بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

من همی آن دانم و ستار ِ من ..
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

 

می دونی لطفٍ داشتن خدا چیه؟اینکه خودتو بکشی،از برج میلاد هم خودتو حلق آویز کنی،هر چی متفکر تو دنیاست رو دور هم جمع کنی،هر کاری که بکنی نمی تونی بفهمی که چقدر مهربونه..چقدر دوست داشتنیه..چقدر خوبه..چقدر بزرگه..چقدر صفات خوب داره..چه حد صفات خوب داره..لطفش به اینه..

 گر سرِ هـر موی من گردد زبان

 شکر  هــای تو نیاید  در  بیـان

 ..

یعنی من جونم در میره واسه این عکسه(عینهو هم الـــان)واسه این عکسه..میمیر.ر.ر.ر.ر.ر.ر.رمــــــــــــــ میبینمش..........جونم به این اثرِ مَشتِ هنری..یاد حامد افتادم..مـَشــــــــــتـــــــــــــ..:دی


 
من کامپیوتر ندارم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

لپ تاپ رو که یک سال و نیم پیش بُردن(کسایی که بهش بیشتر نیاز داشتن)پی سی هم که 3 4 ماه پیش ترکید بعد از ده یازده سال کار مستمر(البته بین راه چندین بار کارش به دوا و درمون کشیده شد،اما باز کم نیاورد تا این دم آخری).این دو سه چهار ماهی که بودم هم با لپ تاپ امیر بود که بودم..و گر نه از خودم چیزی نداشتم که باهاش بیام اینترنت.هر چقدر صبر کردم دیدم امیر نم پس نمیده اسم لپ تاپشم نمیاره این بشر..خودم دیگه به مرور زمان از رو رفتم..به زور و بدبختی راضیش کردم که لپ تاپو بهش بدم.خلاصه که فردا می خوام فایل هامو بریزم رو فلشی چیزی و لپ تاپ رو پس از مدت ها به صاحب اصلیش برگردونم.پُر واضحه که همین مسئله باعث می شه مدتی نتونم آپ کنم..

 خداحافظــ.


 
یــادِ یــارِ مهـربانــــ
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

همیشه وقتی که کلی هم از دستم ناراحت بود باز اگه چیزی ازش می خواستم رومو زمین نمی انداخت.تو اوج ناراحتی هم به حرفم گوش می کرد.آخه منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،حتی شاید از بچه هاش..دیشب فهمیدم هنوز هم پایبنده به این اخلاق.جمعه که پیشش بودم ازش گلایه کردم..بهش گفتم منو مگه از همه بیشتر دوس نداشتی؟پس چرا بعد از یک سال و خورده ای هنوز به خوابم نیومدی؟مگه اینقد خاطرمو نمی خواستی..؟چند روز گذشت و دیشب رسید..به خوابم اومد ناگهانی..مثل همیشه..اما یه چیزایی فرق کرده بود انگار..قدش بلندتر از همیشه..شاید اندازه ی من..همون قدی که خودش واسم تعریف می کرد وقتی پیشم بود..چهره ش نورانی تر و سفید تر از همیشه..و آرامش خیلی خاصی تو چهره ی زیباش موج می زد..یه هو دیدم دارم می بینم کسی که یک ساله منتظر دیدنشم..موندم..زُل زده بودمو نگاهش می کردم..داشتم فک می کردم مدت هاست که ندیدمش..این مدت کجا بوده عزیز من که من ندیدمش..؟چطور طاقت اوردم این مدت نرفتم سراغش و الان اومدم تا ببینمش..؟چه اتفاقی واسه خودم و مادرم افتاده..؟غرق تو این افکار بودم که به خودم نهیب زدم..گفتم لعنتی الان وقت فک کردن به این چیزا نیست..مهم نیست که تا الان چه اتفاقی افتاده،کجا بودی و کجا بوده..مهم اینه که الان کنارشی..پس از کنارش بودن لذت ببر،همین..دویدم سمتش..بغلش کردم و توی خواب اشک ریختم..طعم خیس شدن رو حس کردم تو خواب..نمی دونم چقدر گذشت که تو این حال بودم..اشکام بند نمیومدن..جالب این بود که کسای دیگه یی هم کنارش بودن که همه شون رو نمی شناختم..و منی که جلوی دیگران هر طوری هست خودم رو کنترل می کنم و نهایت اتفاقی که ممکنه در حضور کسی بیافته اشکی هستش که می لغزه و راهش رو پیدا می کنه،سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم زار زار گریه می کردم..یه لحظه به خودم گفتم کسای دیگه ای هم اینجا هستن..تنها نیستی که داری این طور گریه میکنی..زود یاد خودم انداختم که کی رو دیدم..سرم روی پای کیه..و همین کافی بود تا بی خیال تمام حاشیه ها بشم و..مشغول بشم به..اشک ریختن..پس از مدتی سرم رو بلند کرد..نگام کرد..گفت من باید برم.. . . .  .  .   .    .     .      .       .         .

آه که چقدر دلم گرفته..آه..یاد شب یلدا می افتم یک باره..یاد غزل زیبایی که وقتی من برای مامان دیوان رو باز کردم اومد..همون غزل که چند دقیقه بعد وقتی مامان واسه من باز کرد دوباره خودش رو نشون داد..

 

 کـنــار  آبــــ و پــای بــیــد  و طـبـع شـعـر و یـاری خـوش

مـعـاشـر دلـبـری شـیـریـن و سـاقی گـلــ عذاری خوش

 اَلـا   ای   دولـتی   طـالـع   کـه  قـدر  وقتـــ  مـی دانـی

گــوارا بــادتـــ ایـن عـشـرتــــ کـه داری روزگــاری خــوش

 هـر آنــــ کـس را کـه در خاطـر ز عـشق دلـبری باریست

سـپنـدی گـو بـر آتـش نِـه کـه داری کـار و بـاری خـــوش

 عــروســـ   طــبـع   را   زیــور  ز  فـکـر  بـکـر  مـی بـنـدم

بـود کـز دسـتـــ ایّـامـم بـه دسـتـــ افـتـد نـگــاری خــوش

 شـبــِــــ صـحـبتــــ غـنـیـمـت دانـ و داد خوشدلی بستان

کـه مـهـتـابـی دلـفـروزسـتـــ و طرفــــ لـالــه زاری خــوش

 مـیی در کـاسـه ی چـشـم اسـتـــ سـاقـی را بـنـامـیــزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

 بـه غـفلـت عـمــر شـد حــافـظـ بــیـا بـا مـا بـه مــیخـانـه

کـه شـنـگـولـان خـوش بـاشـت بـیـامـوزنـد کـاری خوش

 

...


