بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

عکس ها..
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

عکس ها گمکردگان راهند..

چراغ هایی در ایام خاموشی..

آدم هایی سالها ثابت در یک قاب!

و عکس ها در این میان،

دشمنانِ فراموشی..

آدمها می روند و می آیند

اما عکس ها می مانند..

ردِ زخمِ های مانده بر دل را از عکس ها می توان فهمید..

شعله های پراکنده ی خاطرات بر این ستارگان خاموش تا ابد باقیست..

آتشِ گذر ها،رفت ها و آمد ها و شد ها..

دیدنِ یک تصویر کافیست تا رها شدن در غوطه ی بود،در ورطه ی نیست..

و در تلخیِ هست..

 

پ.ن:

می دونم نفهمیدی،خودمم نفهمیدم چی نوشتم..تلخم و تنها..گیج و اندوهگین..

دگرگون میشم با دیدنِ عکس ها..بیش از هر وقت به خواب میرم توی خودم..

به جایی رسیدم که دیشب،وقتی روی بوم دراز کشیده بودم با ستاره ها حرف می زدم..دنبال ستاره ای می گشتم که نبود،اما جای خالیش چرا..سالها بود که بود...

غمگینم..هفته ی پیش با گروه نرفتم..درسته از اعتقاداتم مدتهاست فاصله گرفتم اما هنوزم ریشه هایی هست..طاقت نداشتم تو شبای احیا وسط بزن و بکوب باشم..

اما میرم این هفته..

چقدر تنهام...

نمی دونم تو این برزخ..

کی از این درد می میرم..

نمی دونم چرا یک شب..

فراموشی نمی گیرم...

 

 


 
تهوعـ
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳۱   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

چنان تنهایی وحشتناکی حس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد، تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که من در مرگ "تنهاتر" از زندگی خواهم بود!

ژان پـل سارتر

 

پ.ن:

n عزیز،

سلام..

مدتهاست کسی به اینجا سر نمی زنه.

جای تو بودم می رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم.

اینجا هیچ خبری نیست.

شاید یک خبر مرگ روزی درج شه،

اما تا الان که هیچ.


 
دلتنگی که منو کشت..
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳٠   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

دلتنگم،

دلتنگ یک رابطه ی عمیقِ دوست داشتنیِ همیشگی..

از رفتن و تنها ماندن می ترسم..

انقدر که نخواهم در هیچ رابطه ای باشم تا ترس رفتن و خرد شدن احاطه ام کند...

کاش برای من هم هر رابطه به مثابه یک تجربه بود و بس...

غمگینم این روزها...

اندوهناکِ یه آینده ی نامعلوم...

اندوهناک تجربه ی شکست های جدید و طعم تلخِ دلتنگی و تنهایی...


 
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥   کلمات کلیدی: افسردگی هایم ،دلبرآمدگان

به بن بست تلخ خاطرات من خوش اومدید.

اینجا خبری از شادی و امید نیست،اگر هست مقطعی هست و زودگذر.

اینجا چیزهای خوب خوب نخواهید شنید،اینجا خاطراتی از روزمرگی های یک انسان مدفون شده،یک گیج مبهوتِ ندانم کار.کتابی از سیاهی ها و رفتن ها،گذشتن ها و نبخشیدن ها،اشتباه ها و خطا ها.مجازات ها و انتقام ها،یاس ها و نفرت ها،بستن ها و نیامدن ها.اگر به دنبال خاطراتی از آینده ی روشنی که دیگر گذشته ست هستید در اینجا چیزی از آن خواهید یافت.اینجا درد هست و افسوس و موسیقی و سیگار،اینجا پل های خراب شده هست و حالِ ساکن و آینده ی مبهم،اینجا روحی سرگردان هست در گذر از سیاهچاله ی زندگی.

شما اینجا را دوست نخواهید داشت اما من اونو را خونه ی خود می دونم،خونه ای که تموم عمرمو توش زندگی کردم،خونه یی که قبل از در منصه ی ظهور قرار گرفتن در دلم وجود داشت و به من الحاق شده بود،خونه ای که اگر چه در مقابله با منِ خیال انگیزِ دنیا همیشه کم می اورد اما بودن در اون دوست داشتنی بود.پشت پا زدن به هر آنچه هست..!فرو رفتن در باتلاق چرا ها و چگونگی ها..!در حسرتِ رفتن ها و در انتظارِ آمدن ها..!خندیدن ها به ناکجا آباد زندگی!

