بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

ألا به ذکر الله تطتمئن القلوب . . .
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

دیروزم بهتر از پریروزم نبود اما به لطف خدا امروزم خیلی بهتر از دیروزم بود.امروز باز هم با رضا رفتیم مشاوره واسه ارشد،پیش آقای خ.کلی حرف درست جسابی شنیدم ولی به خاطر همه ی اون حرف ها نبود حتی که گفتم امروز بهتر از دیروز بود؛به خاطر این بود که به علمم اضافه شد،فهمیدم تمام تلاش مذبوحانه ی من برای رد گزینه ی ادامه ی تحصیل فقط و فقط به خاطر راحت طلبی بوده و بس.حرف هاش سراسر انرژی بود،تصمیم گرفتم اگه عمری باقی بود به درسم ادامه بدم و اگه عمری باقی بود و خدا خواست پله های موفقیت رو دو تا یکی طی کنم.

 

 

ساعت 8 شب که شد دل تو دلم نبود...با رضا داشتیم تز نصیر بر می گشتیم.بابا پیام داده بود که زودتر بیام و ببرمش درمونگاه تا امپولشو بزنه،با رضا رسیدیم دم خونه،از رضا خواستم بابا رو با ماشین خودش ببریم تا خودم نخوام دوباره برم بالا و مدارک رو بردارم و ماشین در بیارم رضا هم قبول کرد.من بیرون بودم،ساعت 8 و اندی بود و احتمالن الان مامان داشت توی خونه کاری که هزار بار در مورد درست انجام دادنش باهاش صحبت کرده بودم رو انجام می داد.دل توی دلم نبود...بابا توی درمونگاه بود و من و رضا توی ماشین.چه لحظه هایی عجیب و غریبی بود،رضا که الا به ذکر الله رو خوند یه کم به خودم اومدم و یادم افتاد که اراده ای چیره بر اراده ی قدرت برتر عالم نیست...همین شد که به خودم اومدم و فهمیدم توان تغییر دادن چیزی رو ندارم،همین طور که تا الان نداشتم.پس بهتره به خودم مسلط باشم و فقط از اراده ی عالم صلاح و خیر کارم رو بخوام.بالاخره رسیدم خونه و مامان مو به مو تعریف کرد.فک می کردم امشب می فهمم که بالاخره تونستم یه قدم دیگه به جلو بردارم یا نه اما انگاری قسمت نبود.یه کمکی گیج شدم،نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته،تنها منبع آرامشم خداست و کتاب آسمانیش،قرآن...خدایا،هیچی نمی دونم،هیچی؛اما آرومم از اینکه می دونم تویی که تصمیم گیرنده یی نه هیچ کس دیگه...

اُفَوضُ اَمری اِلی الله،اِنَ الله بَصیرٌ بِالعِباد