنکور،صفحه ی اول تمام کتاب ها یک برگ کاغذ سفید چسبوندم تا هر بار روی اون بنویسم تا چه صفحه ای اون کتابو پیش رفتم،همه ی فلش کارت ها رو مرتب چیدم روی دراور و همین طور کتاب ها،برنامه ی منظمی ریختم پیرو  اینکه هر روز باید چه مقدار از هر درس بخونم تا قبل از کنکور دست کم دو بار کتابش رو مرور کرده باشم و در هر روز چه زمانی رو و چقدر باید به هر درس اختصاص بدم و ... درگیری با وسایل اضافی اتاقم(که همچین درگیری ای تا به حال بی سابقه بود)نشونه ای شد مبنی بر خواست من به پیشرفت،به قول مامان نشاط وارد زندگیم شد،نشاطی که انرژی ایجاد می کنه درون تو برای هر کاری که قراره به هدف برسونتت،و اگر نباشه اون نشاط برای رسیدن به هدفی مثل آب خوردن هم انگیزه و انرژی ای نداری چه برسه به اهداف بزرگتر.امروز هم یک نشونه دیدم،وقتی که نغمه رو رسوندم و اومدم خونه...اتاقی که از اول تابستون تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم رو به هم ریختم و دوباره ساختم.شاید تو اینو نشونه ندونی،اما من که خودم رو می شناسم می دونم که این نشونه ست...کیس ترکیده و مانیتورش رو بردم انباری و لپ تاپ رو کنار اسپیکر رو میز کامپیوتر مستقر کردم،اتاق رو جارو برقی کشیدم و مرتب کردم،طوری همه وسایل برقی رو طوری چیدم که سیم ها وسط اتاق مانع ایجاد نکنه مثل 6 ماه گذشته و خلاصه رنگ و روی تازه ای به اتاق دادم که می دونم مادرم وقتی انشاا... از کربلا بیاد و اتاق من رو ببینه بی درنگ یقین می کنه که دعایی که در حقم کرده نرسیده به ایران مستجاب شده!امید دارم و امیدوارم که اتفاقی که امروز پس از مدتی مدید(2 سال پیش که واسه کنکور دوم می خوندم)افتاد نشونه ای باشه بر خواستم به پیشرفت و جرقه خوردن انبار انگیزه ای که در دل دارم و همین طور تغییر اساسی زندگی،دقیقاً مثل تغییری که 5 سال پیش روی داد،مثل تغییری که همین 2 سال پیش حسش کردم و چه بسا عظیم تر از این تغییرات...عظیم تر به این خاطر که این بار هدفی کلی وارد زندگیم شده که شامل مجموعه از اهداف ریز و درشت می شه و تنها قبولی در کنکور رو هدف نگرفتم...خدایا،کمکم می کنی؟یقیناً کافرم اگر لحظه ای فکر کنم که کمکم نمی کنی،چطور می تونم اینقدر خبیث باشم و همچین فکری بکنم در حالی که تا این جای راه تو چراغ دل این مسافر خسته شدی...؟اما محول الحول والاحوال حالم را به چه وسیله ای حول حسنات دیگرگون کرد؟می گویم...

امروز نغمه رو دیدم،این بار با خیالی آسوده تر از بارهای پیش؛چرا که می دانستم این بار، اندک فرصتی دارم،من باب تامل در رخسار یار...نگاهش کردم،نگاهش کردم و نگاهش کردم...نگاه نکردم...نگاه رو دوختم به چشمانش و بـــاز در اقیانوس بی منتهای عشق شنا کردم،این بار فرصتی داشتم بیشتر از همیشه،به قدری که طعم غوطه ور شدن در میان آب های آرام این اقیانوس را توانستم آرام آرام مزه کنم و پس از آن ببلعم...

اگر  چه  عرض  هنر  پیش  یار  بی   ادبیست

زبان  خموش  ولیکن  دهان  پر  از   عربیست

پری  نهفته  رخ  و  دیو  در  کرشمه ی  حسن

بسخوت عقل ز حیرت که این چه بُلعجبیست

سبب مپرس که چرخ از  چه  سفله پرور  شد

که  کام  بخشی  او  را  بهانه  بی  سببیست

هزار  عقل  و  ادب  داشتم   من   ای   خواجه

کنون  که  مست  خرابم  صلاح  بی  ادبیست

بیار  مِی   که   چو   حافظ   هزارم   اِستِظهار

به  گریه ی  سحری  و   نیاز   نیم   شبیست

 

چه لحظه های خوبی،زندگی رو در چشمانش دیدم و یادم افتاد که چطور مرده بودم و به خواست خداوند و به وسیله ی او چقدر زنده شدم...حرف هایی می زدم پراکنده،برای خالی نبودن عریضه و به موازات آن نگاه می کردم و غرق تحیر می شدم...وقتی که به خونه رسیدم انگار می خواستم کاری بکنم،انگار یادم افتاده بود کارهای نکرده ی زیادی دارم،انگار مدتی مسافرت بوده ام و حالا به خانه ی خودم بازگشته و کلی اتفاق ناخواسته دیده ام که باید تصحیحشان کنم...مشغول شدم چند ساعتی رو و پس از اون هم نوشتم...خدایا،چه روزی بود امروز،که هر چقدر بگویم کم گفته ام...

 

پ.ن 1:لحظه لحظه ی امروزم خاطره شد،از ساعت 9:40 گوشی که اومد تا نه و پنجاه و اندی که رفت...چقدر امروز ملتفت شدم که طول مهم نیست و عرض مهم ترین است،خط کش کمیت را باید شکست و جای آن میکروسکوپی کیفیت سنج از بازار میزان تهیه کرد...

پ.ن 2:دیشب چقدررر زیبا نصیحتم کردی حافظ...مشعوف شدم و منصور...روحت شاد،خدایت بیامرزد...

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم     برو که هر چه مراد است در جهان داری

پ.ن 3:بابا بزرگ بهزاد بامداد پنج شنبه از این دنیا رفته...واسه روح بابا بزرگ دوستم دعا کن،عابر بن بست متروکه ی خاطرات . . .


 
مـــــــامــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

تو حموم هستم و دارم دوش می گیرم،یه هو به چیزی نیاز پیدا می کنم که توی حموم نیس و بیرونه،چاره چیه؟ :

مــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عادت ربع قرن گذشته رو تکرار می کنم،انگار اصلن حواسم نیست که مامان رفته مسافرت و خونه نیست...خدایا،هنوز باورم نشده که ده روز مامان خونه نیست!اگه یه روزی...اگه یه روزی...اگه... چه خاکی تو سرم کنم منی که دوری مامان تو این مسافرت ده روزه داره دیوونم می کنه ...؟خدایا...

کلی اشک ریخت قبل از اینکه سوار اتوبوس بشه...بابام نزدیک نبود و با خیال راحت تونست کلی سفارش بابامو بم بکنه،تا عشقش رو اذیت نکنم تو مدتی که خونه نیست...چه حالی داشتم من...وسط مردم بودیم و حتی نمی تونستم ببوسمش چه برسه به اینکه بغلش کنم...آخر سر پیشونیم رو بوسید و جدا شدیم...

پ.ن:خدایا!همه مسافر ها رو سالم به خونه برگردون...اون مسافرهایی که دیگه بر نمی گردن رو هم خودت مواظبشون باش...


 
احساسشو می کشتم . . .
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

شاید قبلاً نوشته باشم این شعرو اما،

باید دوباره بنویسم...

دوباره بنویسم،تا تو بخونی...تا تو،بدونی...

 

 یه روز تو زندگیم بودی...

 همینجا رو به روم بودی...

 اما آرزوم نبودی...

 فک می کردم از آسمون...

 باید بیاد یه روزی اون...

 تا آرزوم بشه تموم...

 یه اشتباهی کردمو...

 دل تو رو شکستمو...

 نمی بخشم خودمو...

 جالا پشیمون شدمو...

 می خوام تو باشی پیشمو...

 حق داری نبخشیم...

 شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

 دنبال اون می گشتمو...

 شاکی از این بودم که من...

 ستاره ای ندارم...

 ستاره بود تو مشتمو...

 تکیه می داد به پشتمو...

 احساسشو می کشتمو...

 احساستو می کشتم...

 

پ.ن:با تمام وجودم،تقدیم به تو نغمه ی من...اگر چه شعر خودم نبود،اما حرفاش همه حرفای من بود...


 
خوشا فریاد زیر آبــــــــــــ
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸   کلمات کلیدی: خاطرات
 
خوبم،ولی تو باور نکن
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

حال خرابی دارم...چقدر حال خرابی دارم...خیلی حال خرابی دارم...خیلی...

دلتنگی...بالا زدن افسردگی...و کنار گذاشتن ناگهانی سیگاری که قرار بود تدریجی ترک شود اما کاملاً ناگهانی و در بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن کنارش گذاشتم...بهزاد که حال دیروزم رو دیده بود صبح پیام داده بود که جایی خوندم ترک ناگهانی سیگار ممکنه منجر به خودکشی بشه،تدریجی ترک کنی خیلی بهتره...اما نه...وقتش رسیده دیگه خلاص شم از سیگار،حتی اگه حالم اینقدر ناخوش باشه...حتی اگه مجبور شم مدتی کرکرده ی زندگی رو کامل بکشم پایین...البته خودمونیم،کرکره ی زندگی من اون زمانی که سیگار می کشیدم هم پایین بود،حالا پایین تر از همیشه ست...اشتها به هیچ چیزی ندارم،هیچ چیزی...جونم رسیده به انتهای گلوم...از دلتنگی دارم میمیرم،جوری که یاد ندارم تو عمرم باری این طور دل،تنگ شده باشه...از طرفی 3 روزه مصرف سیگاری رو قطع کردم که مـــــــدت ها بود از تمام بدبختی هام،گله هام،افسردگی هام،سرخوردگی هام،مشکلاتم،ناراحتیام،استرس هام،فشار های عصبیم و ... خوب یا بد،واقعیت یا توهم،مفید یا مضر به اون پناه می بردم و به حضورش در کنار همه فلاکت ها و گند هایی که به زندگیم می خورد عادت کرده بودم...

پ.ن:شاید باید این حرفا رو تو دفترم می نویشتم نه وبلاگ...مهم نیست...خـــــــــــــــــــــــــدا...کمکم کن.................ای فریـــاد رس بی فریـــاد رســـان...


 
نقاب
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

روزها شروع می شوند...

روز ها تمام می شوند...

روزها شروع می شوند...

نمی دانم،سر گیجه ام بیشتر از همیشه شده است،نمی دانم چه می شود،نمی دانم چرا این طور می شود...دایره ی چیزهایی که نمی دانم تنها به این ها محدود نمی شود اما چیزهایی که می دانم همه به یک نقطه ختم می شوند:حال و روز خوبی ندارم.

تمام روزها روزی شروع می شوند و روزی به پایان می رسند.همه ی شروع ها زیبا و روحیه بخش و همه ی پایان ها تلخ،گزنده و ویران گرند،حتی اگر موقتی باشند...شاید بهتر باشد به جای چوب خط کشیدن بر دیوار سلول تنهایی خط بطلانی بر روزها بکشم،روز هایی که فنا پذیرند،خوب و بد،بالاخره می گذرند،روزهای چله،دوره ی 100 روزه،...،تمام می شوند...گر چه لطف دلتنگی این روز ها به شدت شامل حالم شده ست و اجازه نمی دهد لحظه یی چشمانم خشک بمانند اما...اما...اما باید ادای زندگی کردن در بیاورم...باید یعی کنم شبیه آدم ها شوم...باید کاری که بلد نیستم را بهتر از همیشه انجام دهم:بازی کنم...تا این بار که با دوستان صمیمی به بازی لحظه کشی مشغول بودیم،مورد سوال "باز چی شده؟" واقع نشوم...شروع می کنم،شاید اولین پلان قرار است در اتاقم پای لپ تاپ ضبط شود...

من خوبم...

من خوشحالم...

دل،تنگ هیچکس نیست...

من همون علی بی غمم...

یادم نیست آخرین بار کی اشک ریخته ام...

عشق هیچ وقت به اعماق قلبم نمی تواند رسوخ کند...

مُردم از خوشی...یکی منو بگیره...

 

چقدر موثر بود این روش...می بینی چقدر خوب شدمـــــــــــــــــــ ... ؟

پ.ن:روزها تمام شدند،روزهای زندگی هنــــوز نه،روزهایی که به عنوان کلمه ی کلیدی چند روزی همراه سیلو بودند...


 
پلی به روزهای مادر داشتن
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳   کلمات کلیدی: خاطرات

دیگه بم ثابت شده که هر چی خوبه زود تموم میشه.البته چیزای بد هم تموم میشن،نه که تموم نشن،اما خب،یه کم دیر...

 

یه سال قمری از روزی که مادر رفت گذشت،به همین ساده گی!پارسال شب عرفه،همین موقه،همین لحظات بود که مادر عزیزم داشت پایین روی تختش بال بال می زد و هر لحظه اسم مامانم رو لباش بود و از مامانم می خواست پیشش باشه...هر کس اون لحظه اونجا بود و نمی دونست مادر و مامان چه نسبتی دارن مسلمن یقین می کرد که مادر و دخترند،شاید به سختی می شد تو اون لحظه به کسی قبولوند که مامان عروس مادره،نه دخترش.مامان بیشتر از یه دختر داشت بال بال می زد،مثل مرغ پر کنده شده بود و دنبال راهی بود تا یه قطره آرامش به گلوی خشکیده ی مادر برسونه...هر لحظه بغلش می کرد،می بوسیدش،باهاش حرف می زد،بدنشو ماساژ می داد،خلاصه که هر کاری از دستش بر میومد می کرد تا مادر به کم روحیه خودشو پیدا کنه،اما افسوس...انگار نه...انگار خبری از روحیه نبود...مادر داشت لحظه های سخت آخر رو تجربه می کرد...

خدایا...چه شب عجیبی بود...چه شب سختی بود...چه شب وحشتناکی بود...خدایا...پیش مادر نشستم...خدا بیامرز خیلی دوستم داشت،خیلی...بغلش کردم،بدنشو ماساژ دادم...یه کم بام حرف زد و حتی منو هم از خودش روند:علی بگو مادرت بیـــــــاد...برو بالا...حالم خیلی بد بود...نمی تونستم اونجا بمونم و اون صحنه ها رو ببینم...انگاری منتظر بودم همین رو از دهن مادر بشنوم تا بدوم بالا و تو خلوت خودم واسه راحت شدن مادر از این بیماری لعنتی دعا کنم...رفتم بالا،وضو گرفتم تا نماز بخونم؛صدای میو میو شنیدم،گربه ی خونگی کوچه مون بود.بهر امیدی اومده بود امشبم،تا مثل شب های دیگه باقیمونده ی غذای مادر رو بش بدیم...از بالا زل زدم تو چشماش،مثل دو تا الماس داشت می درخشید...برق چشماشو تو اون شب موهوم هیچ وقت فراموش نمی کنم،نمی تونم فراموش کنم...یه لحظه به دلم افتاد از این جونور که شاید خیلی کمتر از یه انسان آزارش به هم نوعاش رسیده بخوام واسه مادر عزیزم دعا کنه...از اون فکرای عجیب و غریبی که وقتی دستت به هیچ جا بند نیست به ذهنت می رسه...انگاری داری از برج میلاد سقوط می کنی و دنبال بند لباسی می گردی برای گرفتن و توقف حرکت به سمت آسفالت...یه چیزی واسش انداختم پایین و تو دلم ازش خواستم واسه مادر عزیزم دعا کنه...رفتم سر نماز...نماز اول...میون نماز دوم...یکی داشت می دوید بالا،دختر عمه م بود...دایی مادر می خواست تو آرامش بمیره...تمام.

