بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

غروب رفتن
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

نیمه شبه،و من دارم هفتمین پستم طی شبانه روز گذشته رو برای انتشار آماده می کنم.هفت پست در یک شبانه روز!و جالب اینکه هفتمیش دقیقن در ساعتی در حال انتشار باشه که اولیش در 24 ساعت قبل در حال انتشار بوده!این می تونه یه نشونه باشه...؟

حرف دارم،زیاااد،ولی حرف هایی واسه نگفتن...نه اینکه نخوام بزنم،نه...بعضی وقتا ذهنت لبریز از کلمه ست و داره سر ریز می شه،اما هر کاری می کنی نمی تونی جاری کنی حروف رو به کیبورد...چرا...؟

 

خدایا...

همه ی گناه کاران رو تو این شب ببخش،من رو هم که قطره ی بزرگی هستم از دریای اونا به لطف خودت شامل مرحمت کن...

 

خدایا...

سپاسگذار تو هستم به خاطر تمام داده ها و نداده هایت و اخص آن ها،نعمت سلامتی.الها...تو خود فعل حکمت صرف و نحو نموده ای و حکیم الحکمایی...نعمت سلامتی را از بندگان نگیر و به بیمارانی که از آن محروم هستند برگردان...

 

خدایا...

به حق تمام نیکان و بزرگانت که آبرویی نزد تو دارند و مثل علیرضا دستانشان خالی نیست دستانی را که دعا می کنند خالی رد نکن...

 

پ.ن:خیلی سخته که عزیزی رو روی تخت بیمارستان ببینی،در حالی که حرف های نا اُمید کننده می شنوی از دکتر ها و هر چه می گردی نشانه های سلامتی رو دور و بر کسی که دوستش داری نمی بینی...خیلی سخته...این سختی رو واسه اولین بار تو عمرم وقتی تجربه کردم که مادربزرگ خدابیامرزم(روحش شــاد)روی تخت بیمارستان بود...اما چه میشه کرد؟باید راضی بود به خواست خدا و فقط دست های دعا رو به سمت آسمون دراز کرد...