بگذارید در بن بست خاطراتم تنها باشمو به اعماق فرو برم..خاطراتی که همچون دود سیگارهـــا در سینه ی من جا خوش کردند و ماندنی شدند..خاطراتِ این و آن و من...خاطرات لحظه های بی بازگشت و زخمِ ناهمواری ها...خاطراتِ پرسه ها و مهتاب ها و بی تو از آن کوچه (ها) گذشتن ها....

کاش هیچ کس به این بن بست پا نمی گذاشت...

کاش شبیه گوری دور افتاده تنها غبار و نسیم به این مامن سر می زدند....

شاید باید اسمش قبرستان خاطرات می بود...


 
روز مرگی،و باز هم . .
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

گاهی وقت ها دوست دارم بهونه بگیرم(همون بونه ی خودمون..)،به هیشکی هیچی نگم،فرو برم تو خودم،هر لحظه بیشتر و بیشتر و میون زانو های بغل کرده م اشک بریزم..هیچ آغوشی رو فرا نخونم و خط به خط تنهایی و درد رو تنها دوره کنم..دلم گرفت امروز..خیلی..دلیلِ خاصی هم واقعاً وجود نداشت..فقط خستگی و نا امیدی به وجودم رخنه کرده بود و دوس داشتم یه گوشه زار بزنم..تو راه خودمو نگه داشته بودم جلوی دوستم و مردمی که هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی برای دیدن و سرگرم شدن هستند..اما وقتی رسیدم خونه دیگه طاقت نیوردم و بی صدا تر از همیشه اشک هام رو رها کردم..خیلی سعی کردم که مامان نبینه و انگار موفق بودم..اما از حالم فهمید یه مرگیم هست و اصرار..که چی شده..و سکوتِ ممتدِ من..چون هیچ چیزی نشده بود..

انتظار داشتم وقتی اومدم بالا و پا به خلوت گذاشتم بتونم با صدای بلند گریه کنم اما این هم از عجایبِ آدمی ست و شاید از غرایبِ من..که وقتی تنها شدم هیچ اشکی نریختم..انگار خشک شدم..میونی بغضی که محکم تر از اونیه که فرو بریزه..تو راه برگشت بهزاد گفت شامِ امشب مهمونِ من و پس از اون در کمال تعجب سعی کردم جمله ی "میل ندارم" من رو هضم کنه..برای بارِ هزارم بهم گفت دیگه اون علی انرژیکِ سابق نیستی..این بار بهش نگفتم تو هم اون بهزادِ سابق نیستی..فقط گوش کردم هر چی گفت..تو یه سکوت تلخ..و فکر کردم به اینکه چرا مثل سابق نیستم..؟شاید به اقتضای سن..نه..؟معتقدم تنها جسمِ آدمی نیست که پیر میشه بلکه روحِ انسان هم کهنسالی رو تجربه می کنه با این تفاوت که واحدِ زمانِ روحی انسان با نوعِ جسمی اون هیچ تطابقی نداره..ممکنه روحِ تو تا لحظه ی رفتن جوون باقی بمونه و همینطور ممکنه در اوج جوونی دارای یک روحِ مرده ی کهنسال بشی،چیزی که به وفور در خودم می بینم این روزها..

خیلی دوست دارم بدونم چرا اون لحظات اشک هام مسابقه ی سقوطِ آزاد گذاشته بودند و حالا در اوج خلوت هیچ خبری نیست از این قطره های خیس کننده ی وامونده..باید کنار اومد..می دونی..؟باید کنار اومد..

