بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دو گیلاس،عشق
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

این عکس رو امروز واسه ی بار دوم تو چند روز اخیر دیدم.بار اول به دیوار یه جایی(شاید مغازه ای در انقلاب) و الان هم تو بیشه .جالب اینکه وقتی واسه اول دیدمش اینقدر توجه اَم رو جلب کرد که الان تا نگاهم بهش افتاد متوجه شدم که همونه.نمی دونم من این روز ها بیش حد دنبال نشانه اَم یا نشانه ها بیش از پیش تعقیبم می کنند،واقعن کدام یک...؟

 

انگار هنوز که هنوزه به قدرت و معجزه ی زیارت عاشورا و تاثیرش در مداومت چهل روزه ورزیدن بر آن پی نبرده اَم...!خوبه همه ی زندگیم رو اول از خدا و دوم از همین چله خوانی ها دارم و اینقدر کافرم،اگه اینطور نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد!دیروز یا پریروز یا روزی دیگر از روزهای خدا بود که داشتم می خوندم و یه لحظه این فکر شیطانی از ذهنم عبور کرد: تو که خوب می دونی همه چی تموم شده،واسه چی داری ادامه میدی...؟به لطف خدا از خوندن دست نکشیدم اما الان دارم می گم چرا اصلن باید همچین فکری از ذهن من حتی عبور کنه در حالی که می دونم خدا در آخرین لحظه ها ورق رو می تونه برگردونه،گاهی به سمتی که نمی خواهی و گاهی بالعکس.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به اون فکر مسخره پا ندادم برای جا باز کردن،از خدا می خوام این فکر و افکاری نظیر اون هیچ وقت راهی به ذهنم نداشته باشند،بهتر بگم،از خدا می خوام نا اُمیدی رو ازم فاکتور بگیره،واسه همیشه.خودم که همچین توانی در روح ضعیفم نمی بینم،مگر خدا جانی تازه در کالبد این روح خسته بدمد...راه سخت است مگر یار شود لطف خدا...خدایا،به قول یکی از بنده هات: فــقــطـ ـتو . . .

موجود ضعیف و نحیفی چون خودم رو مالِ رهرویی این راه بزرگ نمی دیدم،چرا جملات قصار...؟مالِ این حرفا نبودم...خدا پامو به این راه باز کرد اما دل ندادم.فرصت داد...شلنگ تخته انداختم.راه باز کرد...زیر آبی رفتم...هر کاری کرد تا به راهم بیندازد وقیحانه پا پس کشیدم،باز هم مهر و عطوفت بی حسابش شامل حالم شد،این بار کت بسته به مقصودم رساند تا در میانه ی راه باز پا به فرار نگذارم!خدای بزرگ من...خودت تا اینجا من رو اُوردی،فقط خودت...اینقدر مهربونی که اجازه ی صرف نظر کردن از لطفت رو هم حتی ازم گرفتی...چطور می تونم سپاسگذار تو باشم منِ نادون...؟!اگه تو نبودی آدمی نبودم که دل داشته باشم پا تو این مسیر دشوار بگذارم...ایمان دارم که مقصد من رو خودت تعیین می کنی،بی توجه به اینکه مسافت مقصدم چقدر باشد،در کهکشان های دور یا همین حوالی.ایمان دارم که لطفت شامل حالم است،پس نقشه ی گنجی که خودت داده ای را در اختیار خودت می گذارم تا هر آنچه می دانی با آن کنی،خواه رهنمایم شوی،خواه گنج را محفوظ از دستم داری...زندگی اَم در ید طولای توست...با قدرت به جلو گام بر می دارم،بی مهابا از راه تاریک پیش رو؛تا دستانم در دستان توست،از طوفان زندگی هراسی ندارم،دستان کوچکم را در دستان بزرگت پناه ده و رهایم نکن...

آمین