 
خداحافظــ پاییـزِ تن طلایی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بعضی وقت ها اینقدرررر دلم می گیرد که حس می کنم حتی دوای مرگ هم نمی تواند درمان آن باشد..اون وقت هاست که حس می کنم از تهه دل حال فردی که مستاصل مانده است را..می مانم..که چه چیزی بخواهم..پرده را کنار می زنم شاید بتوانم حال بدم را به گردن آسمان گرفته ی پاییزی بیندازم اما آفتاب را می بینم که کنج آسمان خودنمایی می کند..می مانم..که این بار از چه چیزی بهانه بگیرم..

صبح بعد از نماز می خواستم بزنم بیرون برای دویدن..اشتباه کردم که به زور دل بی قرارم را خواباندم..شاید همین شد که بهانه گیر شده سرِ ظهری..سر می زنم به پست های غریب قدیمی..بر حسب عادت بازخوانی شان می کنم و حال و هوای روزهای مکتوب کردنشان را لمس می کنم،دو دستی..زیر تمام پست ها شاهکار آپلود سرور هایی را می بینم که روزی فعال بودند،اما امروز نه..یاد عکس هایی می افتم که دوستشان داشتم،و حس می کردم حس قشنگ تری به پست هایم می دهند اما حالا حتی نامی هم ازشان در وبلاگم به جا نمانده..!به خودم بد و بیراه می گویم که چرا نباید از فضای پهناور وب صد مگابایتش مال من باشد..بعد خودم را آرام می کنم و به یاد می آورم که فقط برای خودم می نویسم و دل خودم..نه برای بیننده و خواننده ای..بعد باز جواب می دهم به خودم که خوب اگر پست ها دچار عکس بودند دل خودم هم بیشتر ذوق می کرد..یه هو حس می کنم دلم خسته تر از آنی است که حوصله ی این بگو مگو ها را داشته باشد..ناگهان صدای زنگ گوشی هم خوان با نوای وبلاگ می پیچد در فضای سبز اتاقم..همچون نسیم خنکی می وزد بر بلندای قله ی تنهایی..دوستی است،دوستی که فضای تنهایی را برای چند دقیقه غبارآلود می کند..غباری که نفسم را کمی باز می کند..

اگر خدا بخواهد و اشتباه نکرده باشم فردا هم از آن روزهایی خواهد بود که دوستش خواهم داشت،چون می دانم کمک می کند از پریشانی در بیایم.صبح که انشاا... بهشت زهرا..برای بعد از ظهر هم سید دعوتنامه ی فوتبال فرستاده است.بچه که بودم از هر چیز ترسیمی داشتم در ذهنم،حتی از آدم ها..از جمعه ها ترسیم یک دیوار بلند سبز رنگ داشتم..از آن دیوار های محکمی که راحت می توان بهشان تکیه داد و در پناهش دمی استراحت کرد،فارغ از شر و شور دنیا..بزرگتر که شدم حس کردم دیوار خیالم فرو ریخته است..اما مدتی ست حس می کنم نه..هنوز هم..می توان..گاهی..به کسی..با خیال راحت..تکیه داد..شاید فردا...

آخ که پاییز دارد می رود.باز می آید،می دانم..می دانم پاییز هست همیشه اما منم که باری پاییز های همیشه گی را شاید زیر درختی برگ ریز آرمیده باشم..برای همین هم دلم تنگ می شود خوب..که شاید پاییز نارنجی را بار دیگر نبینم..وسط باد و بورانش غرق نشوم و مثل برگی نارنجی که می افتد بیفتم جدا از فصلی که در آن زاده شدم..آخ که چقدر دلم تنگ پاییزی است که گذشت و نفهمیدم کی گذشت..آخ که چه دل تنگ پاییز سال بعدم..چندان دل خوشی ندارم از یلدا..مژده ی زمستان و بهار و تابستان می دهد..نوای تمام شدن پاییزش تا صبح گوش فلک را کر می کند..

روز آخر پاییز و من و جایی که دوست دارم در آن باشم..چه خوب..بگذار بیهوده امیدوار باشم،حتی اگر تمام پل های امیدواری خراب شده باشند..


 
از اون روزا که دوس دارم
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ

یه روز باحال..از اون روزایی که دوس دارم..

صبح میرم سر کلاس..خیلی خوبه..با خودم میگم چرا این همه جلساتشو از دست دادم درسی رو که با وجود اینکه بار دومه دارمش اما از شنیدنش و بحث کردن راجع بش لذت می برم..استاد چند صفحه ی آخر رو درس میده و کلاس تموم میشه..با دوست جون شمسی پوری می زنیم بیرون..میریم بوفه و عدسی می خوریم و چایی.میون برف ها می لولیم،عکس می گیریم،حرف می زنیم راجع به اتفاقات اخیر دوست جون..با آدم برفی که بچه ها ساختن عکس یادگاری می گیریم..بعد باز حرف می زنیم کمی..به ساعت نگاه می کنم..به دوازده نزدیکه،خدافظی می کنم و راه می افتم به سمت استخر..به کفشام نگاه می کنم و پاهایی که یخ زده..زمستون امسال هم رسید و من بر خلاف اصرار های مامان یه کفش درست درمون نخریدم واسه زمستونم.نمی دونم با کی عهد نانوشته بستم که هر سال با پوشیدن کفش سوراخ آب های یخ برف و بارون رو مهمون کفش و جورابم می کنم..حتی اگه صد تا کفش سالم هم داشته باشم باید اونی رو که دوست دارم بپوشم،مهم نیست که چقدر سوراخ باشه یا چقدر قدیمی..خوب اگه این کارا رو نکنی که بهت نمیگن دیوونه..!هر چیزی بها و ارزشی داره دیگه..!نیست..؟

استخر..یادش بخیر..یادم نیست آخرین بار کی اومدم..یاد پارسال همین موقه می افتم..که چله ی زمستون تربیت بدنی رو شنا برداشته بودم..مربی بازنشسته ی تیم ملی هفت تا شاگرد بیشتر نداشت اون ترم..یادش بخیر..چه حالی می کردیم..راهم نمیدن چون هنوز ساعت دوازده نشده..صب می کنم چند دقیقه ای رو.نزدیک به دوازده که میشه به زور خودمو می چپونم تو..!فکرشم نمی کردم یه روز تنهایی بیام استخر دانشگاه..اما از وقتی باشگاه رفتم روحیه م تغییر کرده.بهتر شده.می زنم به دل آب و تا جون دارم شنا می کنم.بعدش هم مطابق یک عادت قدیمی می چرخم بین آب داغ و آب سرد،گاهی هم بینش به سونا بخار سر می زنم.ولی هیچی مثه آب سرد نمیشه برای منی که درونم انگار چیزی در حال سوختنه..هر چقدر می مونم خسته نمی شم از آب سرد..سرمو می چرخونم تا ببینم دور و برم رو،چشمم به این تابلو می افته و می میرم از خنده:

 

 

استخر یه سانس هایی دست بچه کوچولوهاست،بچه هایی که واسشون استخر دانشگاه رو اجاره می کنن تا بیارنشون آب تنی.هی به این فک می کنم که این جمله چه معنی می تونه داشته باشه و همینطور انگیزه ی صاحب اثر و فازش رو.یعنی بچه های بد می تونن برن سونا..؟خدایا........:)

می زنم بیرون..با یه تن خسته اما پر انرژی واسه یه روز پر کار و پر حال..!نهار چلوکباب بدون گوجه ست!می زنم تو رگ و می رم خونه.مامان می خواد بره میدون واسه خرید.بابا هم حال تنها موندن تو خونه رو نداره و می خواد بیاد.دست جمعی حاضر می شیم و راه می افتیم سمت میدون.ساعت نزدیک پنج هستش که می بینم داره دیرم می شه،به مامان بابا میگم و راه می افتیم سمت خونه..

می رسم خونه..با نون بربری تازه ای که تو راه خریدیم مامان واسم دو تا لقمه ی پر چرب کره ای درست می کنه و راهی میشم.مدتیه جایی می رم واسه تدریس.تابستون تو یه موسسه فرم پر کرده بودم که الان که نزدیک امتحان های پایان ترم همه محصل هاست بهم زنگ زدن.مامان شاگردم ازم خواسته که جلسه های بعدی که می خواد بگیره رو به موسسه چیزی نگم تا نخواد پول بیشتری به موسسه پرداخت کنه.اولش تایید می کنم اما بعد پشیمون می شم.آخه من تعهد دادم به موسسه که بدون اطلاعش کاری نکنم.اگه بدون اطلاع موسسه کلاس بگیرم یعنی رسمن زدم زیر حرف خودم و مسلمن این دو زار پول هم به مشکل شرعی برخورد خواهد کرد.از طرفی می بینم که خانواده ی پسره خوب شاید سختشون باشه که بخوان این همه پول رو برای چند جلسه برخورد کنن..(منظورم همون پرداخت کنن بود!حیف سوتی به این زیبایی دیدم که ویرایشش کنم..خوب بذار خلق خدا بخونن روحشون شاد بشه..اشکالی داره مگه..:) )مسئله اینجاست که موسسه می خواد تقریبن اندازه ی من از هر شاگرد پول بگیره..یعنی یه چیزی بیشتر از پورسانتی که حق داره واسه بازاریابی به خودش اختصاص بده..امروز جلسه ی پنجمه و باید زل بزنم تو چشم های مادره و بش بگم نمی تونم..شرمنده..(منظورم از امروز وقتی هست که دارم می نویسم،نه اون لحظه ای که داشتم می رفتم سر کلاس!)می دونم باید چه کاری رو انجام بدم اما خوب دوس داشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم.بگذریم بهتره..مگه نه..؟

کلاس تموم میشه و میرم باشگاه.خیلی لاغرم اما واسه گرم و سرد کردنم اول و آخر برنامه تردمیل نوشته.اهمیتی نمی دم که لاغر تر بشم.هر بار روبروی آینه روی تردمیل وایمیسم،به خودم نگاه می کنم،به آهنگ گوش میدم و پاهام رو محکم و با صلابت می کوبم و مثل خر می دوم.شُر شُر دارم عرق میریزم اما عین خیالم هم نیست..می دوم و می دوم و می دوم..یک و دو دهم کیلومتر می دوم.به یاد ندارم آخرین بار کی یک و دو دهم کیلومتر دویده ام..شاید هیچ وقت..!خیس عرق شده ام،طوری که کسی ببینتم بلا شک یقین می کنه الان ازز زیر دوش عرق اومدم بیرون..دوش عرق..فک کن..!:دی

به آب تنی امروز اکتفا نمی کنم و آخر سر ده دقیقه می رم سونا و بعد هم نوبت کاری می شه که عاشقونه دوسش دارم:دوش آب یخ..انگار بدن تب دارم آروم می گیره..خیلی دیر شده اما تقصیر علیرضاست،یار هم باشگاهی ام.دوس نداشتم بریم سونا اما همیشه گیر میده که بریم.میریم بیرون،هیچ کسی باقی نمونده جز کارگر باشگاه و مسئول بوفه.کامپیوتر خاموش شده و کارت های عضویتمون نمی تونن قفل های الکترونیکی کمد ها رو باز کنن.لخت و عور منتظر موندم که ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم..کارگر باشگاه زنگ می زنه و از مدیر می پرسه و به هر بدبختی هست کمد هامون رو باز می کنه..

سر کلاس بودم..داشتم درس می دادم..یه جا تو کتاب مثالی زده بود..واسه مثال باید چیزی تایپ می کرد،چیزی که تایپ شده بود شعری بود از سعدی و شعری از حافظ.کامل نه..یه دو بیتی فقط..چند لحظه ای خیره خیره به شعر حافظ نگاه می کنم..مثل باری که فهمیدم اسم پسره محمد جواد هستش..اما این بار انگار طولانی تر میشه،بار چشم های منتظرش رو حس می کنم و سکوت رو می شکنم و ادامه میدم..خدای من..چه غزلی بود..

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم 

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت 

 

حتی حوصله ی هم طراز کردن متنش رو هم ندارم..اشکای دونه دونه بهم امون نمیدن..


 
خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .

 



 
جــانـــا سخنـ از . . .
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: حافظ

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود   وین راز سر به مهر به  عالم  سمر شود
گویند  سنگ  لعل  شود  در  مقام صبر   آری   شود   ولیک   به  خون  جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه   کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از   هر   کرانه   تیر   دعا   کرده‌ام  روان   باشد   کز   آن   میانه  یکی  کارگر شود

 

پ.ن:طبق معمول همیشه،پیشآمد یه نشونه و یه غزل از حافظ سخندان نکته بین بدون اینکه نیتی کرده باشم و یا دیوانی باز کرده...طبق معمول همیشه...مثل همه چیزهایی عجیب دیگه ای که در زندگیم می بینم و اینقدر بهشون عادت کردم که هنگام وقوعشون جای هیچ گونه تعجبی باقی نمی مونه...طبق معمول همیشه...


 
اینجا،تنها،من...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ ،اسب

بر خلاف همیشه که با سر بالا و چشم به مانیتور تایپ می کنم دارم این بار به دکمه های سفید لپ تاپ نگاه می کنم.جالبه...به جای اینکه باعث شه سرعت تایپم بیشتر بشه توی تایپم تاخیر ایجاد می کنه...چرا...؟واسه اینکه عمری دل رو دادم به خدا و چشم بسته راه رفتم و کلن عادت به خیره شدن به راه ندارم...؟واسه اینکه نگاه به کاری که باید بکنم همیشه آزارم میده و عادت دارم تمام کار ها رو چشم بسته دور بزنم؟اوم م م م،مهم نیست...سرم رو می آرم بالا،و نگاهم رو پراکنده می کنم بین تمام دیوار های سبزی که اطرافم رو فرا گرفته...دیوارهایی که احوال مختلفی از من دیده...روز های خوشی و نا خوشی فراوان...روز های جیغ و ترانه و همین طور روزهای ترانه و اندوه...چی دارم می گم؟کجای دریای زندگی دارم دست و پا می زنم؟چقدر پراکنده حرف می زنم!چقدر عجیبم!این قدر عجیب که کسی یارای رسیدن به گرد پام رو هم نداره(و مسلمن این ویژگی افتخار نیست که بخوام در ابراز وسعتش اغراق کنم)،این قدر عجیب که خیلی ها بم می گن دیــوونــه،و منی که تره ای برای حرفشون خورد نمی کنم...اگر هم خورد کنم باز ناراحت نمی شم چون دیوونه رو یک لقب توهین آمیز نمی دونم،بلکه دیوونه ها رو آدم هایی عجیب می دونم که برای دیگران قابل درک نیستند،و چون نمی فهمن دیوونه ها رو مسخره شون می کنن،حق هم دارند...دنیاشون از دنیای دیوونه ها جداست...عاقلند...بالاخره باید چیزی که اختلافش با زمین اون ها مثه آسمونه رو مسخره کنن دیگه،نبــاید...؟معلومه که باید!از چی داشتم می گفتم؟از تابلوی شریعتی با پس زمینه ی دیوار سبز اتاقم که عمریه غرق دریای چشماشم؟یا از مادیاتی که هیچ وقت واسش ارزشی قائل نبودم؟از حسین پناهی می گفتم که از وقتی رفت یه گوشه از قلبم رو با خودش برد؟یا از ترانه های یغما که معمولن باید با صدای سیاوش سِرو بشه و گر نه اون طعم همیشگی رو نمی تونه داشته باشه؟از چی می گفتم...؟از چی بگم...؟از اینکه دردم اینه که همدرد ندارم؟آهـــــ...دارم به خود واقعیم زیاد نزدیک میشم،خط قرمز رو نباید رد کنم...هر چی باشه اینجا یه محیط فرهنگی ادبیه و حق ندارم اینجا دیوونه بازی در بیارم،جای دیوونه بازی دیوونه خونست نه اینجا!خدای من،من،تنهایی،دریای فکر و حافظ،که حرف من رو در قرون پیش از من گفت و من هنوز نبودم که در دلم نشست سخن شیرینش...

در  نظر  بازی  ما  بی  خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولــی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

تنهام تو اتاق سبزم و دوس ندارم این تنهایی رو...دوس دارم برم بیرون...کجا ها دوس دارم برم؟اوم م م م ...دوس دارم ماشین باشه و با بهزاد یا رضا بریم فرح آباد...اونجا مثله قدیما چشم آذر رو بکشم بیرون،یا آپاچی،یا نهایتش پرادوی نیمه وحشی رو که الان دیگه احتمالن مردی شده واسه خودش،بزرگ شده و اون شور و شر دوران کره گی رو از دست داده و سوارش رو مثه اون زمان من با مغز به زمین نمی کوبه...قبل از اینکه برم تو مانژ یه سر میرم پیش جزیره و پیمان...و مثل دوران نوجوونی دستمو حلقه می کنم دور گردنشون و بوسه بارونشون می کنم...آخیش...چه چسبید...بعد که سیر هر کار دلم خواست کردم میرم توی مانژ با یکی از اسبای محبوبم...خدا رو چه دیدی اصن،شاید با پیر پسری که عمریه عاشقشم رفتم،با جزیره...و مثل قدیما ازش خواستم جونش رو تو پاهاش بگذاره تا سیل باد رو هموار کنه به پوست صورتم...نفس می کشم تو اون روزها،زندگی می کنم،او م م م م(این بار بر خلاف همیشه صدای کشیدن یک نفس عمیق)...پلک می زنم و پرده عوض می شه...میرم به نصف روز های عمرم که در مسافرت گذشت...او م م م م...نفش می کشم تو هوای دریای شمال...تو هوای سواحل قشم و کیش و بندر عباس...تو هوای رفاقت و دوستی و برادری و لذت بردن از زندگی...تو هوای ورق خوردن کتاب خاطرات...همه ی اون لحظه های شیرین با اتفاقات به ظاهر تلخی که هر چه قدر تلاش می کردند نمی تونستند به شیرینی اون لحظات فائق بیان مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شن...پلک می زنم...میام توی اتاقی که توسط دیوارهایی سبز رنگ محصور شده...به خودم میگم من کجام...؟یادم میاد که اینجام من و چه تنهام من...

