بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روز اول
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

هنوز روز اول به ظهر نرسیده و من اینجا دارم از دلتنگی می میرم.بعید می دونم حرف خودشو بشکونه و زود تر از 40 روز باقی مونده ببینمش...یه چله گرفته و یکی از ویژگی های این چله اینه که تا 40 روز از اینترنت خبری نیست.عاشورا روز آخر چله ست و باز شاید ببینمش.یک روز رو هم بدون نغمه نمی تونم سر کنم،چه برسه به 40 روز،چه برسه به ... صبح چیزی نمونده بود در حال رانندگی هم از چشم هام اشک بچکه.وقتی که بلند شدم و دیدم صبح اون شب قشنگ رسیده انگار دنیا ریخت روی سرم...نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا مامان بابا متوجه حالم نشن...

40 روز چطوری می تونم بدون تو سر کنم نغمه...؟این چند روز حداقل دلخوشیم این بود که "هستی" یه جایی از زندگیم،هستی...الان چطوری دل دیوونه م رو گول بزنم تا آروم بگیره...؟چطوری بهش بگم 40 روز رو باید بدون نغمه ش زندگی کنه...؟

یادت نره چی ازت خواستم...یادت نره دعا کنی تا به آرزویی که بهت گفتم برسم...یادت نره...دعا کن آرزوم بر آورده بشه،تا جفتمون راحت بشیم.مرگ فنا نیست،مرگ فقط پروازه،پرنده شاید بره،اما پرواز به خاطرش سپرده شده...مرگ آزادیه از زندان تن،از زندان مادیات و دلبستگی ها...یادت نره واسم دعا کنی...جان علی یادت نره...خیلی دعا کن،خیلی...منتظر آرزویی که کردم می مونم تو 10 روز آخر،لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه...