بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

بردی ز یادم . . .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

  بازم من گوشـه ای تـو پـرتِ خـلـوت

 بـازم  تنهایـی  و  بـغـض  و  بــهـانـه

 مـیـشـم غـرقِ هـمـه روزای خوب و

 دوبـــاره خـیـس مـیـشـم از تـرانــــه

 

 مـی افـتـم یـــاد روزی که مـن و تــو

 کـــنــار  هــم بــودیــم تــا اوج رویــــا

 با هم یه قایق چوبی می ساختیم

 کـنــار هـم مــی افـتــادیم بـه دریـــا

 

 دوبـــاره  پـــل  بــه  روزای گـذشــتــه

 هـجــوم  خــاطـره  هـــای  مـه  آلــود

 همه شـب ها که با حافظـ سپـر شد

 مــن و تــو و  غــزل هـای  مــی آلــود

 

 هـمـه روزای خــوبِ  بـــا  تـــو  بــودن

 هـمــه بـغـضـای تــلــخ عــاشـقــانـــه

 تلـاقــی نــگـــاهـــم بـــــا نــگـــاهــت

 تـــمــوم لــحــظــه هـــای شــاعـرانـه

 

 همـه شـب گـریـه ها از دسـت رفتـن

 پـــر پـــرواز پـــروانــه ی  دل  ســوخت

 شروع شد کوچ بـی رحـمـانـه ی تـــو

 دلــم تـنـها نـگـاهـی کـرد و لب دوخت

 

  هــنـوز عـشــق تـــو از یــــادم نرفته

 هــنــوزم بــــا خیـالت مست میشم

 بـــه یـــاد تـــو هــنـوزم شـعـر میگـم

 تو تنهایی با تو هــم دسـت میـشم

 

 خــودت نـیـسـتـی ولـی تـو اوج گریه

 خــیـالـت بـی خـیــال مـن نـمـیـشـه

 کنـارم مـیـمـونه شـب گــریـه هــا رو

 میگـه تـنـهـات نـمـیـذارم هـمـیـشـه

 

  شــبـیــه بــرگــــــ تــوی  رودخــونــه

 مثه شمعی اسـیــر دســت بـــــادم

 امید از خـونـه ی دلــــ رخـت بـسـتـه

 شــدم خـامــوش و تــو بردی ز یادم

 


 



 
lar jkihdd
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳   کلمات کلیدی: جدایی

v, jkihdd fhdn k,aj

...


 
صبر،صبر . . .
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،حافظ
 
بـه یــا د من بیفت گــاهــی ،
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: جدایی

یـــا د ت  بــا شـه  کـه  بی تا بم . . .


 
شبگریهتنهایی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی

باز هم من و این پیوند ناگسستنی،باز هم شب و اشک و تنهایی...

چه پیوندیست میان من و اینان که هیچ گاه گسسته نمی شود؟

ای کاش جدایی نیفتد میانمان،اگر جدا شویم از این هم تنها تر می شوم...

تصور کن!جدا ز یار،بدون شب و اشک و تنهایی...

ولی نه!صبر کن!تنهایی که جدایی پذیر نیست...

خیالم راحت شد...

حتی اگر شب و اشک هم تنهایم گذارند،

با تنهایی هیچ گاه تنها نمی شوم...

تنهایی خیال می کنم با تو هستم...

مهم نیست شب باشد یا روز...

مهم نیست چشمانم خیس باشد یا خشک...

مهم این است در هر لحظه ی تنهایی،

خیال تو  انتظارم را می کشد ...


 
قـایــق عــاشـــق
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: جدایی ،متن ادبی

دوباره توی این خلوت،دارم ترانه می سازم
دارم بازم واسه غم ها یه قایق واژه می سازم

یه قایق که پر از حرفه،پر از حرفای نا گفته
که تا نشکونه این بغضو،توی دریا نمی افته

ولی اما اگه روزی بیفته توی این دریا
می تونه که بیاد بازم به سوی خشکی فردا؟

می تونه باز توی ساحل،با پارو همنشین باشه؟
واسه قایق موتوری ها،هنوز یه جانشین باشه؟

چه دریای خطرناکی،یعنی میشه ازش برگشت؟
میشه تا آخرش رفت و رها از دست مردم گشت؟

باید کاری کنه آخر،نمیشه توی ساحل موند
نمیشه که فقط حرف زد،فقط تصمیمو از بر خوند

یه روز این قایق تنها بالاخره به آب افتاد
توی دریای خوشبختی با خوشحالی به راه افتاد

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

عجب دریای آرومی،چه لذت بخشه این رویا
چه آرامش شیرینی،نمی خوام برسه فردا

چه موجای قشنگی،روز زیبایی
صفایی داره این رویا توی دریای بیداری

می خوند و روی دریا راه می رفت
خیالش خوش بود و آگاه می رفت

خیال می کرد همیشه اوضاع بر وفق مراده
نمی دونست مثه برگی اسیر دست باده

نمی دونست همه روزای آفتابی یه روزی ابری میشن
همین موجای رقصون هم یه روزی وحشی میشن

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

گذشت و طعمه ی دریا شد این قایق
اسیر رقص بی رحمانه ی موجا شد این قایق

نمی دونست دل دریا یهو می بلعه اونو
خیال خام خوشبختی جدا از زندگی می کنه اونو

از اون قایق فقط چند تیکه چوب مونده
یه آتیشی همین چوبا رو زیر آب سوزونده

آره،این قایق عاشق هنوزم که هنوزه
داره از عشق دیروزش زیر آبا می سوزه

هنوز زنده س با یاد عشقش این قایق
به امید یه روز خوب هنوز زنده س این عاشق

 

علیرضا


 
جایگزین
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

علی اون تو رو فقط به عنوان یه جایگزین می خواسته نه چیزه دیگه ای...کارایی کردی که بهش ثابت کردی جایگزین خوبی نیستی...حتی اگه قبولت می کرد و بهش می رسیدی فایده ای نداشت،چون یک عمر مقایسه ت می کرد با کسی که از دست داده...علی اون تو رو نمی خواسته،بفهم اینو!اگه می خواستت بالاخره یه جوری می تونست ببخشتت بعد از این همه ماجرا،اون یه جایگزین خوب می خواسته،وقتی بهش ثابت شده بوده که تو جایگرین خوبی نیستی چطور می تونسته دوباره ببخشتت؟اون نیاز به یه جایگزین مناسب داشته و اون جایگزین تو نبودی!بفهم!هر لحظه کاری کردی و با این کارهات بهش نشون دادی که با الگوی خودت زمین تا آسمون تفاوت داری،تو همه ش در حال مقایسه شدن بودی...تو درس نمی خواستی بخونی،فعال نبودی...در اون حد ایمان و اعتقادات نداشتی و سالک نبودی...تو اونقدر صبور نبودی که هر چیزی بشنوی بتونی از سر قدرت درونی درون خودت بریزی...علی دنبال کسی برو که با خودت مقایسه ت کنه نه کسه دیگه...کسی که طعم یه عشق رو چشیده سخت می تونه کسی رو به عنوان عشق جدیدش بپذیره،در بیشتر اوقات هم وقتی می پذیره از سر فراق عشق  قدیمی و نا امید شدن از وصال اونه...به خودت بیا،در بیا از این حال و هوا،رسیدنت به اون هم چیزی رو عوض نمی کرد...


مزه ی زهر مار می داد این حرفای بهزاد...خیلی تلخ بود،خیلی...تلخ تر از دود سیگار...تلخ تر از هر چیزی که فکرشو بکنی...حالم بد شد...نزدیک بود بالا بیارم...


 
پدر عاشقی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

شنیدی میگن پدر عاشقی بسوزه؟شنیده بودم ولی خودم تا حالا نگفته بودم...الان چند روزیه که روز و شب میگم...عشق همون قدر که شیرینه همون قدر ممکنه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...دوسش داری در حدی که حاضری جونت رو واسش فدا کنی،می خوای هر لحظه پیشش باشی یا نهایتن تلفنی باهاش حرف بزنی،هر لحظه می خوای یه خبری ازش داشته باشی،می خوای اونم دوستت داشته باشه و بخواد باهات بمونه،اما هیچ کودوم این اتفاقات نمی افته،در حالی که تو علاوه بر قلعه ی تنهایی توی خونه ی خودتونم تنهایی...چقدر سخته،چقدر سخته،چقدر سخته...

این روزا عشق روی سخت و تلخشو بم نشون داده،این روزا خیلی داغونم،پژمرده ام،می فهمی...؟چه مرگم شده؟حتی حوصله ندارم با بهزاد برم ملت و بدمینتون بازی کنم...خدایا،غلط کردم ازت عشق خواستم،شکر خوردم،نجاتم بده،دارم میمیرم...

چه روزای قشنگی بود...با بهزاد هر شب پارک ملت،هر شب بدمینتون...هر شب موسیقی و سیگار تو ماشین و پارک...غمی تو دلم نداشتم اما حس می کردم جای عشق یه نفر تو دلم کمه،مثل سگ پشیمونم،مثل سگ...دوباره همون شبا رو می خوام که بی خیــــــــــال با بهزاد ولگردی می کردم و می گفتم و می خندیدم...نمی خوام کسی تو خونه ی دلم باشه،می خوام فقط دوستامو دوست داشته باشم،دوستایی که تنهام نمی گذارن،بهونه نمی گیرن،غمام رو شریک می شن بام،آی خــــــــــــــــــــــدا....................کمک کن در بیام از این وضعیت...اینقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم...

 

یه روز تو زندگیم بودی...

همینجا رو به روم بودی...

اما آرزوم نبودی...

فک می کردم از آسمون...

باید بیاد یه روزی اون...

تا آرزوم بشه تموم...

یه اشتباهی کردمو...

دل تو رو شکستمو...

نمی بخشم خودمو...

جالا پشیمون شدمو...

می خوام تو باشی پیشمو...

حق داری نبخشیم...

شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

دنبال اون می گشتمو...

شاکی از این بودم که من...

ستاره ای ندارم...

ستاره بود تو مشتمو...

تکیه می داد به پشتمو...

احساسشو می کشتمو...

احساستو می کشتم...

...

انگاری خدا صدامو شنیده...بهزاد زنگ زد گفت امروز مرخصی گرفته و خونه شونم کسی نیست،برم پیشش.نهار میرم پیشش و میریم بیرون،شاید مثل قدیما،شاید...

 


 
سیلوی زخمی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

یه جمله ی قشنگی خوندم الان،از اون جمله های قشنگی که قشنگ چاقو رو تا دسته فرو می کنه تو روحت...پیشنهاد می کنم نخونیدش اگه مثل من یه روح زخمی دارید:

چگونه می توان به تاول های پا گفت،تمام مسیر طی شده اشتباه بود...؟

 

سیلوی من زخمی شده،داره خون شدیدی ازش می ره...یه روزی اومد تا انبار آذوقه ی روحم بشه و مدتی رو هم دووم اورد اما انگار عمرش قرار نبود حتی به یک سال برسه.این سیلوی مهربون دیگه میون ما موندنی نیست،منتظرش نباشید رفقا.کسی فکرشو نمی کرد به این زودی از پا در بیاد سیلویی که قرار بود بشه یه انبار دنج واسه ذخیره ی غذای روح علی،جایی که همه تنهایی هاش رو،همه مشکلاتش رو،همه نداشته ها و حرف های نگفته ش رو توی اون جا بگذاره و به جاش یه سیر دل خوش به همراه ببره.حالا سیلوی قدرتمند دیروز،که تو کلی روزای سخت با مصائب علی راه اومد خودش زخمی شده و داره خودش رو فدا می کنه،مثل همیشه،این بار به یه نوع دیگه...

سیلوی مهربونم،ممنون که تا اینجا پا به پام اومدی،هیچ کس مثل تو به پام نموند.هیچ وقت فراموشت نمی کنم رفیق،از یاد نمی برم که توی روزهای سخت زندگیم چطور پا به پای دلم اومدی و قدمی پس نگذاشتی.دیگه نمی تونم واست کاری بکنم،فقط می تونم بهت قول بدم که جسم خیس از خونت رو یه جا با آرامش به خاک بسپارم و واست دعا کنم.قول می دم اگه این بار جایی رو انتخاب کردم واسه زمین گذاشتن بار روح،کمتر بهش فشار وارد کنم،کمتر دردامو بریزم توش،این قدری درد مندش نکنم که مثل خودم زخمی بشه،مواظبش باشم تا مثل تو توی 7 8 ماهگی یه هو ناغافل نترکه از فشار درد و خون فوران نکنه از هر گوشه ی تنش...سیلوی مهربون و دست داشتنی علی که تو خودت یه بن بست از خاطرات رو جا داده بودی،اگر چه وقت جداییه،اگر چه دیگه همدیگه رو نمی بینیم،اگر چه دیگه نمی تونیم دیگه دردامونو تقسیم کنیم ولی می خوام بدونی که همیشه به یادتم و با تو زندگی می کنم.همیشه میام و این 55 پستی رو که تو دل خودت جا دادی دوباره مثل همیشه قورت می دم،ولی قول می دم دیگه باری بهت اضافه نکنم.آروم بخواب رفیق...خداحافظ...

 

وقت رفتن بالاخره رسید،اگر چه فکر نمی کردم اینقدر زود برسه..دیگه این جا اون رنگ و بوی سابق رو نداره واسم.قلمم بکارت خودشو از دست داده و مخاطب محور شده،می خوام فقط مخاطبم تنهایی باشه،همین.

تو دنیای واقعی کسی انتظارم رو نکشید،چرا توی دنیای لعنتی مجازی کسی رو منتظر بگذارم؟ترک خونه همیشه سخت بوده،اما من کار های سخت تر از اون رو هم انجام داده ام.شاید به جایی دیگه رفتم و باز هم سطر سطر خون ریختم برای غریبه هایی که دوست دارند از این موزه ی درد دیدن کنند...اما این بار کمی را هم درون خودم می ریزم،اینقدر درد بالا نمی آورم که مشمئز کننده به نظر برسم.این بار هیچ کس را دعوت نمی کنم،تا نشکند،چینی حساس تنهایی من،اگر شگست،لا اقل دیرتر بشکند...

تو این مدت رکورد غیبت کردن در دانشگاه رو توی 4 سال متوالی که دانشجو هستم بهبود بخشیدم.نمی خوام بشمارم با امروز چند چلسه ست که نرفتم،چون فکرشم عذاب آوره.یادش بخیر،شمسی که قبول شده بودم قدر دانشگاهو بیشتر می دونستم،جون به جونم می کردن باید کلاسامو می رفتم،اما حالا...چی دارم می گم؟انگار نه انگاذ که این همه حرف از خداحافظی زدم.علی آقا،وقت رفتنه ها!دیرتون نشه!می خوام برم،ولی سخته.می دونی چی می گم؟عین آخرین لحظه های جدایی از یه دوست صمیمی که رو تخت بیمارستان خوابیده و می دونی ممکنه دیگه نبینیش...می خوای بمونی،اما زندگی لعنتی تو رو داره صدا می کنه...آخر سر دوستت رو می بوسی،واسه سلامتیش دعا می کنی(با وجود اینکه می دونی برگشتن سلامتیش یه معجزه ست) و ... و تنهاش می گذاری و بر می گردی به زندگی لعنتی.الان دقیقن همون حس رو دارم.سیلوی من نگاه مرگ بارش خیره ست بهم و با وجود اینکه خداحافظی کردم دل ندارم از پیشش برم...اما چاره چیه؟باید رفت...گفته بودم روزی می روم،نگفته بودم؟

دیکه چیز خاصی به عمر این وبلاگ نمونده عزیز،چند خط دیگه نوشته،یه عکس،یه غزل از حافظ و یه پست جدید هم برای اطلاع از تعطیلی وبلاگ و بعد اون هم خداحافظ.خداحافظ بن بست تنگ و تاریک خاطرات...می خوام بدونی رد پات رو هیچ چیزی نمی تونه از ذهنم پاک کنه،می خوام بدونی به یادتم همیشه،آروم چشماتو ببند و تنهام بگذار.یه قول یه عزیزی آروم باش...هـــــه...آره بن بست خاطراتم...آروم بمیر...این جوری هم خودت راحت تری هم من...آهای،تو!واسه دفعات آخر تو عمرم می خوام مخاطب قرارت بدم و بعد برم گورم رو گم کنم،این جمله رو با دقت حک کن توی مغزت:

حتی بهم رحم نکردی

 

ما  آزمودهـ ایمــــ  در اینـ  شهر  بختـ  خویشـــــ

بیرونـ کشید باید از اینـ  ورطهـــ رخت خویشـــــــ

از  بسـ  که دستـ  میگزمــــــ و آهـ مـیـ کشمــــــ

آتشـــ زدمـــــ چوو گلـــ بهـ تنـ لختـ لختـ خویشــــ

دوشمـــــ ز بلبلیـ چهـ خوشـ آمد کهـ میــــ سرود

گلـ گوشـــــ پهنـ کردهـ ز شاخـ  درختـ  خویشــــ

کیـــ دلـ تو  شاد  باشـــــ  کهـ آنــــــ یار   تند  خو

بسیار  تـــنـد  روی   نشیند  ز  بختـــــ خویشــــ

خواهیـــــ کهـــ سختـــ  و سستـــ  جهانـــــــ  بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سستــــــ و سخنــــ هایـــ سختــــــ خویشــ

وقتـــــ  استـــ  کز  فراقـــ  تو  وز  سوز  اندرونــــــ

آتشـ در افکنمـــ بهـ همهـ رختــ و  پختــ خویشــ

ایـ  حافظـــ  ار  مراد  میسر  شدیـ  مدامــــــــــــ

جمشید نیز دور نماندیـــ  ز  تختـــ  خویشـــــــــ

 

 


 
این نیز بگذرد(نسخه ی دوم)
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

حرف بسیار است و روزمره گی فراوان،پیشاپیش محترمانه دوستان کم حوصله را به سمت درب خروج راهنمایی می کنم . . .

 

پرده ی اول:

این نیز بگذرد(شمعی در باد)

 

خیلی چیزا هست که نمی نویسم،می دونی؟لزومی نداره همه با خبر باشن از اینکه چه اتفاق هایی داره واسم می افته و چه تجارب ارزشمندی دارم کسب می کنم،همین که خودم به ذهنم،بخش بایگانی خاطرات،اضافه شون کنم کافیه.در جریان هستی که...؟صدایی می پیچد مثل لالایی باد در علفزار:میفهمم.

 

فک کن!اومده بودم پست بزنم و حرفامو بزنم،در انتهاش هم حکایت این نیز بگذرد رو بنویسم،اما سید یه یهو رسید و منم بالکل فراموش کردم که اون دو خط رو در انتها بنویسم تا دوست مخاطب نادیده بفهمد که "چی نیز بگذرد؟"!

آورده اند که روزی از روز ها پادشاهی بر درویشی گذر کرد.درویش را پرسید:پندم ده،پندی که هنگامی که به یادش اُفتم اگر حالم خوش است آن را دیگر گون سازد و اگر ناخوش احوالم نشاط خاطرم بخشد!درویش گفت: این نیز بگذرد . . . با توئه بچه ی کوچولو!تویی که زندگیت رو توی زمان توپ بازیت جا گذاشتی،تویی که فک می کنی هنوز رنگین کمون هفت تا رنگ داره و سیاه سفید نشده،با توئه!این نیز بگذرد...

 

هم الآن می دونی یاد چی افتادم؟به دلایلی چند که هم الآن حاصل شدیاد روزی افتادم که با زهرا قرار داشتم.اگه نمی دونی بدون،من مثه خرس می خوابم نه مثل آدمیزاد،خوابم معمولاً سنگینه مگر در زمانی که با تمام وجود بخوام بیدار شم.چه ربطی داشت؟حالا می گم.آره...قرار داشتم با اون بنده خدا،ساعت 8 صبح.چون به ترافیک شرق به غرب نباید برخورد می کردم باید ساعت 6 می زدم به اتوبان رسالت-حکیم.فک کن روز قبلش آژانش وایساده بودم و شبش تا ساعت 2 نیمه شب با رضا و بهزاد سرزمین عجایب بودم و ساعت 6 هم باید از خواب پا می شدم،فک کن!گوشی روی آلارم بود روی ساعت 6 و من ساعت 4 صبح بعد از دوساعت خواب بعد از یه روز فوق العاده پر کار به صورت خودکار از خواب بیدار شده بودم تا ساعت رو ببینم که 6 نشده باشه!نه،فک کن!یک یا دو هفته بعدش باهاش ساعت 10 11 قرار داشتم چون شبش تازه از مسافرت رسیده بودن و ساعت 12 1 خوابیده بود نتونست بیدار شه و خواب موند!فک کن!خدایا،به که دل بسته بودم...؟!به که دل بستم...؟!به که دل خواهم بست...؟!روزگار غریبیست نازنین.