 پ.ن:کاش کسی بود که می شد باهاش تو ملت بدمینتون بازی کرد و عرق  ریخت...کاش یکی بود که باهاش می شد جمشید رو مثل هزاران بار گذشته زیر  پاگذاشت و تکیه زده به اون کوه بلند و خیره به تهرانی که زیر پا بود حرف از پوچی دنیا و  کمرنگ شدن احساسات زد...کاش یه نفر بود که باهاش می شد حرف از کارهای مورد  علاقه زد و با یادِ نامِ خدا به اتفاقش سی دی موزیک مورد علاقه رو انتخاب کرد،ماشین  رو روشن کرد و پس از اون ضبط رو و پیش رفت به سمت روزهای خوب...کاش یکی به  قول بچه ها پـــــایـــه بود،به قول سعید پاکـــار... به قول من پــــــا...کاشـــ.. .  .   . بین نقطه ها فاصله ای وجود نداشت . . .


 
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست،
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،حافظ

گر نیستت رضایی،حکم قضا بگردان . . .

پ.ن1:همیشه به صراحت نصیحتم کردی...با قاطع ترین جملات ممکن حالمو جا اوردی و زیر و روم کردی...اما با این وجود صراحت بیانت رو همیشه دوست داشتم حتی اگه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...شاید چون خودم صریحم،شاید چون حرف صریح رو هر چقدر هم تلخ باشه راحت تر از با کنایه حرف زدن می تونم هضم کنم(گر چه خودم گاهی وقتا به جای صریح حرف زدن از کنایه استفاده می کنم...)،این بار هم با صراحتت تا اعماق وجودمو سوزوندی،اما بازم همین صراحت لهجه ت رو عشقه،که آدمو حالی به حالی می کنه و به خودش می آره!پس منی که قدرت تغییر دادن قضا رو ندارم،منی که ضعیف و ناتوانم،می رم به سراغ آفریده ی قضا،که مهربان ترین مهربانان هم هست...الها،من که با این دستان ضعیف و بی بنیه کاری از پیش نتوانم بردن،تو با دستان قدرتمندت حکم قضا بگردان...آمین...


 
صبر،صبر . . .
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،حافظ
 
نغمه ای بر لب
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم،ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها . . .

 

اول:عید سعید غدیر مبارک باشه،به همه کسانی که شیعه ی علی هستن و محب او...به همه کسانی که به لطف خداوند بزرگ قطره ای از عشق علی در دل دارند...خیلی هامون محب هستیم،خیلی هامون شیعه نیستیم...نمونه ی بارزش خودم...از خدای بزرگ می خوام بتونیم با کمک خودش پا در راه علی  علیه السلام بگذاریم و به میزان درصدی از عشق ورزی های کلامی،عامل به سیره ی حضرت علی علیه السلام بشیم...

اما دوم! اوممم...از کجا شروع کنم؟از اینجا شروع می کنم:روزی که تغییر بزرگی در زندگیم ایجاد شد.هیچ وقت فراموشش نمی کنم،هیچ وقت.روزی که پام رو از دایره ی بی هدفی و نا امیدی بیرون گذاشتم و یک قدم برداشتم به بیرون از این دایره،به سمت آینده ای روشن...یادم نمی ره،هیچ وقت یادم نمی ره،روزی رو که مرجان به زور بردم کتابفروشی قلم چی تو سید خندان و به زور واسم کتاب خرید،واسه کسی که می خواست یه کنکور کشکی بده و در هر دانشگاهی که شد تحصیل کنه...خدا مرجان رو وسیله کرد،تا جرقه ای بزنه به انبار باروتم.وقتی که با بازوانی درد گرفته از بار کتابی که در درستانم بود به سمت خونه می رفتم،به این فکر بودم که آیا بار کاغذ دارم جا به جا می کنم؟یا اطلاعاتی که قرار فرا بگیرم و 2  3 ماه دیگه در کنکور ازشون استفاده کنم...؟واقعاً بار کاغذ نبود...نه...ابتدا می خواستم کاغذ ها رو شعله ور کنم اما دلم شعله ور شد،به خونه که رسیدم بر خلاف خیلی وقت های دیگه یه خونه تکونی اساسی توی اتاقم انجام دادم،تمام پوستر ها رو کندم،تملم چیز های اضافی رو ریختم بیرون،یه روز شمار درست کردم واسه ی درگیر کردن ذهنم با تعداد روزهای باقی مونده به کنکور،صفحه ی اول تمام کتاب ها یک برگ کاغذ سفید چسبوندم تا هر بار روی اون بنویسم تا چه صفحه ای اون کتابو پیش رفتم،همه ی فلش کارت ها رو مرتب چیدم روی دراور و همین طور کتاب ها،برنامه ی منظمی ریختم پیرو  اینکه هر روز باید چه مقدار از هر درس بخونم تا قبل از کنکور دست کم دو بار کتابش رو مرور کرده باشم و در هر روز چه زمانی رو و چقدر باید به هر درس اختصاص بدم و ... درگیری با وسایل اضافی اتاقم(که همچین درگیری ای تا به حال بی سابقه بود)نشونه ای شد مبنی بر خواست من به پیشرفت،به قول مامان نشاط وارد زندگیم شد،نشاطی که انرژی ایجاد می کنه درون تو برای هر کاری که قراره به هدف برسونتت،و اگر نباشه اون نشاط برای رسیدن به هدفی مثل آب خوردن هم انگیزه و انرژی ای نداری چه برسه به اهداف بزرگتر.امروز هم یک نشونه دیدم،وقتی که نغمه رو رسوندم و اومدم خونه...اتاقی که از اول تابستون تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم رو به هم ریختم و دوباره ساختم.شاید تو اینو نشونه ندونی،اما من که خودم رو می شناسم می دونم که این نشونه ست...کیس ترکیده و مانیتورش رو بردم انباری و لپ تاپ رو کنار اسپیکر رو میز کامپیوتر مستقر کردم،اتاق رو جارو برقی کشیدم و مرتب کردم،طوری همه وسایل برقی رو طوری چیدم که سیم ها وسط اتاق مانع ایجاد نکنه مثل 6 ماه گذشته و خلاصه رنگ و روی تازه ای به اتاق دادم که می دونم مادرم وقتی انشاا... از کربلا بیاد و اتاق من رو ببینه بی درنگ یقین می کنه که دعایی که در حقم کرده نرسیده به ایران مستجاب شده!امید دارم و امیدوارم که اتفاقی که امروز پس از مدتی مدید(2 سال پیش که واسه کنکور دوم می خوندم)افتاد نشونه ای باشه بر خواستم به پیشرفت و جرقه خوردن انبار انگیزه ای که در دل دارم و همین طور تغییر اساسی زندگی،دقیقاً مثل تغییری که 5 سال پیش روی داد،مثل تغییری که همین 2 سال پیش حسش کردم و چه بسا عظیم تر از این تغییرات...عظیم تر به این خاطر که این بار هدفی کلی وارد زندگیم شده که شامل مجموعه از اهداف ریز و درشت می شه و تنها قبولی در کنکور رو هدف نگرفتم...خدایا،کمکم می کنی؟یقیناً کافرم اگر لحظه ای فکر کنم که کمکم نمی کنی،چطور می تونم اینقدر خبیث باشم و همچین فکری بکنم در حالی که تا این جای راه تو چراغ دل این مسافر خسته شدی...؟اما محول الحول والاحوال حالم را به چه وسیله ای حول حسنات دیگرگون کرد؟می گویم...