و این منم..یه قنطورسِ مرده که در جسم خاکی انسانی زنده هبوط کرد..این رو به وضوح درک می کنم..و این به معنای تکامل نیافتن تا ابد هست..بین زمین و هوا روز مرگی ها رو بالا آوردن و معلق موندن تا زمانِ مرگ..و این خاص بودن ابدن دوست داشتنی نیست..ابدن..همیشه در این لحظات ننگینِ پر از درد و آه به این فکر می کنم که تنها کسی که می تونه آرومم کنه تویی دوستِ من..تویی که اینقدر به تو نزدیکم که همیشه بوی عطر بدنت رو در کنارم حس می کنم وقتی بدن عریانت رو در آغوش گرفته ام و اینقدر از تو دورم که تنها و تنها در رویا می تونم با تو بودن رو تصویر کنم..دلتنگ در آغوش گرفتنِ دوباره ی تو ام و کاش باز لحظه ای روزی چنین در تاریخِ بیهوده ی ملال آورِ من فرا برسه..دلتنگتم دوستِ من..دلتنگتم..


 
در آغوشِ تو مُردن
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بگذار بدوم

با همین زانوان خونین

منِ با رویا بیگانه..

نه به سوی مَرغزار سبز

که در خواب دیشب آن را تدارک دیدم

و حدِ فاصل آن تا جنگلِ خاکستر

زنگ تلفنی نابهنگام بیش نبود..

به سمتِ هرم سوزانِ آتشِ حقیقت..

می دانم..!

لیوانِ آبی که دستانِ رنجورِ مادر در آن نیمه شب نمناک بدوش کشید هم

آن را خاموش نمی کند..

اما بگذار بدوم

شاید در پسِ تمامِ بیداری های مه آلود

آغوش تو برای یک دلِ سوخته ی مرده

لحظه ای جا داشته باشد..

بگذار بدوم..


 
بیگانه
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بیگانه که باشی

زنده گی سخت تر از این حرف ها می شود حتی

و لبخند زدن 

نقشی که باید به خوبی ایفا کنی

به خاطر یک مشت زیر چَشم چَپ!

 

بیگانه که باشی

هر لحظه به دنبال مامنی هستی

برای سال ها باریدن

با خود لج کردن

دویدن،سرماخوردن..

و خورشیدِ در پسِ رنگین کمانِ خاکستری را فراموش کردن..

 

بیگانه که باشی

نمی دانی بر گذرنامه ی کدام وطن

مهرِ تعصب بکوبی

و جوهر خشک نشده ی آن را

به چشمانی به کدامین رنگ حواله کنی..

 

بیگانه که باشی

یک روز میرسی آخر

اما نه به آخر

به لحظه ای خالی از رنگ و تهی از احساس

وقتی

نه جایی هست روی زمین،

نه جای پایی

نه پری به آسمان، 

نه کپسول اکسیژنی

برای زیرآبی رفتن به اعماق خاطرات

نه امیدی به ماندن

نه پایی به رفتن

نه نایی به مردن..

و نه چیزی که به آن لحظه را دل خوش کنی..

تو می مانی و بیهوده لحظاتی سیاه رنگ

در سلولی که هیچ وقت به این بزرگی نبوده است..

 

بیگانه که باشی،

بیگانه می آیی

بیگانه می مانی

و بیگانه می میری..


 
خدایا..
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

 اون روز که زندگی رو کادوپیچ می کردی..

 اون روز که قوانین رو وضع می کردی..

 چه مجازاتی تعیین کردی..

 برای بنده ای که اینقد نادون بود که دست رد زد به این هدیه..؟

 که عطای زندگی رو به لقاش بخشید..؟

 ..


 
یاد ایام
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

دستم به قلم نمیره اینجا چون هیچ وقت قرار نبود این وبلاگ دنبال کننده داشته باشه..

از طرفی پا و نای رفتن هم ندارم و نمی تونم سیلوی عزیزم رو تنها بذارم..آخه عادت به

تنها گذاشتن ندارم..واقعن نمیتونم بگذرم ازش..

دل تنگم هم بیتاب نوشتن..اما برای تنهایی و سکوت و در خلوت..

نمیدونم باید چیکار کنم..مثه خیلی وقتای دیگه..

 

پ.ن:

این پست عکس نداره

این پست ویرایش نشده

چون این روزا بیشتر از همیشه برام بی اهمیته

این که پستم به نظر کسی خوش بیاد یا نه . .


