بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

(...)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات

می خواهم حرف بزنم  تا دلم کمی آرام شود اما این بار قبل از فکر کردن حرف نمی زنم،کمی فکر می کنم و پشیمان می شوم از حرف زدن.نمی توانم دخالت کنم،نمی توانم چیزی را تحمیل کنم،نمی توانم کلی کار دیگر را انجام دهم چون تمام آن کار ها به من مربوط نیست،تنها کاری که می توانم انجام دهم بازی کردن در نقش علیرضاست،علیرضایی که نمی داند،علیرضایی که تنهاست،علیرضایی که دستانش ضعیف تر از آن است که مجسمه ی خشک شده ی سرنوشت را شکل دهد...

بُگذریم...