بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

اینجا،تنها،من...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ ،اسب

بر خلاف همیشه که با سر بالا و چشم به مانیتور تایپ می کنم دارم این بار به دکمه های سفید لپ تاپ نگاه می کنم.جالبه...به جای اینکه باعث شه سرعت تایپم بیشتر بشه توی تایپم تاخیر ایجاد می کنه...چرا...؟واسه اینکه عمری دل رو دادم به خدا و چشم بسته راه رفتم و کلن عادت به خیره شدن به راه ندارم...؟واسه اینکه نگاه به کاری که باید بکنم همیشه آزارم میده و عادت دارم تمام کار ها رو چشم بسته دور بزنم؟اوم م م م،مهم نیست...سرم رو می آرم بالا،و نگاهم رو پراکنده می کنم بین تمام دیوار های سبزی که اطرافم رو فرا گرفته...دیوارهایی که احوال مختلفی از من دیده...روز های خوشی و نا خوشی فراوان...روز های جیغ و ترانه و همین طور روزهای ترانه و اندوه...چی دارم می گم؟کجای دریای زندگی دارم دست و پا می زنم؟چقدر پراکنده حرف می زنم!چقدر عجیبم!این قدر عجیب که کسی یارای رسیدن به گرد پام رو هم نداره(و مسلمن این ویژگی افتخار نیست که بخوام در ابراز وسعتش اغراق کنم)،این قدر عجیب که خیلی ها بم می گن دیــوونــه،و منی که تره ای برای حرفشون خورد نمی کنم...اگر هم خورد کنم باز ناراحت نمی شم چون دیوونه رو یک لقب توهین آمیز نمی دونم،بلکه دیوونه ها رو آدم هایی عجیب می دونم که برای دیگران قابل درک نیستند،و چون نمی فهمن دیوونه ها رو مسخره شون می کنن،حق هم دارند...دنیاشون از دنیای دیوونه ها جداست...عاقلند...بالاخره باید چیزی که اختلافش با زمین اون ها مثه آسمونه رو مسخره کنن دیگه،نبــاید...؟معلومه که باید!از چی داشتم می گفتم؟از تابلوی شریعتی با پس زمینه ی دیوار سبز اتاقم که عمریه غرق دریای چشماشم؟یا از مادیاتی که هیچ وقت واسش ارزشی قائل نبودم؟از حسین پناهی می گفتم که از وقتی رفت یه گوشه از قلبم رو با خودش برد؟یا از ترانه های یغما که معمولن باید با صدای سیاوش سِرو بشه و گر نه اون طعم همیشگی رو نمی تونه داشته باشه؟از چی می گفتم...؟از چی بگم...؟از اینکه دردم اینه که همدرد ندارم؟آهـــــ...دارم به خود واقعیم زیاد نزدیک میشم،خط قرمز رو نباید رد کنم...هر چی باشه اینجا یه محیط فرهنگی ادبیه و حق ندارم اینجا دیوونه بازی در بیارم،جای دیوونه بازی دیوونه خونست نه اینجا!خدای من،من،تنهایی،دریای فکر و حافظ،که حرف من رو در قرون پیش از من گفت و من هنوز نبودم که در دلم نشست سخن شیرینش...

در  نظر  بازی  ما  بی  خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولــی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

تنهام تو اتاق سبزم و دوس ندارم این تنهایی رو...دوس دارم برم بیرون...کجا ها دوس دارم برم؟اوم م م م ...دوس دارم ماشین باشه و با بهزاد یا رضا بریم فرح آباد...اونجا مثله قدیما چشم آذر رو بکشم بیرون،یا آپاچی،یا نهایتش پرادوی نیمه وحشی رو که الان دیگه احتمالن مردی شده واسه خودش،بزرگ شده و اون شور و شر دوران کره گی رو از دست داده و سوارش رو مثه اون زمان من با مغز به زمین نمی کوبه...قبل از اینکه برم تو مانژ یه سر میرم پیش جزیره و پیمان...و مثل دوران نوجوونی دستمو حلقه می کنم دور گردنشون و بوسه بارونشون می کنم...آخیش...چه چسبید...بعد که سیر هر کار دلم خواست کردم میرم توی مانژ با یکی از اسبای محبوبم...خدا رو چه دیدی اصن،شاید با پیر پسری که عمریه عاشقشم رفتم،با جزیره...و مثل قدیما ازش خواستم جونش رو تو پاهاش بگذاره تا سیل باد رو هموار کنه به پوست صورتم...نفس می کشم تو اون روزها،زندگی می کنم،او م م م م(این بار بر خلاف همیشه صدای کشیدن یک نفس عمیق)...پلک می زنم و پرده عوض می شه...میرم به نصف روز های عمرم که در مسافرت گذشت...او م م م م...نفش می کشم تو هوای دریای شمال...تو هوای سواحل قشم و کیش و بندر عباس...تو هوای رفاقت و دوستی و برادری و لذت بردن از زندگی...تو هوای ورق خوردن کتاب خاطرات...همه ی اون لحظه های شیرین با اتفاقات به ظاهر تلخی که هر چه قدر تلاش می کردند نمی تونستند به شیرینی اون لحظات فائق بیان مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شن...پلک می زنم...میام توی اتاقی که توسط دیوارهایی سبز رنگ محصور شده...به خودم میگم من کجام...؟یادم میاد که اینجام من و چه تنهام من...