 

 

پرده ی دوم:

"نه،همین لباس ِ زیباست" یا "نه همین لباس ِ زیباست"؟مساله این است...!

 

روح و روانم محکوم به مرگ شده بود.حال خرابی داشتم...امام رضا نگاه کرد،پناهگاهم رو در مشهد مقدس دیدم.به کیا زنگ زدم و دعوتش کردم به 24 ساعت عشق بازی با امام رئوف و کیا هم نه نیورد و اومد و راهی شدیم.رفتیم مشهد...

رسیدیم.رفتیم راه آهن تا بلیطی تهیه کنیم،به وسیله ی بازار سیاه بلیط گرفتیم برای کرج!تا از اونجا بیایم تهران.رفتیم تا نهار بخوریم...اتفاقی با انسانی آشنا شدم که بوی عطر نمی داد اما بوی آدمیت می داد.لباسش کهنه بود،شغلش پیش پا افتاده بود،چهره ای ژولیده داشت،اما دلی داشت به وسعت دریا.قصدم گرفتن آدرس بود که تا جایی که از دستش بر میومد کمک کرد.وقتی به مقصد رسیدم ناگاه چشمم به گوشی بدون شارژ و کیف بدون شارژرم افتاد و قصد کردم به نیت راه افتادن در مغازه های مردم برای شارژ گوشی،همین شد که دوباره به مغازه ی این انسان رسیدم.خودش گوشی موبایل نداشت حتی اما مغازه ای رو بم معرفی کرد که بتونم گوشی رو شارژ کنم.گوشی رو گذاشتم شارژ و برگشتم پیشش که تشکر کنم که من مسافر بی جا و مکان رو دعوت کرد به چایی.نشستیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم...فهمیدم که در طول عمرش این پیرمرد دوست داشتنی تنها یک بار به تهران سفر کرده.چایی می ریخت برایم و حرف می زدیم...بعد از مدتی چون کیا منتظرم بود برگشتم پیش کیا و کیا رو دیدم که از جایی که بود راه افتاده بود تا منو پیدا کنه.با کیا رفتیم پیش اون پیرمرد مهربان و این بار برای کیا چایی ریخت و مشغول حرف زدن شدند...در همین حال من اجازه گرفتم و از دستشویی مغازه برای وضو استفاده کردم و نمازم رو در مغازه ی همون بنده خدا به جا اوردم و بعد از من هم کیانوش.سید بود،و اسمش که در اینجا ذکر نمی کنم برآمده از ویژگی های خداپسندانه ی رفتاریش بود.بعد از این که کیا نماز رو خوند رفتم و گوشی رو گرفتم و بعد از یه خداحافظی گرم از اون انسان جدا شدیم...بنده ی خدا می خواست بدونه اگه شب تصمیم به موندن داری جایی هم واسه اقامت شبمون تدارک ببینه!

تن آدمی شریف است،به جــــان آدمیت/نه همین لباس زیباست،نشــان آدمیت

صورتش خسته بود،موهایش ژولیده،لباسش مندرس،لهجه اش نامدرنیته!به احتمال قریب به یقین درس هم نخونده بود اما دریایی بود،دریایی.یاد تن آدمی افتادم،که روزی مصداق شرافت بود،که این روزها تنها به این لباس زیبا شریف است،نه به جان آدمیت... خوشحالم که نمردم و دیدم همچین آدم هایی هنوز هم هستند،کسایی که وقتی یه غریب می بینند از ناآگاهیش سودجویی نمی کنن و دستشو می گیرن و در حد خودشون پناهش می دن.کسایی که به چشم روشنفکران بی خاصیت،عوامان بی سواد جامعه اند اما در دانشگاه انسانیت درس محبت و بخشش بی دریغ می دهند...سعدیا،بعید می دانستم روزی جان آدمیت رو به عینه ببینم،تصورم این بود که چشمم به لباس زیبای آدمیت بسته خواهد شد،خوشحالم که شاید بتوانم روزی برای فرزندانم از این داستان "نمردیم و دیدیم" تعریف کنم.غرق در سادگی اون مرد غریبه،اون دوست تازه شدم و پس از مدت ها به یاد آوردم که چقدر متنفرم از تجمل و چقدر عاشقم ساده گی و خلوص را...

 

پرده ی آخر:

کوچه ی خوشبختی(توهم)

 

در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی قدم می زدم و عمر می فرسودم.گاهی اینقدر می دویدم که نفس به شماره می افتاد و گاهی اینقدر می ماندم که عابران مترسک سر جالیزم خطاب می کردند!خسته بودم از این کوچه های بی چراغ و تو در تو...ناگاه نوری تابید و شبم آفتابی شد...زیر نور بود که چشمان خسته ام تابلویی دید به وسعت خورشید...بر آن نوشته بودند:کوچه ی خوشبختی.تمام نیرویم را در پایم گذاشتم و به سویش دویدم،به خیال اینکه پس از طی بسی تاریکی و ظلمات به روشنایی رسیده ام...آه که چه رویاهایی در سرپروراندم و در دنیای خیالاتم به چه افکاری بال و پر بخشیدم...غرق در تحقق فعل رسیدن بودم که ناگاه خون جلوی چشمانم را گرفت و درد دوباره میهمان خانه ام شد...آه که دیوار این بن بست چقدر بلند بود،این قدر بلند که درخت سبز خیالم نیز در برابرش کوتاه آمد و خشک شد...

 

 

 

پ.ن:عکسی که مد نظرم بود رو نتونستم استفاده کنم چون فیلتر بود...


 
این نیز بگذرد
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

می بینی چه فرت و فرت می نویسم این روزا؟واسه این که حال و روز خوشی ندارم و پرم از حرف.قصد داشتم کلی حرف بزنم و درد و دل کنم اما الان سید محمد حسین داره میاد پیشم که بریم بیرون.حدود دو ماهی هست که ندیدمش.متاسفانه و شاید هم خوشبختانه سید این ترم رو مرخصی گرفته که واسه ارشد بخونه و عطر این فرزند خلف پیامبر رو این روزا نمی تونم زیاد استشمام کنم.امروز با حسن بودم تو دانشگاه،جفتمون کلاس اول رو موندیم فقط و نهار و خوردیم و بی خیال بقیه ی کلاس ها شدیم.رفتیم شیان،کلی آهنگ گذاشتیم و کلی حرف زدیم.خیلی آرومم کردن حرف زدن با داش حسن،خیلی ...

سید الان بم زنگ زد،سر 30 متری هستش و داره میاد بالا به سمت کوچه مون.زنگ زده بهم می گه من رسیدم،خودتو گرم کن دارم میام!خدایا،ممنون از این همه دوست مهربون.ازم نگیر این دوستای گل رو،خیلی بهشون نیاز دارم...

وقتی بیام خونه قصد دارم انشاا... یه پست پدر مادر داری بزنم،اگه خدا خواست و حسش بود و قسمت شد.پس:

ادامه ی داستان در قسمت آینده


 
من و بارون
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

به بارون گفتم بهت حسودیم می شه!

گفت چرا؟!

گفتم چون همه عاشق تو هستن!

گفت:

این حقه ها دیگه قدیمی شده،توبشنو و باور نکن.همه شون زیر آفتاب این حرف رو می زنن،ولی وقتی می خوام خودمو بشون برسونم با چتر باز ازم استقبال می کنن...

سکوت کردم و به چشمای خیسش خیره شدم.

 


 
قطار
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان

قطار در حال حرکت است و تنم کوفته از 12 ساعت مچاله شدن در کوپه ی متحرک آن.سرماخورده گی ام شدت یافته و خسته در گوشه ای از کوپه ولو شده ام.افکار پریشان لحظه یی رهایم نمی کنند.سنگینم،گویی بمبی در دل حمل می کنم که واپسین ثانیه های عمرش را سپری می کند.از دیشب "انتخاب" در ذهنم رژه رفته و جای عمیق گام هایش را به وضوح می توان بر خطوط آشفته ی ذهنم دید.در دریای انتخاب اسیر دست موج هایم که ناگاه قایقی به ساحلم می رساند.یادم می افتد که دوست موقت و مهربان هم کوپه ایم،بهنام،چند دقیقه پیش در حال گوش کردن به آهنگ بود،با گوشی موبایلش.

بهنام...؟

بله؟!

از شادمهر چیزی داری روی گوشی؟

اتفاقا یه آهنگ داشتم،ولی گوشی ویروسی شد و پاک شد!

چه آهنگی بود حالا؟

همون که جدید خونده!

انتخاب؟!

. . .

دنیا اگه تنهام گذاشت،تو منو انتخاب کن . . . ؟

آره،آره!همون!

 

بـ و مـ . . .

گویی 2012 زود تر از موعد روی داده ست،بمب منفجر می شود و دنیا نابود می شود.

قطار هنوز در حال حرکت است.

 


 
باور نمی کنم ولی . . .
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

ا صـ ر ا ر   مـ ن   بـ ی   فـ ا یـ د ه   سـ ت . . .


 
زندان تنهایی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی ،خاطرات

می نویسم برای قلب خسته و پر دردم

که همیشه به قلب یک مرد بودن متهم شده است

می نویسم برای اشک هایم

که محکوم به سرازیر نشدن اند

می نویسم برای سینه ام که مالامال دردست

برای روحی که تنها مانده ست

برای جسمی که با رمق غریبه ست

برای پستی که یادش نیست آخرین بار کی کامنت داشته

برای مردی که صاحب تمام این ها به یک جاست!

تصور می کند در خلوتش

رویای با هم بودن را

دستانش همچون روحش به زنجیر کشیده شده اند

حکم تنهایی را برایش بریده اند،

اما گاه و بی گاه در پشت حصار اندیشه به تصور کردن دل خوش می کند

تنها تصور می کند و به تصور رویای با هم بودن راضی است...شاید راضی تر از حقیقت عشق...

تصورش هیچ گاه به جدایی منتهی نمی شود

تصورش هیچ گاه حول خاطره های بد پرسه نمی زند

تصورش هیچ گاه دستش را خالی نمی گذارد...

می نویسم،

برای مردی که در زندان تنهایی حبس ابد گشته است...

