بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روز پنجم
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات

مگه قراره چقدر از روزهای زندگی رو با هم نصفه و نیمه شریک شیم که تو 40 روز کاملش رو هم ازم جدا کردی نغمه...؟مگه اینطور نیس که بعد از این 4 ماه همه چی تموم می شه و خوانواده ت من رو نمی پذیرن...؟پس چرا نگذاشتی این 4 ماه آب خوش از گلوم پایین بره...؟مشغله های فکریم کم بودن که اینو هم اضافه کردی بهشون؟به خدا اگه می بینی از چیزی جز تو نمی نویسم بر خلاف گذشته،فک نکن اتفاق خاصی نمی افته...از چپ و راست داره واسم می آد و من گیج فرصت نمی کنم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم از کودوم طرف اومده،اما با تمام این اوصاف چیزی مهم تر از دوری تو نیس تو زندگیم این روزا...ای کاش بودی و باهام حرف می زدی،دستمو می گرفتی،کمکم می کردی...خداییش یه عمری که بعد از این 4 ماه قراره بگذرونی کم بود که این 40 روز هم من رو از زندگیت فاکتور گرفتی..؟اون هم تو این روز ها که اینقدررر خسته ام...اون هم تو این روز ها که حق مصرف بیشتر از 2 نخ سیگار رو ندارم...

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا...مُـــــــردم......مگه قرار نبود فقط یه بار طعم موت رو بچشونی به ذائقه اَم...؟؟؟؟پس چرا این هــــــــــــــــــــــمه.......

خُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا.............................................