بالای سر مادر از دست رفته م هستم...انگار نه انگار که تا دیروز از بدن بدون جون یه گربه هم می ترسیدم چه برسه به بدن بی جان یه انسان...پارچه یی که روی صورت مادره رو کنار می زنم،دستش تو دستم...می بوسمش،به تعداد تمام بوسه هایی که وقتی بود ازش نگرفته ام و مثل ابر بهار گریه می کنم...همه می خوان جلومو بگیرن و پارچه رو بکشن رو صورتش...اما اجازه نمی دم...انگار یه نوزاد معصوم به خواب رفته رو دارم می بوسم...خدایاه،چقدر لذت بخشه بوسیدن مادر،چرا وقتی هنوز پا از این دنیا نبریده بود به این دلچسبی امتحان نکرده بودم...؟شاید تنها فرفی که اون لحظه مادر با یه نوزاد معصوم داشت این بود که دیگه هیچ چیز باعث بیدار شدنش از خواب شیرینی که به اون رفته بود نمی شد،حتی صدای اشک ریختن اطرافیانش...راستی،یه سوال...چند نفر ممکنه تو یه کوچه از دنیا برن،و تعداد زیادی از همسایه ها،از پیر گرفته تا جوون، تا ساعت 1 شب بالای سر متوفی جمع بشن و مثل ابر بهار اشک بریزن...؟چند نفر...؟

بهشت زهرا...آسمان وحشیانه غرش می کند و خاکیان را بیش از پیش به یاد خاک می اندازد...باران مانند سیل به جریان افتاده...به قطعه ی مادر می رسیم برای خاکسپاری...کنار قبر مادر تعداد زیادی صندلی و سایه بان آماده شده،مردم فوج فوج پناه می برند به زیر سایه بان...هر کدام از نزدیکان متوفی به فکر اینه که چه کسی حواسش بوده و صندلی و سایبان اجاره کرده...غافل از اینکه هیچ کس حواسش به اینکار نبوده و صندلی و سایبان برای متوفی دیگری بوده و اونجا جا مونده،تا کسانی که برای خاکسپاری مادر اومدند فقط به اندازه ی اشکی که می ریزند خیس بشن،نه بیشتر...

 

پ.ن:خدایا!به حق این شب عزیز،روح تمام خفتگان به خاک رو شاد کن،روح مادر من رو هم...


 
رستگـــاری
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بوی خاک...صدای نم نم بارون...بوی شیرینی...چشیدن طعم نسیمی که از میون کلی قطره ی بارون گذر کرده و حالا به سنگلاخ پوست تو رسیده و داره اشک هایی که حالا با قطره های بارون ترکیب شده رو جا به جا می کنه و اونا رو از چاله ای به چاله ی دیگه می ندازه...صبر کن...فقط این ها نیست،کلی چیز دیگه هم هست،چیز هایی که شاید نشه حرفشون زد...یه بویی داره میاد...بویی که چند سالی هست که استشمامش نکردم...یادم رفته بوی چیه اما می دونم خیلی آشناست...بوی لحظه های خوردن زنگ آخر کلاس اول دبستان تو روزای پنج شنبه و گام هایی که بی امان عقب و جلو می شن تا به خونه برسروننت تا تو آغوش گرم مامان لذت ببری از باقیمونده ی روزی که فرداش از درس خبری نیست و کلی برنامه کودک انتظارت رو می کشه...نه،نه!جتی از بوی اون هم مشام نواز تره...شاید بوی خدایی که در این نزدیکیست...نفس می کشی و غبار روح می شویی...حس رستگاری پیدا می کنی از شاوشنگ درونت...گویی این بار نقش اول تو بوده ای...

 

 

پ.ن: شاید همین را هم نباید می نوشتم،شاید همین اشارات را نیز نباید به کار می بردم،اما چه کنم...شاید در آینده نیاز شود به آن...شاید نیاز شود به تلنگری که از خوابی که آینده در آن فرو می بردم بیدارم سازد...عزیزی زیبا می گفت،گاهی برخی حرف ها برای نگفتن ساخته شده اند...چه زیبا می گفت...راستی،عابر!اگر روزی،لحظه ای،باری نزدیک شدی،دور نشو به ساده گی...کسی در میان خاک و خل منتظرت نیست...آویزه ی گوش کن...


 
روز پنجم
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات

مگه قراره چقدر از روزهای زندگی رو با هم نصفه و نیمه شریک شیم که تو 40 روز کاملش رو هم ازم جدا کردی نغمه...؟مگه اینطور نیس که بعد از این 4 ماه همه چی تموم می شه و خوانواده ت من رو نمی پذیرن...؟پس چرا نگذاشتی این 4 ماه آب خوش از گلوم پایین بره...؟مشغله های فکریم کم بودن که اینو هم اضافه کردی بهشون؟به خدا اگه می بینی از چیزی جز تو نمی نویسم بر خلاف گذشته،فک نکن اتفاق خاصی نمی افته...از چپ و راست داره واسم می آد و من گیج فرصت نمی کنم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم از کودوم طرف اومده،اما با تمام این اوصاف چیزی مهم تر از دوری تو نیس تو زندگیم این روزا...ای کاش بودی و باهام حرف می زدی،دستمو می گرفتی،کمکم می کردی...خداییش یه عمری که بعد از این 4 ماه قراره بگذرونی کم بود که این 40 روز هم من رو از زندگیت فاکتور گرفتی..؟اون هم تو این روز ها که اینقدررر خسته ام...اون هم تو این روز ها که حق مصرف بیشتر از 2 نخ سیگار رو ندارم...

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا...مُـــــــردم......مگه قرار نبود فقط یه بار طعم موت رو بچشونی به ذائقه اَم...؟؟؟؟پس چرا این هــــــــــــــــــــــمه.......

خُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا.............................................


 
روز چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،روزها

هر بار که میام اینترنت،به خصوص دفعاتی کع با تاخیر چندین ساعته یا یک روزه میام،امیدوارم که ازت آف ببینم تو مسنجرم،یه هو ببینم چراغت روشنه و صحبت کنم و ببینم دلتنگم شدی و اومدی ببینی زنده م یا مرده،یه کامنت ببینم که از طرف تو رها شده،پستی ببینم تو وبلاگت که از طرف تو درج شده،اما نه...انگاری راستی راستی هیچ کودوم اینا تا یک ماه دیگه رنگ واقعیت به خودش نمی گیره...

دو روز بود که نبودم؛کرج بودم با خونواده،و به اینترنت هم دسترسی چندانی نداشتم.پسرخاله م لپ تاپش رو دائم می برد سر کار با خودش و وقتی هم که تو خونه بود مگه می شد جلوش نوشت...؟صبح تا شب تو فکر تو بودم،و شاید شب تا صبح هم...دلتنگ می شدم،فکر می کردم،غصه می خوردم و درهمیجاتی تو گوشی می نوشتم...نغمه دوری تو آخر من رو می کشه...کلی حرف آماده کرده بودم بزنم،چه راجع به تو و چه راجع به اتفاقات پیچیده ای که این دو روز افتاد،اما انگاری وقتی میام و شروع می کنم به نوشتن از دلتنگی هام همه حرفایی که قرار بوده باهات بزنم رو یادم می ره...میون کتاب های آرش پَـــر رو دیدم؛کتاب شگفت انگیزی که دو 3 باری خوندمش تا حالا و هر بار دیوونه م کرده،اما شاید هیچ باری به اندازه ی این بار دیوونه نشده بودم.چندین فصلش رو به صورت کلی تند خونی کردم اما انگار بیشتر از همیشه تاثیر پذیرفتم،آرش خواب بود و من اشک می ریختم...حس کردم که چقدررر شبیهه داستان خودمونه این پَر.دو نفر انگاری واقعن بی تقصیرند،دو نفر واقعن عاشق همه ن،اما انگاری نمیشه،هر دو می خوان،از آدم های دنیا کسی سنگ جلوی پاشون نمی گذاره،روزگار هم انگار دیگه به خودشون سپرده که چطور سرنوشت رو چطور پیش ببرن اما انگار نمی شه،انگار دیگه مال هم نمی تونن باشن با وجود اینکه هر دو عاشق هم هستن و حاضرن به خاطر هم از جونشون هم بگذرن...رمان عشقی ندیده بودم که پایانش اینقدررر تلخ یچ کس مقصر تموم بشه،جوری که هیچ کس مقصر نباشه،و شاید به سختی بشه به دست تقدیر نسبتش داد جدایی این لیلی و مجنون رو...تو خلوتم خوندم سطور فصول آخر رو و اشک ریختم...