امروز نغمه رو دیدم،این بار با خیالی آسوده تر از بارهای پیش؛چرا که می دانستم این بار، اندک فرصتی دارم،من باب تامل در رخسار یار...نگاهش کردم،نگاهش کردم و نگاهش کردم...نگاه نکردم...نگاه رو دوختم به چشمانش و بـــاز در اقیانوس بی منتهای عشق شنا کردم،این بار فرصتی داشتم بیشتر از همیشه،به قدری که طعم غوطه ور شدن در میان آب های آرام این اقیانوس را توانستم آرام آرام مزه کنم و پس از آن ببلعم...

اگر  چه  عرض  هنر  پیش  یار  بی   ادبیست

زبان  خموش  ولیکن  دهان  پر  از   عربیست

پری  نهفته  رخ  و  دیو  در  کرشمه ی  حسن

بسخوت عقل ز حیرت که این چه بُلعجبیست

سبب مپرس که چرخ از  چه  سفله پرور  شد

که  کام  بخشی  او  را  بهانه  بی  سببیست

هزار  عقل  و  ادب  داشتم   من   ای   خواجه

کنون  که  مست  خرابم  صلاح  بی  ادبیست

بیار  مِی   که   چو   حافظ   هزارم   اِستِظهار

به  گریه ی  سحری  و   نیاز   نیم   شبیست

 

چه لحظه های خوبی،زندگی رو در چشمانش دیدم و یادم افتاد که چطور مرده بودم و به خواست خداوند و به وسیله ی او چقدر زنده شدم...حرف هایی می زدم پراکنده،برای خالی نبودن عریضه و به موازات آن نگاه می کردم و غرق تحیر می شدم...وقتی که به خونه رسیدم انگار می خواستم کاری بکنم،انگار یادم افتاده بود کارهای نکرده ی زیادی دارم،انگار مدتی مسافرت بوده ام و حالا به خانه ی خودم بازگشته و کلی اتفاق ناخواسته دیده ام که باید تصحیحشان کنم...مشغول شدم چند ساعتی رو و پس از اون هم نوشتم...خدایا،چه روزی بود امروز،که هر چقدر بگویم کم گفته ام...

 

پ.ن 1:لحظه لحظه ی امروزم خاطره شد،از ساعت 9:40 گوشی که اومد تا نه و پنجاه و اندی که رفت...چقدر امروز ملتفت شدم که طول مهم نیست و عرض مهم ترین است،خط کش کمیت را باید شکست و جای آن میکروسکوپی کیفیت سنج از بازار میزان تهیه کرد...

پ.ن 2:دیشب چقدررر زیبا نصیحتم کردی حافظ...مشعوف شدم و منصور...روحت شاد،خدایت بیامرزد...

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم     برو که هر چه مراد است در جهان داری

پ.ن 3:بابا بزرگ بهزاد بامداد پنج شنبه از این دنیا رفته...واسه روح بابا بزرگ دوستم دعا کن،عابر بن بست متروکه ی خاطرات . . .


 
دلم از ما بُرد و . . .
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها ،حافظ

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد
                  وای خدا را با که این بازی توان کرد

 

امشب با مامان بابا رفتیم بیرون،شام و گردش.جسمم با اونا بود نغمه ولی روحم با تو...همه ش تو فکرت بودم،اینکه کجایی الان،حالت چطوره،چی کار داری می کنی،آینده چه اتفاقایی رو در پیش داره و ... .بابا دوست داشت شام بریم چلوکباب بزنیم،اما چون چربی واسش خوب نیس مامان اجازه نمی ده چلوکبابی بریم.از فست فود هم که متنفرند هر دو شون،یه گزینه باقی می مونه که هر دو تا شون دوسش دارن: فلافل!رفتیم 3 تا فلافل خوشمزه خوردیم و بعد بردمشون شیان.همون جایی که اون عکسه رو از دوستم گرفته بودم و گفته بودی چه جای قشنگیه.معمولن وقتی سوار ماشین می شیم مامان جلو می شینه و بابا عقب،چون پای مامان درد می کنه و جلو خیلی راحت تره تا عقب.موقه ی راه افتادن مامان دید که بابا پشت سرش نشسته،به بابا گفت:

عشق من چرا پشت من نشستی؟بیا اینور بشین می خوام ببینمت...!