 پ.ن:کاش کسی بود که می شد باهاش تو ملت بدمینتون بازی کرد و عرق  ریخت...کاش یکی بود که باهاش می شد جمشید رو مثل هزاران بار گذشته زیر  پاگذاشت و تکیه زده به اون کوه بلند و خیره به تهرانی که زیر پا بود حرف از پوچی دنیا و  کمرنگ شدن احساسات زد...کاش یه نفر بود که باهاش می شد حرف از کارهای مورد  علاقه زد و با یادِ نامِ خدا به اتفاقش سی دی موزیک مورد علاقه رو انتخاب کرد،ماشین  رو روشن کرد و پس از اون ضبط رو و پیش رفت به سمت روزهای خوب...کاش یکی به  قول بچه ها پـــــایـــه بود،به قول سعید پاکـــار... به قول من پــــــا...کاشـــ.. .  .   . بین نقطه ها فاصله ای وجود نداشت . . .


 
عشق بی منتهای من
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: اسب

خدای من...چقدر زیباست این عکس...دوس دارم سال ها به چشم های شهلای این موجود خیره بشم و کسی از این حال و هوا درم نیاره.محو نگاهشم!یادمه بچه بودم،میرفتم باشگاه سوارکاری،اون موقه بابا هنوز اینقدری داشت که سوارکاری من رو هم ساپورت کنه و مثل الان از سرگرمی و ورزش مورد علاقه م این طور دور نیفتاده بودم.بابا از سر کار می اومد،خسته و داغون.اون موقه بود که من می افتادم به جونش که باید منو ببری باشگاه،باید منو ببری(میشد روز های دلخواه تو هفته رفت باشگاه)!بابا هم طفلک با تن کوفته منو می برد باشگاه،برگشتنی تو سیاهی شب از یه بقالی که پاتوق اون مسیرمون بود دو تا دلستر تگری می گرفتیم(تگری اون زمان که تو ارزونی برق بود با تگری الان خیلی فرق می کنه،دندونام از سرما می ریخت اون دلستر ها رو می خوردم!)و می رفتیم بالا و بعد بر می گشتیم خونه.اون زمان تو آسمونا سیر می کردم اینقدر که دنیا به کامم بود...

اگه تا حالا سوارکاری کرده باشی احتمالن اینو هم می دونی که اسب بعد از سواری باید خشک بشه چون اگه با تن خیس بره تو اصطبلش سرما می خوره و به قول مادربزرگ خدابیامرزم "می چاد".بعد از سواری هر سوارکار اسبشو می داد به یکی از کارگرهای باشگاه تا زین اسبو برداره،خشکش کنه (با راه بردن اسب به صورت قدم)و راهی اصطبل.جالبه بدونی واسه ی من ساعات لذت بخش حضورم تو باشگاه به دو قسمت تقسیم می شد،وقتی که سواری می کردم(و لذت خاص خودش رو داشت)و وقتی که سواری تموم می شد و اسبمو بیرون می بردمو به کارگر باشگاه می گفتم که خودم زین اسبو بر می دارمو خشکش می کنم.شاید خنده دار باشه،ولی فوق العاده لذت می بردم وقتی که همراه اسب لختی که زینی روش نبود راه می رفتم تا عرقش خشک بشه و در همون حال توی عوالم کودکی دستم رو مینداختم دور گردنش و باهاش حرف می زدم و نوازشش می کردم و احیانن اگه خوردنی ای چیزی داشتم بهش می دادم بخوره.یاد باد آن روزا!چه روزای طلایی ای بود،دوس دارم بر گردم به اون روزا.

ما پولدار نیستیم و وضع اقتصادیمون کاملن معمولیه و مامان بابام شدیدن ساده زیست هستن و معمولن ترجیح می دن اندک پسندازشون رو صرف خورد و خوراک و مسافرت و در کل لذت بردن از زندگی بکنن تا خرید وسایل جدید واسه خونه.نکته ی دیگه توی خونه ی ما اینه که به لطف خدا بر خلاف چیزی که تو خونواده های دور و برم می بینم مامان و بابام عجیب لیلی و مجنونن،طوری که خیلی وقت ها فک می کنم ساز نا کوک خونه منم!همه ی اینا رو گفتم که به این برسم که این اخلاقشون رو من هم شدیدن ارث بردم و مادی گرایی رو شدیدن مسخره می دونم اما یه جا بود که کمبود پول داغونم کرد و میشه گفت برای اولین بار تو زندگیم وجود نداشتن پول زیاد رفت روی مخم و واقعن اذیتم کرد،اون هم وقتی بود که فهمیدم به علت نداشتن شهریه ی باشگاه سوارکاری نمی تونم سواری کنم و مجبورم از اسب هایی که جونم واسشون در می رفت دور بمونم...

باشگاهی که میرفتم اسمش شهدا بود،فرح آباد سابق،یه جای فوق العاده بزرگ.الان دیگه حتی قند و هویج هم نمی تونم واسشون ببرم،می دونی چرا؟چون در باشگاه فقط روی  کسایی که کارت داشته باشن بازه و اگه عضو نباشی حق ورود نداری!حتی برای "دیدن" اسب ها!اینجا بود که نبودن پول زیاد (و نه متوسط)ریشه مو سوزوند،و با خودم فکر کردم من یه چیز از دنیا می خواستم و این طور سوختم!اونهایی که تمام دنیا رو می خوان و هر چقدر می دون نمی رسن چقدر می سوزن...؟!

 

 

 

به این موجودات  زیبا که نگاه می کنم یاد نعمات بهشتی وعده داده شده تو قرآن می افتم.یادمه وقتی بچه بودم از مادرم می پرسیدم:یعنی تو بهشت هر چی بخوایم هست؟؟هری چیزی؟؟؟حتی اسب...؟حتی پلی استیشن...؟یاد دوران شیرین و ساده ی کودکی بخیر،همین طور یاد لحظاتی که با اسب ها گذروندم.