روزای سختی داره بم می گذره،خیلی سخت،خیلیی سخت،خییلییییییی سخخخختتتت........پس کی تموم می شه این 40 روز نغمه؟؟؟؟؟چرا تصمیم گرفتی این 40 روز نیای آخه؟یعمی تو به یادم هستی؟یعنی از سر دلسوزی و نگرانی به یادم هستی یا ... ؟دارم نـــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــود می شم........ای کاش هر چه زودتر بگذره این روزای سخت.......آخه چرا نگذاشتی این 4 مــــــــاه آب خوش از گلوم پایین بره نغمه جان؟تو که می دونی بعد از این 4 ماه ممکنه اتفاقات مهیب تری در پیش باشه،چراااااااااااااا نذاشتی این 4 مــــــــــاه راحت تر از این پیش بره.....؟؟؟

تو مسجد نشسته بودم،دوس داشتم بعد از نماز قرآن بخونم تا مرهمی به به دل زخمیم،اما گفتم شاید مامان و خاله منتظرم باشن...کسی که کنارم نشسته بود قرآنی برداشت و باز کرد و شروع به خوندن کرد،دلم نیومد نگاه نکنم...آل عمران اومده بود،آیه ی 101،تو همون مرور کوتاه اولین آیه از صفحه ای که اون بنده خدا باز کرده انگاری خدا باز آبی ریخت به آتیش شعله ور شده ی دلم...آیه این بود:

وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

و چگونه شما کفر مى ورزید، در حالى که آیات خدا بر شما تلاوت مى شود و رسول او در میان شماست و هر کس به (دین وکتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.

 


خدایــــــــــا...چقدررر دلم می خواست جمعه برم بهشت زهرا،اما داستان کرج پیش اومد و قسمت نشد...هفته ی دیگه 5شنبه سال مادره،می خوام برم بالای سر آرامگاهش و زارررر بزنم...به خصوص که این هفته یی که تموم شد هم خونه ی عمه بودم و کلی حرف از روزهای با مــادر بودن زدیم...خدایا،یه رحمی کن به دل تنگم و نغمه رو ازم نگیر،رحمی کن و به جاده ی خوشبختیمون بنداز...خدایا،تنهام،تنهای تنها،هیشکی بام نیس...دستمو بگیر...ببین دارم میلرزم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...


 
دلم از ما بُرد و . . .
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها ،حافظ

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد
                  وای خدا را با که این بازی توان کرد

 

امشب با مامان بابا رفتیم بیرون،شام و گردش.جسمم با اونا بود نغمه ولی روحم با تو...همه ش تو فکرت بودم،اینکه کجایی الان،حالت چطوره،چی کار داری می کنی،آینده چه اتفاقایی رو در پیش داره و ... .بابا دوست داشت شام بریم چلوکباب بزنیم،اما چون چربی واسش خوب نیس مامان اجازه نمی ده چلوکبابی بریم.از فست فود هم که متنفرند هر دو شون،یه گزینه باقی می مونه که هر دو تا شون دوسش دارن: فلافل!رفتیم 3 تا فلافل خوشمزه خوردیم و بعد بردمشون شیان.همون جایی که اون عکسه رو از دوستم گرفته بودم و گفته بودی چه جای قشنگیه.معمولن وقتی سوار ماشین می شیم مامان جلو می شینه و بابا عقب،چون پای مامان درد می کنه و جلو خیلی راحت تره تا عقب.موقه ی راه افتادن مامان دید که بابا پشت سرش نشسته،به بابا گفت:

عشق من چرا پشت من نشستی؟بیا اینور بشین می خوام ببینمت...!

با خودم گفتم یعنی میشه یه روز یه نفر منو هم بعد از 30 سال زندگی مشترک اینطور دوس داشته باشه و اینطور بم ابراز علاقه کنه...؟؟؟

رسیدیم شیان...با ماشین تو کل پارک گشتیم و بعد بردمشون پاتوق.کسای کمی هستن که اونجا رو بلدن و واسه همین معمولن کسی اونجا نمیره و بیشتر وقت ها خالیه اونجا...الان هم همین طور بود.ماشین رو پارک کردم و محمد اصفهانی گذاشتم،تهران هم زیر پا و لحاف شب هم روی سرمون،خودت تصور کن که چقد رویایی شده بود.مامان بابا رو تک نیمکتی که اونجا بود نشسته بودن و من پست سرشون در حالی که به آهنگ گوش می کردم در حال نرمش کردن بودم؛شاید هم قصدم نرمش کردن نبود و فقط می خواستم به این بهونه رو نیمکت کنارشون نشینم تا با دیدن چشمای خیسم متوجه نشن که فقط جسممه که همراهیشون می کنه و روحم جای دیگه تشریف داره...دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

چند دقیقه پیش حافظ باز کردم،سه باره  درآ که در دل خسته توان در آید باز  اومد،چه معنی می تونه داشته باشه؟من که کاغذ لای اون صفحه نگذاشتم،چرا دفه ی سومه که این غزل می آد...؟

سیگار رو به لطف خدای بزرگ رسوندم به روزی دو نخ...ای کاش میگذاشتی ترکش کنم و بعد چله می گرفتی،شایدم می خواستی ببینی با سختیا چطور مقابله می کنم،نه؟این روزا واسه ترکش بدجوری به کمکت نیاز داشتم،آخه نبودنت باعث میشه میلم به سیگار به شدت افزایش پیدا کنه...اما اشکالی نداره،خدا هست،خدایی که با کمک خودش با وجود اینکه داشتم از نبودنت دیوونه می شدم اما روزی دو نخم رو روزی سه نخ نکردم.

مواظب خودت باش...کاش راهی وجود داشت که از حالت با خبر می شدم...دلتنگتم نغمه،خیلی زیـــاد...دوستت دارم...


 
روز دوم
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧   کلمات کلیدی: روزها ،خاطرات

تو یه عشقی که بریدی،

         منو از دلبستگی هـــا . . .

 

راست میگه خداییش نغمه،می دونی از چه دلبستگی هایی بریدم...؟خودت می دونی اهل منت گذاشتن نیستم،فقط می خوام بدونی که چقدررر دوستتـــدارمــــ ... هنوز خیلی زوده که بهت بگم از چه چیز هایی بریدم و البته خوشحالم که ازشون بریدم،تو یه فرشته بودی انگار،فرشته ای که دستم رو گرفت و منو برید از دلبستگی ها ...

هر لحظه م به یاد تو داره می گذره،کم پیش میاد ثانیه ای که تو،صدات،چشمات و حرفات توی ذهنم نباشه...حس می کنم رفتی مسافرت،مسافرتی که یه روزی تموم می شه و دوباره بر می گردی به خونه ی خودت...خدا کنه برگردی،گاهی فک می کنم نکنه این مسافرت از همون کلاه هایی باشه که سر بچه هایی که عزیزی رو از دست دادن می گذارن...بهشون میگن مامانت رفته مسافرت،بابات تو آسموناست...بچه ی ساده هم هر لحظه منتظره تا عشقش برگرده اما هر چقدر انتظار بکشه بی فایده ست...تو از این مسافرت ها نرفتی،مگه نه...؟تو بر می گردی،غیر از اینه نغمه ی من ...؟

یکی از بستگان دور اومده بود تهران دیروز،واسه ی یه کار اداری.امروز داشتم می رسوندمش مهرآباد،بین راه از قدس و 16 آذر گذشتم؛دلم رفت نغمه،خودت خوب می دونی چرا.یاد اون روز رویایی افتادم...یاد روز تصفیه حساب...روزی که کنارت نشستم و با هم حرف زدیم و خیلی زود تا چشم به هم زدم ساعتی که پیشت بودم پر زد و به خاطرات پیوست...حس کردم نفسم گرفت وقتی یاد اون روز افتادم...

نغمه،خیلی دوستت دارم،خیلی مواظب خودت باش،خیلی...یه دنیا دلتنگتم،فشاری سنگینی رومه این روزا،امــا همهـ امیدمــ اینه که یه روزی میاد که اگه به لطف خدا نفسی در رفت و آمد باشه برگشتنت رو می بینم،به امید اون روزه که دارم لحظه ها رو سپری می کنم.راستی،اگه یه روزی برسه که از پیشم رفته باشی و از برنگشتنت مطمئن باشم اون روز چی کار کنم نغمه...؟چطوری این جسم و روح زخمی رو وادار کنم به ادامه ی زندگیـــ ... ؟حتی فکرش هم عرق سرد به تنم می نشونه...

منتظرتم،دعا کن واسم راحت تر و زود تر بگذره این 40 روز تنهایی...


