بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روز دوم
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧   کلمات کلیدی: روزها ،خاطرات

تو یه عشقی که بریدی،

         منو از دلبستگی هـــا . . .

 

راست میگه خداییش نغمه،می دونی از چه دلبستگی هایی بریدم...؟خودت می دونی اهل منت گذاشتن نیستم،فقط می خوام بدونی که چقدررر دوستتـــدارمــــ ... هنوز خیلی زوده که بهت بگم از چه چیز هایی بریدم و البته خوشحالم که ازشون بریدم،تو یه فرشته بودی انگار،فرشته ای که دستم رو گرفت و منو برید از دلبستگی ها ...

هر لحظه م به یاد تو داره می گذره،کم پیش میاد ثانیه ای که تو،صدات،چشمات و حرفات توی ذهنم نباشه...حس می کنم رفتی مسافرت،مسافرتی که یه روزی تموم می شه و دوباره بر می گردی به خونه ی خودت...خدا کنه برگردی،گاهی فک می کنم نکنه این مسافرت از همون کلاه هایی باشه که سر بچه هایی که عزیزی رو از دست دادن می گذارن...بهشون میگن مامانت رفته مسافرت،بابات تو آسموناست...بچه ی ساده هم هر لحظه منتظره تا عشقش برگرده اما هر چقدر انتظار بکشه بی فایده ست...تو از این مسافرت ها نرفتی،مگه نه...؟تو بر می گردی،غیر از اینه نغمه ی من ...؟

یکی از بستگان دور اومده بود تهران دیروز،واسه ی یه کار اداری.امروز داشتم می رسوندمش مهرآباد،بین راه از قدس و 16 آذر گذشتم؛دلم رفت نغمه،خودت خوب می دونی چرا.یاد اون روز رویایی افتادم...یاد روز تصفیه حساب...روزی که کنارت نشستم و با هم حرف زدیم و خیلی زود تا چشم به هم زدم ساعتی که پیشت بودم پر زد و به خاطرات پیوست...حس کردم نفسم گرفت وقتی یاد اون روز افتادم...

نغمه،خیلی دوستت دارم،خیلی مواظب خودت باش،خیلی...یه دنیا دلتنگتم،فشاری سنگینی رومه این روزا،امــا همهـ امیدمــ اینه که یه روزی میاد که اگه به لطف خدا نفسی در رفت و آمد باشه برگشتنت رو می بینم،به امید اون روزه که دارم لحظه ها رو سپری می کنم.راستی،اگه یه روزی برسه که از پیشم رفته باشی و از برنگشتنت مطمئن باشم اون روز چی کار کنم نغمه...؟چطوری این جسم و روح زخمی رو وادار کنم به ادامه ی زندگیـــ ... ؟حتی فکرش هم عرق سرد به تنم می نشونه...

منتظرتم،دعا کن واسم راحت تر و زود تر بگذره این 40 روز تنهایی...