بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روز چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،روزها

هر بار که میام اینترنت،به خصوص دفعاتی کع با تاخیر چندین ساعته یا یک روزه میام،امیدوارم که ازت آف ببینم تو مسنجرم،یه هو ببینم چراغت روشنه و صحبت کنم و ببینم دلتنگم شدی و اومدی ببینی زنده م یا مرده،یه کامنت ببینم که از طرف تو رها شده،پستی ببینم تو وبلاگت که از طرف تو درج شده،اما نه...انگاری راستی راستی هیچ کودوم اینا تا یک ماه دیگه رنگ واقعیت به خودش نمی گیره...

دو روز بود که نبودم؛کرج بودم با خونواده،و به اینترنت هم دسترسی چندانی نداشتم.پسرخاله م لپ تاپش رو دائم می برد سر کار با خودش و وقتی هم که تو خونه بود مگه می شد جلوش نوشت...؟صبح تا شب تو فکر تو بودم،و شاید شب تا صبح هم...دلتنگ می شدم،فکر می کردم،غصه می خوردم و درهمیجاتی تو گوشی می نوشتم...نغمه دوری تو آخر من رو می کشه...کلی حرف آماده کرده بودم بزنم،چه راجع به تو و چه راجع به اتفاقات پیچیده ای که این دو روز افتاد،اما انگاری وقتی میام و شروع می کنم به نوشتن از دلتنگی هام همه حرفایی که قرار بوده باهات بزنم رو یادم می ره...میون کتاب های آرش پَـــر رو دیدم؛کتاب شگفت انگیزی که دو 3 باری خوندمش تا حالا و هر بار دیوونه م کرده،اما شاید هیچ باری به اندازه ی این بار دیوونه نشده بودم.چندین فصلش رو به صورت کلی تند خونی کردم اما انگار بیشتر از همیشه تاثیر پذیرفتم،آرش خواب بود و من اشک می ریختم...حس کردم که چقدررر شبیهه داستان خودمونه این پَر.دو نفر انگاری واقعن بی تقصیرند،دو نفر واقعن عاشق همه ن،اما انگاری نمیشه،هر دو می خوان،از آدم های دنیا کسی سنگ جلوی پاشون نمی گذاره،روزگار هم انگار دیگه به خودشون سپرده که چطور سرنوشت رو چطور پیش ببرن اما انگار نمی شه،انگار دیگه مال هم نمی تونن باشن با وجود اینکه هر دو عاشق هم هستن و حاضرن به خاطر هم از جونشون هم بگذرن...رمان عشقی ندیده بودم که پایانش اینقدررر تلخ یچ کس مقصر تموم بشه،جوری که هیچ کس مقصر نباشه،و شاید به سختی بشه به دست تقدیر نسبتش داد جدایی این لیلی و مجنون رو...تو خلوتم خوندم سطور فصول آخر رو و اشک ریختم...

روزای سختی داره بم می گذره،خیلی سخت،خیلیی سخت،خییلییییییی سخخخختتتت........پس کی تموم می شه این 40 روز نغمه؟؟؟؟؟چرا تصمیم گرفتی این 40 روز نیای آخه؟یعمی تو به یادم هستی؟یعنی از سر دلسوزی و نگرانی به یادم هستی یا ... ؟دارم نـــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــود می شم........ای کاش هر چه زودتر بگذره این روزای سخت.......آخه چرا نگذاشتی این 4 مــــــــاه آب خوش از گلوم پایین بره نغمه جان؟تو که می دونی بعد از این 4 ماه ممکنه اتفاقات مهیب تری در پیش باشه،چراااااااااااااا نذاشتی این 4 مــــــــــاه راحت تر از این پیش بره.....؟؟؟

تو مسجد نشسته بودم،دوس داشتم بعد از نماز قرآن بخونم تا مرهمی به به دل زخمیم،اما گفتم شاید مامان و خاله منتظرم باشن...کسی که کنارم نشسته بود قرآنی برداشت و باز کرد و شروع به خوندن کرد،دلم نیومد نگاه نکنم...آل عمران اومده بود،آیه ی 101،تو همون مرور کوتاه اولین آیه از صفحه ای که اون بنده خدا باز کرده انگاری خدا باز آبی ریخت به آتیش شعله ور شده ی دلم...آیه این بود:

وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

و چگونه شما کفر مى ورزید، در حالى که آیات خدا بر شما تلاوت مى شود و رسول او در میان شماست و هر کس به (دین وکتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.

 


خدایــــــــــا...چقدررر دلم می خواست جمعه برم بهشت زهرا،اما داستان کرج پیش اومد و قسمت نشد...هفته ی دیگه 5شنبه سال مادره،می خوام برم بالای سر آرامگاهش و زارررر بزنم...به خصوص که این هفته یی که تموم شد هم خونه ی عمه بودم و کلی حرف از روزهای با مــادر بودن زدیم...خدایا،یه رحمی کن به دل تنگم و نغمه رو ازم نگیر،رحمی کن و به جاده ی خوشبختیمون بنداز...خدایا،تنهام،تنهای تنها،هیشکی بام نیس...دستمو بگیر...ببین دارم میلرزم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...