بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

توهم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

یه بار شد بیام و بگم حالم خوبه یا الان واقعن خوبم؟فک نکنم.دیگه انگاری عادی شده که بیام و از حال غریبم بگم،هم واسه خودم هم دیگران!آره باز هم گیجم و باز هم سر در گم.از بی خوابی دیشبه یا چیزه دیگه رو نمی دونم!همینقدر می دونم که سرگیجه ی شدیدی دارم به علاوه ی کلی کار روی زمین مونده...

چقدر عادت کردم به خورد شدن این روزا...غرورم اینقدر خورد شده که دیگه حتی نمیشه تیکه تیکه هاش رو از روی زمین جمع کرد...از استادی که جلوی 50 نفر خوردت می کنه به خاطر اینکه اون درسو افتادی و بالاجبار دوباره با خودش برداشتی گرفته تا ... .کاش بتونم و دوباره بلند شم... کاش خدا مثه همیشه ببینتم...

یه اتفاقایی می افته که حس می کنی چقدر بی تاثیری روی محیط پیرامونت.میبینی که قدرت تاثیر گذاری نداری و به همین علت مجبوری یا سکوت کنی و جبهه نگیری یا به رودخونه بزنی و به اندازه یی که عقب موندی با دو برابر توان معمولیت شنا کنی!گاهی وقتا گاهی اتفاقای دوستانه باعث میشه متوهم بشی و فک کنی کسی هستی اما بسیاری از اتفاقات و روزمره گی هات به زودی اون بادکنک توهم رو منفجر می کنن و بهت ثابت می کنن که هیچــی نیستی،هیچی.منظورم فقط حول استادی که امروز رو بند کلاس آویزونم کرد پرسه نمی زنه،این روزا امثال این اتفاقا دور و برم کم اتفاق نمی افتن.حالا که دارم فک می کنم تا توی کله م مصادیق این ناتوانی در تاثیر گذاری رو ردیف کنم می بینم که اوه،چقدر زیاد هستن!و من چقدر آدم بی خیالی هستم که با توجه به اینا هنوزم انگار نه انگار!

غرورم زخم و زیلی شده اما نمی خوام یه گوشه بشینم و ببینم دست روزگار واسم چه خوابی دیده،نمی خوام.می خوام یه کم دست و پا بزنم و وقتی تمام انرژیم رو صرف کردم خودم رو بسپارم به آب و غرق شم.تمام توانم رو صرف می کنم،اگه نشد هم واقعن غرق می شم،نه مثل همیشه نصفه نیمه زور زدن و آخر هم نصفه نیمه غرق شدن،بهتر نیست اینطوری؟

4 ماه باید صبر کنم نبودن با نغمه رو،4 مــــاهــ ...... تازه بعد از این 4 ماه هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفته...احتمال خیلی کمی می دم که اوضاع بر وفق مراد پیش بره اما اگه پیش بره هم حقیقتن تعجب نمی کنم.اینقدر چیزای متعجب کننده دیدم این روزا که دیگه چشمم رو نمی زنه اتفاقای عجیب،دیگه بهم ثابت شده آخر خودش کاری که خودش بخواد رو می کنه و من نظاره گر این بازی هستم،اگر چه می تونم با انجام دادن بعضی کار ها نظرش رو تغییر بدم،خدا رو میگم.

نمی دونم چی پیش میاد،نمی دونم،دلم یه خواب سیر می خواد ز دنیا و شر و شورش؛اما انگاری اصلن وقت خواب نیست...مثل رانندگی می مونه الان،یه ثانیه خواب ببره ثانیه ی دوم تهه دره جا خوش کردی،میون زبونه های آتیش.خدایا،مثل همیشه تو جام رانندگی کن،حالم خوب نیس اصن.