 
یک هـــ تفاوت
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم
در حال پرسه میان روز مرهــــــــ گی هایت هستی
گویی امروز هــــ بی تاب است...
حس نا امیدی را به وضوح می توان در دو چشمانش دید...
نگران می شوی...
می روی تا ببینی چه مرگـ ش شده ست
و چرا می خواهد روی روزمره گی هایت خط تنوع بکشد...
(آخر تا حالا کسی اجازه ی همچین غلطی را به خود نداده بود)
نمی رسی و هـــــ خود را از بالکن زندگی به بیرون پرتاب می کند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآ   هـــ  پر سوز درون سینه ات بدون هــــ نا تمام می ماند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . . . !حتی آآآهــــــ هم نمی توانی بکشی!
چرا این کار را کرد؟
به آسمان نگاه می کنی،شاید چیز تازه ای ببینی...
تنها اتفاق تازه پرنده ی مرگـــست که بر بام خانه نشسته...
همیشه خیال می کردی مانند شتری در خانه ات میاید روزی...
گویی روزگار به جز داستان زندگی تو در داستان مرگ نیز دخل و تصرف کرده بوده ست...
فریاد می کشی تا کیش کنی اش به خیالت،
پرنده ای که برای لحظاتی جای خوبی برای استراحت پیدا کرده است را...
اما می بینی که بر خلاف تمام پرندگان دیگر
که با بروز کوچکترین نشانه ای از تو دور شده اند
این پرنده ی سیاه و زشت نگاه به نگاه تو دوخته و حرکت نمی کند
تعجب می کنی!
این قدر زشت و متعفن است که جرات نزدیک شدن هم پیدا نمی کنی
می خواهی بروی،اما گویی پای رفتنت را هم سال هاست که بریده اند...
پس،این بار،میخکوب مهیای رفتن می شوی...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!حتی در خواندن غزل خداحافظی هم همراهی ات نمی کند لعنتی!
این قدر روز مره گی کردی که میان "روز مرهــــ گی ها" روز مرگت نیز رسید،
کسی چه می داند،
شاید آنجا میان "روز مرگــــــــــی ها" خبری از روز مره گی نباشد...



پ.ن:تقدیم به دوستی که امروز ناباورانه پر زد رفت و از فردا،اگر استادی نامش را بر
لیست حضور و غیاب خواند،باید بگوییم ... .خدایش بیامرزد،روحش شاد،برای شادی
روحش دعا می کنم و می دانم تو هم دعا می کنی...

 
زندگی حقیر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

راست می گفت مل بروکس؟زندگی حقیره؟حق با اون بود؟هیچ وقت فکر نکردم که زندگی حقیره،اما گاهی پیرامونم اتفاقاتی می افته که...

کلاس صبح رو خواب موندم،و خوشحالم که خواب موندم،به قدری خوشحالم که شاید تا آخر عمرم نتونم اینقدر برای خواب موندن و از دست دادن یک کلاس خوشحال باشم...صبح کلاس داشتم و بعد از کلاس هم قرار بود با محسن چیزی بخونیم(محسن کلاس دیگه یی داشت).من که خواب موندم،قرار بود 11 دانشگاه باشم تا محسن رو ببینم.محسن ساعت حدود 10 بود که زنگ زد و گفت کلاس ما تعطیل شد،بیا.پرسیدم چرا تعطیل شد؟گفت یکی اینجا فوت کرده...گذاشتم پای مسخره بازی های همیشه گیش...اما ای کاش مسخره بازی بود...

آقای دکتر ... آیا الان ذره ای پشیمون هستی...؟از اینکه هر کس دیر میومد سر کلاس بهش تیکه مینداختی،از اینکه شخص متاخر تا سین جین نمی کردی اجازه نمی دادی بشینه و همین باعث شده بود هر کس دیر کرد یا قید کلاسو بزنه یا با استرس فوق العاده وسط کلاس بیاد تو...می خوام بدونم الان ذره ای پشیمونی تو وجودت هست؟ذره ای عذاب وجدان داری؟از اینکه باعث شدی اون دانشجوی طفلک با سرعت و در حالی که سرشار از استرس بوده بدوه و دم در کلاس بیفته زمین،قلبش بایسته و جونش رو از دست بده،آیا احساس گناه نمی کنی؟...

فقط قیافتن می شناختمش و باهاش دوست نبودم،با این وجود دیوونه شدم وقتی فهمیدم...با خودم می گم آخه زندگی واسه ی چی؟واسه این که جایی که فکرشم نمی کنی بخوری به دیوار خط پایان؟با خودم می گم یعنی من همون علی هستم که می خواست بپره،حتی اگه دیواری که روبروش ماورای ارتفاع پروازش باشه؟خدایا...چقدر حالم گرفته ست...چقدر...

پ.ن:گریه دارم...یه بغض بزرگ و شکننده تو سینه دارم...کلی حرف دارم...اما نمی زنمشون چون نمی خوام حرفای ناامید کننده بزنم...نمی خوام به کسی فاز منفی بدم...حالم خوش نیست اصلن...زن و بچه داشت اون طفلک...خدایا...صبر بده به خوانواده ش...خدایا...صبر...صبر...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که...اینه که،روح هم کلاسی عزیزم قرین شادی...خدا رحمتش کنه،خدا گناهانش رو انشاالله به این مرگ ناگهانی ببخشه...آآآهــ...


 
نـ فـ سـ نـ فـ ســـ
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

نـ فـ  سـ

نـ  فـ ســـ

میـ زنمـ

نفـ سمـ

بالاـ

نمیـ آد

آیـــــــ

انگـ ار یه آجـ ر توی گـ لومه

پسـ چرا خلاصـ نمی شمــــ . . .

چـ رااااا

بـ ابا.........

کـ اشـ تو هـ م با ما مانـ رفـ ته بودیـ مسافرتــ ـ 

تـ ا با خیالـــ راحـ تـ شیـ ر گـ ـاز رو بـ از میـ کردمـ ــ

تـ ا راحـ تــ  شـ مـ از شر اینـ

نـ فســ تنگیـ لعنتیــ ـــ

آیـــــــــــــــ . . .

 


 
خوبم،ولی تو باور نکن
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

حال خرابی دارم...چقدر حال خرابی دارم...خیلی حال خرابی دارم...خیلی...

دلتنگی...بالا زدن افسردگی...و کنار گذاشتن ناگهانی سیگاری که قرار بود تدریجی ترک شود اما کاملاً ناگهانی و در بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن کنارش گذاشتم...بهزاد که حال دیروزم رو دیده بود صبح پیام داده بود که جایی خوندم ترک ناگهانی سیگار ممکنه منجر به خودکشی بشه،تدریجی ترک کنی خیلی بهتره...اما نه...وقتش رسیده دیگه خلاص شم از سیگار،حتی اگه حالم اینقدر ناخوش باشه...حتی اگه مجبور شم مدتی کرکرده ی زندگی رو کامل بکشم پایین...البته خودمونیم،کرکره ی زندگی من اون زمانی که سیگار می کشیدم هم پایین بود،حالا پایین تر از همیشه ست...اشتها به هیچ چیزی ندارم،هیچ چیزی...جونم رسیده به انتهای گلوم...از دلتنگی دارم میمیرم،جوری که یاد ندارم تو عمرم باری این طور دل،تنگ شده باشه...از طرفی 3 روزه مصرف سیگاری رو قطع کردم که مـــــــدت ها بود از تمام بدبختی هام،گله هام،افسردگی هام،سرخوردگی هام،مشکلاتم،ناراحتیام،استرس هام،فشار های عصبیم و ... خوب یا بد،واقعیت یا توهم،مفید یا مضر به اون پناه می بردم و به حضورش در کنار همه فلاکت ها و گند هایی که به زندگیم می خورد عادت کرده بودم...

پ.ن:شاید باید این حرفا رو تو دفترم می نویشتم نه وبلاگ...مهم نیست...خـــــــــــــــــــــــــدا...کمکم کن.................ای فریـــاد رس بی فریـــاد رســـان...


 
بیماری(پوکیده گی)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

قلبم داره می ترکه

اشکم داره می ریزه روی صورتم،صورتم شده شبیه زمین پیاده رو،زمانی که بارون تازه شروع شده و عابرا از خیسی روی صورتشون و اثر لکه های بارون رو پیاده رو می فهمن که ابرا می خوان گریه کنن.دلم ترک خورده،شبیهه زمین آذر بایجان،از آمار تلفات هنوز چیزی در دسترس نیست،ولی منابع خبری رسمی گفتن که زلزله ی سهمگینی بوده...

آی قلبم...آی روحم...آی جسمم...