 

پ.ن:شبی که گوشم کر شد از حرف رفتن اما ناامید نشدم از روزی که بنوازدش حرف ماندن.

 


 
بیماری(پوکیده گی)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

قلبم داره می ترکه

اشکم داره می ریزه روی صورتم،صورتم شده شبیه زمین پیاده رو،زمانی که بارون تازه شروع شده و عابرا از خیسی روی صورتشون و اثر لکه های بارون رو پیاده رو می فهمن که ابرا می خوان گریه کنن.دلم ترک خورده،شبیهه زمین آذر بایجان،از آمار تلفات هنوز چیزی در دسترس نیست،ولی منابع خبری رسمی گفتن که زلزله ی سهمگینی بوده...

آی قلبم...آی روحم...آی جسمم...

آهای!عابر بن بست خاطرات!اگه می بینی راویتگر این بن بست متروکه هر روز یه سازی می زنه و یه چیزی می نویسه فک نکنه خل شده،نه بابا خل نشده،فقط دست سنگین روزگار تو گوشش خورده،همین.واست دعا می کنم از روزگار سیلی نخوری،سنگین می زنه نا مرد...


 
حافظــ،داشتیــمـ...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،افسردگی هایم ،حافظ

آغاز

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

تقصیر تو شد حافظ،تقصیر تو شد...تو باعث شدی که قدم تو این راه بگذارم،خواستم شهره ی شهر بشم به عشق ورزیدن...ولی نه،تو بم اخطار دادی،گفتی که باید وفا کنم و ملامت کشم و خوش باشم،گفتی که در طریقت ما کافریست رنجیدن...داشتم کافر می شدم حافظ اما الان حس یه توبه کار رو دارم،می خوام ملامت بکشم و خوش باشم...تو باهام اتمام حجت کردی حافظ،نمی تونم بازخواستت کنم...گفتی که مراد دل ز تماشای باغ عالم به دست مردم چشم از رخ یار گل چیدنه،آره گفتی،اما در پی اش هم گفتی کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟؟؟حافظ نبودی،شاید هم بوی و میدیدی که به می زدن نقش خودپرستی رو خراب نه،از بنیان نابود کردم اما نشد،کشش چو نبود از آن سو،کوششم سودی رو حاصلم نکرد...باز هم گوش سپردم به حرف خودت،به میکده تافتم چون وعظ بی عملان واجب است نشنیدن...این بود حاصلم،اما اون روز نفهمیدم...غزلت رو خوندم و نا خواسته پا در راه عشق گذاشتم...

 

 

عشق

در شبی که عشق میسر شد باز دل به تو سپردم تا میخی حواله ام کنی تا بر در عشقش کوبم و تو هم مثل همیشه خبر از دلم دادی و آگاهم کردی،با خبرم کردی که عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته شده ام و دانستی که از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام...در بر یار فاشم کردی که عاشق و رند و نظر بازم و به چندین هنر پیراسته ام...فاش کردی از شرمم را از خرقه ی آلوده ی خود که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام...اما در میان این اعترافات گفتی که چو شمعی که در سوختن است باید خودم نیز کمر به سوختن ببندم...گفتی که باید در غم بیفزایم آنچ از دل و جان کاسته ام...اما در آخر باز امیدم بخشیدی،که نو قبا به خرابات رم تا دلبر نو خاسته ام را در بر کشم...

 

و باز هم عشق

سحر شد و با دلی غرق تحیر از عشق نوخاسته ام باز به سراغت آمدم،تا یقین حاصل کنم که آنچه گذشت خواب نبوده است که الحق یقینم را صد چندان کردی اما چرا؟امیدم دادی که در دل خسته توان در آید باز،در تن مرده ام روان در آید باز...اما باز از آینده ی تلخم خبر دادی،از حال امروزم،از چشم بسته ام که فتح باب وصالش مگر گشاید باز...در پی اش دوباره به دوری ام از یار پرداختی که غمی که چون سپه زنگ ملک دلم بگرفت ز خیل شادی روم رخت(رخش)زداید باز...تاکید کردی که به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم،به جز خیال جمالت(جمالش)نمی نماید باز...در پس آن دوباره و دوباره از آینده ی تلخم با خبرم کردی،مثالی زیبا زدی بدان مثل که شب آبستن است روز از تو،ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز؟آن شب،شب عشق زایید و این شب جدایی،ستاره می  شمرم تا که شب چه زاید باز...چه ظریفانه خبرم دادی و من فهمیدم و خود به نفهمی زدم تا در باد عشق دمی بیاسایم زان شراب روحانی...در آخر حرف امروزم را تو آن شب زدی و گفتی:بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ،به بوی گلبن وصل تو می سراید باز...اما مثل همیشه من تفسیر به رای کردم و ابیاتی که دوست داشتم را به خود نسبت دادم،شاید هم حرف فراق را در جدایی موقتی ام از یاد دیدم و وصال را نزدیک در حالی که منظور تو فراق ابدی بود و چشم براه وصالی بودی در پی آن،چیزی که به ذهنم خطور می کرد هر چیزی جز آن...

ل ع ن ت

 

جدایـیـ

شب سختی بود و شب های سخت تر در پیش روست.اولین بار بود بعد از کوچ مادر که با دو چشم خیس و قرمز برخواستم از خواب،با خود گفتم ای شب،ستاره ها بشمردم که بزایی خوشبختی را و الحق والانصاف که تمام کمال آنی که می خواستم زاییدی،تو چه نیک زاینده ای هستی ای شب!بعد از چند ساعت خواب و بیداری همراه با خواب های در هم و اعمال شاقه از خواب بیدار شدم و فرزندی که دیشب شب برای زاییده بود را در روشنای روز به وضوح مشاهده کردم و یقین بردم که خواب نبود آنچه سرم آمد،بیداری محض بود...آن شب وصال یار زاییدی و صبح به یقینش دیدم و دیشب به نیکی جبران نمودی.ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز...

از خـــــــوابـــــــ  بــیـــــد ـار شدم و ای کاش نمی شدم،دوباره مثل همیشه به دامان حافظ پناه بردم طلبکارانه،که چه در دلم انداختی حافظ با هزار آرزو و امید؟و تو این بار در موعد جدایی که خودت وعده اش داده بودی نیک تر از همیشه جوابم دادم،گر چه تو همیشه نیک تر از همیشه جوابم می دهی ای حافظ شیرازی...اگر در سه بار گذشته در این چند شب با خواندن غزل های شگفت آورت به پهنای جهان لبخند زدم این بار نه به اندازه ی لبخند های گذشته،بل به وسعت وراء و ماوراء خواندم،خواندم،گریستم،گریستم و گــ ـر ـیسـتـ ـم ...

 

اگر رفیقـــ شفیقیــ درستـــ پیمانـــ باشـــــــ

حریفـــ خانهـــ و گرمابهــ و گلستانـــ باشـــــــ

شکنجــ زلفــ پریشانـــ به دستـــ باد مدهـــــــ

مگو کهــ خاطر عشاقــــ گو پریشانـــ باشـــــــ

گرتــ هواستــ کهــ با خضر همنشینــ باشیـــــــ

نهانــ ز چشمــ سکندر چو آبــ حیوانـــ باشـــــــ

زبور عـشــقـــــ نوازیــ نهــ کار هر مرغیستـــــــــ

بیا و نوگلــ اینـ بلبلــ غزلخوانــ باشـــــــ

طریقــ خدمتـ و آیینـ بندگیـ کردنـــــــ

خدایـ را کهـ  رها کنـ بهـ ما و سلطانـ  باشـــــــ

دگر بهـ صید حرمـ تیغـ بر مکشـ زنهار

وزانـ کهـ با دلـ ما کردهـ ایـ پشیمانـ باشـــــــ

تو شمعـ انجمنیـ یکزبانـ و یکدلـ شو

خیالـ و کوششـ پروانهـ بینـ و خندانـ باشـــــــ

کمالـ دلبریـ و حسنـ در نظربازیستـــــــ

بهـ شیوهـ یـ نظر از نادرانـ دورانـ باشـــــــ

خــ مـــ ـوشــ حافظـــ  و از جور یار نـ ـالـ ـهـ  مـ ـکـ نـــــــ

ترا کــهــ گفتــ کهــ در رویـــ خوبــــ حیـرانــــ باشــــــــ ــــــ

 

هر کاری که فک می کردم این چینی شکسته رو دوباره مثل اول میکنه کردم اما نشد...خواستم به دنیام رنگ بی رنگی بزنم و از نو نوزاد شیرخواره ی توی بغل مادر بشم و به سلیقه ی یار دوباره دنیام رو رنگ کنم،هر رنگی که خواست،اما قبول نکرد،دوست داشت مادر زادی رنگ اون باشم...خدایا تمام تلاشم رو کردم با تمام وجودم اما رضا حاصل نشد،شاید رضای تو حاصل شده باشه از این جدایی،راضیم به رضای خودت یا الله،به بزرگی خودت نگاه کن و حقارتم رو نبین،خودت دست های کوچیکم رو بگیر و این بنده رو از این منجلاب افسردگی بکش بیرون،خودت علیرضات رو دوباره احیا کن...

یا الله...


 
روشن کنیم شب رو
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

چقدررررر خوبه هوای تو،چه حسی رو به من دادی،گرفتار تو که هستم،بدم می آد از آزادی...چه کرده این علیرضا عصار...

می دونی چن وقته درست حسابی ننوشتم این جا؟نمی دونم چن وقته ولی واسه خودم اندازه هزار سال گذشته!دلایل مختلفی هم داشته،از شروع شدن دانشگاه بگیر تو هدایت شدن توسط لینک های پرشین بلاگ به بیشه ای سبز و مشغول شدن به اونبیشه.همین بود که این مدت کمتر اومدم و اگر هم اومدم چند خطی نوشتم و زدم به چاک.دیروز تو سایت دانشگاه می خواستم آپ کنم اما دیدم دلم با نوشتن توی این مکان عمومی نیست و ننوشتم،الان شاید فرصت مناسبی برای جبران مافات باشه.

