بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق . . .
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

پس چرا هر روز می میرم؟چرا هر دم در حال جان سپردنم؟شاید چون دلم از عشق تو هیچ وقت زنده نشد...تا حرف عشق تو شد نمی از باران عشقت به تن خسته ام خورد و روح تازه در وجودم دمیده شد اما شراب طهور و گوارای عشقت هیچ گاه راهی به گلوی خشکیده ام پیدا نکرد...لحظه های راز و نیاز با تو تنها ادعا بود که یار و یاور همیشگیم شد و همین ادعا مهری شد بر باطل کردن نسخه ی عاشقی...خدایا،تو تنها کسم هستی که هر چه داشتم و دارم و خواهم داشت از توست...نمی خواهم با تمام متعلقات دنیا در یک سو باشم و تو در سوی دیگرم باشی...می خواهم با تو باشم و از تمام ما سویات ببرم...خدایا،راهی به سویم باز کن که به سوی تو منتهی شود،گم کرده راهــم...پلی بزن برایم به آسمان،که غل و زنجیر زمین به پایم آویخته شده ست...پر و بالی بده تا به هوای سر کویت از آشیانه برخیزم...خدای بزرگ و مهربان من...خودت دست علیــــــــــ رو بگیر در این روز ها...خیلی تنهاست تو کره ی خاکی ها...خودت بهتر از هر کی می دونی چقدررر...خودت دستش رو بگیر...شاید به لطف بیکران دستان آسمانی تو پر و بالی در آورد و از خاک به افلاک رسید...

خدای من...معبودم...اول و آخر عشقم...خسته م از زندگی کردن،این پایین...هر جوری که خودت صلاح می دونی،هر جوری که خودت بیشتر می پسندی یه راهی برام باز کن به سمت افق...خدایا...بگیر دست های این خسته دل ناتوان جسم رو...به آبروی علی قسمت می دم،دستام و بگیر و رها نکن...

 

پ.ن:شاید اینجا نباید مکتوب می شد عرایض ناکامی ها به معبود...اما این قدر خسته ست ذهن این ناتوان این روز ها که توان تشخیص را نیز از دست داده ست...به بزرگی خودت بگذر عابر بن بست خاطرات،ساکن این سیلوی زخمی را...