بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

الهی و ربی،الیک اَشکو...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،متن ادبی ،دلبرآمدگان

خدایا،دل شکسته ام را مرهمی،آتشی که بر قلبم نشسته را بارانی و روح خسته ام را توانی دوباره عنایت فرما...نمی خواهم مانند دیگران شوم،می خواهم یکی باشم نه مثل همه،بسوزم اما نسوزانم،برنجم اما نرجانم،فراموش شوم اما فراموش نکنم،طرد شوم اما بی تفاوت نباشم،متروک شوم اما ترک نکنم،بشکنندم اما نشکنم...نیرویی الهی ام ده،که در عین حال دریاوار همه ی آشفتگی هایم را در آن غرق سازم...

خدایا،خسته ام از شکایت به درگاه بندگانت...درمانده ام از به در بسته کوبانده شدن...زبان بریده را به کام می گیرم و به سوی تو شکایت دل می آورم همانا تو برآورده کننده ی شکایت بندگانی...خدایا،سپاس از تو دارم که بر در بسته ی آدمیانم کوباندی تا به تو نزدیک تر شوم،تا امید از خلق بِبُرم و به خالق بندم...تا کوچکان را فراموش کنم و به بزرگی که از رگ گردن به من نزدیک تر است نزدیک تر شوم...