بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

رستگـــاری
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بوی خاک...صدای نم نم بارون...بوی شیرینی...چشیدن طعم نسیمی که از میون کلی قطره ی بارون گذر کرده و حالا به سنگلاخ پوست تو رسیده و داره اشک هایی که حالا با قطره های بارون ترکیب شده رو جا به جا می کنه و اونا رو از چاله ای به چاله ی دیگه می ندازه...صبر کن...فقط این ها نیست،کلی چیز دیگه هم هست،چیز هایی که شاید نشه حرفشون زد...یه بویی داره میاد...بویی که چند سالی هست که استشمامش نکردم...یادم رفته بوی چیه اما می دونم خیلی آشناست...بوی لحظه های خوردن زنگ آخر کلاس اول دبستان تو روزای پنج شنبه و گام هایی که بی امان عقب و جلو می شن تا به خونه برسروننت تا تو آغوش گرم مامان لذت ببری از باقیمونده ی روزی که فرداش از درس خبری نیست و کلی برنامه کودک انتظارت رو می کشه...نه،نه!جتی از بوی اون هم مشام نواز تره...شاید بوی خدایی که در این نزدیکیست...نفس می کشی و غبار روح می شویی...حس رستگاری پیدا می کنی از شاوشنگ درونت...گویی این بار نقش اول تو بوده ای...

 

 

پ.ن: شاید همین را هم نباید می نوشتم،شاید همین اشارات را نیز نباید به کار می بردم،اما چه کنم...شاید در آینده نیاز شود به آن...شاید نیاز شود به تلنگری که از خوابی که آینده در آن فرو می بردم بیدارم سازد...عزیزی زیبا می گفت،گاهی برخی حرف ها برای نگفتن ساخته شده اند...چه زیبا می گفت...راستی،عابر!اگر روزی،لحظه ای،باری نزدیک شدی،دور نشو به ساده گی...کسی در میان خاک و خل منتظرت نیست...آویزه ی گوش کن...