با خودم گفتم یعنی میشه یه روز یه نفر منو هم بعد از 30 سال زندگی مشترک اینطور دوس داشته باشه و اینطور بم ابراز علاقه کنه...؟؟؟

رسیدیم شیان...با ماشین تو کل پارک گشتیم و بعد بردمشون پاتوق.کسای کمی هستن که اونجا رو بلدن و واسه همین معمولن کسی اونجا نمیره و بیشتر وقت ها خالیه اونجا...الان هم همین طور بود.ماشین رو پارک کردم و محمد اصفهانی گذاشتم،تهران هم زیر پا و لحاف شب هم روی سرمون،خودت تصور کن که چقد رویایی شده بود.مامان بابا رو تک نیمکتی که اونجا بود نشسته بودن و من پست سرشون در حالی که به آهنگ گوش می کردم در حال نرمش کردن بودم؛شاید هم قصدم نرمش کردن نبود و فقط می خواستم به این بهونه رو نیمکت کنارشون نشینم تا با دیدن چشمای خیسم متوجه نشن که فقط جسممه که همراهیشون می کنه و روحم جای دیگه تشریف داره...دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

چند دقیقه پیش حافظ باز کردم،سه باره  درآ که در دل خسته توان در آید باز  اومد،چه معنی می تونه داشته باشه؟من که کاغذ لای اون صفحه نگذاشتم،چرا دفه ی سومه که این غزل می آد...؟

سیگار رو به لطف خدای بزرگ رسوندم به روزی دو نخ...ای کاش میگذاشتی ترکش کنم و بعد چله می گرفتی،شایدم می خواستی ببینی با سختیا چطور مقابله می کنم،نه؟این روزا واسه ترکش بدجوری به کمکت نیاز داشتم،آخه نبودنت باعث میشه میلم به سیگار به شدت افزایش پیدا کنه...اما اشکالی نداره،خدا هست،خدایی که با کمک خودش با وجود اینکه داشتم از نبودنت دیوونه می شدم اما روزی دو نخم رو روزی سه نخ نکردم.

مواظب خودت باش...کاش راهی وجود داشت که از حالت با خبر می شدم...دلتنگتم نغمه،خیلی زیـــاد...دوستت دارم...


 
ألا به ذکر الله تطتمئن القلوب . . .
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

دیروزم بهتر از پریروزم نبود اما به لطف خدا امروزم خیلی بهتر از دیروزم بود.امروز باز هم با رضا رفتیم مشاوره واسه ارشد،پیش آقای خ.کلی حرف درست جسابی شنیدم ولی به خاطر همه ی اون حرف ها نبود حتی که گفتم امروز بهتر از دیروز بود؛به خاطر این بود که به علمم اضافه شد،فهمیدم تمام تلاش مذبوحانه ی من برای رد گزینه ی ادامه ی تحصیل فقط و فقط به خاطر راحت طلبی بوده و بس.حرف هاش سراسر انرژی بود،تصمیم گرفتم اگه عمری باقی بود به درسم ادامه بدم و اگه عمری باقی بود و خدا خواست پله های موفقیت رو دو تا یکی طی کنم.

 

 

ساعت 8 شب که شد دل تو دلم نبود...با رضا داشتیم تز نصیر بر می گشتیم.بابا پیام داده بود که زودتر بیام و ببرمش درمونگاه تا امپولشو بزنه،با رضا رسیدیم دم خونه،از رضا خواستم بابا رو با ماشین خودش ببریم تا خودم نخوام دوباره برم بالا و مدارک رو بردارم و ماشین در بیارم رضا هم قبول کرد.من بیرون بودم،ساعت 8 و اندی بود و احتمالن الان مامان داشت توی خونه کاری که هزار بار در مورد درست انجام دادنش باهاش صحبت کرده بودم رو انجام می داد.دل توی دلم نبود...بابا توی درمونگاه بود و من و رضا توی ماشین.چه لحظه هایی عجیب و غریبی بود،رضا که الا به ذکر الله رو خوند یه کم به خودم اومدم و یادم افتاد که اراده ای چیره بر اراده ی قدرت برتر عالم نیست...همین شد که به خودم اومدم و فهمیدم توان تغییر دادن چیزی رو ندارم،همین طور که تا الان نداشتم.پس بهتره به خودم مسلط باشم و فقط از اراده ی عالم صلاح و خیر کارم رو بخوام.بالاخره رسیدم خونه و مامان مو به مو تعریف کرد.فک می کردم امشب می فهمم که بالاخره تونستم یه قدم دیگه به جلو بردارم یا نه اما انگاری قسمت نبود.یه کمکی گیج شدم،نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته،تنها منبع آرامشم خداست و کتاب آسمانیش،قرآن...خدایا،هیچی نمی دونم،هیچی؛اما آرومم از اینکه می دونم تویی که تصمیم گیرنده یی نه هیچ کس دیگه...

اُفَوضُ اَمری اِلی الله،اِنَ الله بَصیرٌ بِالعِباد

 



 
خدا نگه دارد...
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: حافظ

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف اردل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دودست دعا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

خدایا؛دستم به هیچ جا بند نیست،تــو مواظبش باش.


 
حافظــ،داشتیــمـ...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،افسردگی هایم ،حافظ

آغاز

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

تقصیر تو شد حافظ،تقصیر تو شد...تو باعث شدی که قدم تو این راه بگذارم،خواستم شهره ی شهر بشم به عشق ورزیدن...ولی نه،تو بم اخطار دادی،گفتی که باید وفا کنم و ملامت کشم و خوش باشم،گفتی که در طریقت ما کافریست رنجیدن...داشتم کافر می شدم حافظ اما الان حس یه توبه کار رو دارم،می خوام ملامت بکشم و خوش باشم...تو باهام اتمام حجت کردی حافظ،نمی تونم بازخواستت کنم...گفتی که مراد دل ز تماشای باغ عالم به دست مردم چشم از رخ یار گل چیدنه،آره گفتی،اما در پی اش هم گفتی کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟؟؟حافظ نبودی،شاید هم بوی و میدیدی که به می زدن نقش خودپرستی رو خراب نه،از بنیان نابود کردم اما نشد،کشش چو نبود از آن سو،کوششم سودی رو حاصلم نکرد...باز هم گوش سپردم به حرف خودت،به میکده تافتم چون وعظ بی عملان واجب است نشنیدن...این بود حاصلم،اما اون روز نفهمیدم...غزلت رو خوندم و نا خواسته پا در راه عشق گذاشتم...

 

 

عشق

در شبی که عشق میسر شد باز دل به تو سپردم تا میخی حواله ام کنی تا بر در عشقش کوبم و تو هم مثل همیشه خبر از دلم دادی و آگاهم کردی،با خبرم کردی که عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته شده ام و دانستی که از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام...در بر یار فاشم کردی که عاشق و رند و نظر بازم و به چندین هنر پیراسته ام...فاش کردی از شرمم را از خرقه ی آلوده ی خود که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام...اما در میان این اعترافات گفتی که چو شمعی که در سوختن است باید خودم نیز کمر به سوختن ببندم...گفتی که باید در غم بیفزایم آنچ از دل و جان کاسته ام...اما در آخر باز امیدم بخشیدی،که نو قبا به خرابات رم تا دلبر نو خاسته ام را در بر کشم...