 
روز اول
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

هنوز روز اول به ظهر نرسیده و من اینجا دارم از دلتنگی می میرم.بعید می دونم حرف خودشو بشکونه و زود تر از 40 روز باقی مونده ببینمش...یه چله گرفته و یکی از ویژگی های این چله اینه که تا 40 روز از اینترنت خبری نیست.عاشورا روز آخر چله ست و باز شاید ببینمش.یک روز رو هم بدون نغمه نمی تونم سر کنم،چه برسه به 40 روز،چه برسه به ... صبح چیزی نمونده بود در حال رانندگی هم از چشم هام اشک بچکه.وقتی که بلند شدم و دیدم صبح اون شب قشنگ رسیده انگار دنیا ریخت روی سرم...نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا مامان بابا متوجه حالم نشن...

40 روز چطوری می تونم بدون تو سر کنم نغمه...؟این چند روز حداقل دلخوشیم این بود که "هستی" یه جایی از زندگیم،هستی...الان چطوری دل دیوونه م رو گول بزنم تا آروم بگیره...؟چطوری بهش بگم 40 روز رو باید بدون نغمه ش زندگی کنه...؟

یادت نره چی ازت خواستم...یادت نره دعا کنی تا به آرزویی که بهت گفتم برسم...یادت نره...دعا کن آرزوم بر آورده بشه،تا جفتمون راحت بشیم.مرگ فنا نیست،مرگ فقط پروازه،پرنده شاید بره،اما پرواز به خاطرش سپرده شده...مرگ آزادیه از زندان تن،از زندان مادیات و دلبستگی ها...یادت نره واسم دعا کنی...جان علی یادت نره...خیلی دعا کن،خیلی...منتظر آرزویی که کردم می مونم تو 10 روز آخر،لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه...


 
(...)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات

می خواهم حرف بزنم  تا دلم کمی آرام شود اما این بار قبل از فکر کردن حرف نمی زنم،کمی فکر می کنم و پشیمان می شوم از حرف زدن.نمی توانم دخالت کنم،نمی توانم چیزی را تحمیل کنم،نمی توانم کلی کار دیگر را انجام دهم چون تمام آن کار ها به من مربوط نیست،تنها کاری که می توانم انجام دهم بازی کردن در نقش علیرضاست،علیرضایی که نمی داند،علیرضایی که تنهاست،علیرضایی که دستانش ضعیف تر از آن است که مجسمه ی خشک شده ی سرنوشت را شکل دهد...

بُگذریم...


 
توهم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

یه بار شد بیام و بگم حالم خوبه یا الان واقعن خوبم؟فک نکنم.دیگه انگاری عادی شده که بیام و از حال غریبم بگم،هم واسه خودم هم دیگران!آره باز هم گیجم و باز هم سر در گم.از بی خوابی دیشبه یا چیزه دیگه رو نمی دونم!همینقدر می دونم که سرگیجه ی شدیدی دارم به علاوه ی کلی کار روی زمین مونده...

چقدر عادت کردم به خورد شدن این روزا...غرورم اینقدر خورد شده که دیگه حتی نمیشه تیکه تیکه هاش رو از روی زمین جمع کرد...از استادی که جلوی 50 نفر خوردت می کنه به خاطر اینکه اون درسو افتادی و بالاجبار دوباره با خودش برداشتی گرفته تا ... .کاش بتونم و دوباره بلند شم... کاش خدا مثه همیشه ببینتم...

یه اتفاقایی می افته که حس می کنی چقدر بی تاثیری روی محیط پیرامونت.میبینی که قدرت تاثیر گذاری نداری و به همین علت مجبوری یا سکوت کنی و جبهه نگیری یا به رودخونه بزنی و به اندازه یی که عقب موندی با دو برابر توان معمولیت شنا کنی!گاهی وقتا گاهی اتفاقای دوستانه باعث میشه متوهم بشی و فک کنی کسی هستی اما بسیاری از اتفاقات و روزمره گی هات به زودی اون بادکنک توهم رو منفجر می کنن و بهت ثابت می کنن که هیچــی نیستی،هیچی.منظورم فقط حول استادی که امروز رو بند کلاس آویزونم کرد پرسه نمی زنه،این روزا امثال این اتفاقا دور و برم کم اتفاق نمی افتن.حالا که دارم فک می کنم تا توی کله م مصادیق این ناتوانی در تاثیر گذاری رو ردیف کنم می بینم که اوه،چقدر زیاد هستن!و من چقدر آدم بی خیالی هستم که با توجه به اینا هنوزم انگار نه انگار!

غرورم زخم و زیلی شده اما نمی خوام یه گوشه بشینم و ببینم دست روزگار واسم چه خوابی دیده،نمی خوام.می خوام یه کم دست و پا بزنم و وقتی تمام انرژیم رو صرف کردم خودم رو بسپارم به آب و غرق شم.تمام توانم رو صرف می کنم،اگه نشد هم واقعن غرق می شم،نه مثل همیشه نصفه نیمه زور زدن و آخر هم نصفه نیمه غرق شدن،بهتر نیست اینطوری؟

4 ماه باید صبر کنم نبودن با نغمه رو،4 مــــاهــ ...... تازه بعد از این 4 ماه هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفته...احتمال خیلی کمی می دم که اوضاع بر وفق مراد پیش بره اما اگه پیش بره هم حقیقتن تعجب نمی کنم.اینقدر چیزای متعجب کننده دیدم این روزا که دیگه چشمم رو نمی زنه اتفاقای عجیب،دیگه بهم ثابت شده آخر خودش کاری که خودش بخواد رو می کنه و من نظاره گر این بازی هستم،اگر چه می تونم با انجام دادن بعضی کار ها نظرش رو تغییر بدم،خدا رو میگم.

نمی دونم چی پیش میاد،نمی دونم،دلم یه خواب سیر می خواد ز دنیا و شر و شورش؛اما انگاری اصلن وقت خواب نیست...مثل رانندگی می مونه الان،یه ثانیه خواب ببره ثانیه ی دوم تهه دره جا خوش کردی،میون زبونه های آتیش.خدایا،مثل همیشه تو جام رانندگی کن،حالم خوب نیس اصن. 


 
ألا به ذکر الله تطتمئن القلوب . . .
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

دیروزم بهتر از پریروزم نبود اما به لطف خدا امروزم خیلی بهتر از دیروزم بود.امروز باز هم با رضا رفتیم مشاوره واسه ارشد،پیش آقای خ.کلی حرف درست جسابی شنیدم ولی به خاطر همه ی اون حرف ها نبود حتی که گفتم امروز بهتر از دیروز بود؛به خاطر این بود که به علمم اضافه شد،فهمیدم تمام تلاش مذبوحانه ی من برای رد گزینه ی ادامه ی تحصیل فقط و فقط به خاطر راحت طلبی بوده و بس.حرف هاش سراسر انرژی بود،تصمیم گرفتم اگه عمری باقی بود به درسم ادامه بدم و اگه عمری باقی بود و خدا خواست پله های موفقیت رو دو تا یکی طی کنم.

 

 

ساعت 8 شب که شد دل تو دلم نبود...با رضا داشتیم تز نصیر بر می گشتیم.بابا پیام داده بود که زودتر بیام و ببرمش درمونگاه تا امپولشو بزنه،با رضا رسیدیم دم خونه،از رضا خواستم بابا رو با ماشین خودش ببریم تا خودم نخوام دوباره برم بالا و مدارک رو بردارم و ماشین در بیارم رضا هم قبول کرد.من بیرون بودم،ساعت 8 و اندی بود و احتمالن الان مامان داشت توی خونه کاری که هزار بار در مورد درست انجام دادنش باهاش صحبت کرده بودم رو انجام می داد.دل توی دلم نبود...بابا توی درمونگاه بود و من و رضا توی ماشین.چه لحظه هایی عجیب و غریبی بود،رضا که الا به ذکر الله رو خوند یه کم به خودم اومدم و یادم افتاد که اراده ای چیره بر اراده ی قدرت برتر عالم نیست...همین شد که به خودم اومدم و فهمیدم توان تغییر دادن چیزی رو ندارم،همین طور که تا الان نداشتم.پس بهتره به خودم مسلط باشم و فقط از اراده ی عالم صلاح و خیر کارم رو بخوام.بالاخره رسیدم خونه و مامان مو به مو تعریف کرد.فک می کردم امشب می فهمم که بالاخره تونستم یه قدم دیگه به جلو بردارم یا نه اما انگاری قسمت نبود.یه کمکی گیج شدم،نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته،تنها منبع آرامشم خداست و کتاب آسمانیش،قرآن...خدایا،هیچی نمی دونم،هیچی؛اما آرومم از اینکه می دونم تویی که تصمیم گیرنده یی نه هیچ کس دیگه...