آهای!عابر بن بست خاطرات!اگه می بینی راویتگر این بن بست متروکه هر روز یه سازی می زنه و یه چیزی می نویسه فک نکنه خل شده،نه بابا خل نشده،فقط دست سنگین روزگار تو گوشش خورده،همین.واست دعا می کنم از روزگار سیلی نخوری،سنگین می زنه نا مرد...


 
چقدر بدبختم من?
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

خیلی زیاد.


 
حافظــ،داشتیــمـ...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،افسردگی هایم ،حافظ

آغاز

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

تقصیر تو شد حافظ،تقصیر تو شد...تو باعث شدی که قدم تو این راه بگذارم،خواستم شهره ی شهر بشم به عشق ورزیدن...ولی نه،تو بم اخطار دادی،گفتی که باید وفا کنم و ملامت کشم و خوش باشم،گفتی که در طریقت ما کافریست رنجیدن...داشتم کافر می شدم حافظ اما الان حس یه توبه کار رو دارم،می خوام ملامت بکشم و خوش باشم...تو باهام اتمام حجت کردی حافظ،نمی تونم بازخواستت کنم...گفتی که مراد دل ز تماشای باغ عالم به دست مردم چشم از رخ یار گل چیدنه،آره گفتی،اما در پی اش هم گفتی کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟؟؟حافظ نبودی،شاید هم بوی و میدیدی که به می زدن نقش خودپرستی رو خراب نه،از بنیان نابود کردم اما نشد،کشش چو نبود از آن سو،کوششم سودی رو حاصلم نکرد...باز هم گوش سپردم به حرف خودت،به میکده تافتم چون وعظ بی عملان واجب است نشنیدن...این بود حاصلم،اما اون روز نفهمیدم...غزلت رو خوندم و نا خواسته پا در راه عشق گذاشتم...

 

 

عشق

در شبی که عشق میسر شد باز دل به تو سپردم تا میخی حواله ام کنی تا بر در عشقش کوبم و تو هم مثل همیشه خبر از دلم دادی و آگاهم کردی،با خبرم کردی که عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته شده ام و دانستی که از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام...در بر یار فاشم کردی که عاشق و رند و نظر بازم و به چندین هنر پیراسته ام...فاش کردی از شرمم را از خرقه ی آلوده ی خود که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام...اما در میان این اعترافات گفتی که چو شمعی که در سوختن است باید خودم نیز کمر به سوختن ببندم...گفتی که باید در غم بیفزایم آنچ از دل و جان کاسته ام...اما در آخر باز امیدم بخشیدی،که نو قبا به خرابات رم تا دلبر نو خاسته ام را در بر کشم...

 

و باز هم عشق

سحر شد و با دلی غرق تحیر از عشق نوخاسته ام باز به سراغت آمدم،تا یقین حاصل کنم که آنچه گذشت خواب نبوده است که الحق یقینم را صد چندان کردی اما چرا؟امیدم دادی که در دل خسته توان در آید باز،در تن مرده ام روان در آید باز...اما باز از آینده ی تلخم خبر دادی،از حال امروزم،از چشم بسته ام که فتح باب وصالش مگر گشاید باز...در پی اش دوباره به دوری ام از یار پرداختی که غمی که چون سپه زنگ ملک دلم بگرفت ز خیل شادی روم رخت(رخش)زداید باز...تاکید کردی که به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم،به جز خیال جمالت(جمالش)نمی نماید باز...در پس آن دوباره و دوباره از آینده ی تلخم با خبرم کردی،مثالی زیبا زدی بدان مثل که شب آبستن است روز از تو،ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز؟آن شب،شب عشق زایید و این شب جدایی،ستاره می  شمرم تا که شب چه زاید باز...چه ظریفانه خبرم دادی و من فهمیدم و خود به نفهمی زدم تا در باد عشق دمی بیاسایم زان شراب روحانی...در آخر حرف امروزم را تو آن شب زدی و گفتی:بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ،به بوی گلبن وصل تو می سراید باز...اما مثل همیشه من تفسیر به رای کردم و ابیاتی که دوست داشتم را به خود نسبت دادم،شاید هم حرف فراق را در جدایی موقتی ام از یاد دیدم و وصال را نزدیک در حالی که منظور تو فراق ابدی بود و چشم براه وصالی بودی در پی آن،چیزی که به ذهنم خطور می کرد هر چیزی جز آن...