به پست هام که نگاه می کنم لذت می برم،یه شوقی دلم رو می گیره و یه کمکی هم راستشو بخواید ذوق مرگ می شم.خیلی خود خواه و خود پسندم نه؟خوب هر آدمی وقتی به دست نوشته های خودش نگاه می کنه لذت می بره هر چند چرت و پرت نوشته باشه!غیر از اینه؟!بین خودمون باشه،بیشتر خوشحالیم از اینه که می بینم وقتی ایستگاه آخر پیاده شدم و پام رو  از این دنیا گذاشتم بیرون یه یادگاری از خودم به جا گذاشتم،یه چیزی که دیگران رو به یادم میندازه و با پا گذاشتن توی این خونه ی مجازی چند لحظه ای به یادم لبخند می زنن،همین خودش کلی لذت بخشه!نیست؟البته باید یادم باشه و به یکی از دوستان نزدیکم بسپرم که وقتی مُردم یکی بیاد و خبر مرحوم شدنم رو به دوستان مجازی اعلام کنه،زشته که خیل عظیم هواداران این وبلاگ بی خبر بمونن از رحلت من.:)

چند شب پیش بود که تو بیشه چند کلمه ای نوشتم راجع به روز هایی که چینی احساسم تَرَک خورد،همین شد که شب چشمام رو به یاد زهرا به خواب سپردم.یه خواب عجیب غریبی دیدم که خیلی بم حال داد،از اتفاقاتی که تو خواب افتاد یه چیزای محوی رو فقط یادمه...اینکه اتفاقی یه جایی زهرا رو دیدم و یه هو همه چیز خوب شد مثل اول و اون روز خوبی که همیشه منتظرش بود توی خواب بالاخره اومد.صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم همه چیز یه خواب بوده و بس.

خوبی خواب می دونی چیه؟اینکه تو خواب هیچی یادت نیست،یادت نیست چه اتفاقاتی واست افتاده بوده،یادت نیست چه دلخوری هایی داشتی،چقدر ناراحت بودی از دستش.تو خواب همه چی خوبه،ولی چه فایده؟همه ش خوابه!آره،تو خواب همه چیز خوبه...

ترم خاصی رو دارم تو دانشگاه سپری می کنم.بچه ها نیستن،کلی از واحد های افتاده رو دوباره برداشتم و با کلی غریبه هم کلاسم این ترم،تو دانشگاه غالباً تنهام و کسی شریک پرسه هام نیست.دیگه گفتن و خندیدن و راه رفتن با بچه ها رزرو کردن غذای هفته ی بعد رو از یادم نمی بره،دیگه ساعت های خالی به سرهت باد سپری نمیشن و کلی وقت دارم برای فکر کردن.خوبی های خاص خودشو داره و همین طور تنهایی های خاص خودش رو.بیشتر بچه ها این ترم تموم می کنن و من ترم بعد هم مهمون دانشگاهم.روزهای سختی در پیش دارم،امیدوارم سختی این روزها منتهی شه به روز خوبی که تو بیداری منتظرشم.شب های خوبی رو تو خواب صبح کردم،این بار بیشتر از همیشه منتظر یه روز خوبم،یعنی یه روز خوب می آد؟

 


 
به یغما ببر روانم را...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،جدایی ،خاطرات

دیوونه می شم وقتی ترانه های ناب یغما رو می خونم،ترانه های اجتماعیش یه جور اتصالی می ده سیم هام رو،عاشقونه هاش یه جور...دیوونه ست این بشر،نمی دونم توی مخش چی می گذره،بوی عشق رو از هر حرف شعر هاش حس می کنم...اووممممممممم...چه بوی خوشی...

ترجیح می دم کمتر از همیشه ور بزنم و زودتر از همیشه قلم رو به دست شعر یغما بسپرم،بخونید حتمن،همین الان:

 

ساحل تو!


 

باید ترانه هامو توی بطری بندازم، 
وقتی که موجا مقصدشون ساحلِ توئه!
چشماتو روی بطریای نامه بر نبند! 
این آخرین امیدِ رابینسون کروزوئه!

بی تو اتاق من یه جزیره س میون آب، 
متروک و سوت و کور، پر از گریه های من:
یه تک درخت نخل و یه آلونکِ حقیر، 
با ساحلی که پر شده از ردپای من...

هر روز دوره می کنم همه ی این جزیره رو، 
با خاطراتِ ناب و قشنگِ تو پا به پا
روز و شبای من خلاصه می شن تو شنیدنه 
موسیقی مداوم موجا و صخره ها

دارم مدام نقشه می کشم اما چه فایده، 
با چن تا تخته پاره نمی شه به تو رسید
صدبار اومدم به جنگِ خدایان موج ها، 
صدبار این جزیره شکستای من رو دید

هر شب میون ماسه ها از هوش می رم و 
به بودنم کنار تو تو خواب دلخوشم
تو زنده می شی تو دل رؤیام شب به شب، 
من تنها با خیال تو روزامو می کشم

تو دوره دوره دور تو ویلای ساحلیت، 
داری به یه ترانه ی من گوش می کنی
کی باورش می شد که با یه چشم به هم زدن، 
من رو تو این جزیره فراموش می کنی؟

بعد از کدوم بهانه اتاقم، جزیره شد؟ 
این دریا کی میون من و عشق تو نشست؟
دستای کی تو رو از لحظه هام گرفت؟ 
کی چشاتو روی این بی ستاره بست؟

دریا هنوز دراز کشیده میونمون، 
ما بین بی خیالی تو و دلتنگیای من
یه قایق از تو خط افق سر نمی رسه، 
تا دست تکون بدی روی عرشه ش برای من

این قصه آخرش به رسیدن نمی رسه، 
تنهایی سرنوشتِ رابینسون کروزوئه!
یه مردِ خسته توی جزیره س که تا ابد
باور نداره رفتی و تو حسرتِ توئه...

 


 
یادت بخیر روز های با هم بودن
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

 آ ر ا م  آ ر ا م

 یـادت،

 دارد  بـ ـه خـ یـ ر می شود . . .

 

نمی دونستم کجا این عکس رو ذخیره کردم رفتم تا از رو فیسبوک زهرا برش دارم و دیدم که نیست و پاکش کرده...انگار اونم می ترسه از هجوم خاطرات،یا شاید دلیل دیگه یی داشته.

وقتی یاد روزای با تو بودن می افتم ناخودآگاه آهی می کشم و یادش بخیر می گم.پارسال همین موقه بود که دوست شدیم و الان 5 6 ماهه جداییم.یادش بخیر.


 
شب های رانندگی
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،علیرضا عصار

چه خوبه که اینجا رو دارم،چه خوبه که اینجا دردامو می نویسم،چه خوبه که اینجا هست.مامان بابا رفتن عروسی دختر همسایه و باز هم من و تنهایی و سیگار یه مثلث عشقی تشکیل دادیم و با هم دیگه گل می گیم و گل می شنفیم.خیلی اصرار کردن منم باشون برم ولی اصلن حسش نبود.نمی دونم چرا اصلن از فلسفه ی جشن عروسی خوشم نمیاد،نه از عروسی رفتن لذت می برم و نه علاقه ای دارم خودم روزی چنین مجلسی برپا کنم.به نظرت آدم اگه پول عروسیش رو با زنش یک ماه بره مسافرت بیشتر خوش نمی گذره و خاطره ی بهتری نمیشه؟یعنی یک شب واقعن ارزش 5 میلیون خرج کردن(حداقل!)رو داره؟!

پستی که راجع به اسبا زده بودم دو سه روز پیش بدجوری رفته بود رو مخم دیروز.بعد از ظهر بود که یه هو به سرم زد برم باشگاهی که سابق می رفتم،فرح آباد.به بهزاد زنگ زدم که همراهیم کنه ولی هر کاری کردم نتونستم درونش انگیزه ای ایجاد کنم برای دیدن اسب ها.به رضا زنگ زدم،خوشبختانه رضا راضی شد باهام بیاد.مادرم رفت از میوه فروشی سر کوچه یه کیلو آشغال کاهو گرفت و خودمم یه مشت قند برداشتم ریختم تو یه پلاستیک و راه افتادم،رضا رو سوار کردم و به سمت باشگاه حرکت کردیم.اون طرفا رو خیلی عوض کردن این چند ساله،طوری که مسیر باشگاه رو که مثه کف دستم بلد بودم به سختی پیدا کردم و طی یه اتفاق نه چندان عجیب با در بسته رو به رو شدم.در بسته کلن واسم چیز زیاد عجیبی نیس،خیلی آشنام باهاش،زیاد بهش خوردم تو این 24 سال.نگهبان در ورودی تابلویی رو نشونم داد که از تعطیل بودن باشگاه در روزهای شنبه خبر می داد.خودمو کشتم تا راضیش کنم و بریم تو اما نشد که نشد.اگه یادت باشه گفته بودم که باشگاه هر کس و نا کسی رو راه نمی دن و امثال من حق ندارن اونجا ول بگردن،قصد داشتم به بهونه ی ثبت نام کردن برم تو.گفت یه بار حق داری واسه ثبت نام بری تو و بعد از اون اگه کارت عضویت نداشته باشی دیگه راهت نمی دم که امروز هم باشگاه تعطیله و امکان ثبت نام وجود نداره!دست از پا دراز تر با رضا برگشتیم خونه.رضا حوس کرده بود بریم شیان،بردمش شیان و اونجا یه چرخی زدیم و نماز رو خوندیم و اومدیم خونه.