اُفَوضُ اَمری اِلی الله،اِنَ الله بَصیرٌ بِالعِباد

 



 
غروب رفتن
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

نیمه شبه،و من دارم هفتمین پستم طی شبانه روز گذشته رو برای انتشار آماده می کنم.هفت پست در یک شبانه روز!و جالب اینکه هفتمیش دقیقن در ساعتی در حال انتشار باشه که اولیش در 24 ساعت قبل در حال انتشار بوده!این می تونه یه نشونه باشه...؟

حرف دارم،زیاااد،ولی حرف هایی واسه نگفتن...نه اینکه نخوام بزنم،نه...بعضی وقتا ذهنت لبریز از کلمه ست و داره سر ریز می شه،اما هر کاری می کنی نمی تونی جاری کنی حروف رو به کیبورد...چرا...؟

 

خدایا...

همه ی گناه کاران رو تو این شب ببخش،من رو هم که قطره ی بزرگی هستم از دریای اونا به لطف خودت شامل مرحمت کن...

 

خدایا...

سپاسگذار تو هستم به خاطر تمام داده ها و نداده هایت و اخص آن ها،نعمت سلامتی.الها...تو خود فعل حکمت صرف و نحو نموده ای و حکیم الحکمایی...نعمت سلامتی را از بندگان نگیر و به بیمارانی که از آن محروم هستند برگردان...

 

خدایا...

به حق تمام نیکان و بزرگانت که آبرویی نزد تو دارند و مثل علیرضا دستانشان خالی نیست دستانی را که دعا می کنند خالی رد نکن...

 

پ.ن:خیلی سخته که عزیزی رو روی تخت بیمارستان ببینی،در حالی که حرف های نا اُمید کننده می شنوی از دکتر ها و هر چه می گردی نشانه های سلامتی رو دور و بر کسی که دوستش داری نمی بینی...خیلی سخته...این سختی رو واسه اولین بار تو عمرم وقتی تجربه کردم که مادربزرگ خدابیامرزم(روحش شــاد)روی تخت بیمارستان بود...اما چه میشه کرد؟باید راضی بود به خواست خدا و فقط دست های دعا رو به سمت آسمون دراز کرد...


 
جایگزین
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

علی اون تو رو فقط به عنوان یه جایگزین می خواسته نه چیزه دیگه ای...کارایی کردی که بهش ثابت کردی جایگزین خوبی نیستی...حتی اگه قبولت می کرد و بهش می رسیدی فایده ای نداشت،چون یک عمر مقایسه ت می کرد با کسی که از دست داده...علی اون تو رو نمی خواسته،بفهم اینو!اگه می خواستت بالاخره یه جوری می تونست ببخشتت بعد از این همه ماجرا،اون یه جایگزین خوب می خواسته،وقتی بهش ثابت شده بوده که تو جایگرین خوبی نیستی چطور می تونسته دوباره ببخشتت؟اون نیاز به یه جایگزین مناسب داشته و اون جایگزین تو نبودی!بفهم!هر لحظه کاری کردی و با این کارهات بهش نشون دادی که با الگوی خودت زمین تا آسمون تفاوت داری،تو همه ش در حال مقایسه شدن بودی...تو درس نمی خواستی بخونی،فعال نبودی...در اون حد ایمان و اعتقادات نداشتی و سالک نبودی...تو اونقدر صبور نبودی که هر چیزی بشنوی بتونی از سر قدرت درونی درون خودت بریزی...علی دنبال کسی برو که با خودت مقایسه ت کنه نه کسه دیگه...کسی که طعم یه عشق رو چشیده سخت می تونه کسی رو به عنوان عشق جدیدش بپذیره،در بیشتر اوقات هم وقتی می پذیره از سر فراق عشق  قدیمی و نا امید شدن از وصال اونه...به خودت بیا،در بیا از این حال و هوا،رسیدنت به اون هم چیزی رو عوض نمی کرد...


مزه ی زهر مار می داد این حرفای بهزاد...خیلی تلخ بود،خیلی...تلخ تر از دود سیگار...تلخ تر از هر چیزی که فکرشو بکنی...حالم بد شد...نزدیک بود بالا بیارم...


 
آنلی گاد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

به کسی جز خدا تکیه نکن...هر دیواری بالاخره خراب میشه...

بهزاد مشغول تعمیر کامپیوتر بهنام(داداشش)بود و بهنام هم پایین پای کامپیوتر بهزاد...ملودی هم چپ و راست زنگ می زد و ازش می خواست بره بیرون باهاش...خسته شدم،حس دیوونه شدن بم دست داد یه لحظه و سریع زدم بیرون و اومدم خونه ی خودمون.چقدر حساس و شکننده ام این روزا...چقدر بی هدفم...زندگیم رو بیشتر از هر وقت دیگه ای برباد رفته می بینم،منی که قابلیت اینو داشتم که یه آچار فرانسه بشم و حالا هیچ کاره ام،یه نابود شده ی به تمام معنی...می تونی درک کنی تو این شرایط چه جسی به آدم دست می ده؟دلم روزی دو پاکت مالبرو می خواد...

 


 
پدر عاشقی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

شنیدی میگن پدر عاشقی بسوزه؟شنیده بودم ولی خودم تا حالا نگفته بودم...الان چند روزیه که روز و شب میگم...عشق همون قدر که شیرینه همون قدر ممکنه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...دوسش داری در حدی که حاضری جونت رو واسش فدا کنی،می خوای هر لحظه پیشش باشی یا نهایتن تلفنی باهاش حرف بزنی،هر لحظه می خوای یه خبری ازش داشته باشی،می خوای اونم دوستت داشته باشه و بخواد باهات بمونه،اما هیچ کودوم این اتفاقات نمی افته،در حالی که تو علاوه بر قلعه ی تنهایی توی خونه ی خودتونم تنهایی...چقدر سخته،چقدر سخته،چقدر سخته...

این روزا عشق روی سخت و تلخشو بم نشون داده،این روزا خیلی داغونم،پژمرده ام،می فهمی...؟چه مرگم شده؟حتی حوصله ندارم با بهزاد برم ملت و بدمینتون بازی کنم...خدایا،غلط کردم ازت عشق خواستم،شکر خوردم،نجاتم بده،دارم میمیرم...

چه روزای قشنگی بود...با بهزاد هر شب پارک ملت،هر شب بدمینتون...هر شب موسیقی و سیگار تو ماشین و پارک...غمی تو دلم نداشتم اما حس می کردم جای عشق یه نفر تو دلم کمه،مثل سگ پشیمونم،مثل سگ...دوباره همون شبا رو می خوام که بی خیــــــــــال با بهزاد ولگردی می کردم و می گفتم و می خندیدم...نمی خوام کسی تو خونه ی دلم باشه،می خوام فقط دوستامو دوست داشته باشم،دوستایی که تنهام نمی گذارن،بهونه نمی گیرن،غمام رو شریک می شن بام،آی خــــــــــــــــــــــدا....................کمک کن در بیام از این وضعیت...اینقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم...

 

یه روز تو زندگیم بودی...

همینجا رو به روم بودی...

اما آرزوم نبودی...

فک می کردم از آسمون...

باید بیاد یه روزی اون...

تا آرزوم بشه تموم...

یه اشتباهی کردمو...

دل تو رو شکستمو...

نمی بخشم خودمو...

جالا پشیمون شدمو...

می خوام تو باشی پیشمو...

حق داری نبخشیم...

شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

دنبال اون می گشتمو...

شاکی از این بودم که من...

ستاره ای ندارم...

ستاره بود تو مشتمو...

تکیه می داد به پشتمو...

احساسشو می کشتمو...

احساستو می کشتم...

...