 

و باز هم عشق

سحر شد و با دلی غرق تحیر از عشق نوخاسته ام باز به سراغت آمدم،تا یقین حاصل کنم که آنچه گذشت خواب نبوده است که الحق یقینم را صد چندان کردی اما چرا؟امیدم دادی که در دل خسته توان در آید باز،در تن مرده ام روان در آید باز...اما باز از آینده ی تلخم خبر دادی،از حال امروزم،از چشم بسته ام که فتح باب وصالش مگر گشاید باز...در پی اش دوباره به دوری ام از یار پرداختی که غمی که چون سپه زنگ ملک دلم بگرفت ز خیل شادی روم رخت(رخش)زداید باز...تاکید کردی که به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم،به جز خیال جمالت(جمالش)نمی نماید باز...در پس آن دوباره و دوباره از آینده ی تلخم با خبرم کردی،مثالی زیبا زدی بدان مثل که شب آبستن است روز از تو،ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز؟آن شب،شب عشق زایید و این شب جدایی،ستاره می  شمرم تا که شب چه زاید باز...چه ظریفانه خبرم دادی و من فهمیدم و خود به نفهمی زدم تا در باد عشق دمی بیاسایم زان شراب روحانی...در آخر حرف امروزم را تو آن شب زدی و گفتی:بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ،به بوی گلبن وصل تو می سراید باز...اما مثل همیشه من تفسیر به رای کردم و ابیاتی که دوست داشتم را به خود نسبت دادم،شاید هم حرف فراق را در جدایی موقتی ام از یاد دیدم و وصال را نزدیک در حالی که منظور تو فراق ابدی بود و چشم براه وصالی بودی در پی آن،چیزی که به ذهنم خطور می کرد هر چیزی جز آن...

ل ع ن ت

 

جدایـیـ

شب سختی بود و شب های سخت تر در پیش روست.اولین بار بود بعد از کوچ مادر که با دو چشم خیس و قرمز برخواستم از خواب،با خود گفتم ای شب،ستاره ها بشمردم که بزایی خوشبختی را و الحق والانصاف که تمام کمال آنی که می خواستم زاییدی،تو چه نیک زاینده ای هستی ای شب!بعد از چند ساعت خواب و بیداری همراه با خواب های در هم و اعمال شاقه از خواب بیدار شدم و فرزندی که دیشب شب برای زاییده بود را در روشنای روز به وضوح مشاهده کردم و یقین بردم که خواب نبود آنچه سرم آمد،بیداری محض بود...آن شب وصال یار زاییدی و صبح به یقینش دیدم و دیشب به نیکی جبران نمودی.ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز...

از خـــــــوابـــــــ  بــیـــــد ـار شدم و ای کاش نمی شدم،دوباره مثل همیشه به دامان حافظ پناه بردم طلبکارانه،که چه در دلم انداختی حافظ با هزار آرزو و امید؟و تو این بار در موعد جدایی که خودت وعده اش داده بودی نیک تر از همیشه جوابم دادم،گر چه تو همیشه نیک تر از همیشه جوابم می دهی ای حافظ شیرازی...اگر در سه بار گذشته در این چند شب با خواندن غزل های شگفت آورت به پهنای جهان لبخند زدم این بار نه به اندازه ی لبخند های گذشته،بل به وسعت وراء و ماوراء خواندم،خواندم،گریستم،گریستم و گــ ـر ـیسـتـ ـم ...

 

اگر رفیقـــ شفیقیــ درستـــ پیمانـــ باشـــــــ

حریفـــ خانهـــ و گرمابهــ و گلستانـــ باشـــــــ

شکنجــ زلفــ پریشانـــ به دستـــ باد مدهـــــــ

مگو کهــ خاطر عشاقــــ گو پریشانـــ باشـــــــ

گرتــ هواستــ کهــ با خضر همنشینــ باشیـــــــ

نهانــ ز چشمــ سکندر چو آبــ حیوانـــ باشـــــــ

زبور عـشــقـــــ نوازیــ نهــ کار هر مرغیستـــــــــ

بیا و نوگلــ اینـ بلبلــ غزلخوانــ باشـــــــ

طریقــ خدمتـ و آیینـ بندگیـ کردنـــــــ

خدایـ را کهـ  رها کنـ بهـ ما و سلطانـ  باشـــــــ

دگر بهـ صید حرمـ تیغـ بر مکشـ زنهار

وزانـ کهـ با دلـ ما کردهـ ایـ پشیمانـ باشـــــــ

تو شمعـ انجمنیـ یکزبانـ و یکدلـ شو

خیالـ و کوششـ پروانهـ بینـ و خندانـ باشـــــــ

کمالـ دلبریـ و حسنـ در نظربازیستـــــــ

بهـ شیوهـ یـ نظر از نادرانـ دورانـ باشـــــــ

خــ مـــ ـوشــ حافظـــ  و از جور یار نـ ـالـ ـهـ  مـ ـکـ نـــــــ

ترا کــهــ گفتــ کهــ در رویـــ خوبــــ حیـرانــــ باشــــــــ ــــــ

 

هر کاری که فک می کردم این چینی شکسته رو دوباره مثل اول میکنه کردم اما نشد...خواستم به دنیام رنگ بی رنگی بزنم و از نو نوزاد شیرخواره ی توی بغل مادر بشم و به سلیقه ی یار دوباره دنیام رو رنگ کنم،هر رنگی که خواست،اما قبول نکرد،دوست داشت مادر زادی رنگ اون باشم...خدایا تمام تلاشم رو کردم با تمام وجودم اما رضا حاصل نشد،شاید رضای تو حاصل شده باشه از این جدایی،راضیم به رضای خودت یا الله،به بزرگی خودت نگاه کن و حقارتم رو نبین،خودت دست های کوچیکم رو بگیر و این بنده رو از این منجلاب افسردگی بکش بیرون،خودت علیرضات رو دوباره احیا کن...

یا الله...


 
وصیت نامه ی حافظ
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: حافظ

 

من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید


به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید


مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب


مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالند جز مطرب و چنگ زن


تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

من که خیلی لذت بردم از این شعر،اتفاقی تو ماشین شنیدمش،فرامرز اصلانی خونده.خیلی زیباست،نه؟