وقتی داشتم میرفتم دنبال رضا امیر بهم زنگ زده بود،بم گفت برنامه ت چیه واسه امشب؟گفتم مثه همیشه علافم!گفت یکی از فامیلای ما اومده خونه مون و ساعت 1.30 شب می خواد بره فرودگاه امام تا پرواز کنه هلند،می تونی ببریش؟40 تومن هم بت میده.منم که دیدم این روزا بدجوری تو جیبام شپش بالا پایین می پره رو هوا قبول کردم پیشنهادشو.وقتی رضا رو رسوندم خونه تا ساعت 1.30 بشه تونستم حدود یک ساعتی بخوابم.ساعت 12.30 بود که بلند شدم از خواب و یه لیوان کافی میکس زدم که خواب لعنتی دست از سرم برداره و راه افتادم به سمت پمپ بنزین تا باکمو پر کنم.تنبلی کردم و نرفتم خاقانی بنزین بزنم و رفتم پمپ بنزین سر پل،با وجود اینکه می دونستم چه دزدیه و بنزینش تمامن هواست.این بار دزدی طرف رسمن و اسمن دیگه بهم ثابت شد!همیشه وقتی 25 لیتر می زدم عقربه ی بنزینم نزدیک می شد به آخر،اما اینجا 25 لیتر زدم در حالی که عقربه م یه مقدار از وسط جلوتر بود!تابلو بود که همه ی بنزینه هواس،کلن 30 ثانیه طول نکشید که نازل 25 لیتر رو منتقل کرد به باک.در حالی که تو فکر بودم که این پول های حروم چطور از گلوشون پایین میره راهی خونه ی امیر شدم،تو راه یه زنگ به مامان امیر زدم تا وقتی رسیدم حاضر باشن.طفلک مادر امیر صبح رفته بوده این پیرزنی که قرار بود ببرمش رو از فرودگاه مهرآباد اورده بوده و الان هم قرار بود با من بیاد تا این بنده ی خدا رو روونه ی فرودگاه امام کنه.حدود 20 دقیقه ای طول کشید تا خانومه 5 طبقه رو از خونه ی امیر اینا اومد پایین،به سختی با عصا قادر به راه رفتن بود و ظاهرن پا درد شدیدی داشت.با مادر امیر عقب نشستن و راه افتادیم به سمت فرودگاه.حدود 45 دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم و کنار ورودی ترمینال پرواز های خاجی پیاده شون کردم و همون جا در حالی که کنارم صف طویلی از مسافرانی بود که بارهاشون رو روی چرخ گذاشته بودن و قصد ورود به ترمینال رو داشتن پارک کردم.تا حالا این همه خارجی رو یه جا ندیده بودم!ماشین من کجکی رو به پیاده رو بود و این صف طولانی از جلوم رژه می رفت و من سیگار به دست سان می دیدم ازشون.از چهره ی بعضی سیاهپوستا خیلی خوشم میاد،حالا چه دختر چه پسر.یه دختر سیه چرده ی آفریقایی که روسریش رو به طرز زیبایی سرش کرده بود رو دیدم تو صف که چهره ش به دلم نشست.دوس داشتم برم سمتش و بعد از چاق سلامتی و آشنایی(همون طور که خودشون عادت دارن تو هر مکانی به سادگی با هم آشنا بشن)بهش بگم "کن آی هو یور ایمیل آدرس؟؟؟" اما نرفتم،و این کار انجام نشده رو هم به لیست تمام کارهای انجام نشده ای که دوس داشتم روزی انجام بدمشون اضافه کردم.

سان دیدن خیلی طولانی شده بود و منم حوصله م سر رفته بود.توی ماشین نشستم و صندلی رو خوابوندمو دراز کشیدم و چشمامو بستم،اما سربازانم از ترس این که زیرچشمی مواظبشون باشم و آمارشونو بگیرم فروتنانه جلوم به رژه رفتن ادامه میدادن.در همین حال بودم که پلیس فرودگاه از خوابم بیدارم کرد و وادارم کرد به پارکینگ برم،مجبور شدم برم ماشین رو 600 700 متر جلوتر پارک کنم.البته یه حسنی هم داشت این تبعید،حالا می تونستم فارغ از نگاه های کنجکاو سرباز ها در انواع پوزیشن های دلخواه تو ماشین دراز بکشم تا مادر امیر مسافرمون رو راهی کنه و برگرده.بعد از امتحان کردن چند پوزیشن مختلف بالاخره موفق شدم پوزیشن دلخواهم رو پیدا کنم و یه چورتی بزنم،در حالی که در حالت خواب و بیداری صدای احمق هایی رو می شنیدم که گاه و بی گاه از کنارم رد می شدن و من خسته ی خواب آلود رو در حالی که به طرز عجیبی تو ماشین ولو شده بودم مسخره می کردن.

لحظه هایی که در حال رانندگی به سمت فرودگاه بودم بیشتر به سکوت گذشت.مادر امیر و اون بنده خدا گاه و بی گاه حرفی می زدن و من هم در حال رانندگی در اتوبان قم گوش به ترانه های گوش نواز فرامرز اصلانی سپرده بودم.خیلی وقت بود که این وقت شب رانندگی نکرده بودم.آخرین بار روزهای عید بود که شب و روزم یکی شده بود و تمام وقتم رو تو آژانس با ماشین کار می کردم،همین باعث شد یاد اون روز های تلخ بیفتم.روزهایی که بعد از یه جدایی نسبتن کوتاه مدت دوباره با زهرا دوست شده بودم،غافل از اینکه آب ریخته شده رو نمی شه جمع کرد.عید شده بود و بچه ها هم اکثرن مسافرت بودن و من هم خونه.از یه هفته قبلش بود که توی اون آژانس کار می کردم و این راه رو انتخاب کرده بودم برای فرار از افکار سرگردونم،افکاری که من رو یاد روزهای خوبی که با زهرا گذرونده بودم می انداخت و مقایسه ی اون روزها و روزهای فعلی باعث می شد ذهنم از کار بیفته و حس چاقو خوردن توی دلم بهم دست بده...چند روز به عید مونده بود که راننده ی شهرستانی شیفت شب آژانس ازم خواهش کرد اگه می تونم یک هفته ی اول عید رو شب ها به جای اون وایسم تا بتونه چند روزی بره شهرستان و من هم خوشحالانه قبول کردم این پیشنهاد رو.دوس داشتم خودم رو زجر بدم،خوشم می اومد از خود آزاری و از آشنا شدن با آدم های مختلف و حرف زدن باهاشون تو زمان کوتاه با هم بودن.فک می کردم قبول کردن این پیشنهاد راحتم می کنه از این افکار پریشون و روزهای تلخ و قدری فراموشی به خونم تزریق می کنه،اما زهی خیال باطل...

شب که می شد همه می رفتن و رزروشن آژانس هم که یه دانشجوی خونگرم شیرازی بود می خوابید و من می موندم و تلویزیون و شبکه ی آی فیلم و همون افکار سر گردون.فکر به اینکه الان زهرا خوابه،الان چی کار داره می کنه،آیا به یادم هست یا نه...؟با وجود اینکه می دونس آژانسم ولی ازم خبر نمی گرفت مثه قدیما،مثه اون روزهایی که هر لحظه آمار کجا بودنم رو می گرفت(حتی به لیست مکان یابی ایرانسلش اضافه م کرده بود) و از سلامتیم با خبر می شد و همین فکر ها بود که داشت دیوونه م می کرد.روز ها وقتی این افکار می اومدن سراغم خودمو مشغول می کردم،مشغول اینترنت،مشغول مطالعه،مشغول دوستان.اما اینجا هییییییییچ خبری نبود،من بودم و یه رزروشن با چشمای باز خوابیده و شبکه ی آی فیلم،به همراه یه پاساژ خالی و دل سیاهی شب...یه شب از فرط عصبانیت بهش پیام دادم و بعد از کلی کل کل بهش ابراز نفرت کردم و گفتم دیگه نمی خوام تو زندگیم باشه(البته به 24 ساعت نکشید که باز پا پیش گذاشتم...).حدودن ساعت یک شب بود،بعد از یه کانورزیشن فوق العاده ناراحت کننده،بیکار توی آژانس...داشتم می ترکیدم و تنها راه نجاتم این بود که با دوست رزروشنم حرف بزنم.همه حرفامو بهش می زدم در حالی که چشمام مرطوب از اشک بود با لبخندی نگاهم می کرد و سعی می کرد با گفتن از شرایط سخت خودش و رابطه ش هم خودشو خالی کنه هم منو کمی آروم.اون شب وحشتناک رو فراموش نمی کنم،ساعت 2 3 بود که دیدم اگه بیش از این اینجا بمونم رسمن دیوونه میشم،بد جوری سیم هام اتصالی کرده بودن.به دوستم گفتم من میرم خونه اگه تیریپ خورد بم زنگ بزن،زود میام و امیدوار بودم که این اتفاق نیفته و بم زنگ نزنه بلکه خواب بتونه حالم رو کمی تسکین بده.رفتم خونه و مادرم از اومدنم بیدار شد،طاقت نیوردم تنها توی اتاقم بخوابم اون شب...کنار مادرم جا پهن کردم،عین روزای بچه گی.بغلش کردم و از گرمای تنش انتقال مهر و محبت رو حس کردم،فهمیدم همه آدما مثه زهرا نیسن و هنوزم کسایی هستن تو این دنیا که دوسم دارن...مثه یه بچه تا صبح خوابیدم...

شب های بعدی رو کامل وایسادم آژانس،از ساعت 12 13 میرفتم تا ساعت 5 6 صبح فردا.یادمه اون روزا تازه آلبوم محتسب علیرضا عصار اومده بود و تو ماشین زیاد گوش می دادمش.به ترانه ی دوم که می رسید(سهم من)چندین و چند بار تکراری گوشش می دادم و به سختی ازش رد می شدم.امکان نداشت به این ترانه برسم و سیگار روشن نکنم...حس می کردم واسه کسی دارم می خونمش که دوسم داره،واسه زهرای خیالی،واسه زهرایی که دوسم داشت.نمی تونم فراموش کنم...خیابون های تاریک و خالی از آدم ها رو با ماشین پشت سر می گذاشتم با خودم می خوندم.تیکه های مختلفی داشت که باعث می شد به شدت همزاد پنداری کنم با این ترانه،ابیاتش وابسته به شرایط مختلف به حال اون روزام خیلی نزدیک بود."بذار روشن کنیم شب رو،ستاره از تو ماه از من" رو از عمق وجودم فریــاد می زدم.....

 

زمین میلرزه و اینجا

یکی بی ترس خوابیده

تو عشق تو یه چیزی هست

که آرامش به من می ده

بذار روشن کنیم شب رو

ستاره از تو ماه از من

ازت یه خواهشی دارم،

تو هم چیزی بخواه از من.......

تموم خوبیا با توست

چقد خالی شده دستم

بذار یک بار قبل از تو

بگم که عاشقت هستم...

چقدر خوبه هوای تو

چه عشقی رو به من دادی

گرفتار تو که هستم

بدم میاد از آزادی...

ببین راه فرارم رو

خودم از هر طرف بستم

از این لحظه به بعد هر جا

که تو هستی،منم هستم

بدون که عمر عشق من

به کوتاهی ساعت نیست...

عزیزم گفتنم تنها

یه حرف از روی عادت نیست...

 

 

دیشب منو یاد حال و هوای اون روزها و شب ها انداخت...چقدر سختی کشیدم تا اون رابطه ی لعنتی رو فراموش کردم...

بازم حرف داشتم از برگشتن از فرودگاه،اما چیز خاصی برای گفتن نیست.مادر امیر ساعت 10 دقیقه به 5 اومد.توی اون فرودگاه بزرگ میون اون همه مسافر اون هواپیما هیچ کس حاضر نشده بود به اون پیرزن تنها کمک کنه و تا وقتی برسن هلند همراهیش کنه،هیچ کس!مادر امیر به کلی آدم رو زده بود تا به یکی بسپارتش اما هیچ کس قبول نکرده بود.چقدر ما آدم ها "بی خیر" هستیم و گاهی این طور از انجام دادن یه کار انسان دوستانه شونه خالی می کنیم...

تو راه برگشت کلی حرف زدیم،از زندگی،روزگار،از آینده ی امیر،اتفاقات روز مره...وقتی رسیدیم مادر امیر دم یه نونوایی پیاده شد و دو تا نون تازه هم خرید که یکیش رو به من دادو بعد از رسوندنش راهی خونه شدم.این بود خلاصه ای از 24 ساعتی که گذروندم...

ترانه ی علیرضا عصار که در موردش صحبت کردم رو گذاشتم رو وبلاگ تا موقه ی خوندن مطالب بتونی بش گوش بدی اگه ترانه ی دیگه یی در حال پخش بود می تونی با استفاده از پلیر عوضش کنی و ترانه ی عصار رو گوش بدی.دو تا ترانه انتخاب کردم که گوش دادن به آهنگ تکراری گوشت رو آزار نده.


 
چــرا هر چــی که خـــــوبــه زود تمــومـــ میـــــشه؟؟؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

وای،چقدر دوس دارم این آهنگ شادمهر رو،وقتی این آهنگ رو گوش می دم لذت می برم،لذت می برم از این که یاد خاطرات گذشته م میفتم و حس می کنم زخمی که توی دلم دارم باز هم داره تازه می شه و به یاد اون عشق زودگذر می سوزه.تا موسیقی شروع میشه تک تک روز هایی که گذروندیم با وضوح اچ دی میان جلوی چشمم و عذاب می کشم و عذاب می کشم...حدودن ماهی دوبار مرخصی روزانه می گرفت و یه روز کامل رو با هم می رفتیم جمشیدیه.چطوری می تونم توصیف کنم اون صبح تا بعد از ظهر هایی که تو جمشیدیه می گذشت رو؟روزهایی که اکثرش برفی و بارونی و سرد بود و فقط گرمای عشق و علاقه مون بود که ما رو تا اونجا می کشوند.از اون روز های پر خاطره کلی عکس و فیلم داشتم.یکی ازم پرسید چطور دلت اومد پاکشون کنی؟سکوت کردم،تو دلم گفتم نگه داشتن اون عکسا خیلیـی سخت تر از پاک کردنشون بود،و من راه آسون تر رو انتخاب کردم...

هنوز چند تا عکس کوچولو از اون دوران باقی مونده رو گوشیم،البته عکس هایی که من و اون توش حضور نداریم و خودم با دیدنش یاد روزایی میفتم که با زهرا بیرون بودم و این عکس ها رو گرفتم.یکی رو در حال رانندگی گرفتم از سمندی که جلوی من داشت می رفت و صندوقش رو باز کرده بود و یه درخت کاج(یا هر چیز دیگه)به چه عظمتی به صورت ایستاده تو صندوق گذاشته بود!این عکس رو خودش هم چند روز بعد تو فیسبوکش گذاشت.دو تا عکس مسخره ی دیگه هم وقتی جمشید بودیم و کنارش نشسته بودم از منظره ی شهر گرفتم که یه دلستر خانواده هم در نمای نزدیک زینت بخش عکس شده بود.کلی حرف از عکس های خاطره انگیز باقی مونده رو گوشیم زدم،ولی چه فایده؟نمی تونم نشونت بدمشون!چون که کابل گوشی رو مدت هاست گم کردم و بلوتوث هم هر کار کردم کار نکرد!البته می تونم برم تو فیسبوکش و عکس اون درخته رو بردارم،ولی ارزشش رو نداره،ارزش دیدن کلی عکس از خودش و خراب شدن حالم.عکس های روی گوشی رو یه وقت دیگه تو یه پست دیگه وقتی تونستم گوشی و کامپیوترم رو آشتی بدم می گذارم،فعلن تنها عکسی که از چارچوب منظره ی رو به شهر جمشیدیه رو کامپیوترم دارم رو واست می گذارم که واسه آخرین باریه که با بچه ها چند روز پیش رفته بودیم.

خیلی حرف دارم از جمشیدیه خیـــــــــــلی،ولی همه حرفا رو حتی اینجا هم نمیشه زد.چه روز هایی بود،بالا رفتن از پله های جمشیدیه و گوش دادن آهنگ "حالا دستات تو دستام،نگاتم تو نگام...".عشقم گوش دادن این آهنگ تو اون لحظه ها بود.

هنوز هم شب ها با "نیم باز" گوشیم آن لاین میشم،می دونم که دیگه نه اون توی لیست منه و نه من توی لیست اون و نتیجه ی آن لاین شدن با گوشی با چشمای خواب آلود فقط می تونه چت کردن با یه سری از دوستان قدیمی و زدن حرف های روز مره باشه،اما نمی دونم چرا باز هم خیلی شبا آن لاین می شم،شاید به انتظار یه معجزه ام.

دیشب داشتم فک می کردم که "دوست داشتن" قشنگ تره و لذت بخش تر یا "دوست داشته شدن".اولش به این نتیجه رسیدم که "دوست داشته شدن".می دونی چرا؟چون اون زمان که دوسم داشت خیلی رابطه مون قشنگ بود،اون موقه یی که وقتی دو روز باهام حرف نمی زد پیام می داد و می گفت:دو روزه صدای خش دارتو نشنیدم،می فهمی یعنی چی؟!،آره،همون روزهای دور.ولی آخر به این نتیجه رسیدم که نه،نه می شه گفت دوست داشتن قشنگ تره و نه دوست داشته شدن،هر دوی این ها به تنهایی عذاب آوره.چون تجربه ی جفتشو داشتم به تنهایی،تجربه ی دوست داشتن یک طرفه و همین طور دوست داشته شدن یک طرفه.تجربه ای اولی رو اواخر رابطه م با زهرا پیدا کردم و دومی رو هم با یکی دیگه یه زمانی.لذت بخش ترین لحظه لحظه ای هستش که هم دوسش داری و هم دوستت داره،و این دو فعل باید دست به دست هم بدن تا یه رابطه ی قشنگ داشته باشی.اما مشکلی که هست اینه که به قول شادمهر همیشه اولش خوبه،همیشه آخرش سخته...و دقیقن هم همینه!همیشه اولش دو طرف همدیگه رو دوس دارن،اما بیشتر اوقات آخرش فقط یه نفره که طرف مقابلو دوس داره،اتفاقی که واسه ما افتاد.اول اون بهم علاقه پیدا کرد،به مرور من علاقه پیدا کردم و به مرور اون ازم برید.چرا هر چی که خوبه زود تموم می شه؟


 
خوشبختیت آرزومه
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥   کلمات کلیدی: سیامک عباسی ،خاطرات ،جدایی

این آهنگه خیلی باحاله،البته آهنگای دیگه ی این خواننده رو هم دوس دارم اما این فک کنم یه چیز دیگه باشه.البته نمی تونم به قطع بگم این یه چیز دیگه ست،چون یادمه توی یکی از آخرین دیدارهامون یه آهنگ فوق العاده ی دیگه ی همین سیامک عباسی رو با هم تو ماشین گوش کردیم و  هر دومون تو سکوت اشک ریختیم(تو که نیستی).چه روز های تلخ و سخت و پر اندوهی بود.

نمی دونم که خوشبختیش آرزومه یا نه!نمی دونم که اصن رابطه ی ما در حدی بوده که بخوام این همه حرف بزنم راجع بش یا نه(آخه امروز یه مسائلی پیش اومد که حس کردم خیلی احمقانه ست این همه راجع به یه دوستی 4 ماهه فلسفه بافتن)؟نمی دونم وقتی این آهنگ رو گوش می کنم و دلم می گیره توی ناخود آگاهم اون پرسه می زنه و باعث ناراحتیم می شه یا دلیل دیگه ای داره و همین طور خیلی چیز هایی دیگه ای رو هم نمی دونم،چیز هایی مثل اینکه از کجا اومدم،کجا هستم و کجا می خوام برم ولی یه چیز اگه جزو دونسته هام باشه اون اینه که این آهنگ خیلی قشنگه!

دانلود 

بقیه ی آهنگ هایی که خونده و تعدادش هم 5 تاست تو اینجا زیر لینک دانلود خوشبختیت آرزومه.

 

 

 


 
خسته م،زیـــــاد!
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

تصمیم گرفتم عنوان وبلاگ رو عوض کنم.فک می کنم "باز هم من . . . ؟" یه کم مسخره باشه،نه؟فعلن دارم فک می کنم ببینم چی بهتر از هر عبارتی می تونه حال غریب من رو به علاوه ی حرف های پراکنده ای که قراره بزنم رو توصیف کنه،سعی می کنم بهترین عنوان ممکن رو انتخاب کنم.

فک می کردم ماه رمضون که تموم بشه اتفاق خاصی می افته و زندگیم از وضعی که هست در می آد،اما نه،هیچ اتفاقی نیفتاد به جز این که کما فی السابق صبحونه و نهار خوردن به برنامه ی روزانه م اضافه شد.بهزاد پسرخاله ش اومده خونه شون و تا اطلاع ثانوی از ولگردی هم خبری نیست.امیر هم که مشغول کار و زندگیشه و مثل من علاف نیست،کیانوش هم...هیچی!