انگاری خدا صدامو شنیده...بهزاد زنگ زد گفت امروز مرخصی گرفته و خونه شونم کسی نیست،برم پیشش.نهار میرم پیشش و میریم بیرون،شاید مثل قدیما،شاید...

 


 
کاش بـِ...
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات

یه وقتایی یه جمله هایی هست که فقط شامل چند تا کلمه بیشتر نمی شه اما یه دنیا معنی داره...دوس داری بفهمنت این جور وقتا...


 
زندگی پا بر جاست
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

بستن وبلاگ یه کار فوق العاده احمقانه ای بود.به صراحت اشتباه خودم رو می پذیرم و حرفایی که زدم رو پس می گیرم.سیلوی من زخمی شده،اما زنده ست و به لطف خدا دوباره حالش خوب خوب خواهد شد.واسه چی باید وبلاگمو تعطیل کنمو ننویسم؟این حق طبیعیمه که هر موقه دوس داشتم بنویسم و هر موقه هم نیاز بود کم کار بشم و حرف های نگفتنی رو تو دلم به خاک بسپارم.سیلوی خوبم،انبار متروکه ی روزهای سخت تنهایی،دوباره برگشتم به آغوش مهربونت.دوستت دارم،بیشتر از همیشه...

برگشتم اما این بار خودسانسوری در کار نیست و مخاطب محور نمی نویسم،بدون توجه به اینکه آیا این وبلاگ بازدید کننده ای داره یا نه می نویسم انشاا...،مثل قدیما،مثل روزای جدایی از زهرا.

امروز با رضا و علی رفتیم پارسه،برای کنسل کردن کلاسی که از استادش ناراضی بودن و استرداد پولشون.بعد از اون یه سر رفتیم شمسی چون علی کار اداری داشت که دیدیم کلن تعطیله شمسی پنج شنبه ها.حالم اینقدر تابلو شده که علی چند دقیقه بعد از دیدن من به رضا گفته بود علی چرا اینطوری شده؟!خودم باورم نمی شد در این حد تابلو شده باشم!از کنار شمسی که رد می شدیم رضا گفت برو همینجا وسط خیابون وایسا و محکم با دست بکـــــــــوب رو زمین و فریــاد بزن نــــــــــــــــــــــــــــــ...!بیا بیرون ببینـــــــــــم!خودشم اگه نشنوه همسایه هاشون می ریزن بیرون و هر جوری هست پیداش می کنی.آخه انگاری خونه ی ن اونوراست...منو میگی،می خواستم از شیشه ی ماشین برم بیرون که رضا جلومو گرفت و منصرفم کرد...!کلی خندیدیم با رضا به این پیشنهاد متفکرانه...بعدشم باهاشون رفتم اِنقِل تا کتاب هایی که واسه ارشد نیاز دارن رو بگیرن و بعد هم با رضا رفتیم نهار،چون علی کار داشت و باید می رفت خونه.بعد از نهار با رضا اومدیم خونه ی ما که دیدم ای دل غافل!کلید رو صبح تو سوییچ امیر جا گذاشتم!آخه صبح ماشین امیر رو واسش بردم تعمیرگاه که سمت شمال شهره و کلید ها هم همون جا مونده بود.از حیاط خونه ی همسایه خودم به واحد مادر رسوندم اما واسه رفتن به واحد خودمون به کلید نیاز بود.زنگ زدم به مکانیک بنده خدا تا کلید رو با پیک واسم بفرسته...کلی بیتاب بودم که برم بالا پای لپ تاپ ببینم خبری از ن هست یا نه،پرسیده امروز صبح تا شب نبودی کودوم گوری بودی(از سر دلسوزی و وجدان درد)اما دیدم فقط به جواب احوالپرسی صبحم که واسش آف گذاشته بودم جواب داده،همین!!!شاید اگه آف گذاشته بود خر کیف می شدم اما واقعیتن همون بهتر که آف نگذاشته بود،چون اینجوری راحت تر می شه به باد فراموشی سپردش...

رضا حدود یکی دو ساعتی رو پیشم موند و حال کردیم با هم.دوس داشتم شبم بمونه اما تولد باباش بود و باید می رفت خونه.من برم چایی رو اماده کنم و بیام،انگاری آبه جوش اومده...

.

.

.

.

.

.

.

می دونی چی شد الان؟کلی نوشتم و یه هو ناغافل نفهمیدم چی شد هدایت شدم به یه پیوند و همه نوشته هام پرید!!!عب نداره...دوباره می نویسم،اما مشکل اینجاست که من بداهه نویسه خوبی هستم اما از رو اصن نمی تونم بنویسم...حالا سعی خودمو می کنم ببینم چی میشه!این بار با یه دست می نویسم و با دست دیگه هر یک ثانیه یه آلت + سی میزنم!(البته نکته ی آموزشی داره،قبلش باید یه آلت + آ زده باشی که سلکت آل کرده باشه!)

با رضا بحث این شد برگشتنی،اینکه وقتی یه نفر طعم عشق رو تجربه کرده بوده تکلیف چیه؟باید بگه یا نه؟کسی که می فهمه عشقش قبلن عاشق بوده باید چه واکنشی نشون بده؟کلی حرف زدیم و به نتایج خوب و به درد بخوری هم رسیدیم.الان من خودم شدم یکی مثل ن!کسی که عاشق بوده قبلن،حالا در رابطه ی جدیدم آیا باید حرفی بزنم از ن؟یا خیر؟آدم همیشه باید یه سوزن به خودش بزنه یه جوالدوز به ملت!من خودم رو الان محق می دونم و مشکلی نمی بینم در این که قبلن عشق رو تجربه کردم،اما وقتی طرفم بم اینو گفت از کوره در رفتم و همین مساله آتیش زد به رابطه با ن!این حق طبیعی هر کسی که وقتی تنهاست رابطه ای ایجاد کنه(حالا بسته به عقایدش موقت یا دائم)اما مساله اینه که وقتی اون رابطه قطع شد دیگه باید خاکش کنه و به فراموشی بسپارتش،لزومی نداره در آینده داستان گذشته ش رو برای طرف مقابلش تعریف کنه و این اصلن خیانت نیست.تعریف کردن این مساله مثل یه لقمه ی غیرقابل هضم برای هر آدمیه و ممکنه باعث خفه شدنش بشه.پس بهتره که وقتی یه رابطه رو شروع کردیم تمام چیز هایی که کذشته رو به گذشته بسپاریم و وارد آینده بشیم.باری با یه دخترکی صحبت می کردم(البته همچین هم دخترک نبود،27 سالی داشت)می گفت یکی از دوستام شب ازدواج فهمیده شوهرش قبلن دو بار دوست دختر داشته.الان به خوبی و خوشی دارن زندگی می کنن اما هنوز نتونسته این قضیه رو از ذهنش بیرون کنه و باهاش کنار میاد.نتیجه اینکه:وقتی که قبلن رابطه داشتیم نباید به طرف مقابل بگیم اما باید تونسته باشیم به کلی رابطه ی قبلی رو فراموش کنیم تا در رابطه ی جدیدمون مشکل ساز نشه.

خود سانسوری رو کلن حذف کردم تو این پست،بر خلاف گذشته.اما اتفاقی افتاد که باعث سانسور های بسیاری گردید،اینکه کلی حرف که راجه به این مساله ی عاشق بودن نوشته بودم همه ش پرید و وقتی باز نویسی کردم نتونستم مفصل مثه قبل بازگوش کنم.البته که نتونستم،اما یه کوچولو هم نخواستم.شاید قسمت نبوده کسی بخونه اونا رو،مگه نه...؟

خسته شدم!فعلن!


 
تعطیلــــــ شد
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

تا همیشهـــ . . .

 

پ.ن:صدای گوشخراش و وحشتناک آژیر آمبولانس عذاب روح زخمی ام را بیش ازپیش می کند،دارند به جای جدیدی منتقلش می کنند تا این بار در آن جا خون فشانی کند...شاید این بار به گورستانـ خاطرات . . .

 

.

.

.

.

.

.

.

 ...