ل ع ن ت

 

جدایـیـ

شب سختی بود و شب های سخت تر در پیش روست.اولین بار بود بعد از کوچ مادر که با دو چشم خیس و قرمز برخواستم از خواب،با خود گفتم ای شب،ستاره ها بشمردم که بزایی خوشبختی را و الحق والانصاف که تمام کمال آنی که می خواستم زاییدی،تو چه نیک زاینده ای هستی ای شب!بعد از چند ساعت خواب و بیداری همراه با خواب های در هم و اعمال شاقه از خواب بیدار شدم و فرزندی که دیشب شب برای زاییده بود را در روشنای روز به وضوح مشاهده کردم و یقین بردم که خواب نبود آنچه سرم آمد،بیداری محض بود...آن شب وصال یار زاییدی و صبح به یقینش دیدم و دیشب به نیکی جبران نمودی.ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز...

از خـــــــوابـــــــ  بــیـــــد ـار شدم و ای کاش نمی شدم،دوباره مثل همیشه به دامان حافظ پناه بردم طلبکارانه،که چه در دلم انداختی حافظ با هزار آرزو و امید؟و تو این بار در موعد جدایی که خودت وعده اش داده بودی نیک تر از همیشه جوابم دادم،گر چه تو همیشه نیک تر از همیشه جوابم می دهی ای حافظ شیرازی...اگر در سه بار گذشته در این چند شب با خواندن غزل های شگفت آورت به پهنای جهان لبخند زدم این بار نه به اندازه ی لبخند های گذشته،بل به وسعت وراء و ماوراء خواندم،خواندم،گریستم،گریستم و گــ ـر ـیسـتـ ـم ...

 

اگر رفیقـــ شفیقیــ درستـــ پیمانـــ باشـــــــ

حریفـــ خانهـــ و گرمابهــ و گلستانـــ باشـــــــ

شکنجــ زلفــ پریشانـــ به دستـــ باد مدهـــــــ

مگو کهــ خاطر عشاقــــ گو پریشانـــ باشـــــــ

گرتــ هواستــ کهــ با خضر همنشینــ باشیـــــــ

نهانــ ز چشمــ سکندر چو آبــ حیوانـــ باشـــــــ

زبور عـشــقـــــ نوازیــ نهــ کار هر مرغیستـــــــــ

بیا و نوگلــ اینـ بلبلــ غزلخوانــ باشـــــــ

طریقــ خدمتـ و آیینـ بندگیـ کردنـــــــ

خدایـ را کهـ  رها کنـ بهـ ما و سلطانـ  باشـــــــ

دگر بهـ صید حرمـ تیغـ بر مکشـ زنهار

وزانـ کهـ با دلـ ما کردهـ ایـ پشیمانـ باشـــــــ

تو شمعـ انجمنیـ یکزبانـ و یکدلـ شو

خیالـ و کوششـ پروانهـ بینـ و خندانـ باشـــــــ

کمالـ دلبریـ و حسنـ در نظربازیستـــــــ

بهـ شیوهـ یـ نظر از نادرانـ دورانـ باشـــــــ

خــ مـــ ـوشــ حافظـــ  و از جور یار نـ ـالـ ـهـ  مـ ـکـ نـــــــ

ترا کــهــ گفتــ کهــ در رویـــ خوبــــ حیـرانــــ باشــــــــ ــــــ

 

هر کاری که فک می کردم این چینی شکسته رو دوباره مثل اول میکنه کردم اما نشد...خواستم به دنیام رنگ بی رنگی بزنم و از نو نوزاد شیرخواره ی توی بغل مادر بشم و به سلیقه ی یار دوباره دنیام رو رنگ کنم،هر رنگی که خواست،اما قبول نکرد،دوست داشت مادر زادی رنگ اون باشم...خدایا تمام تلاشم رو کردم با تمام وجودم اما رضا حاصل نشد،شاید رضای تو حاصل شده باشه از این جدایی،راضیم به رضای خودت یا الله،به بزرگی خودت نگاه کن و حقارتم رو نبین،خودت دست های کوچیکم رو بگیر و این بنده رو از این منجلاب افسردگی بکش بیرون،خودت علیرضات رو دوباره احیا کن...

یا الله...