مردم از بیکاری،صبح تا شب تو خونه م.حتی کتاب هم نمی خونم مثل سابق،شدم یه آدم علاف تمام عیار.چه برنامه های دور و درازی واسه تابستونم داشتم!باشگاه بدنسازی،آموزش،پیدا کردن کار جدید و . . . اما هیچ کودوم نشد،هیچ کودوم!باشگاه که چون پا نداشتم نرفتم.البته رضا حاضر بود با هم بریم اما باشگاه کنار خونه شون رو که راهش نسبتن به من دوره.کار هم دو جا رو امتحان کردم،اما فهمیدم به درد اون کار ها نمی خورم و هر کودوم رو بعد از مدتی زدم بیرون.یادش بخیر،یه زمانی،قبل از اتمام رابطه با زهرا تنهایی می رفتم ستارخان استخر.اون جا یه باشگاه هست که وابسته به جایی هستش که بابام کار می کرده و امکاناتش واسه من و مامان بابام رایگانه.تنهایی با موتور یا ماشین می رفتم استخر و حال می کردم و شب هم شامم رو همون جا می خوردم و بر می گشتم،گاهی هم با مامان بابام می رفتم(استخر زنونه هم داره کنار مردونه)،بعضی وقت ها هم با بهزاد.اما از وقتی با دختره به هم زدم فقط با دوستام می رم اون جا،نه با خانواده می رم و نه تنهایی.می دونی چرا . . . ؟چون محل ثابت قرار با دختره سمت غرب تهران بود،دقیقن زیر همون پلی که دور می زدم و می رفتم استخر.وقتی تنها می رم اونجا باعث می شه همه ش اون 2 3 ساعت رو تو فکر باشم،با مامان بابام هم که میرم همینجور(چون همه ش با هم در حال حرف زدن نیستیم که سرم گرم باشه)ولی وقتی با بهزاد می رم بهم خوش می گذره و اذیت نمی شم چون یه ریز رفت و برگشت در حال فک زدن هستیم!همه این حرفا رو زدم که بگم از اول تابستون تا حالا استخر نرفتم!تنهایی که نمی رم،مامان بابام رو هم نبردم،بهزاد هم چون تازه یه عمل سرپایی رو پشت سر گذاشته نمی تونه بیاد.فک کن تابستون نری استخر،نه واقعن فک کن!انگار امشب خیلی قر و قاطی دارم حرف می زنم،نه؟

امروز بیشتر روز رو تو خونه بودم،واسه همینه که کمی تا قسمتی رو به آشفتگی به سر می برم.کلی حرف دارم،کلی دلتنگی،کلی بی حوصلگی و کلی خستگی اما خسته تر از اونی هستم که بخوام واست تعریف کنم.از مهر دانشگاه هم شروع می شه،از طرفی حوصله ی دانشگاه رو هم ندارم،از طرفی حوصله ی روز های تعطیل باقی مونده ی تابستون رو هم ندارم!خدایا!این چه درد بی درمونیه که من گرفتارش شدم . . . ؟!

می بینی چقدر پرت و پلا میگم؟!تازه جالبه بدونی حرف هایی که دوز "چرتوپرتیسم" ش بیشتر هست رو توی گوشیم می نویسم!امروز که داشتم می نوشتم تو این فکر بودم که باید حواسم باشه یکی یه هو گوشیم رو برنداره بخونه نوت ها رو!یا اگه یه روزی خواستم گوشی رو بفروشم باید یادم باشه همه ی نوت ها رو پاک کنم!همینم مونده یکی این نوت ها رو بخونه و یه دل سیر به ریشم بخنده!

همه ی حرف های پراکنده ای که زده م رو می خوام با گذاشتن یه عکس کاملن بی ربط خاتمه بدم،عکسی که دیدنش باعث می شه یه کم حالم بهتر از اینی که هست بشه.این که چرا باعث می شه حس خوبی بم دست بده یه داستان طولانیه،همینقدر بگم که عاشق اسب و سوارکاری هستم،یه مدتی هم می رفتم باشگاهش رو ولی بنا به دلایلی قسمت نشد بتونم این ورزش رو ادامه بدم.بازم افتادم رو دور حرف زدن!بابا بکش این ترمز من رو دیگه!تو که می دونی دست خودم نیست!

 


 
روزی به جایی می روم . . .
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: سیگار ،خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

 

 

سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم

...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد


 
برای چی واقعن؟
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی

 

برای چی گریه کنم؟برای اونی که رفته؟
یه خورده ناراحت میشم،اونم فقط یه هفته!

خیال می کرد اگه بره من خودمو می بازم
بعد دو روز با گل میاد بالا سر جنازه م

خیال می کرد اگه بره من یه شبه پیر می شم
یا اینکه از زندگی بدون اون سیر می شم

برای چی گریه کنم؟دنیا مگه چی داره؟
خیال بکن خدا داره سر به سرت می ذاره!

دنیا همه ش سه چار روزه،تازه اونم می گذره
یه روز اگه شادی باشه یه روز با غم می گذره

رفتی ولی شکر خدا زندگیمون می گذره
با اون گذشته بود ولی بدون اون می گذره

نمی دونست اگه بره هیچی عوض نمی شه
تو این زمونه هر کسی دنبال زندگیشه...

 



 
شاید یه وقت دیگه
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی ،دلبرآمدگان

تقدیم به تمام کسانی که خیلی دیر فهمیدند که او آنی که باید باشد نیست:

 

 

بی خیال بدار تنها باشم

شاید یه وقت دیگه ولی الان نه

تموم شدن روز هایی که فک می کردم من اشتباه می کنم و تو بهترینی

جوری که اگه خودم هم بخوام دیگه نمی تونم بشون برگردم

نذار به تعداد روز های "عزیزم منو ببخش" اضافه بشه

بذار خاطرات بد کمتری از با هم بودن تو ذهنمون بمونه

حداقل می تونیم اینجوری وقتی به یاد هم افتادیم از خوشحالی نپریم هوا

و به جاش یه لبخند تلخ بزنیم

و چند لحظه ای و شاید هم چند ساعتی

تو عشق فنا شده مون غرق بشیم و به یادش سیگاری دود کنیم

شاید یه روزی وقتی خورشید اومد بالای کوه ها

بتونیم دوباره شروع کنیم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست...

بهم اجازه بده باقی عمرم رو با خاطرات روز های خوبمون سر کنم

بذار تنها باشم و در های تنهایی هام رو به روی خیال تو باز کنم

این جوری خیالم راحت تره

چون فک نمی کنم خیال تو روزی بی خیالم بشه

دستم به خیالت نمی رسه تا بغلش کنم

خیالت رو نمی تونم ببوسم

اما این جوری خیالم راحت تره

چون می دونم که دست خیال تو هم به کلید جدایی نمی رسه

بذار تنها باشم

بذار با خیالت تنهایی هامو سر کنم

شاید یه وقت دیگه،تو یه روز قشنگ آفتابی

باز هم با تو شروع کردم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست

شاید یه وقت دیگه

 


 
دوباره من،باز تنها
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات ،جدایی

خوب،مثل هیچ وقت و بر خلاف همیشه من اومدم.

یه دنیا حرف توی این دل لامصبه!نمیشه یه سیم ازش کشید به این ادیتور و همه حرفا رو یه جا وارد کرد؟با تایپ کردنش مشکلی ندارم ولی مشکلی که همیشه داشتم و دارم اینه که نمی دونم از کجا بگم،از چی شروع کنم....

هــــــــی روزگار(این یه آه طولانی بود،از اون جانسوزاش)...واقعاً چرا من الان این کلمه ی مسخره "جانسوز" رو به کار بردم تا من رو یاد یه دوران خاصی از زندگیم بندازه؟!!!نه،واقعاً چرا؟می دونم که حرفام داره یه کم با سرعت زیاد به سمت مسخره شدن پیش میره،همین قدر بگم که این کلمه رو اتفاقی به کار بردم و یه هو یادم افتاد این کلمه یه کلمه ی کلیدی هستش برای ورود ذهنم به یه دنیا خاطرات مرده(بگذریم که چرا و چه ربطی داره)،همون خاطراتی که قبل از اینکه اتفاقی این کلمه رو می خواستم به کار ببرم تصمیم داشتم ازشون با شما حرف بزنم!واقعاً چرا گاهی بیشتر اوقات همه چیز این طور اتفاقی به هم مرتبط میشه،چرا؟

داستان زیاد طولانی نیست،اما همین داستان کوتاه کلی دلم رو به درد اورده.مثل کلی داستان تکراری دیگه،رفاقت یه دختر پسر،و به هم خوردن یه عشق داغ بعد از یه مدت کوتاه،همین.خواستم همین اول کار به لب مطلب اشاره کنم که اگه حوصله ی این قصه های هندی رو نداری همین الان باهام خدافظی کنی و زیاد وقتت رو هدر ندم.بگذریم...

چقد دنیا کوچیکه،چقد آدما بی وفان،چقد بعضی دل ها بی رحم سدن،چقــــــدر!

حدود 3 ماهی داره از تموم شدن رفاقتم با زهرا می گذره،ولی هنوز هم من به یاد اون رابطه ی لعنتی هستم،هنوز هم جای زخمی که داره خوب میشه گاهی به گز گز می افته...هنوز هم منتظر دیدن یه نشون هستم تا بی اختیار به یاد تمام روز هایی که با اون گذروندم بیفتم...چقدر روز های خوش زود تموم میشن،نه رفیق؟مثه روز واسم روشن بود که باهاش نهایتاً دو ماه می تونم زندگی کنم و اون هیچ جوره تیکه ی من نیست،اما تو بم بگو چطور این حرفا رو حالی این دل لا مصب کنم؟چرا بعضی آدم ها اینقد زود رابطه ی بر باد رفته شون رو فراموش می کنن و بعضی مثل من یه عمر تو ثانیه ثانیه های اون رابطه باقی می مونن...؟چرا اینقدر چرا تو ذهنمه و هیچ کس جوابی واسه این چرا ها نداره...؟چرا...؟...

دوس دارم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم،اما مثل سگ می ترسم،اینکه پایانش بشه زخمی به روی زخم عمیق قبلی...واسه همینه که ترجیح دادم شروع نکنم،البته دروغ چرا،چند باری هم پام لغزید و خواستم باز شروع کنم،اما خوشبختانه نشد.

کلی حرف دارم دارم واست از این حرفای خسته کننده...ولی نمی گم،چون دوس ندارم پشیمون شی از خوندن این مطلب و گوش دادن به حرف های رفیق مجازیت!همین که تا همین جا پا به پام اومدی خودش کـــــلیه!بذار این دل قبرستون خاطرات مرده ی این رابطه باشه و قید نبش قبر رو بزنیم...با یه فاتحه دلم رو شاد کن...

باز هم میام به "باز هم من؟"،کی رو نمی دونم،همینقدر بگم که اینجا یه سوپاپ اطمینانه،واسه وقتایی که این دل به لحظه ی ترکیدن نزدیک می شه،یه سوپاپ اطمینان رو هیچ وقت نمی شه بی خیال شد...پس نیاز دارم تا باز هم بیام برای با تو حرف زدن.

تا بعد.