خداحافظــ بن بستـ خاطراتـــــــــــــــــــــ

 


 
سیلوی زخمی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

یه جمله ی قشنگی خوندم الان،از اون جمله های قشنگی که قشنگ چاقو رو تا دسته فرو می کنه تو روحت...پیشنهاد می کنم نخونیدش اگه مثل من یه روح زخمی دارید:

چگونه می توان به تاول های پا گفت،تمام مسیر طی شده اشتباه بود...؟

 

سیلوی من زخمی شده،داره خون شدیدی ازش می ره...یه روزی اومد تا انبار آذوقه ی روحم بشه و مدتی رو هم دووم اورد اما انگار عمرش قرار نبود حتی به یک سال برسه.این سیلوی مهربون دیگه میون ما موندنی نیست،منتظرش نباشید رفقا.کسی فکرشو نمی کرد به این زودی از پا در بیاد سیلویی که قرار بود بشه یه انبار دنج واسه ذخیره ی غذای روح علی،جایی که همه تنهایی هاش رو،همه مشکلاتش رو،همه نداشته ها و حرف های نگفته ش رو توی اون جا بگذاره و به جاش یه سیر دل خوش به همراه ببره.حالا سیلوی قدرتمند دیروز،که تو کلی روزای سخت با مصائب علی راه اومد خودش زخمی شده و داره خودش رو فدا می کنه،مثل همیشه،این بار به یه نوع دیگه...

سیلوی مهربونم،ممنون که تا اینجا پا به پام اومدی،هیچ کس مثل تو به پام نموند.هیچ وقت فراموشت نمی کنم رفیق،از یاد نمی برم که توی روزهای سخت زندگیم چطور پا به پای دلم اومدی و قدمی پس نگذاشتی.دیگه نمی تونم واست کاری بکنم،فقط می تونم بهت قول بدم که جسم خیس از خونت رو یه جا با آرامش به خاک بسپارم و واست دعا کنم.قول می دم اگه این بار جایی رو انتخاب کردم واسه زمین گذاشتن بار روح،کمتر بهش فشار وارد کنم،کمتر دردامو بریزم توش،این قدری درد مندش نکنم که مثل خودم زخمی بشه،مواظبش باشم تا مثل تو توی 7 8 ماهگی یه هو ناغافل نترکه از فشار درد و خون فوران نکنه از هر گوشه ی تنش...سیلوی مهربون و دست داشتنی علی که تو خودت یه بن بست از خاطرات رو جا داده بودی،اگر چه وقت جداییه،اگر چه دیگه همدیگه رو نمی بینیم،اگر چه دیگه نمی تونیم دیگه دردامونو تقسیم کنیم ولی می خوام بدونی که همیشه به یادتم و با تو زندگی می کنم.همیشه میام و این 55 پستی رو که تو دل خودت جا دادی دوباره مثل همیشه قورت می دم،ولی قول می دم دیگه باری بهت اضافه نکنم.آروم بخواب رفیق...خداحافظ...

 

وقت رفتن بالاخره رسید،اگر چه فکر نمی کردم اینقدر زود برسه..دیگه این جا اون رنگ و بوی سابق رو نداره واسم.قلمم بکارت خودشو از دست داده و مخاطب محور شده،می خوام فقط مخاطبم تنهایی باشه،همین.

تو دنیای واقعی کسی انتظارم رو نکشید،چرا توی دنیای لعنتی مجازی کسی رو منتظر بگذارم؟ترک خونه همیشه سخت بوده،اما من کار های سخت تر از اون رو هم انجام داده ام.شاید به جایی دیگه رفتم و باز هم سطر سطر خون ریختم برای غریبه هایی که دوست دارند از این موزه ی درد دیدن کنند...اما این بار کمی را هم درون خودم می ریزم،اینقدر درد بالا نمی آورم که مشمئز کننده به نظر برسم.این بار هیچ کس را دعوت نمی کنم،تا نشکند،چینی حساس تنهایی من،اگر شگست،لا اقل دیرتر بشکند...

تو این مدت رکورد غیبت کردن در دانشگاه رو توی 4 سال متوالی که دانشجو هستم بهبود بخشیدم.نمی خوام بشمارم با امروز چند چلسه ست که نرفتم،چون فکرشم عذاب آوره.یادش بخیر،شمسی که قبول شده بودم قدر دانشگاهو بیشتر می دونستم،جون به جونم می کردن باید کلاسامو می رفتم،اما حالا...چی دارم می گم؟انگار نه انگاذ که این همه حرف از خداحافظی زدم.علی آقا،وقت رفتنه ها!دیرتون نشه!می خوام برم،ولی سخته.می دونی چی می گم؟عین آخرین لحظه های جدایی از یه دوست صمیمی که رو تخت بیمارستان خوابیده و می دونی ممکنه دیگه نبینیش...می خوای بمونی،اما زندگی لعنتی تو رو داره صدا می کنه...آخر سر دوستت رو می بوسی،واسه سلامتیش دعا می کنی(با وجود اینکه می دونی برگشتن سلامتیش یه معجزه ست) و ... و تنهاش می گذاری و بر می گردی به زندگی لعنتی.الان دقیقن همون حس رو دارم.سیلوی من نگاه مرگ بارش خیره ست بهم و با وجود اینکه خداحافظی کردم دل ندارم از پیشش برم...اما چاره چیه؟باید رفت...گفته بودم روزی می روم،نگفته بودم؟

دیکه چیز خاصی به عمر این وبلاگ نمونده عزیز،چند خط دیگه نوشته،یه عکس،یه غزل از حافظ و یه پست جدید هم برای اطلاع از تعطیلی وبلاگ و بعد اون هم خداحافظ.خداحافظ بن بست تنگ و تاریک خاطرات...می خوام بدونی رد پات رو هیچ چیزی نمی تونه از ذهنم پاک کنه،می خوام بدونی به یادتم همیشه،آروم چشماتو ببند و تنهام بگذار.یه قول یه عزیزی آروم باش...هـــــه...آره بن بست خاطراتم...آروم بمیر...این جوری هم خودت راحت تری هم من...آهای،تو!واسه دفعات آخر تو عمرم می خوام مخاطب قرارت بدم و بعد برم گورم رو گم کنم،این جمله رو با دقت حک کن توی مغزت:

حتی بهم رحم نکردی

 

ما  آزمودهـ ایمــــ  در اینـ  شهر  بختـ  خویشـــــ

بیرونـ کشید باید از اینـ  ورطهـــ رخت خویشـــــــ

از  بسـ  که دستـ  میگزمــــــ و آهـ مـیـ کشمــــــ

آتشـــ زدمـــــ چوو گلـــ بهـ تنـ لختـ لختـ خویشــــ

دوشمـــــ ز بلبلیـ چهـ خوشـ آمد کهـ میــــ سرود

گلـ گوشـــــ پهنـ کردهـ ز شاخـ  درختـ  خویشــــ

کیـــ دلـ تو  شاد  باشـــــ  کهـ آنــــــ یار   تند  خو

بسیار  تـــنـد  روی   نشیند  ز  بختـــــ خویشــــ

خواهیـــــ کهـــ سختـــ  و سستـــ  جهانـــــــ  بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سستــــــ و سخنــــ هایـــ سختــــــ خویشــ

وقتـــــ  استـــ  کز  فراقـــ  تو  وز  سوز  اندرونــــــ

آتشـ در افکنمـــ بهـ همهـ رختــ و  پختــ خویشــ

ایـ  حافظـــ  ار  مراد  میسر  شدیـ  مدامــــــــــــ

جمشید نیز دور نماندیـــ  ز  تختـــ  خویشـــــــــ

 

 


 
کافیه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

پا شو جمعش کن بابا،نشستی گوشه ی خونه فرقی با دیوار نداری.ملت اون بیرون دارن زندگی می کنن،این تو غم باد گرفتی هر دم میای مینالی و میری که چی بشه مثلن؟پا شو بچسب به زندگیت خرس گنده...کلی کار روی زمین مونده داری که باید انجام بدی.جمعش کن این بساط مسخره بازی رو...فردا یه روز تازه ست که داره انتظارتو می کشه،مثل امروز و دیروز نباید محکومش کنی به باخت.دو روز دیگه می بینی موهات سفید شده و با امروزت هیچ تفاوتی نکردی و دیگرانی که یک صدم پتانسیل تو رو نداشتن مشغول فتح کره ی مریخ هستن...دستای مهربون خدا رو بگیر رو بلند شو.یه جوری دمغی انگار نه انگار که همین دیشب خیالتو راحت کرد.بلند شو و کفران نعمت نکن،یــــالــــا...